به مهندسی عناصر داستان و وجوه ژانری بیشتر توجه شود




عنوان داستان : آقا
نویسنده داستان : علی شادکام

آقا از فشار آلام و تلخی خرده مصیبت هایی که روحش را به چنگک گرفته بود به هروئین پناه می برد. وعده های صبحانه و ناهار و شام را به کفایت از گرد سفید رنگ کدری که در قوطی کوچک فلزی قرص های خوشبوکننده دهان قدیمی اش نگه می داشت سوا میکرد و روی زرورق آلومینیومی میریخت.با یکی از فندک های کلکسیونش آتش نرمی می گرفت زیر زرورق و ...
می کشید.سه نوبت در روز،به قائده ی سه وعده غذا.
آخرین سازها را آقا ساخت.سه تار بود.گفت به فکرش رسیده حالا که میز پذیرایی مبلمان کهنه اش فرسوده شده و جای خواب وسط حالش را در آپارتمان تنگ سردش گرفته،چرا این چوب توت کهنه را نکند آخرین سازی که میخواهد بسازد؟حالا که دیگر الوار اینقدر کمیاب و گرانقیمت شده که ما معمولی ها باید فکرش را از سرمان بیرون کنیم و درخت هم آنقدر کم است که بریدنش مساوی با قطع جیره است،این میز را بازنشسته می کرد و برای سالهای استراحش، او را ساز می کرد.
وعده صبحانه را تازه زده بود که بلند شد،اگر چه حالی برایش نمانده بود.قرص چای را برایش در آب جوش می انداختم که پایه های میز را شکاند و خرد کرد.صفحه بزرگ تخت میز را نصف کرد و سالم ترین لبه را که ضرب دیدگی و سوختگی کمتری داشت برای دسته کنار گذاشت.
به قائده کف دو دست هم برای صفحه از میز، بی گره ترین و ریز ترین بافت چوب را جدا کرد و بقیه را برای یازده تکه مورب باریک و تاب دیده ی کاسه انتخاب کرد و داخل دیگچه مسی عتیقه اش گذاشت.
از آخرین سازی که آقا ساخته بود و در حال سوزانده بودش،ده سالی می گذشت.ده سالی که دیگر برنج،ذرت خشخاش و انگور دیگر در زمین عمل نمی آمد.ده سالی که آقا آرام آرام در آغوش هروئین؛آلام و خرد مصیبت های چنگال روحش را به نسیان می سپرد.دود می کرد و غصه می خورد.
سازی را که صدایش به گوشش نمی نشست می سوزاند.هیچ سازی برایش نمانده بود.همه را سوزانده بود،همه را به غیر از یکی که آن را هم بعد از مرگ مامان جان سوزاندش،چون دل نگه داشتنش را نداشت.
تکه های کوچک کاسه را در دیگچه مسی عتیقه آقا بخار می دادیم،فوت و فن کارش را تکرار میکرد که من هم یاد بگیرم.بشود یادگار خانوادگی برای تنها نوه اش.می گفت:میز و صندلی کهنه هنوز زیاد مونده،قبل سوختن سازشون کن.
از باقی مانده میز یک کاسه دیگر هم میشد درست کرد.اما آقا ترجیح داد در شومینه بسوزاندشان و بوی اتش را بیشتر در اپارتمان کوچک حس کند،گرمای واقعی بدون محدودیت و کیسه های خواب برقی.
گفت باید چوبها یکدست باشند برای ساز،وقتی گره دارد تو آتش تقّی صدا می دهد،ساز هم بشود تقیّ ترک می خورد.
آقا وعده ناهار را که کشید، به پشت بام رفت و مات نشست به نگاه کردن افق خاکستری جنوب،تا بعد از ظهر که تاریکی رسید.قرصهای جیره مان را خوردیم و خواستیم برویم سراغ ساز که آقا شروع کرد به سیگار پیچیدن.گفتم چه خوب که توتون هنوز در زمین عمل می آید.چیزی نگفت. فهمیده بودم که دیگر امشب دست به ساز نخواهد زد.وقتی سیگار میکشید، پیچیدن و آتش زدن و کشیدن را از هروئین بیشتر طول میداد.سیگار را مثل این می کشید که با هر کام آخرین نفس اش را خرج می کند.تا قبل از این که کبریت ممنوع شود سیگار را حتما با کبریت روشن می کرد.میگفت بوی گوگرد باید بپیچد توی توتون.
سرش خیس عرق میشد و بوی آهن زنگ زده میداد که در همه اتاق می پیجید.انگار که اتاق فلزی آقا بود که با عرق ریختنش زنگ میزد و مثل خودش می فرسود،می گندید و منهدم می شد.
مبلمان ساده قهوه ای رنگ تمام چرم خانه،که در خانه ی نیمی از همسایه ها پیدا میشد و نیم دیگر هم همان شکلی و سیاه رنگش را داشتند.یک تابلوی قدیمی از پرتره ی یک زن با موهای قهوه ای و روشن که مثل دیگر رنگ ها به آبی می زد،آبی کهنگی ،که روی تمام وسایل اتاق آقا بود،تمام وسایل اتاق آقا همین بود.
اگر من به فکر جیره اش نبودم هر آن ممکن بود همه آنها را رها کند و در سیفون توالت بریزد.
آقا تعریف می کرد که زمانی که هنوز مردم برای پول در آوردن کار میکردند،هر روز سر کار می رفت،پشت یک میز می نشست و حساب کتاب می کرد.تا وقتی که دیگر برنامه همبستگی را اجرا کردند.نه کسی کار می کرد.نه احتیاجی به کار کردن وجود داشت.برای همه جیره غذایی معین تعیین شد که در آپارتمان ها توزیع میشد و برق و آب هم برای همه یکسان.
تصور تعریف کردن آقا از کارکردن برایم سخت نبود.شاید حالا که دیگر هم نسلان آقا همه رفته اند کسی یادش نیاید.زمان زیادی گذشته است.
اما اینکه واقعا چه دلیلی برای کارکردن وجود داشت را نمی فهمیدم.آقا می گفت همش بیخود بود.
اگر واقعا بیخود بود،پس چه بود؟
می گفت وقتی هنوز شنیدن رادیو و دستگاه پخش شخصی آزاد بود،تمام روز را موسیقی گوش می کرد و صدای سازهای قدیمی را می شنوید و صداها را روی سازها می ساخت.می گفت صدای ساز با اندازه ساختن و الگوی یحیی در آوردن و خوشگل ساختن درست نمی شود.باید زد،گوش داد،زد ،زد.زحمت کشید،تا ساز بزرگ شود،آموزشش داد،شکوفا شود.مثل درختی که قبلا بوده،دوباره شکوفه بدهد.
نوبت شامش را که کشید،خوابیدیم.برای آنکه تکه های کاسه کامل شود،هفت روز دیگر صبر کرد.در این هفت روز سیگار می پیچید،سه نوبت هروئین،دسته و صفحه را رنده می زد ،سمباده می کشید، صیقل می داد، سوراخ های صفحه را با سیخ داغ سوراخ زد، گوشی ها را تراشید،سمبه کرد و صابون زد و بر دسته سوار کرد، سیم ها را آماده کرد،پرده های پلاستیکی را بست،تیغ زد و دوباره بست و باز تیغ زد و برای سومین بار بست و راضی شد، تکه ای استخوان برای شیطانک تراشید و ساعت های زیادی غصه آلام و مصیبت هاش را خورد و دود کرد.
بوی عجیب سوختن تکه های میز کهنه ی آقا به کتش نشسته بود و با بوی تند هرویین و آهن زنگ زده عرقش در هم می پیچید.
روز جمعه نوبت صبحانه،دست به زرورق نبرد.ترسیده بودم، هروقت که از کشیدن امتناع می کرد به ساعت نرسیده بود که پرخاش می کرد، فریاد می زد و بعد آنقدر بی صدا گریه می کرد تا از حال می رفت، هر بار که این چند ساعت برایش تکرار می شد، انگار دو سه سال از عمرش را در این ساعت ها تباه کرده بود.در پنجاه و پنج سالگی چهره ی هشتاد ساله داشت و دست های یک مرده.
اما روز جمعه ای که آخرین سازش را می ساخت،نه پرخاش کرد و نه فریاد زد، اشکی هم نریخت،تمام حواسش به ساز بود و کلمه ای حرف نزد.تکه های کاسه را روی صفحه گذاشتیم،چسب زدیم.دو مفتول دور گیره کشید و پشت تکه های کاسه سفت کرد و دسته ی گیره را چرخاند و بیشتر سفت کرد.بعد شروع کرد با سمباده ریز، با نهایت آرامش،پرداختن کاسه.
صبح فردا که بیدار شدم،دسته را هم سوار کرده بود و چسبانده بود.سیمها را کشیده بود و نشسته بود روبروی ساز که به دیوار پای پنجره تکیه داده بود، سیگار می پیچید.صدایش کردم آقا نخوابیدین؟
گفت:نه.
انگار میخواست چیز دیگری هم بگوید اما حرفش را خورد،انگار که اصلا نمی خواسته چیزی بگوید و به روی خودش نیاورد.
سیگارش را تمام کرد و سیگار دیگری پیچید.تمام شد.سیگار دیگری پیچید.با هر نخ سیگاری که دود میکرد انگار داشت آخرین سلول های زنده ریه اش را لابلای دودها بیرون می فرستاد. هفتمین نخ را که تمام کرد، بلند شد و ساز را دست گرفت،جای مهرش را نشان داد؛ عیسی.
گفت:این مهر را بخشیدم به تو.اگر سازی ساختی.
مهر را به من داد و راهش را نشانم داد.گفت باید آنقدر سطح چوب را بسوزانی که سایه ای بیافتد.همین.اگر بیشتر باشد یعنی که تو که سازنده ای از ساز مهم تری.بزرگتری.ساز قهرش می گیرد. نمی خواند.
بعد ساز را دست گرفت،نشست،کمی زد،کوک کرد،دوباره زد،کوک را عوض کرد و شروع کرد به نواختن.
مردم در خانه را می زدند و با چشمهای گردشده و دهانهای از تعجب باز می آمدند و می نشستند پای ساز آقا.پیرزن ها،بچه ها،همسایه ها،که خیلی هاشان را ندیده بودم و بعضی هم بیشتر از یکی دوبار اتفاقی در آسانسورها.در خانه صدای نفس کشیدنشان هم نمی آمد،همه فقط گوش می کردند و بعضی هم اشک می ریختند،پیرزن ها.تاریکی که رسید،آقا چشم هایش را باز کرد،چرخید،دید که همه نشسته اند،صورتش را برگرداند و پایین دسته ساز را بوسید و ساز را تکیه داد به دیوار زیر پنجره. برای ما که سالها بود صدای موسیقی و ساز نشنیده بودیم نواختن آقا در آن بعد از ظهر غمبار،مثل یک معجزه بود.نه سرش خیس عرق شده بود،نه پایش می پرید.انگار نه انگار که گردی باشد.

همسایه ها که دیدند آقا ساز را زمین گذاشت و دیگر نمی زند به همان آرامی و بی سر صدایی که آمده بودند،رفتند.خانه در چند دقیقه خالی شد.
آقا نوبت شامش را از قوطی خوشبو کننده دهان قدیمی اش در آورد، زرورقش را تا کرد، فندک کلیپر پال مال محبوبش را که مامان آزاده بهش داده بود برداشت و آتش زد و لول کاغذی را بر دهان گذاشت، با سه دود همه گرد را کشید، لول را پاره کرد، زرورق را مچاله کرد.سرش را روی بالش گذاشت،فندک را زیر.
آلام و مصیبت های آقا تمام شده بود.فردا صبح آقا و آخرین ساز را سوزاندند.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای علی شادکام سلام.
ما معمولاً دو نوع ادبیات علمی-تخیلی داریم [یا بهتر بگویم داشتیم چون در چند دهه‌ی اخیر، هر دو به یک مسیر هدایت شده‌اند و تقریباً یکی شده‌اند]: اول ادبیات علمی-تخیلیِ صرف که آینده را پیش‌گویی می‌کرد و کارِ چندانی هم با وضعیتِ اقتصادی-اجتماعیِ دوران‌های بعدی نداشت مثل آثار ژول ورن یا اچ.جی.ولز یا آیزاک آسیموف [البته ولز، گاه رگه‌هایی از توجه رویکردهای اقتصادی-اجتماعی را در آثارش به نمایش می‌گذاشت اما «پیِ» کار نبودند مثلاً در جزیره دکتر مورو، ماشینِ زمان یا حتی مرد نامرئی] و دوم ادبیات علمی-تخیلی‌ای که از این گونه‌ی ادبی برای نشان دادنِ واهمه‎های امروزیِ خود در حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی کمک می‌گرفتند و در واقع، جهانی که می‌ساختند جهانی در آینده بود که تمثیلی از جهانِ زمانِ خودشان بود که آلدوس هاسلی با «دنیای قشنگ نو» [هاسلی در این رمان که در سال 1932 منتشر شد به زیربنای جهان سرمایه‌داری تاخت و آنچه که از جهان آینده به نمایش گذاشت، کم و بیش همان چیزی‌ست که اکنون با آن روبروییم سلطه‌ی سرمایه‌ای که تکنولوژی در مشتِ آن است و جهان را کنترل می‌کند: لنینا تکرار کرد: «پیر؟ آخه مدیر هم پیره، خیلی ها پیرند، ولی دیگه اینجوری که نیستند.» -«علتش اینه که ما نمی‌گذاریم این طور بشن. در مقابل امراض محافظتشون می‌کنیم. ترشحات داخلی‌شونو به دست خودمون، به میزانی که برای جوون موندن لازمه، کم و زیاد می‌کنیم. نمی‌گذاریم نسبت منیزیوم – کلسیوم اون‌ها از میزانی که در سی سالگی بوده پایین‌تر بیاد. خونشون رو با خون جوان تعویض می‌کنیم. سوخت و ساز بدنشون رو همیشه در تحرک نگه می‌داریم. بنابراین پرواضحه که اون طور به نظر نمیان.» شاید تا اینجای کار، اوضاع واقعاً خوب به نظر برسد! اما در جهان مورد نظر هاسلی، غیر از سلامتی و جوانی انسان‌ها، همه چیز حتی فکرشان هم کنترل می‌شود: «چون دنیای ما شبیه دنیای اتللو نیست. هلیکوپترها را نمی‌شود بدون فولاد ساخت – تراژدی را هم نمی‌شود بدون عدم ثبات اجتماعی ساخت. اوضاع دنیا در حال حاضر تثبیت شده است. مردم خوشبخت‌اند؛ آنچه را می‌خواهند به دست می‌آورند و آنچه را نتوانند به دست بیاورند، نمی‌خواهند. وضع‌شان روبه‌راه است؛ در امان‌اند؛ هیچ وقت مریض نمی‌شوند؛ از مرگ پروایی ندارند؛ از شر و شور و پیری بی‌خبرند، که مایه سعادتشان است؛ وبالی به اسم پدر و مادر ندارند؛ زن یا بچه یا عشاقی هم دل در گرو آن ها ببندند ندارند؛ طوری شرطی می‌شوند که نمی‌توانند رفتار غیرمقتضی داشته باشند.»] و جورج ارول با «1984» [این کتاب که در سال 1949 منتشر شد، آینده را در شکل و شمایل حکومت اتحاد جماهیر شوروی خلاصه کرده بود و ارجاعاتِ فرامتنی‌اش، شکی برای خواننده برای اهدافِ نویسنده باقی نمی‌گذاشت؛ گرچه مثلاً در این بخش از رمان، ما الان بیشتر با جلوه‌هایی از جامعه‌ی سرمایه‌داری امروز مواجهیم: «در فاصله نسبتا دوری یک هلیکوپتر در آسمان در پرواز بود و دایم فاصله خود را کم می کرد و از سطح سقف ساختمان ها پایین تر می آمد و بعد با یک حرکت دوباره اوج می گرفت و بالا می رفت. این هلیکوپتر جزء سازمان پلیس بود و از پشت پنجره ساختمان‌ها مردم را تحت نظر می‌گرفت.»] سرآمدانِ این نوع از آثار داستانی علمی-تخیلی بودند. شما هم در این داستان، به همین سمت قدم برداشته‌اید گرچه وجوه تکنولوژیکی این ژانر، در متنِ شما نمودی ندارد فقط وجوه اجتماعی و اقتصادی، خودی نشان داده‌اند: «تعریف می کرد که زمانی که هنوز مردم برای پول در آوردن کار میکردند،هر روز سر کار می رفت،پشت یک میز می نشست و حساب کتاب می کرد.تا وقتی که دیگر برنامه همبستگی را اجرا کردند.نه کسی کار می کرد.نه احتیاجی به کار کردن وجود داشت.برای همه جیره غذایی معین تعیین شد که در آپارتمان ها توزیع میشد و برق و آب هم برای همه یکسان.» ایده‌ی کار، که در موردِ یک سازنده‌ی ساز است [بخشی از سنت که باید با تجدد خودش را هماهنگ کند] ایده‌ی بدی نیست البته جهانِ پیرامونی، نه با «تجسم» و طراحی «صحنه» که بیشتر با «توضیح» راوی که «راوی نامشخص» است در متن آمده و به دلیل مهندسی نشدن این جهانِ تمثیلیِ در آینده، مخاطب کار در بیرون از متن، باید منتظر آخرین حرکت نگارنده باشد تا تکلیف‌اش با روایت روشن شود یعنی در صحنه حضور ندارد تا جهانِ واقعی را، ولو برای لحظه‌ای، از یاد ببرد و در متن غرق شود. بخش‌های توصیفی البته، خوب کار شده‌اند در بخش‌های این‌چنینی: «آخرین سازش را می‌ساخت، نه پرخاش کرد و نه فریاد زد، اشکی هم نریخت،تمام حواسش به ساز بود و کلمه‌ای حرف نزد. تکه‌های کاسه را روی صفحه گذاشتیم، چسب زدیم. دو مفتول دور گیره کشید و پشت تکه‌های کاسه سفت کرد و دسته‌ی گیره را چرخاند و بیشتر سفت کرد. بعد شروع کرد با سمباده ریز، با نهایت آرامش، پرداختن کاسه.» یا: «نوبت شامش را از قوطی خوشبو کننده دهان قدیمی‌اش در آورد، زرورقش را تا کرد، فندک کلیپر پال مال محبوبش را که مامان آزاده بهش داده بود برداشت و آتش زد و لول کاغذی را بر دهان گذاشت، با سه دود همه گرد را کشید، لول را پاره کرد، زرورق را مچاله کرد. سرش را روی بالش گذاشت، فندک را زیر.» به گمانم، اگر می‌خواهید در این گونه‌ی ادبی، به آثار موفقی دست پیدا کنید، باید به آثارِ چند دهه‌ی اخیر این ژانر بیشتر رجوع کنید مثل «آیا آدم مصنوعی‌ها خواب گوسفند برقی می‌بینند؟» از فیلیپ ک. دیک؛ آثاری از این دست، هم وجه آموزشی-تخصصی دارند هم به نویسنده –بنده، شما، هر کس- کمک می‌کنند که به «بومی‌سازی ژانر» برسند. در حال حاضر، متنِ شما غیر از مشکلاتی در مهندسی شخصیت، وضعیت، مکان و زمان [گرچه «نقالی» خوبی دارد و از لحاظ بیانی، به بیانِ گرم داستان مدرن فارسی نزدیک است] از وجوه ژانری نیز، تقریباً دور است که به هر حال متن را آسیب‌پذیر کرده است. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
علی شادکام » 16 روز پیش
جناب آقای سلحشور عزیز، از نظرات شما و نکات آموزنده ای که فرمودید سپاس گزارم. درود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت