سرد سرد




عنوان داستان : هزارتو
نویسنده داستان : حمیدرضا رنجبرزاده

بالاخره از درِ تالار خارج شد و بی‌آنکه با کسی حرف بزند، صاف راهش را گرفت به سمت ماشین؛ ماشینی که امید، بیست دقیقه‌ی‌ تمام کنارِ آن منتظرش بود. قرارشان این بود که ساعت 10 در پارکینگ و کنار ماشین یکدیگر را ببینند. امید صبح زودِ فردایش، جلسه‌ای مهم داشت و باید برای آن، متن سخنرانی‌اش را هم تنظیم می‌کرد. برای همین، وقتی داشتند از هم جدا می‌شدند از ساره خواسته بود:
- تا 10 دیگه شام رو قطعاً میدن و همه هم شام‌شون رو خوردن تا اون موقع. قرارمون 10 دمِ ماشین که برسم به کارام.
ساره هم قبول کرده بود. در آن لحظات از هیجان، روی پایش بند نبود و از ذوقِ عروسی، لپ‌های استخوانی‌اش سرخِ سرخ شده بودند. بعد از تنظیم قرار، حتی یادش رفته بود با امید خداحافظی کند. دیدن اقوام به‌کل امید را از یاد او برده و به سرعت خودش را به آن‌ها رسانده بود. اگر شخصی غریبه در آن‌جا ‌می‌ایستاد و ساره را می‌دید، خیال می‌کرد اولین بار است که او به یک عروسی دعوت شده؛ اما واقعیت این بود که ساره در تمامِ عمرش، حتی یک عروسی را هم از دست نداده بود. حتی شکستن مچ پا در نوجوانی هم حریفش نشده بود تا قید شرکت در عروسی را بزند و با همان پای گچ‌گرفته شده رفته بود. از همان بچگی عاشق عروسی بود؛ آن‌قدر که حتی در مهدکودک هم مدام عروسی به راه می‌انداخت و طبق معمول، خودش عروس می‌شد و به ترتیب، هر روز یکی از پسرهای مهد، افتخار دامادی نصیب‌شان می‌شد.
اما در آن لحظات که -پس از 20 دقیقه تاخیر- داشت به سمت امید می‌آمد، هیچ نشانی از آن ساره‌ی همیشگی در او دیده نمی‌شد. ساره‌ای که همواره هنگامِ خروج از عروسی‌ها با همه خوش و بش می‌کرد، سر به سر بقیه می‌گذاشت، می‌خندید و می‌خنداند، داشت در سکوت و بدون این‌که لام تا کام با کسی حرفی بزند، به سمت پارکینگ تالار می‌رفت. امید از آن دور هم توانست قیافه‌ی بی‌لبخند و عبوس همسرش را تشخیص دهد. تعجب و نگرانی هم‌زمان به سراغش آمدند. ساره آهسته قدم برمی‌داشت و این به امید فرصت داد تا حسابی نگران شود. وقتی ساره به ماشین رسید:
- سلام.
- سلام. خوبی؟ چیزی ش...
- بریم؟ دیرت نشده مگه؟
- خیلی خب.
امید فرمان را می‌چرخاند و هم‌زمان هزار فکر و خیال در سرش می‌چرخید. از وقتی راه افتاده بودند سمتِ خانه، کلامی میان‌شان رد و بدل نشده بود. امید مدام به احتمالات مختلف فکر می‌کرد؛ احتمالاتی که آن ساره‌ی پرانرژیِ ابتدای مراسم را به این ساره‌ی گوشه‌گیر تبدیل کرده بود. با این‌که فقط شش ماه می‌شد که زیر یک سقف رفته بودند، ساره را آن‌قدر شناخته بود که انواع و اقسام اتفاقات احتمالی در ذهنش مجسم شوند.
- چیزی شده؟
- نه، فقط یکم بی‌حوصله‌ام.
این جواب ساره، برای امید مفهومی روشن داشت. بین امید و ساره، «بی‌حوصله‌ام» یعنی قطعاً اتفاقی افتاده ولی گوینده تمایلی به گفت‌وگو راجع به آن را ندارد؛ اما امید هم طبق معمولِ عادتی که داشت، نتوانست جلوی خودش را بگیرد:
- کسی چیزی بهت گفته؟
- نه بابا کسی کاری به من نداره.
- ساره... نمی‌خوای بگی چی شده؟
- نه عزیزم چیزی نشده، گفتم که فقط یکم خسته‌ام.
حافظه‌ی امید، همیشه‌ی خدا مثل ساعت دقیق بود. همه چیز را با جزئیات به خاطر می‌سپرد.
- چند دقیقه پیش که گفتی بی‌حوصله‌ای!
- هم بی‌حوصله‌ام هم خسته. راضی شدی؟
- ساره من نمی‌خوام به پر و پات بپیچم. فقط می‌خوام اگر چیزی...
- عزیزم... گفتم که چیزی نشده.
اگر تا آن لحظه امید شک داشت، دیگر مطمئن شد. ساره هر موقع از چیزی ناراحت می‌شد و حوصله‌ی توضیح دادن هم نداشت، دقیقاً همان مدلی صحبت می‌کرد.
- غذا که خوب بود.
- آره.
- شینیون‌ات خراب شد قبلِ عروسی؟
- نه! انقدر سفت بسته که برسم خونه کلی وقت می‌بره تا بازش کنم.
انگار چیزی در ذهن امید جرقه زد.
- ساره نگام کن.
ساره‌ی برای اولین بار از وقتی در ماشین نشسته بودند، به امید نگاهی انداخت.
- نکنه مقایسه...؟
ساره سکوت کرد و نگاهش را برگرداند سمتِ خیابان. سکوتِ ساره تنها یک معنا برای امید داشت، اینکه صاف زده بود به خال.
- ساره بازم؟
- امید ازت خواهش می‌کنم دوباره شروع نکنیم. من خسته‌ام، تو هم همینطور. فردا هم من کلی کار دارم هم تو. فقط خواهشاً شروع نکنیم و سریع‌تر بریم خونه.
سکوتِ سنگینی حاکم شد. تنها چیزی که این سکوت را می‌شکافت، صدای موتور ماشین بود که داشت به آرامی، طول خیابان را طی می‌کرد. امید باز هم رفت در هزارتوی احتمالاتش و داشت در ذهنش، مدام در راه‌روهای آن قدم می‌زد:
«بازم شروع شد! این‌دفعه چیو با چی مقایسه کرده خدا می‌دونه. چه می‌دونم شاید با عروسیِ خودمون مقایسه کرده. سالن‌شون شیک و ترتمیز بود. سالن عروسی خودمون هم شیک و ترتمیز بود؛ حالا یکم کمتر. البته یکم هم کوچیک‌تر ولی خب... من که به نظرم خوب و مناسب بود. آره خب، سالنِ اینا یکم بزرگ‌تر بود. حالا یکم نه بیشتر، ولی خب مهمون‌های اینا هم بیشتر بود.»
امید نگاهی دیگر به ساره انداخت:
«نه! بعیده. به نظرم دیگه سالن عروسی خودمون مطرح نیست وگرنه همین 3 هفته پیش بود که رفتیم عروسی دختردایی‌ام. اونا که خیلی سالن خفن‌تری گرفته بودن. چرا اون موقع چیزی نگفت؟ نمی‌دونم، شاید وقتی عروسی طرف خودشون باشه بیشتر میفته روی دورِ مقایسه کردن. گرچه همون اوایل هم که چند بار سرِ سالن عروسی‌مون حرف‌مون شد، هیچ وقت این‌طوری کز نمی‌کرد. شاید... شاید ماشین عروس رو مقایسه کرده.»
نگاهی به وضعیت ماشینش انداخت. نه تنها گرد و غبار، که انواع و اقسام آشغال‌های ریز و درشت، همه جای ماشین را گرفته بودند. از دو ماه پیش که شمال رفته بودند، ماشینش را نه کارواش برده بود و نه خودش قبول زحمت کرده بود برای شست و ‌شو. در روز عروسی‌شان هم دقیقاً همین ماشین را گل زده بود:
«اینم بعیده. چند باری بهم گفته بود که ماشین رو ببرم کارواش، ولی اگر سرِ کثیفی ماشین هم بود خب قبل عروسی بهم می‌گفت؛ نه اینکه بعد از عروسی بگه. تازه خودش می‌دونه چقدر سرم شلوغ بوده این چند وقت. حالا از شانس من دوماد باید امشب عد یه ماشین عروس خفن داشته باشه. خب حتماً کرایه‌اش کرده. بابت همین خداتومن پول داده. حالا چه فرقی می‌کنه 206 قدیمی من باشه یا ماشین خفن اینا؟ بالاخره که چی؟ تهش می‌خوان چار تا دونه گل بچسبونن روش و چند ساعت دیگه هم بکنن! اصلاً می‌ارزه آدم به خاطر چند ساعت این همه هزینه کنه؟ الان اینا از تالار راه بیفتن نیم ساعت دیگه رسیدن خونه‌شون. برای نیم ساعت؟! خونه‌شون... خونه‌شون... چه می‌دونم شایدم خونه‌هامون رو مقایسه کرده.»
امید پشتِ چراغ قرمز توقف کرد. در آن ساعت شب، هیچ ماشین دیگری در چهارراه نبود ولی امید باید ثانیه‌های زیادی را صبر می‌کرد. آن طرف چهارراه، یک برج بلند مسکونی قرار داشت که نمای سنگی آن و ورودی مجللی که برای برج ساخته بودند، حسابی جلب توجه می‌کردند.
«خوبه تو یه همچین برجی زندگی نمی‌کنن! خونه‌شون چهار تا محله از مال ما بالاتره. که چی؟! البته نمی‌دونم مثل ما مستاجرن یا نه. ولی خب... اگه مال خودشونه خوش به حال‌شون. نمی‌دونم ساره توی خونه‌شون رو دیده یا نه. شاید... شاید هفته‌ی پیش رفته باشن برای دیدن جهیزیه‌ی عروس. تازه نمی‌دونم اصلاً خونه رو داره مقایسه می‌کنه یا نه.»
- امید!
- چیه؟
- سبز شد!
امید حرکت کرد. در امتداد خیابان، خانه‌های بزرگ و کوچکی جا خوش کرده بودند که حتی داشتن کوچک‌ترین‌شان هم برای امید، آرزوی دور و درازی محسوب می‌شد. وضعیت حقوق و پس‌اندازش در این حد و اندازه‌ها نبود که بتواند در آینده‌ای نزدیک، خانه‌ای برای خودش دست و پا کند. لابلای خانه‌ها، تابلوی بزرگ و روشنی دید که نور قرمز تابلو در شب، حسابی جلب توجه می‌کرد. یکی از موسسات کنکوری بود. نگاهی به ساره انداخت. سرش را روی شیشه گذاشته بود و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود:
«نکنه تو عروسی فهمیده که باز یکی ارشد قبول شده؟ ای بابا. خب خودش خوب نمی‌خونه واسه ارشد. صد بار بهش گفتم که بابا این‌قدر از این شاخه به اون شاخه نپر! یه روز حقوق، یه روز روان‌شناسی، یه روز جامعه‌شناسی! می‌خوای از مهندسی کوچ کنی علوم انسانی؟! خیلی خب کوچ کن! یه رشته رو انتخاب کن و تمومش کن دیگه!»
امید به ساره زل زد:
«قبول داری ساره خانوم؟! قبول داری؟ نمی‌خوای سختیِ انتخاب کردن رو به خودت بدی؟! وقتی انتخاب نکردی، همه‌ی رشته‌ها رو داری برای خودت؛ ولی وقتی انتخاب کنی، یه رشته رو برداشتی و بقیه رو از دست میدی! قبول داری؟! بابا به پیر به پیغمبر واسه خودت میگم! هه! منو نگاه کن! حالا انگار می‌تونه فکرای منو بشنوه! خب بذار اصلاً بهش بگم. تا حالا چند دفعه خواستم بگم. ولی عیب نداره این دفعه دیگه...»
ساره که انگار به خودش آمده بود، فریاد زد: «امید!»
امید به خودش آمد و نگاهی به جلوی خودش کرد.
ساره، بلندتر فریاد کشید: «بپا! چیکار می‌کنی!»
امید تا به خودش بیاید، ماشین را به گاردریلِ کنار خیابان کوبانده بود. تنها فایده‌ی فریاد ساره این بود که با سرعت کمتری به گاردریل برخورد کنند. دودی از راستِ ماشین به هوا بلند شد.
- امید! امید! حواست کجاست؟! اَه!
در همین حین، امید از ماشین خارج شد. وضعیت را که دید، متوجه شد خسارت چندان هم کم نیست. گوشه‌ی چراغ شکسته بود و وضعیت گلگیر چندان خوب نبود.
- ساره در رو باز کن.
در به سختی باز شد و صدایی عجیب هم داد. خسارت‌ها داشتند بیشتر خودنمایی می‌کردند. امید در آن ماه، حسابی دستش تنگ شده بود. ابتدای ماه، تولد ساره بود و با اینکه مبلغ نسبتاً زیادی خرج کرده بود، اما باز هم بعد از تولد، ساره درگیر مقایسه شده بود. مقایسه‌ای که مثل مقایسه‌ی آن روز و بعد عروسی، هیچ حرفی راجع به آن نزد. برای کادوی عروسی هم مبلغ نسبتاً زیادی را در پاکت گذاشته بودند و این‌ها دست به دست هم داده بودند تا امید، تا آخر ماه پول چندانی برایش باقی نمانده باشد.
امید کمی آن‌طرف‌تر، روی جدول کنار خیابان نشست. وضعیت ماشین دیگر اجازه نداد به این فکر کند که مبادا دیگران هدیه‌های بیشتری داده‌اند و ساره آن‌ها را مقایسه کرده است. به جای آن در ذهنش داشت محاسبه می‌کرد که تا آخر ماه، چه خاکی باید سر بریزد. در همین افکار بود که:
- امید! اینجا کجاست؟!
امید نگاهی به اطراف انداخت. تابلوی خیابان را که دید، نامش اصلاً آشنا نبود. نفهمید کجا هستند. موبایلش را درآورد و با اپلیکیشن مسیریاب، متوجه شد که حسابی از خانه‌شان دور شده‌اند. آن‌قدر در هزارتوی افکارش غرق شده بود که مسیر را به کل اشتباه رفته بود. آن‌ها در غربی‌ترین نقطه شهر بودند ولی خانه‌شان در شرقی‌ترین مناطق شهر قرار داشت. امید تازه به یاد جلسه‌ی مهم فردا و متن سخنرانی‌اش افتاد. سوار شدند و راه افتادند. امید فقط تلاش می‌کرد باز گرفتار هزارتوی احتمالاتش نشود. کاری که دیدن چهره‌ی مغموم ساره، آن را سخت‌تر کرده بود. در نظر امید، ساره داشت چیزهای جدیدی را مقایسه می‌کرد، شاید همین رانندگی امید را...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
چند نکته را بد نیست اینجا با هم مرور کنیم
1. دیالوگ‌ها. دیالوگ‌های داستان شما در پیشبرد داستان و در ساختار داستان نه‌تنها نقش مثبتی ندارند بلکه نقش آن‌ها منفی هم شده است. به دلیل اینکه توضیح واضحات می‌دهید و نیازی به این جور دیالوگ‌ها در داستان نیست. دیالوگ باید اطلاعاتی بدهد.
پس این دیالوگ، دیالوگ نابجایی است:
- سلام.
- سلام. خوبی؟ چیزی ش...
- بریم؟ دیرت نشده مگه؟
- خیلی خب.
تمام این‌ها یک حرف بناست بزند و تمامش باید بشود یک جلمه: «زود بریم دیرت شد.»
باقی اضافه ست. خیلی مهم است که به این موضوع توجه کنید.
2. اطاله کلام. اطاله کلام یا زیاده‌گویی از داستان تتق می‌زند. بخشی از آن مربوط به دیالوگ‌هاست که نمونه‌اش را گفتم. بعضی از آن هم مربوط به کلیت روایت می‌شود. مثلا این جمله:
امید فرمان را می‌چرخاند و هم‌زمان هزار فکر و خیال در سرش می‌چرخید. از وقتی راه افتاده بودند سمتِ خانه، کلامی میان‌شان رد و بدل نشده بود. امید مدام به احتمالات مختلف فکر می‌کرد؛ احتمالاتی که آن ساره‌ی پرانرژیِ ابتدای مراسم را به این ساره‌ی گوشه‌گیر تبدیل کرده بود. با این‌که فقط شش ماه می‌شد که زیر یک سقف رفته بودند، ساره را آن‌قدر شناخته بود که انواع و اقسام اتفاقات احتمالی در ذهنش مجسم شوند.

ماشین که راه افتاد، امید افتاد به فکر و خیال. در این شش ماهی که با هم زندگی می کردند انقدرها ساره را شناخته بود که ذهنش راه بکشد به این احتمال و آن احتمال.

3. بین این دو چیزی بهم ریخته است... بعد از مثلا یک مهمانی عروسی. لحن را باید بدون احساس بیان کنید. انگار لحن داستان هم مثل روابط ایشان خشک و بی‌روح شده است. گرما از کل داستان باید برود. سرد و خشک بشود. برای همین هم کلمات محبت‌آمیز انگار جاش اینجا نیست. شما باید معمار داستان باشید. اینجایی که الان هست یخچال است آن‌گونه روایتش کنید که من هم این حس را بگیرم.

4. امید نگاهی به اطراف انداخت. تابلوی خیابان را که دید، نامش اصلاً آشنا نبود. نفهمید کجا هستند. موبایلش را درآورد و با اپلیکیشن مسیریاب، متوجه شد که حسابی از خانه‌شان دور شده‌اند. آن‌قدر در هزارتوی افکارش غرق شده بود که مسیر را به کل اشتباه رفته بود.
اول بگویم که امید امید و تکرار این اسم نابجاست بیشترش را می‌شود اصلاح کرد.
توصیه دیگر اینکه موبال و اپلیکیشن مسیریاب را حذف کنید هر چیزی که چیز نیست را حذف کنید. ایشان گم شده‌اند بنا نیست با مسیریاب موبایل به جایی برسند. در خودشان گم شده‌اند... با هیچ چیزی نمی‌شود اینها را پیدا کرد.
گفتم لحن داستان را سرد کنید. آدم‌ها را به اندازه کافی سرد کنید. با صورتی یخی. حتا هوا هم باید سرد باشد. به نظرم این طوری داستان در می‌آید. البته نظر من است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
حمیدرضا رنجبرزاده » 16 روز پیش
درود و ارادت آقای چنگیزی عزیز. خیلی از نکات‌تون استفاده بردم. سپاس.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت