یک «اسکار وایلد»نویسی موفق.




عنوان داستان : بختک
نویسنده داستان : مجید مصطفوی

جناب آقای رحیم ، من می گویم تا حالا دیوانه از نزدیک دیدید . نه ندید . خوب فکر کنید ما اگه با هم نتوانیم حرف بزنیم . باهم نتوانیم داد بزنیم ، خب یک دیونه ایم دیگه ...نیستیم ؟ ديوانه كه شاخ ودم نداره . وقتی نتوانیم آستانه تحمل مان را برای شنیدن حرف راست بالا بیریم . وقتی نتوانیم آروم آروم تو گوش هم پچ پچ کنیم . وقتی از مشکلات هم خبر نداشته باشیم. فقط واسه هم بخندیم . یکی می بیبنه می گه فلانی دیوانه است ...والا ديوانگي شرف داره.
قدسی جان ، باور کنید من یکی باکم نیست ، سنی از من گذشته . از شوهرتم خجالت نمی کشم . یعنی چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول خوبش کرد. با روشن کردن سیگار توی معابر عمومی هم حل نمی شود . مگر بابا حالیش می شود... بامن حرف نمی زند. از وقتي هم شنيده مرا تبعید کرده اینجا ، باور کنید ، من گاهی دیگر انگار نمی توانم نفس بکشم . از بغض این حرفا نیست ، فقط نمی توانم ، مثل حالا ....ببینید من دستم را دراز می کنم ، این طور، دست آقا رحیم را می گیرم ، یه طوری می شم. چرا؟ نمی دانم . حالا دست شما را می گیرم انگار نه انگار. مثلا کمربند آقا رحیم ، یا روژلب صورتی شما کلافه ام می کنند، چرا؟ نمی دانم . می بخشید ، البته.
چند وقت پیش با دایی نشستم کلی صحبت کردم . گفتم چه مرگم شده به من گفت: برو ویلا یه گوشه دنج بشین ، عرق بخور. اونم از این عرق سگی . باورتان نمی شود. می دونم باور نمی کنید .دایی که همه پشت سرش نماز می خوانند این حرف و به من زده . خوش به حالتون که باهم عروسی کردید هیچ مشکلی ندارید. درسته که سریدار این ویلا هستید . ولی خب باهم خوشین .
رحیم جان ، علي که یادتان هست؟نمی دانم . شاید هم او راندید ه باشید . خوب .مهم نیست .قدش بلند است . اما از آنجا ، از روی آن رف بلندنمی زند. حكايت آن رف تواون ارتفاع نفهميدم چيه . خب مهم نيست. غروب ها می آمد کنار پنجره اتاقش که روبروی اتاق من بود . پنجره را باز می کرد یک سیگار می کشید . کارش همین بود . دوسه روزی دیدمش کارش همین بود.من چند بار لاک ناخنش را دیدم . قرمز بود. از دور نشان می داد. يكبارم ديدم مانتوخفاشي مادرش وپوشيده بود.
غروب روز چهارم یا پنجم بازدیدمش . دستکش سیاه دستش بود. همان جا لب پنجره نشسته بود. سیگار نیم سوخته از دستش افتاد پایین . به من ، یا حتی به آن سیگار که از طبقات سقوط می کرد هم نگاه نکرد. خواستم باهاش حرف بزنم .پنجره را باز کردم . رفت . غروب روز شیشم دیگر از ش خبری نشد . تا اینکه اعلامیه اش را دیدم . باورت ميشه .بعدميگن ياروديوانه شده.
آقاي رحيم ،دیروز رفتم پزشک قانونی.بعد از دو ساعت نشستن و منتظر موندن،بالاخره صدام کردن و رفتم تو. دو تا مرد بودن که شروع کردن ازم سوال پرسیدن.همون سوالای تکراری که همه میپرسن.یدفعه یکیشون پرسید که چند تا دوست پسر داشتی.سرمو انداختم پایین و گفتم یه چندتایی داشتم.بعد پرسید چند بار آن کارهارو داشتي .   دیگه داشتم آب میشدم از خجالت.گفتم آخه این چه سوالایی هست میپرسی؟انتظار دارید چه جوابی بدم؟
قدسي جان ، چند وقته که ناخونهامو مانیکور نکردم چون سر کارم نمیتونم این کار رو کنم،قبلا همیشه سوهان دستم بود و ناخنهامو مانیکور میکردم بعد یا با لاک فرنج طرح مینداختم یا با تتوی ناخن خوشگلشون میکردم،دلم برای ناخنهای مانیکور شده تنگ شده،ناخن بلندداشتنم جرمه.
از تنهایی خسته شدم،خسته،چرا کسی نمیاد توی زندگیم که بتونم باهاش زندگی کنم،دلم میخواد باهاش حرف بزنم،باهم بریم پارک،سینما،کافی شاپ،گردش،مسافرت،دلم میخواد شیطون باشه و با شیطنتش حرصم بده،بخواد به زور بوسم کنه من نذارم،نیشگونم بگیره،موهامو بکشه،هولم بده،گازم بگیره،بعد که خوب اذیتم کرد و من عصبی شدم بغلم کنه،یعنی میشه ....
می خواهیدبرایتان یک شعر بخوانم ،یا یک دوبیتی از بابا طاهر، شما که حتما از دوبیتی خوشتان می آید.صدام قشنگه شبيه صداي توي قدسي جان. براي همين اينقدرتودبيرستان مسخره ام مي كردند.
همان جا کنار حوض ، روی لبه سرد و سنگی حوض نشسته بود. سرش زیر بود.انگشت هاش را گرفته بود جلو صورتش .
یه چیزی میگم برام نخندید،راستش من چون دو نفرم یه زن و یه مرد،یعنی روحم زنه و جسمم مرد این موضوع باعث بدبختیم شده و البته مشکلی که من درگیرش شدم اینکه دختر درونم بعضی وقتها عاشق پسر بیرونم میشه،این مشکل و نمیدونم چیکارش کنم؟راستش چون احساسم دخترونه است من خودمو یه دختر میبینم و بعضی وقتها دارم به عکسهای مردونم نگاه میکنم اولش که خودمو نمیشناسم چون ذهنم خودمو یه شکل دیگه مجسم کرده و بدبختی اینجا است که من عاشق خودم میشم،دختر درونم عاشق پسر خوشگل جسمم میشه،به این میگن بلا،حالا بلای زمینیه یا آسمونی نمیدونم،این دیگه آخر بدبختی،آخه کدوم خری عاشق خودش میشه که من عاشق پسر بیرونم میشم.
قدسی جان تورو جون شوهرت که اونور حوض نشسته ورور ماهی هارو نگاه می کنه به پدرم بگو بياد اين ورقه رضايت را يه خطي بكشه.....
همین طور برایش حرف زد ، حتی باورکنید سعی کرد برایش شکلک در بیاورد . اما همان طور نشسته بود و شاید با نوک شست پایش روی آب حوض خط می کشید. پاهاش برهنه بود. برهنه و سفید. بعد هم انگار گفت...
وقتی از خودت خسته میشی دیگه هیچی نمیتونه آرومت کنه،حالا من از خودم خسته شدم،از هیکل مردونم،از قیافم، از صدام .وقتی جلوی آینه خودمو میبینم حالم از خودم بهم میخوره،نمیدونم چیکار کنم همه زندانیها به خاطر یه حرکت نادرست زندانی شدن،منِ چه گناهی کردم ...
قدسی حرفی نزد ازجایش بلند شد رفت بطرف شوهرش کنارش نشست پاهای گوشتی و سفیدش را داخل آب انداخت .صدای قلوپ آب در محوطه پیچید.
: چاره اي نيست پدرش نمي خواد آبروي خانواده اش بره
:رحيم جان به عواقبش فكركردي
: ماكاري انجام نمي ديم فقط يه شام بهش مي ديم.آنوقت مي ريم
:چقدرش و ريختي تو غذا
:هموشو
:خب نصف مي ريختي
:چه فرقي داره .وقتي يه ذره شم آدم خلاص مي كنه.
: كيه در مي زنه!
:پاشوبريم پيك موتوري غذاش وآورده.
آقا رحيم ، قدسي جان كجامي رين. اين نامه روبدين به بابا.چيه من و وروور نگاه مي كنين.فكرمي كنيين ديوونه شدم.خيلي حرف زدم نه ولي ازفردا ديگه حرف نمي زنم.مطمئن باشين ! شام كه خوردم تخت مي گيرم مي خوابم .بعد به قدسي چشمك زد. مشتش بازكرد .قرص بزرگ وسفيد كف دستش بود.
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و سپاس از شما برای ارسال داستان‌تان به پایگاه نقد داستان. داستان «بختک» یک تک‌گوییِ نمایشی است. خاک داستان بسیار خوش‌فرم است. هم در پلات و هم در بزنگاه خود. زبان و لحن قصه‌گو و زنانه‌ی اثر بسیار خوب در داستان نشسته است. اینکه می‌گویم خوب منظورم یک دستیِ اثر است. با هم روند تکاملی را می خوانیم:

«رحیم جان ، علي که یادتان هست؟نمی دانم . شاید هم او راندید ه باشید . خوب .مهم نیست .قدش بلند است . اما از آنجا ، از روی آن رف بلندنمی زند. حكايت آن رف تواون ارتفاع نفهميدم چيه . خب مهم نيست. غروب ها می آمد کنار پنجره اتاقش که روبروی اتاق من بود . پنجره را باز می کرد یک سیگار می کشید . کارش همین بود . دوسه روزی دیدمش کارش همین بود.من چند بار لاک ناخنش را دیدم . قرمز بود. از دور نشان می داد. يكبارم ديدم مانتوخفاشي مادرش وپوشيده بود.
غروب روز چهارم یا پنجم بازدیدمش . دستکش سیاه دستش بود. همان جا لب پنجره نشسته بود. سیگار نیم سوخته از دستش افتاد پایین . به من، یا حتی به آن سیگار که از طبقات سقوط می کرد هم نگاه نکرد. خواستم باهاش حرف بزنم .پنجره را باز کردم . رفت . غروب روز شیشم دیگر از ش خبری نشد . تا اینکه اعلامیه اش را دیدم. باورت ميشه. بعدميگن ياروديوانه شده.
آقاي رحيم ،دیروز رفتم پزشک قانونی.بعد از دو ساعت نشستن و منتظر موندن،بالاخره صدام کردن و رفتم تو. دو تا مرد بودن که شروع کردن ازم سوال پرسیدن.همون سوالای تکراری که همه میپرسن.یدفعه یکیشون پرسید که چند تا دوست پسر داشتی.سرمو انداختم پایین و گفتم یه چندتایی داشتم.بعد پرسید چند بار آن کارهارو داشتي . دیگه داشتم آب میشدم از خجالت.گفتم آخه این چه سوالایی هست میپرسی؟انتظار دارید چه جوابی بدم؟
قدسي جان ، چند وقته که ناخونهامو مانیکور نکردم چون سر کارم نمیتونم این کار رو کنم،قبلا همیشه سوهان دستم بود و ناخنهامو مانیکور میکردم بعد یا با لاک فرنج طرح مینداختم یا با تتوی ناخن خوشگلشون میکردم،دلم برای ناخنهای مانیکور شده تنگ شده،ناخن بلندداشتنم جرمه.»

این خوبی در داستان ادامه دارد و از اینجا به‌بعد هم بسیار خوب‌تر شده است:

«از تنهایی خسته شدم،خسته،چرا کسی نمیاد توی زندگیم که بتونم باهاش زندگی کنم،دلم میخواد باهاش حرف بزنم،باهم بریم پارک،سینما،کافی شاپ،گردش،مسافرت،دلم میخواد شیطون باشه و با شیطنتش حرصم بده،بخواد به زور بوسم کنه من نذارم،نیشگونم بگیره،موهامو بکشه،هولم بده،گازم بگیره،بعد که خوب اذیتم کرد و من عصبی شدم بغلم کنه،یعنی میشه ....
می خواهیدبرایتان یک شعر بخوانم ،یا یک دوبیتی از بابا طاهر، شما که حتما از دوبیتی خوشتان می آید.صدام قشنگه شبيه صداي توي قدسي جان. براي همين اينقدرتودبيرستان مسخره ام مي كردند.
همان جا کنار حوض ، روی لبه سرد و سنگی حوض نشسته بود. سرش زیر بود.انگشت هاش را گرفته بود جلو صورتش .
یه چیزی میگم برام نخندید،راستش من چون دو نفرم یه زن و یه مرد،یعنی روحم زنه و جسمم مرد این موضوع باعث بدبختیم شده و البته مشکلی که من درگیرش شدم اینکه دختر درونم بعضی وقتها عاشق پسر بیرونم میشه،این مشکل و نمیدونم چیکارش کنم؟راستش چون احساسم دخترونه است من خودمو یه دختر میبینم و بعضی وقتها دارم به عکسهای مردونم نگاه میکنم اولش که خودمو نمیشناسم چون ذهنم خودمو یه شکل دیگه مجسم کرده و بدبختی اینجا است که من عاشق خودم میشم،دختر درونم عاشق پسر خوشگل جسمم میشه،به این میگن بلا،حالا بلای زمینیه یا آسمونی نمیدونم،این دیگه آخر بدبختی،آخه کدوم خری عاشق خودش میشه که من عاشق پسر بیرونم میشم.»

از اینجا روح اثر بسیار جذاب‌تر خود را عیان می‌کند. باورم این است که چطور نویسندگان می‌توانند اینطور خوب داستان را با خیز به جلو پیش ببرند. شاید اینجا درسی که نویسنده‌ای بزرگ به ما می‌دهد کارگشا باشد. «اسکار وایلدنویسی» شاید روشی ممتاز برای اثرهایی از این نوع باشد.
هدونیسم یک مکتب فکری است که در «تصویری از دوریان‌گری» نقش اساسی دارد. این نظریه اولین بار در فصل دوم با لرد هنری در توصیف سبک زندگی لذت‌طلبانه برای دوریان و توضیح اینکه چگونه در جامعه، بهتر است هر کاری که به نفع خود باشد مطرح می‌شود. لرد هنری دوریان را فریب می دهد و معتقد است که اخلاق هیچ نقشی در زندگی ندارد و فرد باید صرف‌نظر از امکانات انجام این یا عواقب دیگر، آنچه را که برای خودش مفید است انجام دهد. اسکار وایلد بعدها اظهار داشت، "تنها راه خلاص شدن از وسوسه، تسلیم شدن در برابر آن است. در برابر آن مقاومت کنید، و روح شما از اشتیاق به چیزهایی که برای خود منع کرده است، بیمار می‌شود، با آرزوی آنچه که قوانین هیولایی آن را هیولا و غیرقانونی کرده است. که بر لزوم برآوردن میل زندگی فرد تأکید می کند، اصلی که در نهایت منجر به سقوط دوریان‌گری می‌شود. همانگونه که لرد هنری به دوریان کرده و می‌گوید:
«بله دوریان، تو همیشه مایل به دوستی با من خواهی بود، زیرا من گناهانی که تو جرئت انجامش را نداری، نشانت می‌دهم»
اسکار وایلد در طول زندگی خود دوست‌دار فلسفه‌های مختلفی بود و هیچگاه خط فکری ثابتی نداشت، در زمان نگارش دوریان‌گری، او احتمالا مخالف هدونیسم بوده ولی دلیل مخالفت او با این فلسفه، برادرش ویلی وایلد بوده. ویلی وایلد برادر بزرگ اسکار بود که در سال 1899 درگذشت. او زندگی عیاشانه و بر اساس زیبایی‌پرستی را در پیش گرفت و در اثر عوارض مربوط به اعتیادش به الکل هم مرد. شخصیت لرد هنری شباهت بسیاری هم از نظر ظاهری هم از نظر شخصیتی به ویلی وایلد دارد. شما کسی را به خاطر ظاهر یا لباسش یا به خاطر ماشین فانتزی‌اش دوست نخواهید داشت، اما به این دلیل که او آوازی را می‌خواند که فقط شما می‌توانید بشنوید. باید بگویم شما چون اسکار وایلد یک اثر گوتیک نمایشی نوشته‌اید. با این‌حال، برای من، این پدیده‌ای است که همه ما، به نوعی در زندگی خود با آن روبرو هستیم. پایان اثر شما فقط به دام افتادن روح زن نیست. او در پرتره ذهنی‌اش یا به تصویر کشیدن زندگی خود از طریق تک‌گویی خلاق به یک غافل‌گیری کامل در پایان داستان می‌رسد که ارتباط زیادی با روانشناسی رایج انسان دارد. همانطور که همه می‌دانیم اسکار وایلد مبلغ هنر و زیبایی بود. همه شخصیت‌های داستان دورویان‌گری نمایشی واقعی از هنر و زیبایی هستند. اثر شما نیز بدون هیچ وابستگی چنین می‌کند.
این قسمت از داستانتان برای اثبات حرفم کافیست:
«قدسی جان تورو جون شوهرت که اونور حوض نشسته ورور ماهی‌هارو نگاه می کنه به پدرم بگو بياد اين ورقه رضايت را يه خطي بكشه.....
همین طور برایش حرف زد ، حتی باورکنید سعی کرد برایش شکلک در بیاورد . اما همان طور نشسته بود و شاید با نوک شست پایش روی آب حوض خط می کشید. پاهاش برهنه بود. برهنه و سفید. بعد هم انگار گفت...
وقتی از خودت خسته میشی دیگه هیچی نمیتونه آرومت کنه،حالا من از خودم خسته شدم،از هیکل مردونم،از قیافم، از صدام .وقتی جلوی آینه خودمو میبینم حالم از خودم بهم میخوره،نمیدونم چیکار کنم همه زندانیها به خاطر یه حرکت نادرست زندانی شدن،منِ چه گناهی کردم ...
قدسی حرفی نزد ازجایش بلند شد رفت بطرف شوهرش کنارش نشست پاهای گوشتی و سفیدش را داخل آب انداخت .صدای قلوپ آب در محوطه پیچید.
چاره اي نيست پدرش نمي خواد آبروي خانواده اش بره
رحيم جان به عواقبش فكركردي
ماكاري انجام نمي ديم فقط يه شام بهش مي ديم.آنوقت مي ريم
چقدرش و ريختي تو غذا
هموشو
خب نصف مي ريختي
چه فرقي داره .وقتي يه ذره شم آدم خلاص مي كنه.
كيه در مي زنه!
پاشوبريم پيك موتوري غذاش وآورده.
آقا رحيم، قدسي جان كجامي رين. اين نامه روبدين به بابا.چيه من و وروور نگاه مي كنين.فكرمي كنيين ديوونه شدم.خيلي حرف زدم نه ولي ازفردا ديگه حرف نمي زنم.مطمئن باشين ! شام كه خوردم تخت مي گيرم مي خوابم .بعد به قدسي چشمك زد. مشتش بازكرد .قرص بزرگ وسفيد كف دستش بود.»

برای شما آرزوی موفقیت دارم. باز هم برای ما داستان بنویسید و بفرستید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت