خب، بعدش؟




عنوان داستان : درد میکند
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

در را هول دادام با صدای جیر جیر گوش خراشی باز شد.
عباس رو به پنجره کوچک اشپزخانه کرد و گفت:آق سیلمان جان،وقتی از دی میگذره،ماشالا کافه مافه ات خلوتی نداره.د قربونت برم به روغن به این در لامصب بمال؛هزار بار چرت مارو پاره کرد.
سلیمان:مرد حسابی جوری حرف میزنی که انگار مجلل ترین کافه لواسونو دارم،با مهمانانی ترفیع گرفته و رده بالا. یه املت و دوتا قلیون نسیه ای که این حرف ها رو نداره.
عباس اقا کلاش را پایین تر کشید.درحالی که سرش را روی دستانش میگذاشت تا چرتش را ادامه دهد زیرلب گفت:خواب خوش از ما فراری نوکرتم.
اقا سیلمان تا مرا دید چشمانش برق زد:به به نریمان جان،چه عجب.خوش اومدی خوش اومدی.
بعد همچنان که با دست به عباس اقا را نشان میداد ادامه داد:غرغراش حواس همه رو پرت میکنه،جنس خوب بهش نرسید انگار.
سمت چپ،بخاری کوچکی قرار داشت که همه دور ان نشسته بودند،به جز عباس اقا که تنها روی میزی نشسته بود تا کمی بخوابد،حیف دل و دماغ ندارم.
با این حرف انگار تازه همه متوجه حضور من شدند و به سمت من سر چرخاندن.
به به و چه چه همه شروع شد،بعد از احوال پرسی؛ گل برف چکمه هایم را روی موکت پاره پوره جلوی در تکاندم و کنار بقیه نشستم.
مجید کوچولو سلانه سلانه و گرم روی،نلبکی و استکان خوش رنگی جلویم روی میز گذاشت،دوتکه قند کج و معوج هم کنارشان گذاشت.دستانم انقدر سرد بود که گرمای استکان را حس نمیکردم .بخاری و چای داغ که هیچ،اتشم میزدند هم سرمای دلم تسکین نمی یافت.
رجبعلی:نریمان نبودی،دلمان برایت تنگ شده.این یک هقته کجا بودی برادر؟
_عیالم مریض بود،درگیر دوا دکترش بودم.
محمد علی که مسن تر از بقیه بود،عینک ته استکانی اش را روی چشمش جا به جا کرد و پرسید:خدا بد نده.چش شده؟
_چیزی نیست.دکتر گفت خانومت ابستن.
عباس اقا سرش را از روی دستانش برداشت و با لبخند به طرفمان آمد: به به،به سلامتی،مبارک باش داش نری جون.
اقا نصرالله:قدمش خیر باشه
رجبعلی:مبارک باشه برادر.ان شاالله روزی خودم.
محمدعلی:سالم به دنیا بیاد .
همه تبریک گفتند.
لبخندی زدم و تشکر کردم.
محمدعلی:چرا پکری باباجان؟کلافه به نظر میای؟احوالت بده؟
_راستش عیالم سه قلو باردار است.من توی خرج خودم ماندم،چجوری از چس سه نفر دیگه بر بیام؟
محمد علی انگشت اشاره اش را به سمت اسمان برد و گفت:رزاق بزرگ.خداکریمه باباجان.ناشکری نکن.
_چی چیو کریمه؟کریم فقط اوس کریم نجار بابام بود که خدارحمتش کنه.اخه این زندگی بخور و نمیر هیچ کسو راضی نمیکنه،ما ها هممون فقط عادت کردیم؛اون سه تا طفل معصوم چه گناهی کردن؟ دلم نمیخواد مثل من باحسرت قد بکشن. از چریغ افتاب تا شب،تابستونا بستنی،زمستونا لبو و بلال؛اخرشم به زور سیرشیم. شما که هم قطارین،خودتون میدونید دیگه...
عباس اقا پوک عمیقی به سیگار زد :داش نری جون،از الان به فکر توله هاتی،دمت گرم با.
بابای ما که تا ننمون میخورد میزدش،عیش نوشش با رفقا الدنگش بود و بیگاریش واس ما.
شدیم کاسب تریاک و شیره اش،اخرشم خودمون ساقی شدیم.
تو بابای خوبی باش داش،بقیشو بسپار به اوس کریم،عه ببخشید تا با کریم مشکل داری،بسپار به اوس رحیم.
رجبعلی:پسر،همسایه ما کلی دستگاه پشمک سازی داره،میتونی یکیشو عاریه بگیری،سر ماه یه مبغلی بهش بدی.مردم تو این زمستونم پارک و تفریح ول نمیکنن،خوب پولی توشه.
اقا سلیمان:تو آلان دیگه پدر شدی،قرار قهرمان سه تا بچه بشی.
باید قوی باشی،هرقفلی یه کلیدی داره.قرار جاده رو به کافه رو درست کنن بعدش اینجا میشه غلغله.میخوایم یه دستی به اینجا بکشیم نهار و شامم بدیم،میتونی یه شیفتم بیای اینجا ور دست خودم.
عباس اقا:خداروشکر پس اونموقع دیگه این درو یه روغن میزنی.
همه خندیدند.
مجیدکوچولو:اقا نریمان،اگر رنگ چشم هایشان مثل شما بشه،خیلی خوشگل میشن.
به انعکاس طوسی چشمانم بین برف،و شاخه ها لخت درختان پشت شیشه پنجره نگاه کردم.سیمین هم همین را میگفت،اصلا اول بخاطر همین چشم ها دلباخته من شد.
اتش دلم را گرم نمیکرد اما دوستانم گرمای اتش را به گرمی نگاهشان به سخره گرفته و شکست دادند،کمی امید و شادی در دلم جوانه زد.
صدا ضرب گرفتن عباس اقا روی میز بلند شد:امشب شب مهتاب حبیبم رو میخوام،حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام،خواب است و بیدارش کنید....
همین یک شعر را بلد بود و به هر مناسبتی میخواندش.رجبعلی با ان شکم گنده و ریش های میشکی بلندش شروع کرد به رقصیدن،چه رقصیدنی!!مثل دخترهای چهارده ساله.
بقیه دست میزدند و هورا میکشیدن.
اقا محمد علی به مجید اشاره ای کرد:یه چای دیگه برای همه بیار،مهمون من.
دقایقی به شادی و لبخند گذشت.
اقانصرالله بلند شد‌‌،همه نگاهش کردند.معلم بازنشسته ادبیات،ادم حسابی بود.
بعد از اینکه زنش اموالش را بالا کشید و رفت‌،دمسازش شد کافه سلیمان.زیاد حرف نمیزد،به همین دلیل هر وقت دهان باز میکرد همه شش دانگ حواسشان را به او میدادن.
با صدای گیرا و رسا خواند:
درد های من،
اگر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست؛
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستینشان،
مردمی که رنگ روی استینشان،
مردمی که نام هایشان،جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد میکند.
اولین حرف،حرف درد را در دلم نوشته است.دست سرنوشت،حرف درد را با گلم سرشته است،پس چگونه
از سرنوشت ناگریز خویش
رها شوم؟
همه سکوت کردند،بعضی ها حرفی برع گفتن نداشتند.بعضی ها هم چیزی از حرف ها اقا نصرلله فهمیدند.
سپس کتاب و چترش را برداشت،دکمه ها مشکی پالتوی سورمه اش را بست و رفت.
مجید کوچولو با سینی چای وارد شد،
در با صدای جیرجیری بسته شد.
نقد این داستان از : احسان رضایی
نویسندۀ متن بالا، کمتر از یک سال است که داستان‌نویسی را شروع کرده‌اند و با این حال، در زمینه‌هایی مثل دیالوگ‌نویسی مهارت خوبی دارند که همین، نوید پیشرفت ایشان را می‌دهد. در متن بالا، نمونه‌های خوبی از دیالوگهای طولانی اما در عین حال خوشخوان را شاهدیم (فقط کاش بین گفته‌های یک نفر، چند اینتر نمی‌زدند و حرفهای هر کدام از شخصیتها در یک پاراگراف می‌آمد). در عین حال، یک داستان خوب بجز دیالوگ، عناصر دیگری هم لازم دارد. مهمترینش یک طرح داستانی خوب. طرح داستانی چیست؟ طرح یا پلات، نقشه‌ای است که ما پیش از شروع به نوشتن داستان می‌کشیم (در ذهن یا روی کاغذ) و از روی آن تعیین می‌کنیم که قرار است در این داستان چه شخصیتهایی حاضر باشند و چه اتفاقاتی بیفتد و در نتیجۀ این اتفاق‌ها، چه تغییراتی برای شخصیتهای داستان اتفاق بیفتد. علی الخصوص به این قسمت «تغییر» باید دقت داشت. چون هر اتفاقی داستانی نیست و فقط اتفاقاتی مناسب داستای هستند که باعث ایجاد تغییر یا تغییراتی در جهان ذهنی و عینی شخصیت‌ها شوند. درست است که داستان، برشی از زندگی است. اما برعکس این جمله صدق نمی‌کند و هر برشی از زندگی هم داستان نیست. به همین دلیل که ما تمام وقایع روزمره را برای دوستانمان نقل نمی‌کنیم و موقع تعریف کردن خاطره، فقط موارد جذاب را می‌گوییم، در داستان هم باید اتفاقاتی طراحی کنیم که در نتیجۀ آن وقایع، شخصیت‌ها دچار تغییر شوند. این تغییر ممکن است در ذهن افراد رخ بدهد، مثلاً شخصیت داستان بفهمد که در فلان مورد اشتباه فکر می‌کرده یا به درک جدیدی از یک مفهوم برسد، اما به هر حال تغییر لازم است. برای نمونه متن بالا را بررسی کنیم. در اینجا شاهد حضور جمعی در یک قهوه‌خانه هستیم. خرده‌اتفاقاتی در روابط بین افراد این جمع هم داریم (مثل اعتراض عباس به سلیمان در مورد قژقژ آزارندۀ در قهوه‌خانه) اما اتفاق اصلی، خبر بارداری همسر یکی از حاضران (نریمان) است که سه‌قلو حامله است. اگر قرار است این اتفاق، سوژۀاصلی و مرکزی داستان باشد، باید باعث ایجاد تغییراتی شود. آیا چنین شده؟ هنوز نه. اینکه افراد دربارۀ این موضوع شروع به حرف زدن کرده‌اند، عباس زده زیر آواز، رجبعلی آمده وسط یا نصرالله شعری خوانده و جمع را ترک کرده، نشانۀ تغییر نیستند چون با هر بحث دیگری هم این اتفاقات می‌افتاد. ما اینجا نیاز به نتایجی داریم که مخصوص به همین اتفاق باشد. به همین دلیل است که وقتی متن بالا را می‌خوانیم، به نظرمان می‌رسد که هنوز تمام نشده و نیاز به ادامه دارد. انگار از خودمون بپرسیم «بعدش؟ بعدش چی شد؟»

یک نکتۀ دیگر هم که لازم است نویسندۀ محترم دقت بفرمایند، توجه و رسیدگی به متن است. متن بالا غلطهای تایپی زیادی دارد و در مواردی هم متن یکدست نیست. راوی (که همان نریمان است) در مواردی بسیار عامیانه و جاهایی از متن، بسیار ادیبانه حرف می‌زند (مثل این بخش: «به انعکاس طوسی چشمانم بین برف، و شاخه‌ها لخت درختان پشت شیشه پنجره نگاه کردم.» درحالی‌که ظاهراً فروشندۀ دوره‌گردی است که تابستان‌ها بستنی و دز فصل سرد، لبو و بلال می‌فروشد و این ادبیات برای او مناسب نیست. لازم است متن را خودتان چندبار بخوانید و این موارد را ویرایش بفرمایید. کم‌غلط بودن متن – از هر نظر – به خواننده این حس را می‌دهد که متن برای خود نویسنده بسیار اهمیت دارد و طبیعتاً مخاطب هم با دقت با متن مواجه می‌شود.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس، منتقد ادبی و مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب. مؤسس و اولین سردبیر پایگاه نقد داستان. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت