باید همه بفهمند داستان، دروغ است، ولی کسی جرات مسخره کردنش را نداشته باشند!




عنوان داستان : گل مردگان
نویسنده داستان : علی شادکام

من مرده ام و این خطوط را بعد از مرگ نوشته ام و هیچ مساله شگفت انگیزی وجود ندارد.چون مرگ من مانع از نوشتن و فکر کردن و حرف زدن و خوردن و آشامیدن من نمیشود. می گویم مرده ام چون با آنچه به عنوان زندگی شناخته ام فاصله زیادی گرفته ام و دیگر نمیتوانم باور کنم که مثل زمانی که زنده بودم، حالا هم زنده هستم.
بگذارید نام این داستان را هم برای شما شرح دهم،گرچه که داستان نیست و سرگذشت است.سرگذشت من ،سرگذشت گل مردگان.
گل مردگان گلی که به احترام مرده برای مراسم یادبود یا پای قبر می برند نیست،گلی است بسیار بزرگ و بد بو با ظاهری عجیب ، پرچم پیوسته ای دارد ستونی شکل مثل گل ختمی و گلبرگ پهن بزرگ و درهم پیچ بنفشی دارد که هم قد یک مرد بالغ است.اما گل مردگان در عین حال نام نمایشنامه ای است که من سالها پیش نوشتم که آن هم به نوعی سرگذشت جعلی خودم بود یا شاید زندگی ای که میخواستم داشته باشم،اما حالا شاید میتوانم بگویم که اصلا ،گل مردگان، نام خود من است.
*
چیزی که مرا بیش از هر چیز آزار می دهد دروغ است.اما آیا میتوانم دروغ نگویم؟آیا می توانم حقیقتی که می دانم را برملا کنم و در امان بمانم؟جزای راست گویی – جزای سکوت نکردن چیست؟آیا میتوانم دهانم را ببندم،چشم هایم را هم بگذارم و گوشهایم را بگیرم،مثل نره شیری عربده بکشم،اما برای خودنمایی و نه آنچه که مرز باریک میان من و حیوانیت است؟
دست و پایم می لرزد.نمی توانم فکر کنم.برادرم مرده است،خودش را خلاص کرد و حتی به ما اجازه نداد تا جنازه اش را ببینیم و بتوانیم برایش سوگواری بهتری برگزار کنیم.خودش را در رودخانه انداخت و رفت.از روی پل بلندی به آبشار پرید و اگر بند بند بدنش در همان اولین ضربه خرد نشد،حتما چند دقیقه بعد در حرکت خشمگین آب تکه تکه شد.
خبر مرگش را که به ما دادند گفتند آن بالا فریاد می زد ارغوان ارغوان، و بعد بی درنگ به پایین پرید،پریدن هم که نه،خودش را رها کرد،سقوط.اینطور به ما گفتند.
هیچ وقت از ارغوان تعریف نکرده بود.تمام آشنایی او و ارغوان اینطور که فهمیدیم به سه ماه نمی رسید، سه ماه زندگی در شهری دورافتاده از کشوری دور از وطن. ما نه ارغوان را دیده بودیم و نه با او حرف زده بودیم.فقط یک عکس دو نفره داشتند که مقابل کلیسای اعظم فلورانس گرفته بودند،پس زمینه ساختمان عظیم خاکستری کلیسا زیر نور آفتاب است و آنها با دو عینک آفتابی از سر و نیم تنه شان پایین قاب تصویر لبخند میزنند و انگار نسیمی موهای سیاه ارغوان را کمی تاب داده است.
آزاده فکر میکرد ارغوان را می شناسد، همیشه به عکس نگاه می کرد و می گفت" خدایا من این دختره را می شناسم.اسماعیل هیچ وقت فامیلیش را نگفته علی؟سنش چقدره؟با ما نیست؟بهش نمی خورد هم سن اسماعیل باشد"
می گفتم"قرار است حالا ببینیمش عید که میایند ترکیه،آشنا میشویم"
اما دوستی یا رابطه شان به عید آنسال هم نکشیده بود.برادر منزوی من بعد از سالها عکسی دونفره برای ما فرستاده بود و خوشحال بودیم که حتما توانسته غم های گذشته را فراموش کند و دوباره رابطه ای صمیمی داشته باشد.اما درست مثل داستان پردازیهای من برای شادی های کوتاه او،شادی واقعی زندگیش هم عمری بسیاری کوتاه داشت.تا چند ماه بعد خودش هم دیگر برنگشت و فقط خبر سقوطش رسید- و اندوهی که به زندگی ما سرازیر شد.
اسماعیل خود را از رنج رها کرده بود.آزاد شده بود،اما چه بلایی بر سر ما آورده بود؟
بعد از آن فقط میشد حدس بزنم که ارغوان که بود؟کجا ممکن بود اسماعیل را دیده باشد و چطور رابطه دوستانه شان شکل گرفته است؟به ذهنم رسید شاید هردو بخاطر پناهندگیشان در یک جلسه دورهمی یا یک اعتراض خیابانی با هم آشنا شده باشند،شاید با هم به کافه ای رفته اند یا یک بار،بعد چند قرار دیگر با هم گذاشته اند و دیده اند که می توانند در دل غربت،هم صحبتی داشته باشند که موضوعی مشترک،دغدغه ای مشترک و زبانی مشترک دارد،اقلیت دور از وطن.
آزاده از خانه رفت،نمی توانستم مانعش بشوم.نمی توانستم مانع خودم هم بشوم.نمی توانستم کاری کنم.
دست و پاهایم می لرزد وقتی حرف می زنم.نمی توام بنویسم.نمی توانم حرف بزنم.
آن سال نمایشنامه ای نوشتم،می خواستم اسماعیل بیاید،به ایران،در خانه ی ما،کاری کند که آزاده مریض نشود، گریه نکند،تنها نباشد،نوشتم همه چیز خوب است،آزاده به حرفهایی که می شنود در سرش توجه نکند،آنها را بشناسد،آن مرده هایی که نمی خواستند گوشهای شنوایش را رها کنند،آرام کند،روانه کند و به زندگی خودش برگردد.
کار نوشتن تمام شد.اما چه کسی می توانست حدس بزند که آخرین تلاش من برای شکستن سکوت مرگبار اسماعیل،آزاده و خودم،آخرین امید من برای کشیدن حاشیه های تن خوشبختی،آخرین نمایش من خواهد شد؟
آزاده صداهایی می شنفت.برای درمانش از دوستم مهدی که دکتر روانکاو بود و رفت و آمد خانوادگی داشتیم خواهش کردم تا چاره ای کند.جلسات روانکاوی به مرور برگزار می شد و درمان دارویی هم با نظر مهدی اضافه شد.سدیم والپرات برای تنظیم اعصاب،ترازدون برای اصلاح خواب،نورتیریپتین برای آرامش.نام این داروها را به خوبی می دانم،همین حالا کنار اتاق هستند- سر جای همیشگی شان.
صداها آرام آرام محو می شدند.آزاده روز به روز بهتر میشد،ساز میزد،شعر میگفت و به سفرهای کوتاه میرفت،به دل طبیعت.با من،دوستانش و حتی مهدی.نتیجه درمان آنقدر خوب پیش میرفت که دیگر حتی فضای خانه خودمان هم باید اصلاح میشد تا مانع بهبود او نشود.اما فضای خانه، و من،از هرچیزی برای او مضر تر است،د؛مهدی میگفت.
ارغوان هیچ وقت برنگشت.آیا خبر سقوط اسماعیل را شنیده بود؟آیا غمگین شده بود؟آیا از کاری که کرده بود عذاب وجدانی داشت؟اصلا چه کرده بود؟چطور می شد فهمید؟شاید هیچ کس به غیر از عکاس آن تصویر دونفره ای که اسماعیل برای مان فرستاه بود از رابطه آنها خبر نداشت.آیا ارغوان اصلا وجود داشت و آن عکس دونفره و یادداشت های کوتاه اسماعیل در باره او که: من و ارغوان یاری که دیر آمده اما به جان نشسته است پشن عکس شان و پیام هایی که بزودی همدیگر را میبینیم، مشتاق آشنایی با توست و دیگر چیزها دروغی بوده برای شوخی با من؟یا حتی دلخوشی من؟
از اسماعیل بعید نبود،بعید نبود که دروغ بگوید و برود با دختری توریست در کنار کلیسای اعظم فلورانس که بدش نمیامده با مردی به خوش رویی او حتی برای چند دقیقه آشنا شود عکسی بگیرد و برای من بفرستد و بعد هم چند بار دیگر در پیامهایش این شوخی را تکرار کند،کش بدهد.پس آن فریاد های ارغوان ارغوان چه بود؟از سفارت به ما خبر دادند که برادرتان خودش را از پل پرتاب کرده و فریاد می زده ارغوان ارغوان تا شوخی اش را بعد از مرگ خودش هم کش بدهد؟اگر آن کسی که از سفارت با ما تماس گرفت تا خبر مرگ اورا بدهد هم جعلی بوده باشد چه؟اگر اسماعیل تمام این کارهارا کرده بود تا رد خودش را گم کند و هویتی نو برای خود به هم بزند تا از فشارهای که براو می آمد و ترسی که داشت رها شود،این کارش نتیجه ای که میخواست را برایش حاصل کرده بود اما چه بلایی بر سر ما آورده بود؟ نمیدانم که این کار هم از اسماعیل برمیامد یا نه.
بازیگران نمایش می خواستند پایان نمایش را تغییر دهم.می خواستند اسماعیل نمیرد و آزاده با درگیری کوچکی که نوشته بودم مرا ترک نکند، خانه را ترک نکند.می خواستند شرایط را به شکلی تغییر دهم که باور پذیرتر باشد،اینکه آزاده مرا با دوست خانوادگی مان و پزشکش ترک کند آزاده را بسیار بد جلوه میداد.
حالا دیگر به یاد نمی آورم که آزاده قبل از آنکه نمایشنامه را بنویسم مرا ترک کرده بود یا پس از آن؟به یاد نمی آورم که من در نمایشنامه نوشتم که آزاده مرا ترک میکند یا آزاده مرا ترک کرد که در نمایشنامه نوشتم.به یاد آوردن چیزها برایم سخت شده است.نمی توانم چیزی بخورم،چیزی بنوشم،دست و پاهایم در بیداری می لرزد.در خواب،نمی دانم.
در گیری بین من و بازیگران نمایش بالا گرفت و نمایش به اجرا نرسید.دورغ برنده می شد و حقیقت وادار به سکوت بود.
به نمایش در آوردن بازگشت اسماعیل به زندگی،به خانه ممکن نبود.اسماعیل روزی که مجبور به ترک خانه شد مرد.تلاش ها و امید های من برای دیدن خوشبختی او،در زندگی پوچ و تباه شده بود،حالا چطور می توانستم در نمایش،به دروغ شکل دیگری به آن بدهم؟
ارغوان چه واقعی بود یا نه،باز هم گذری کوتاه بود بر خوشی زودگذر او،چه سه ماه،چه ساعت.چه آزاده اورا میشناخت،چه یکی از صداهایی بود که در سرش می شنید.
هر رو منتظرم تا اسماعیل بیاید،بگوید همه چیز تمام شده علی.دیگر مانعی نیست.میخواهم بیایم به ایران به خانه.یا ارغوان بیاید و بگوید من اورا ترک کردم چون مرا ترساندند از با او بودن.یا آزاده بیاید،حتی اگر چیزی نمی گوید.
دست و پاهایم می لرزد.نمی توانم فکر کنم.نمی توانم بنویسم.نمی توانم حرف بزنم.نمی توانم بشنوم.نمی توانم ببینم.نمی توانم چیزی بخورم.
من بی آنکه حقیقتی را گفته باشم،وادار به سکوت شده بودم،حقیقتی که عیان نشود،آتشی است که در دل سنگ است،سرد و خاموش.
و من سرد وخاموش شده بودم.درست مثل همین حالا.درست مثل اعلانی که برای نمایش گل مردگان طراحی شد،کشیده شد و روبرویم به دیوار اتاق آویزان است و مثل لباس برتنم نشسته است.
گل بزرگ بنفش رنگی که به جای پرچم ستونی ختمی شکل وسط آن،مردی نشسته است که دستهایش را مثل لباس که برتن دیوانه ها می نند،دورش پیچیده اند و به جای لب و دهان و چشم،تنها سکوت نشسته است.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. این نخستین داستانی است که من از شما می‌خوانم.
داستان شما از ایده‌ای خوب بهره می‌برد. یک ایده کاملاً داستانی، جذاب و صد البته معمایی دارید. شخصی در حالی که داد می‌زده ارغوان ارغوان! خودش را از بالای پُلی به داخل آبشار می‌اندازد و می‌میرد. این ایده کافی است تا مخاطب جذب داستان شود. اما فراموش نکنید این ایده یک ایده جنینی است. ایده‌ای که در مرحله اول به ذهن ما رسیده است و ما باید این ایده را به یک ایده دراماتیک یا داستانی تبدیل کنیم. انگار که ما یک سنگ طلا پیدا کرده‌ایم و باید برای فروش آن ابتدا طلا را از سنگ استخراج کنیم و بعد حرارت دهیم و در قالبی بریزیم تا تبدیل به مثلاً گردنبند شود. ما نمی‌توانیم ایده جنینی را همان‌طور به داستان تبدیل کنیم. اول باید این ایده در قالب درستی بیافتد. اسم آن قالب را می‌گذاریم طرح داستانی یا ایده دراماتیک. و یا هر چیز دیگر.
اما این ایده دراماتیک باید چهار ویژگی داشته باشد. شخصیت، هدف، مانع و نتیجه. این چهار ویژگی باید هر چهارتایش در طرح باشد. اگر یکی‌اش نباشد حق نداریم شروع به نوشتن داستان بکنیم. پس زمانی که ایده‌ای را برای داستان پیدا کردیم، قبل از آنی که شروع به نوشتن کنیم باید طرح دراماتیک را بنویسیم. حال این چهار ویژگی را در داستان شما بررسی می‌کنیم. شما شخصیت را دارید. شخصیتی به نام اسماعیل. خُب هدفش چیست؟ رسیدن به ارغوان؟ چیزی در این مورد در داستان گفته نشده است. مانع چیست؟ مانع رسیدن به هدف برای اسماعیل چیست؟ چون هدف در داستان گفته نشده است پس مانع یا موانع کار هم گفته نشده است. و نتیجه نیز در داستان گفته نشده است. همانطور که دیدید طرح شما ناقص است.
اما اگر شخصیت اصلی را راوی (علی) در نظر بگیریم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ علی با خبری (خودکشی برادرش اسماعیل) مواجه می‌شود. هدفش چیست؟ کشف این که چرا اسماعیل خودکشی کرده است؟ کشف حقیقت. پس هدف دارد. مانع یا موانع این کار چیست؟ مانعی در کار نداریم و شاید تنبلی علی یا دوری مسافت باعث می‌شود که علی بی‌خیال شود. نتیجه‌ای هم در پایان نمی‌گیریم.
باز می‌بینیم طرح داستانی ناقص است.
به نظرم باید ابتدا این چهار نقطه را مشخص می‌کردید و بعد شروع به نوشتن داستان می‌کردید. هرچند در داستان شما اینگونه به نظر می‌رسد که طرح شما طرح دومی باشد. اما من هر دو طرح را نوشتم تا شما در بازنویسی هرکدام را که ترجیح می‌دهید انتخاب کنید و آن را بنویسید. چون کارتان پتانسیل خوبی دارد. پیشنهاد می‌کنم حتماً بازنویسی‌اش کنید و مجدداً بفرستید و باز به نظر می‌آید که اگر روی طرح دومی کمی کار کنید به نتیجه برسید. مشکلی که الآن وجود دارد این است که راوی شما منفعل است. راوی‌تان که شخصیت اصلی داستان هم هست بادی اکتیو باشد. اقدام‌کننده باشد. الآن در مقابل خبر مرگ برادرش سست و کرخت است. فیلم لاتاری را یادتان می‌اندازم. در آنجا امیرعلی خبر مرگ معشوقه‌اش را در دُبی می‌شنود و حتی جنازه معشوقه‌اش به ایران می‌آید با این حال منفعل نیست و اراده می‌کند به دبی برود تا ببیند چرا نوشین مرده است. در داستان شما ما با یک راوی منفعل روبرو هستیم که فقط بلد است حرف بزند.
نترسید. راوی‌تان را ببرید جلو. بگذارید داستان به جاهای بحرانی برسد. بگذارید شخصیت در هَچَل بیافتد. هرچند از هچل درآوردن داستان نیز مهارت می‌خواهد اما این دلیل نمی‌شود ما بترسیم از کشیدن داستان به مرز جنون! و صرفاً با نوشتن چند مونولوگِ شعاری و خست‌ کننده داستان‌مان را به پایان برسانیم!
داستان شما تمام نمی‌شود. شما مساله‌ای را مطرح کرده‌اید که دیگر آن را ادامه نداده اید. سوالی که در ابتدای داستان به ذهن مخاطب انداخته اید این است: آیا اسماعیل خودکشی کرده است؟ چرا باید اسماعیل خودکشی کند و در حالی که داد می‌زد: ارغوان ارغوان!
یا شاید اینها همه‌اش نقشه‌اند و اسماعیل نمرده است. خُب ممنون از این همه سوال که به ذهن ما انداخته‌اید تا ما جذب داستان‌تان شویم و پایش بنشینیم. شما خوب تور انداخته‌اید. اما بعد چه؟ چرا هیچ کدام را جواب نداده‌اید!؟ مخاطب از این رفتار ناراحت می‌شود. این گول‌زدن مخاطب است. مثل پهلوان پنبه‌هایی که می‌آمدند و گعده جمع می‌کردند و هی می‌گفتند الآن از این صندوق ماری درمی‌آورم و پیشانی‌اش را می‌بوسم و او مرا نیش نمی‌زند! یک ساعتی ملت را سرکار می‌گذاشتند و بعد بهانه‌ای بساط‌شان را جمع می‌کرند و می‌گریختند!
نکته بعد که بنظرم نکته مهمی است روایت داستان شماست. شما راوی را از داستان خارج کرده‌اید. همه اتفاقات افتاده است و راوی تازه دارد برای ما تعریف می‌کند. بهتر بود راوی در دل روایت بود. یعنی الآن برایش اتفاق می‌افتاد. مثلا‌ً تلفنی زنگ می‌خورد و می‌گفت برادرت خودش را کشته است! صحنه‌های زنده را در داستان‌تان ایجاد کنید. این‌طور خاطره‌وار تعریف کردن از هیجانِ داستان‌تان کم می‌کند. ما هیچ صحنه‌ای نمی‌بینیم. مثلاً حرف‌زدن علی و آزاده. یا صحبت با کنسولگری و یا چت با اسماعیل. هیچ صحنه‌ای در کار نیست. همه حوادث مرده‌اند. تاریخ انقضایش گذشته است. در بازنویسی سعی کنید حواث را در حال بنویسید. اینگونه کار برای مخاطب جذاب‌تر می‌شود.
شروع‌تان خوب است. به شرط که پاراگراف اول را حذف کنید. من مرده‌ام و این‌ها را دارم می‌نویسم و از این حرف‌ها! اولاً بیهوده است چرا که داستان شما دقیقاً از جایی شروع می‌شود که اعلام می‌کنید اسماعیل خودکشی کرده است. ثانیاً هم این هم یک گول‌زدن دیگر است. من خودم در ابتدا فکر کردم با یک داستان سورئال یا فانتزی طرفم. یک راوی مرده که از عالم ارواح دارد حرف می‌زند و داستان می‌نویسد. اما به دو خط نرسیده دیدم نه سرکاری بود! داستان دروغ گفتن است ولی سرکار گذاشتن نیست! باید یک دروغ جدی بگوییم. همه بفهمند دروغ است ولی کسی جرات مسخره کردنش را نداشته باشند!
من سعی کردم تمام مواردی را که در داستان شما بود خدمت‌تان عرض کنم. دوباره تاکید می‌کنم که کار شما پتانسیل خیلی خوبی برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد. حتماً بازنویسی کنید و ارسال کنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام و آرزوی پیروزمندی.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت