تراژدی چگونه در داستان شکل می‌گیرد؟




عنوان داستان : ملک عذاب
نویسنده داستان : علی شادکام

چراغ قرمز شده است. دنده را روی حالت خلاص رها می کنم و ترمز دستی را بالا می کشم و در سرخی چراغ ترمز و چراغ خطر ماشین شاسی بلند سیاه رنگی که جلوتر از من ایستاده است و روی داشبورد و صندلی با روکش یک دست سیاه ماشینم تابیده، به جای خالی صندلی شاگرد نگاه می کنم.
آینه وسط را روی حالتی که سایه کمرنگی را از پشت می تاباند و نه تصویر اصلی را؛ تنظیم کرده ام، با شستی کوچکی که زیرش هست. که نور بالای ماشین های پشت سری چشمهایم را اذیت نکند. آیینه های بغل را هم مایل به زمین کرده ام تا نور چراغ های ماشین ها را نبینم، قدیم این طور بود که راننده ها یا قصد و نیتی مثل هشدار یا علامت دادن داشتند که نور بالا می دادند، یا بلد نبودند و از ناشی گری شان بود که در خیابان های شهر با چراغ های زیاد، با نور بالا رانندگی می کردند. اما حالا یا همه ناشی اند و یا همه قصد و نیت دارند، یا شاید هم همه عادت کرده اند و چشمهایشان کم سو شده که هم اذیت نمی شوند و هم با این همه نور افشانی لامپ ها ی خیابان و مغازه ها و پاساژها، بازهم دستشان به نور معمولی دسته ی کنترل پشت فرمان نمی رود.
بوق هم همینطور؛ قدیم ترجمان شفاهی بوق وجود داشت که مثلا سه تا پشت سر هم نشان از عجله داشت و دو تا پشت سر هم به معنای تشکر بود و بوق موزیکالی بود که در همراهی ماشین عروس می نواختند و یک بوق سرپنجه ای کوتاه اعلام خطر اولیه می کرد و در ادامه ممتد شدن آن نشان از اضطراری شدن وضعیت خطرناک، و بوق ممتد کشیده تنها هم به جای فحش عمل می کرد و البته به انتزاع شنونده اش واجد معناهای متفاوت می شد. اما حالا از شدت بوق های مختلف در هم و بر هم ، دیگر نمی توانی بفهمی چه کسی بوق می زند و چرا بوق می زند و اصلا برای که بوق می زند؟ برای تو یا دو تا ماشین جلوتر از تو یا راننده توی ماشین بغل دستی خودش.
مثل تمام راه حل های دیگری که برای مقابله با تغییرات الگوها وجود دارد، استفاده از شیشه های دودی با درصد های بالا برای کاهش نورپردازی خیابان ها و برای امتناع از تاثیر جریان تازه به وجود آمده بوق هم، درزگیر های شیشه ها و سکوت فضای داخلی ماشین و صدای بلند پخش صوت ها عکس العمل متقابل افراد شده است. بدون در نظر گرفتن این تاثیر مخرب جانبی که پیاده هایی که در خیابان ها هستند مجهز به هدفون های عایق کننده صداهای سرسام آور محیط نیستند و گوشهایشان درزگیر ندارد و دچار حمله های شنوایی خواهند شد و البته نزول کیفیت ارتجاعی پرده های گوش در اثر آلودگی های صوتی، آسیب های شبکیه و قرنیه چشم در اثر آلودگی های نوری، از بین رفتن تصویر ستارگان به واسطه شدت روشنایی شب های فضاهای شهری و این چراغ لعنتی چرا سبز نمی شود؟
شیشه پنجره را پایین می دهم، صدای سرسام آور بوق ها یک آن مثل آب شور و چسبناک رودخانه ای که انگار در حال غرق شدن توی آن باشم، توی ماشین می ریزد و با بوی گند صفحه کلاچ های به آخر رسیده و دودِ بنزین های ناقص سوختهِ خارج شده از اگزوز ها ، می ریزد توی ماشین، که شیشه را سریع برمی گردانم بالا.
نمی دانم چند دقیقه شده است، شش دقیقه ، هشت دقیقه، یا بیشتر، اما هر چقدر هم باشد بیشتر از زمان معمول چراغ است و لحظه لحظه بر انبوه دستهایی که بر بوقها می کوبند چون فکر می کنند چراغهای راهنمایی مجهز به سنجشگر دسی بل هستند و با زیاد شدن صدای بوق ها می توانند رنگ چراغ را عوض کنند، افزوده می شود.
چند دقیقه دیگر می گذرد، حالا چند تا از راننده ها از ماشین ها پیاده شده اند و دم درها ایستاده اند و بلند بلند فحش می دهند، انگار بوق به تنهایی دیگر ارضایشان نمی کند، و کلمات رکیک را باید مستقیم و بی واسطه به چراغ راهنمایی نثار کنند.
نه پلیسی وجود دارد و نه ترافیکی توی میدانِ بعد از چراغ هست. میدان خلوت خلوت است و انبوه ماشین ها، توی سرما و دود و صدای بوق دیوانه واری که عابران پیاده و کسبه مغازه ها را به شدت عصبانی کرده، ایستاده اند. مغازه دارها فریاد می زنند برین دیگر، اما راننده ها با همان لحن پرخاشگرانه ای که قبل از این هدفش چراغ راهنمایی بود، به آنها می گویند: "گه نخور بابا"
مسافران تاکسی های بین ماشین ها اسیر شده ، پیاده می شوند و آرام آرام از کنار راننده ها و مغازه دارهای یقه به یقه رد می شوند. ماشین جلویی چند سانتی متری جلو می رود، کسی حواسش به او نیست، یک آن فکر می کنم شاید می خواهد وسط این بلبشو دزدانه راه بیوفتد و برود، هیچ کسی تا حالا به او اعتراضی نکرده است که چرا ایستاده. درست تا روی خط عابر پیاده می رود، اما بعد ترمز می کند و همزمان با چراغ های خطر و ترمز که مجدد روشن می شود و روی داشبورد و روکش صندلی یکدست مشکی ماشین من می ریزد، دستش را روی بوق می کوبد. هیچ کس نمی خواهد از این چراغ قرمز عبور کند.
به جای خالی شاگرد نگاه می کنم و صدای موزیک را بلند می کنم، شوستاکویچ پخش می شود، به جای همه بوقهای درهم و برهم خیابان، بوقهایی را می شنوم که به زیبایی پی هم می آیند و موسیقی می سازند، اما بوقهای درهم و برهم بیرون از ماشین، از درزگیر های پنجره ها تو می آیند و لابلایشان می دوند و موسیقی زیبا حتی سرسام آور تر از همهمه ی بیرون می شود.
به جای خالی قرمز رنگ صندلی شاگرد نگاه می کنم، نمی توانیم از این چراغ قرمز رد شویم. یک ساعت گذشته است، شاید هم بیشتر. سر و صدای بوقها و فحشها خوابیده و حالا همه بهت زده توی ماشین هایشان نشسته اند و به چراغ نگاه می کنند. مغازه ها تعطیل شده اند و خبری از عابرین پیاده نیست، انگار پیاده روها را خاک مرده پاشیده باشند و مغازه ها، سالهاست که تعطیل شده اند.
ماشین استارت نمی خورد، از سرما می خواهم ماشین را روشن کنم و بخاری بگیرم، اما شوستاکویچ تمام باتری ماشین را کشیده و حالا سکوت اختیار کرده است. چراغ قرمز میدان اما به نیروگاه وصل است و خیال خاموش شدن ندارد. ثانیه شمارش از یک ساعت پیش تا حالا حروف ابتدایی کلمه خطا به زبان بیگانه را نشان می دهد.
بعد؛ راننده ماشین جلویی، مصمم، پیاده می شود و روی پلاکش را با کاغذی و چسبی می پوشاند و پشت فرمانش برمی گردد، گاز را پر می کند و از چراغ رد می شود.
بعد از دو ساعت و نیم همهمه و بلا تکلیفی پشت چراغی که باید هر سی ثانیه یک بار سبز شود، یک لحظه سکوت همه جا را فرا می گیرد و گوشی ها توی دستها بالا می آیند تا فیلم و عکس بگیرند، اول از ماشین جلویی من که توی میدان گاز می دهد و از دیدرس همه خارج می شود ، و بعد از من و تاکسی زرد کنار دستی ام که دومین و سومین ماشین هایی هستیم که باید از این چراغ قرمز خراب و اشتباه، رد شویم.
راننده جلویی من قانون شکنی کرده یا جرات به خرج داده؟ نمی دانم. نمی دانم باید چه کار کنم.
به صندلی خالی شاگرد نگاه می کنم. حالا دیگر نور قرمز رویش نتابیده، چراغ میدان هنوز قرمز است، اما نور کم رمقش قدرت آن را ندارد که توی ماشین من بتابد. مثل نور پر رنگ ماشین جلویی نیست، قرمزی است که فقط به چشم می آید. دیگر قرمزی نیست که بر چیزی بتابد. داشبورد و روکش صندلی ام همان یک دست سیاهی هستند که در نور روز هم کمابیش همین رنگ را دارند. اگر بخواهم بروم کافی است دنده را دو کنم و پایم را روی کلاچ بگیرم و از خط عابر پیاده که گذشتم، کلاچ را رها کنم و گاز بدهم، اما می توانم بروم؟ یا نباید؟
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای شادکام گرامی سلام
از محتوای متن شما دریافته‌ام شما نویسنده‌ای هستید که می‌خواهید دل‌مشغولی‌های خود را تبدیل به داستان کنید. این موضوعی بسیار خوب است و معمولا نوشتن از فرصت‌های زیستی، بهترین آثار نویسندگان جهان را شکل داده است. اما واقعا این تلاش کافی نبوده و نیست. من کاملا درک می‌کنم که منظور شما از این نوشته و تکرار رنگ قرمز مربوط است به کسی که مرد می‌خواسته در کنارش باشد و نیست. استعاره گرفتن از چراغ قرمز و رد شدن از آن هم در اثر مشخص است ولی ما داستان نمی‌نویسیم که مفاهیم را خام و استعاری به مخاطب عرضه کنیم بلکه، داستان نیازمند اتفاق دراماتیک است.
شاید بدترین شیوه‌ی روایت‌گری در داستان این باشد که فردی شروع به حرف زدن از جهان پیرامونش، بدون هیچ اشاره‌ای به علت گفتن از نشانه‌ها کند. درواقع بدون برخورد شخصیت‌ها و مشخص شدن روابط علت و معلولی آن‌ها و شرح موقعیت موجود، جهان داستانی شکل نمی‌گیرد و بطبع داستانی نخواهیم داشت. از این گذشته شما مخصوصا در ابتدای اثر، گاهی جملات را آنچنان در هم می‌تنید که متن سخت‌خوان و حتی بی‌معنی می‌شود. به این مثال دقت کنید: «آینه وسط را روی حالتی که سایه کمرنگی را از پشت می تاباند و نه تصویر اصلی را؛ تنظیم کرده ام، با شستی کوچکی که زیرش هست» کل این عبارت می‌خواهد بگوید آینه‌ی توی ماشین را تنظیم کردم و نه چیزی بیشتر که به درد اثر بخورد. در نوشتن داستان اصل بر ساده نویسی است، حتی در آثار مدرن و یا پست‌مدرنی که با بازی‌های زبانی نوشته می‌شوند. چرا‌که فرم زبانی، در اثر ادبی به معنی پیچیده نوشتن جملات نیست و بلعکس سعی می‌شود توصیفات به ساده‌ترین شکل ممکن ولی در تکنیکی مشخص روایت شود.
من معتقدم شما اندیشه و نظرگاهی مشخص برای نوشتن دارید ولی هنوز در پرداخت داستانی اثر مشکل عمده دارید و مهم‌ترین دلیل آن را آشنا نبودن شما با قصه می‌دانم. شما پیش از پرداختن به موضوعات مدرن، مثل دغدغه انسان مدرن، تنهایی و فقدان کسی که باید باشد ولی نیست، باید قصه‌ی این انسان را بنویسید تا تراژدی در اثر شکل بگیرد. این یعنی نمی‌توان متنی نوشت که بشود مثلا محتوایی مثل تنهایی و ضرورت گذر از قوانین دست و پاگیر را درک کرد ولی این ضرورت در خود داستان هیچ کارکردی نداشته باشد. اگر کمی بیشتر راجع به این شخصیت و موقعیت داستانی که در آن قرار گرفته توضیح می‌دادید، قطعا می‌شد گفت ماجرایی روی سطح اثر شکل گرفته که با محتوای مورد نظر شما هم‌خوانی دارد و داستان شکل می‌گرفت.
به شما پیشنهاد می‌کنم حتما بیشتر داستان بخوانید و در کارگاه داستان‌نویسی شرکت کنید چرا‌که برای تبدیل ایده و سوژه‌ باید با ساختار داستان و مولفه‌های داستان‌ساز بیشتر آشنا شوید. انتخاب زاویه دید درست، شخصیت‌های اصلی و فرعی، دیالوگ نویسی، توصیف فضا، زبان اثر و بسیاری از مولفه‌های دیگر در کارگاه داستان‌نویسی به نویسندگان نوقلم آموزش داده می‌شود و می‌توانند داستان‌های خوبی بنویسند.
و اما در بازنویسی این اثر به چند موضوع اساسی دقت کنید. اول اینکه برای تبدیل محتوای مورد نظر حتما به دنبال یک قصه باشید. حتی اگر داستان شما یک برش ساده باشد به این معنی نیست که شخصیت اثر هیچ گذشته یا آینده‌ای نداشته و نخواهد داشت. هر شخصیتی در داستان دارای گذشته‌ و آینده‌ایست که نویسنده باید بداند ولی نیازی نیست آن را بنویسد. نمی‌شود به بهانه‌ی برش داستانی اثری نوشت که کل ماجرا بدون هیچ اشاره‌ای فقط در ذهن نویسنده باشد و هر مخاطبی هم برداشتی آزاد و دل‌بخواهی از آن داشته باشد. حتی شده با استفاده از تکنیک‌های داستانی سعی کنید به مخاطب کمک کنید تا ماجرای شخصیت را کشف کند. وگرنه صرف ایستادن کسی پشت چراغ قرمز و رد شدن یا نشدن از آن، داستان شکل نمی‌گیرد یا حداقل برای مخاطب نامفهوم خواهد بود.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت