یک داستان اقلیمی با طراوت




عنوان داستان : چشم ها
نویسنده داستان : مرضیه نودهی

صدای افتادن چیزی از حیاط به گوشش رسید. نفسش به شماره افتاد. آب دهانش را قورت داد . شیله سورمه ایش را دور صورتِ گندمی اش محکم پیچید. کاردی که این چند روز همیشه همراهش بود به دست گرفت. صدای بازشدن در هال به گوشش خورد. برای رسیدن به تنها اتاق خانه،باید از راهروی باریکی می گذشتند .خودش را به دیوار چسباند. قلبش محکم می کوبید. دهانش خشک شده بود.چشمانش را محکم فشار می داد. با صدایِ سعید که آرام صدایش می زد،چشمانش باز شد.
:«سماجان؟سماخانوم .»
دانه های اشک از چشمان مشکی اش روی گونه های استخوانی اش ریخت تویِ چاله ی چانه اش .
با سرِ آستینِ لباسِ طوسی اش،چشم ها و بینی اش را پاک کرد .زیر لب زمزمه کرد:«پس نزدیکه سحره که آمدی عزیزِ دلُم.»
رختخواب های کُپه شده را با دست هاش به جلو هُل داد.خودش را سُر داد روی زمین . تمامِ بدنش خشک‌شده بود.نمی دانست چقدر از شب گذشته . که چمباتمه زده تهِ پستویِ اتاق ،پشت رختخواب ها پناه گرفته بود.
پاهای خشک شده اش را دراز کرد.با تکانِ محکمش رختخواب ها به زمین ریختند.
سعید که به طرف کمد می رفت با شنیدن صدا برگشت.
روبرویش روی دو زانو نشست. کارد را از دستش گرفت. سرش را به آغوش کشید.
:«دورت بگردوم خانوموم.ایجایی؟،ببخش تنهات گُذاشتوم.
چقد گفتُمت بیا برو اهواز عزیزوم.گوش نمی گیری که.»
سرش را از آغوش سعید بیرون آورد . خیره به چشمان عسلی اش زمزمه کرد:
«سعید جان،گفتُم که تا تونو خرمشهر باشین،مونوم هستوم.»
_:«خو دردِت به جونوم مو چه کُنوم با ای همه دلواپسی؟
او روزی که آقات و خواهراتِ با ننه بابام می بردیم اهواز. خواهرات مویه می کردن. آقات اما، هیچ‌نمی گفت.فقط گفت. دونوم رفته از مادِرِش خداحافظی کنه، دیرکرده طفلُم.»
سرش را پایین انداخت ،سه سال می شد مادرش از بینشان رفته بود.
سعید چانه اش را گرفت . به چشمانش زل زد:«مو بشون قول دادُم سما. قول دادُم مگه بمیرُم که تونه بهشان نرسانوم. به مادرتوم قول دادُم مراقبت باشوم. همو چهارسال پیش. تازه یه سال بود معلم شده بودی، یادته؟»
لبخند کمرنگی روی لب های سما نشست: «ها که یادُمه.همو وقتا که آمده بودیم بانک.ضامنِ وامِ مادروم بشُم. ضامنِ دلِ شمانه کشیدُمُ. اُ بُمممم،،منفجر شدی.»
سعید دستش را روی گونه ی خیس از اشک او کشید: «روح مادرت شاد. می گفت حیف که دلت ضامنش پرید داماد. وگرنه که مو دخترومْ به ای زودی شوهر نمیدادُم. »
زبانش را روی لب های خشکش کشید :
«نذا شرمنده بشُم سماجان.»
دستش را روی دهان سعید گذاشت .سرش را تکان داد و‌گفت:
: «به چشم آقا، میریم.»
رویش را به طرفِ پنجره گرفت.نور کمرنگی از پشت پرده سفید رنگ دیده می شد. چیزی به صبح اولین روز آبان نمانده بود.
دستش را به دیوار گرفت. آرام از جا بلند شد. از دردِ زانو دندان هایش را فشار داد. سعید دستپاچه دستش را گرفت.
:«چی لازمته،بوگو خودوم میاروم ،پاهات خشک شده تو پستو .»
قلنج گردنش را شکست:« چیزی نمیخوم. بروم ببینوم چی هست بِرات بیاروم. دونوم غِذام نخوردی. لباتم خشکه،ببینُم یه چیکه آب می تونوم پیدا کنوم.»
سعید دستِ او را کشید. با دستِ دیگرش اشاره کرد کنار دیوار بنشیند. دورو بر را نگاه کرد. پشتی دستبافی که روکشِ گلدوزی شده اش پر از خاک بود برداشت. روکش را کَند . پشتی را پشتش گذاشت. با دست، پاهای او را دراز کرد.
خودش هم کنارش نشست. زانوی راستش را بالا آورد. آرنجش را روی آن گذاشت. دستِ مشت شده اش را چند بار آرام به دهانش زد . خودش را به طرف سما خم کرد. بغلِ گوشش پِچ زد :« عراقی ها کم کم دارن همه جارِ می گیرن. موندن تو شهر خطرناکه. چیزی نمانده به مسجد برسن. پل رِ بگیرن،تمامه.»
دستِ چپِ سما محکم رویِ گونه اش نشست.
دستهاش را روی ران هایش کوبید .
سعید مچِ دستانش را گرفت.
:«آرووم. نگفتوم که مویه کنی. گفتوم بدونی معلوم نی چی بشه. ای جور که ای بعثیا پیش میرن، دیر یا زود کل شهره می گیرن.
فردا اوِل صبحی، اَ جلو مدرسه تون دوسه تا وانت قراره اونای که موندن ببرن اهواز. یه ساعتی وقت داریم . »
دستهاش را از دست سعید بیرون کشید . اشک هاش را با پشت دست پاک کرد.
به چشمهای خسته سعید نگاه کرد.
پیراهن کرم رنگش تنش بود. شلوار پارچه ایش را با یک شلوار سربازی عوض کرده بود. صورت همیشه مرتبش ، اصلاح نشده بود.
دستان بلند و کشیده اش را قاب صورت آفتاب سوخته ی سعید کرد. موهای لَختِ خرمایی اش را از روی پیشانی او کنار زد.
:«یعنی باید حتما بریم از خونِمون؟ از شهرمون؟ نَنَم اینجا خاکه. چقد شاگردام اینجان که هنو خاکشونوم نکِردیم. یادته با چه زحمتی خونه ی کوچکْمانه خریدیم. چقد ذوق داشتیم ایجا رِ می چیدیم. »
با دو دستش دست بزرگ سعید را گرفت . آرام کفِ دستش را نوازش کرد.
:«ایٖ دستا فقط خودکار و کاغذ به خودْشون دیده بودن. نه تفنگ.نه بیل و کلنگ. تو فقط پشت میز نشستن بلد بودی، کِی بلد شدی پشت سنگر نشینی مردِ مو؟»
سعید دستش را کشید. شیله را از روی موهای بلند بافته ی او کشید. پیشانی به پیشانی اش گذاشت . زمزمه کرد.
:«تموم میشه عزیزوم. شهرمونوم بگیرن،پسش می گیریم خانوموم. باز تو به بچه ها، از گذشته ی ایران میگی. مونوم پولای ننه باباشانه جمع می زنوم. اووو. چقد چیزای جدید داری بگی بِهِشان. اصلا شاید مونوم دیگه همکار خودت شُدُم،ها؟.میشُم معلم انشاء. به بچه ها می گُم به جای علم بهتر است یا ثروت،یا به جای تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟ بنویسن در خرمشهر چه گذشت؟. خوبه خانوم معلم؟»
بوسه ای کاشت روی پیشانی اش:
«باید زودتر راه بیفتیم.هوا کم کم روشن میشه.
فقط یه چی!!!»
سما سرش را تکان داد . چشمانش را به علامت سوال ریز کرد؟
_:«هیچ،داشتوم میومدوم انگاری، کوچه پایینی چن نفری پچ پچ می کردن،نشنیدوم چی می گفتن. نفهمیدوم خودین یا دشمن. »
چشمانِ سیاه سما گِرد شد .مردمک چشمانش دو دو می زد.
سعید دستهاش را رها کرد . صورت لاغر و سبزه اش را قاب گرفت: «نترس عزیزوم مو که نمردُم.
حالام بلندشو.
اگر چیزی لازمه بردار. مو یه سری به کوچه بزنوم،ببینُم چه خبره،آماشاءالله خانوم.»
دستش را به طرف سما گرفت . یا علی گفت . سما سرش را بالا آورد. لبخند روی لب های سعید با نگرانیِ تهِ چشمانش دیدنی شده بود. برای بهتر شدن حالِ مردش لبخندی لرزان زد. دست او را گرفت و از جا بلند شد.
سعید تفنگش را از جلو در اتاق برداشت. به او اشاره کرد کاردش را از روی زمین بردارد. صدای کوبیدن لگدهایی به در حیاط آمد.
سما را به کنج اتاق هُل داد. صدای محکمِ خوردن درِ ترکش خورده ی حیاط به دیوار سیمانی به گوششان رسید. از پنجره اتاق سرک کشیدند. یک افسر عراقی به همراه دوسرباز داخل شدند .
سعید دندان هایش را روی هم فشار داد. سما دستش را گرفت. سرش را بالا آورد. با چشمهایش به تفنگ و سینه خودش اشاره کرد. سعید سرش را پایین انداخت، دستانش دوطرفِ بدنش آویزان شد.صدای شکستن شیشه ی درِ راهرو فرصت فکر کردن نداد.
اسحله اش را به طرف در گرفت. سربازِ اول اسلحه به دست وارد شد.
سعید دستش را روی ماشه گذاشت. شلیک کرد. صدای بلندی که تند تند به عربی داد می زد به گوش می رسید. سرباز دوم از روی جنازه دوستش به عقب برگشت . شروع به شلیک کرد. سعید روی زمین افتاد.
دستانش را روی دهانش گذاشته بود. زار می زد. سعید جلو‌چشمانش جان می داد .
صدای پاهای محکمی نزدیک شد.خودش را بیشتر به کنج اتاق فشار داد. شیله روی شانه اش بود. اما نمی توانست دستانش را از روی دهانش بردارد.
صدای پا به سعید رسید، قطع شد. یک دفعه صدای یک تک تیر آمد. سعید تکان محکمی خورد و آرام گرفت. دیگر نتوانست طاقت بیاورد.جیغ کشید . کاردش را از روی زمین برداشت .به طرفشان حمله کرد. سرباز اسلحه به طرفش گرفت.مافوقش با دست زیر اسلحه زد . با دست دیگرش کارد را از دست او انداخت.
صدای قهقهه ی بلند افسر عراقی در اتاق خالی پیچید .
سرش پایین بود. چشمان سعید باز بود. به او نگاه می کرد. صدای دست زدن آمد. سرش را بالا گرفت. افسر عراقی جلوتر آمد.با لب های کلفتش گفت: «مرحبا،،مرحبا.»
صورت تیغ زده اش سبیل های پر پشتش را بیشتر نشان می داد. دور سما چرخید.: «جمیلة»
دندان های سرباز به نشانه خنده حالش را بدتر کرد.
چشمان افسر عراقی سرخ شده بود.
به چشمان سعید نگاه کرد. افسر با دست به سرباز اشاره کرد بیرون برود. شیله ی سما را از شانه اش برداشت . آن را روی سعید پرت کرد. خم شد .دستش را به طرف دامنِ پیراهن بلند طوسی سما برد.
چاقوی کوچک و تیزی که هدیه ی آقاجانش بود.از جیب پیراهنش درآورد. ضربه ی محکمی به پشت افسر بعثی زد. آخی گفت .در حال بلند شدن اسلحه کمری اش را به طرف او گرفت . چند بار شلیک کرد.
سما روی زمین افتاد. سرش روی بازوی سعید بود.دستش را دراز کرد .
چشمان او را بست. بوسه ای به بازویش زد. سرباز بالای سرش رسیده بود. چشمانش را بست. صدای رگبار تمام خانه را پرکرد.

شیله:روسری زنان جنوبی
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت و سپاس برای ارسال داستانتان به پایگاه نقد داستان.

یک داستان خوب و بومی، با اقلیمی با طراوت و تنش جنگ. برای پردازش داستان شما فرستنده ای وجود دارد.
شما با لحن جنوبی ما را به جهان عاطفی عشق و وطن و جفت های پَر پَر شده می کشانید . اینها قامت بلندی می کند. خوب تر اینکه در داستان شما جا افتاده است. شاید حض وار هم جا افتاده است. کیفورانه. تصور من از لحن به عنوان نویسنده و منتقدی که داستان های اقلیمی را به شدت دوست دارد شاید کمی با نظر شما درباره لحن متفاوت باشد. نویسنده ی داستان های اقلیمی در نوشتن اینگونه داستان ها فرستنده¬ است.
فرستنده در داستان بومی چه می گوید ؟
ادبیات بومی «اقلیمی»، هم دارای معنایی وسیع و هم دارای معنایی محدود است. کلمه ی بومی در زبان انگلیسی با کلمه ی ملت و مردم هم ریشه است و به معانی زیر است: در حال خالص، دست خورده، طبیعی، اصیل، قومی که در محلی واحد ساکن است. به اعتباری ادبیات ایران را در مَثَل میتوان ادبیات بومی «خاص اقلیمی ویژه» دانست و ادبیات چین، هند یا اسپانیا نیز همینطور است. اما ادبیات اقلیمی «بومی» در معنای خاص، ادبیاتی است که در منطقه ای خاص بوجود آمده و دارای شرایط زیر است:
1- وحدت اوضاع جغرافیایی از قبیل کوه ها، رودها، درختان، آب و هوا، میزان بارندگی فاصله کم یا زیاد بخش ها. در ایران، مازندران، گیلان، و گرگان و مناطق ساحلی دریای خزر از این لحاظ وحدت دارد. میزان بارندگی در آن زیاد است، جنگل های فراوان دارد، آبادی ها بهم نزدیک است ولی در مناطق جنوبی و نزدیک به کویر هوا گرم یا بارندگی کم، جمعیت اندک و فاصله روستاها و شهرها زیاد است.
2- مشابهت وضع زراعی و معیشتی. وجود شالیزارها، مزارع چای، حرفه های مخصوص از قبیل حصیربافی و چوببری و ماهیگیری «در شمال» و وجود نخلستان ها، مزارع گندم و جو و کشت و زرع با آب باران در جنوب و جنوب شرقی ایران.
3- وحدّت گویش محلی و وجود اصطلاح ها و ترانه های مشترک.
4- مشابهت آئین و مراسم جشن ها، اعیاد ملی و مذهبی، رقص ها، آئین ازدواج و خاکسپاری، تولد و نامگذاری فرزند، طرز کوچ و مراسم همراه با آن در عشایر.
5- مشابهت مناسبات اقتصادی، روابط مالک و زارع، منابع تغذیه و خرید و فروش محصول، کاشت و برداشت، مناسبات زارع با پیشه ور و سلفخر، نحوه ی مشارکت زنان و کودکان در کارهای تولیدی. اجاره بهای خانه ها، باغ ها، نیروی خرید، نحوه ی برخورد با فن و صنعت جدید، بهره گیری از طرز تولید قدیمی «شخم، گاوآهن» یا تراکتور و کمباین و خرمن کوب ابزار جدید.
6- طرز گذراندن ایام فراغت، انواع ورزش آبی بومی، کشتیگیری، زیارت اماکن متبرکه، تعزیه، ییلاق و قشلاق، مشاعره، شرط بندی، معرکه گیری.
7- وحدت زبان و تاریخ. مذهب، اقلیّت های مذهبی، نهادهای آموزشی، مدرسه های جدید و قدیم. میزان سوادآموزی و بهره بردن از خواندن و نوشتن کتاب ها. وجود قهرمانان مشترک و محبوب عامه، نحوه ی ارتباط با تمدن جدید، میزان حضور رادیو و تلویزیون، ماهواره، عکاس، فیلمبرداری و. . . در ده و روستا و مناطق دورافتاده، طرز مشارکت عامه ی مردم در قیام ها، مبارزه ها، تعاون ها، رأی دادن، شرکت در انجمن های دور شهر.
8- خصائص جغرافیای انسانی. مردمی که در مناطق گرمسیر و حواشی کویر زندگانی می کنند با مردمی که در مناطق سردسیر یا در مکان های پرآب و درخت زندگانی می کنند، تفاوت دارند. خلق و خوی و طرز رفتار و باورها و ادبیات و هنر این دو با هم یکی نیست. در مثل مردم بلوچ که با شتر و بیابان سر و کار دارند با مردم مازندران که بیشتر گاو و گوسفند دارند و از اسب به عنوان وسیله ی نقلیه بهره گیری میکنند، طرز زیست یکسانی ندارند.
ادبیات بومی در سیر تحول خود از همه ی این عوامل بهره میبرد و اگر خوب نوشته شده باشد، آئینه ی تمام نمای طرز زیست و عمل قوی ویژه در مکانی خاص است به همین دلیل آثار ادبی روس با آثار ادبی آمریکا در مثل، تفاوت دارد. از این گذشته نحوه ی آثار ادبی خود یک سرزمین نیز همیشه یکسان نیست. آثار فاکنر که جنبه ی محلی و بومی دارد، در جنوب آمریکا ساخته شده و این با آثار درایزر که نویسنده ی شهر است، تفاوت دارد.
پس فرستنده در اثر شما به تمام کمال کار خود را انجام داده است. نمونه ای از این کمال در متن داستانتان آنجاست که می نویسید:
«پیشانی به پیشانی اش گذاشت . زمزمه کرد.
- تموم میشه عزیزوم. شهرمونوم بگیرن،پسش می گیریم خانوموم. باز تو به بچه ها، از گذشته ی ایران میگی. مونوم پولای ننه باباشانه جمع می زنوم. اووو. چقد چیزای جدید داری بگی بِهِشان. اصلا شاید مونوم دیگه همکار خودت شُدُم،ها؟.میشُم معلم انشاء. به بچه ها می گُم به جای علم بهتر است یا ثروت،یا به جای تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟ بنویسن در خرمشهر چه گذشت؟. خوبه خانوم معلم؟
بوسه ای کاشت روی پیشانی اش:
- باید زودتر راه بیفتیم.هوا کم کم روشن میشه.
فقط یه چی!!!
سما سرش را تکان داد . چشمانش را به علامت سوال ریز کرد؟
- هیچ،داشتوم میومدوم انگاری، کوچه پایینی چن نفری پچ پچ می کردن،نشنیدوم چی می گفتن. نفهمیدوم خودین یا دشمن.
چشمانِ سیاه سما گِرد شد .مردمک چشمانش دو دو می زد.
سعید دستهاش را رها کرد . صورت لاغر و سبزه اش را قاب گرفت: «نترس عزیزوم مو که نمردُم.
حالام بلندشو.
صدای قهقهه ی بلند افسر عراقی در اتاق خالی پیچید .
سرش پایین بود. چشمان سعید باز بود. به او نگاه می کرد. صدای دست زدن آمد. سرش را بالا گرفت. افسر عراقی جلوتر آمد.با لب های کلفتش گفت: «مرحبا،،مرحبا.»
صورت تیغ زده اش سبیل های پر پشتش را بیشتر نشان می داد. دور سما چرخید:
- جمیلة
دندان های سرباز به نشانه خنده حالش را بدتر کرد.
چشمان افسر عراقی سرخ شده بود.
به چشمان سعید نگاه کرد. افسر با دست به سرباز اشاره کرد بیرون برود. شیله ی سما را از شانه اش برداشت . آن را روی سعید پرت کرد. خم شد .دستش را به طرف دامنِ پیراهن بلند طوسی سما برد.
چاقوی کوچک و تیزی که هدیه ی آقاجانش بود.از جیب پیراهنش درآورد. ضربه ی محکمی به پشت افسر بعثی زد. آخی گفت .در حال بلند شدن اسلحه کمری اش را به طرف او گرفت . چند بار شلیک کرد.
سما روی زمین افتاد. سرش روی بازوی سعید بود.دستش را دراز کرد .
چشمان او را بست. بوسه ای به بازویش زد. سرباز بالای سرش رسیده بود. چشمانش را بست. صدای رگبار تمام خانه را پرکرد.»

یک داستان خوب منتقد را به وجد می آورد. تبریک من را بپذیرید. ارادت

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت