چند مشکل در یک متن



عنوان داستان : ابهام

ابهام
چشمهایم بسته‌اند که صدای قدقدشان را می‌شنوم. صدای قدقد با هرهرپمپ تانک آب از پشت در هال کلافه‌ام کرده‌اند. این ها دیگر از کجا آمده‌اند؟ من تنها بودم. من و آرش. کف پاهایم گزگز می‌کند.دیشب خون زیادی ازم رفت. نصف شب گوشه هال توی تاریکی ولو شدم. موخوره‌های فرش توی بازوهای لختم فرو می‌روند. همه جا رد خون را می‌بینم. از همان شب که یک هو همه چیز توی دلت مثل چاه عمیقی خالی می‌شود و فرو می‌روی. بوی تعفنی دماغم را پر می‌کند. دستهایم سوزن سوزنی می‌شوند. زیر چشمی نگاه می‌کنم. هی نوکشان را به شیشه در می‌کوبند. چی از جانم می‌خواهند؟ نمی‌دانم مامان اینها را از کدام گوری آورد و به جانم انداخت. حرفهایش توی گوشم صدا می‌‌کند.
-دختر داری دیوونه میشی. وهم خونتو برده!
کدام وهم مامان؟ بذار مغزم نفس بکشه. سر و صدای این پمپ لعنتی کم بود، که توی سرم را باد می‌کرد. قدقد مرغ و خروس را هم انداختی به جانم.
- خودت نمی‌فهمی دختر. مثل دیوانه‌ها شده‌ای. هی راه میری و با خودت حرف می‌زنی. اینا که باشند حواست پرت میشه. به خودت میای!
یک چیزی کم است انگار. این که منم آن هم پسرم . آرش که مدام توی خواب غلت می‌زند و قریچ قریچ دندان‌هایش را به هم می‌‌کشد. حتما باز دارد برای موهایش کابوس می‌بیند. یک تار مو را بین دو نوک انگشتش می‌گیرد جلوی چشمهایم و بعد می‌گوید:
-آخه موی به این خوبی. ببین مامان سر و ریشه‌اش هم سالمه چرا باید بریزد؟!
بعد بغض می‌کند و توی اتاق می‌رود و در را محکم به هم می‌‌کوبد. نمی‌داند آن مو مال من است. دیروز توی حمام مثل گوله کاموا جلوی پنجره راه آب گیر کرده بود. یک لحظه فکر کردم چشمهایم مثل همیشه سیاهی می‌رود.
یک چیزی کم است.؟ شوهرت مرده است. راست می‌گویی.یادم آمد. کی بود؟ یادم نمی‌آید. فقط می‌دانم همین‌جا که من افتاده‌ام خوابید توی همین مرده‌گاه خوابید و نفس‌های آخرش را کشید و دیگر بیدار نشد. هارهار پمپ تانک آب توی مغزم لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود
چند بار می‌خواستم به صاحبخانه بگویم فکری برای سرو صدای وامانده‌اش بکند که بیست و چهار ساعته توی مغزمان صدا می‌کند اما هر بار یاد آخرین درگیریش با ناصرمی‌افتم و منصرف می‌شوم.
آن روز من تازه از سرکار رسیده بودم که بر خلاف همیشه دیدم ناصر زودتر از من آمده و روی کاناپه دراز کشیده. رنگ به رو نداشت. به گمانم باز هم همان میگرن یقه‌اش را گرفته بود و به قول خودش توی سرش را چنگ می‌زد. در این چند سال زندگی مشترک به این حالات ناصر عادت داشتم. وقتی برایم از تجربه‌های جنگی می‌گفت متوجه شدم رد موج انفجار و ترکش‌ها تا سالها بعد می‌تواند در ذهن افراد باقی بماند و زندگی را برایشان جهنم کند.
موقع خواستگاری مامان چندین بار من را از ازدواج با ناصر منع کرد. می‌گفت: اکرم تو که پدر نداری برات پدری کنه. من هم پدرتم هم مادر. پس فردا نیای بگی پدر نداشتم اما مادرمم مادر نبود و بهم نگفت...
من اما ناصر را دوست داشتم. آرام و بی‌صدا بود. همیشه از مردهایی که شر بودند می‌ترسیدم. ناصر مرد خوبی بود و اگر سردردهای وقت و بی‌وقتش نبود ما خوشبخت ترین زوج بودیم.
آن روز از زیر زبان ناصر شنیدم که با اکبرآقا سر پمپ آب حرفش شده است و گفته که ما که مشکل آب نداریم پس چرا باید شب و روز سر وصدای هولناکش را بغل گوشمان تحمل کنیم؟ بهتر است تانک را به پشت بام منتقل کند تا هیچکدام از ساکنین از سروصدایش معذب نباشند. اکبرآقا هم مثل بقیه قولهایش که برای ساختمان گفته بود به ناصر وعده سر خرمن داده بود. بعد از آن روز ناصر با اکبرآقا هم کلام نشد.
خودم را به زور از زمین می‌کنم و تلو تلو سمت در حیاط می‌روم. ایوان را به گه کشیده‌اند. با پاهایشان توی چلغوزهایشان رژه رفته‌اند. حرفهای مادر توی گوشم تمام نمی‌شود.
-خیال می‌کنی من چکار کردم؟ بابات پنج شش تا بچه قد و نیم قدو نداخت تنگ منو رفت سینه قبرستون خوابید . اگه می‌خواستم مثل تو گوشه خونه کز کنم حالا نه تو بودی نه راضیه نه نفیسه و نه پیمان و سعید، هیچکدومتون نبودید.
نمی‌دانم چطور بگویم مادرمن ، آخر من نفهمیدم ناصر چطور یک شبه پرید؟ تا عصر داشت راست راست جلویم راه می‌رفت. با هم عصرانه چای خوردیم.
راه می‌افتم سمت آشپزخانه. قرصهای صورتی حالم را بهتر می‌کند. توی بیمارستان هم که بودم وقتی دکتر صورتی ها را برایم تجویز کرد بهتر شدم. مجبورم کرد هر صبح یک قرص بیندازم بالا. از قوطی یک قرص را توی حلقم می‌اندازم و با یک قلوپ آب پایین می‌دهم و دوباره بر می‌گردم.
پاهایم می‌لرزند. توی مرده‌گاه می‌افتم. پرده تاریکی پهن می‌شود روی چشمهایم. پدر می‌آِید. یک بسته کتاب توی دستهایش هست. از همان کتابهایی که برای ناصر از کتابخانه اش می‌آوردم. این آخریها ناصر خوراکش شده بود سیاحت غرب، پل صراط، بهشت و جهنم و این چیزها...شاید می‌‌دانست می‌خواهد بمیرد.
پدرکتابها را از روی میز بر‌می‌دارد و می‌خواهد ببرد. نگاهم می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید تو هم بیا تا با هم برویم. می‌خواهم بگویم باشد می‍آیم ولی اولش باید بفهمم ناصر چه شد؟ دلم می‌خواهد به او بگویم سراغ صاحبخانه مان برود و راضیش کند تا پمپ را از پشت در اتاق بردارد. این پمپ قاتل ناصر است. آخرش من را هم می‌کشد.
ناصر که رفته است. من هم زورم به این مرتیکه قرمساق نمی‌رسد. پدر اما مثل آن روزها فقط به فکر کتابهایش هست. قطره‌های عرق از پیشانیم راه می‌افتند. پا به پا می‌کنم. کتابها توی دست پدر ورقه ورقه می‌شوند. باد آنها را می‌برد. پاهایم انگار به زمین چسبیده‌اند. پدر محو می‌شود. از جا می‌پرم.
سراغ کمد می‌روم و کارتون اسناد و مدارک را در می‌آورم. محتویات کارتن را روی زمین وارونه می‌کنم. یک چیزی باید معلوم شود. دکتر آن شب زیر گوش پرستار چه می‌گفت. خانم فرخی همسایه واحد 5 چیز دیگری از خانم سرمدی شنیده بود.
دفترچه را پیدا می‌کنم. تندتند ورق می‌زنم. نگاهم روی آخرین نسخه می‌افتد. این نوشته‌ها چه معنی می‌تواند داشته باشد؟ سه حرف ایکس دی آر
صدای شرشر آب قطع نمی‌شود. به دستشویی می‌روم. به آینه نگاه می‌کنم. موهای مشکی پهلوی گوشهایم سفید شده‌اند. ناصر از موی سفید خوشش می‌آمد. تازه موهایم را کوتاه کرده بودم. می‌گفت شبیه یکی از خواننده‌های قدیمی شده‌ام که خیلی از صدایش خوشش می‌آمده.
مامان می‌گوید آخرین آرایشگری که رفتی دستش خوب نبود.
چند مشت آب به صورتم می‌زنم. قطره‌های آب به آینه می‌پاشد و تا پایین آینه را خط می‌کشند. مانتوی مشکی کوتاهم را می‌پوشم و شال سیاه را روی سرم می‌کشم. روی پله‌های جلوی در رد آب زباله همسایه‌ها خشکیده است. دارم کفشهایم را می‌پوشم که سر و کله اکبرآقا پیدا می‌شود. سرم را بلند نمی‌کنم تا توی چشمهایش نگاه نکنم. می‌پرسد:
-خانم ترابی قبض آب خیلی اومده. ببینید نشتی ندارید؟
حوصله حرف زدن با او را ندارم. پاشنه کفشم را بالا می‌کشم. زبانم نمی‌چرخد. به زور تابش می‌دهم.
- نمی‌دونم.
توی پانل هنوز اعلامیه ناصر هست. بسم رب الشهدا. شهید ناصر عبداللهی. زانوهایم شل می‌شوند. نگاه توی عکس می‌خواهد حرفی بزند. آخرین بار چشمهایش بسته بود. مثل اینکه سالهاست نخوابیده باشد. چرا نگفت اکبرآقا چه گفته؟

خانم فرخی می‌گفت.همسایه‌ها مرگ ناصر را به خودکشی هم رسانده‌اند. حتی گفته بودند ناصر ساعتها وسط حیاط توی سرما افتاده بوده و همین شده که جانش را از دست داده. مامان می‌گوید: چشم تو روشون نیست! بی چشم و روها خجالت بکشید!
همسایه رو به رویی توی تراس روی بند لباس پهن می‌کند. زمین خیس است و باد و باران برگهای درخت چنار دیشب را روی زمین پخش کرده است. سر کوچه پایم توی جوی گل آلود فرو می‌رود و نزدیک است زمین بخورم که خودم را جمع و جور می‌کنم و بند شالم را دور گردنم می‌پیچم.
راننده بلند می‌گوید چهارراه شیدایی. از پیاده رو راه می‌افتم. در مطب که می‌رسم از پله‌ها بالا می‌روم. پله آخر تازه یادم می‌آِید که ساختمان آسانسور دارد. نفس نفس زنان سراغ منشی می‌روم که پشت میز نشسته و با میله ها و کاموای آبی رنگی در حال بافتن هست. میله‌ها توی دستهایش از هم دور و نزدیک می‌شوند. دفترچه ناصر را به طرفش هول می‌دهم و می‌پرسم:
-میشه یه نوبت بدین؟
بافتنی توی دستش راست می‌ایستد و می‌گوید:
- سلام. آقای دکتر هنوز نیومدند و نیاز به دفترچه نیست. نوبتامون الکترونیکی شدند.
باید منتظر بنشینم روی آن صندلی و دقیقه‌ها را بشمارم و با دانه‌های بافتنی خانم منشی یکی بشوم. لبهایم را گاز می‌گیرم. دندانهایم ناخودآگاه روی هم کشیده می‌شوند. دستهایم می‌لرزند. چند دقیقه بعد دکتر می‌آید.
-خانم من نمی‎تونم در مورد این نسخه حرفی بزنم در حوزه اختیارات من نیست. شما باید برید پیش همون کالبد شکافی که اینو نوشته.
از مطب بیرون می‌زنم.باران تازه شروع شده. باد و باران تند به صورتم می‌خورد.سرم سنگین می‌شود. یک جا توی پیاده رو می‌ایستم. قطره‌های باران روی پلکهایم می‌خورند. چهارستون بدنم می‌لرزد. اشکهایم سرازیر می‌شوند.راه می‌افتم. سه تا حرف انگلیسی کنار هم توی دفترچه ناصر چه معنی می‌تواند داشته باشد. دفترچه را توی جیب مانتویم لوله می‌کنم. باران تندتر می‌شود. توی ذهنم دنبال کالبد شکاف می‌گردم. آن طرف رودخانه است. بارها با ناصر از روی پل رودخانه را رد کرده‌بودیم. همان پلی‌ست که آخرهای هفته برای تفریح به آنجا می‌آمدیم. ناصر عادت داشت از روی این پل به کافه کتاب برویم. پاشنه کفشم توی جوی آبی فرو می‌رود. آب کفشم را پر می‌کند. سرم را بلند می‌کنم. دفترچه از جیبم توی رودخانه پرت می‌شود. دفترچه به ته آب فرو می‌رود.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این متن مشکلات بسیاری دارد. بعضی از ان را در این چند خط می‌نویسم.
اول: تکرار می‌کنم که راوی اول‌شخص نسبت به خودش کور است. این مورد را نویسندگان نوقلم رعایت نمی‌کنند. راوی اول‌شخص گرچه راوی صمیمی‌ای است، اما محدودیت‌هایی هم دارد که باید به آن آگاه بود.
دوم: زمان داستان در هم و برهم است. به این هم اشاره کنم که بیشتر داستان‌ها در زمان گذشته می‌گذرند و در قدم‌های اول هم بهتر است این موضوع رعایت شود.
سوم: زبان داستان هم دچار ناهماهنگی و سردرگمی است. گاهی زبان معیار است و گاهی نیست. مثلا:
نوشته‌اید: کدام وهم مامان؟ بذار مغزم نفس بکشه.
این مسئله جز مسئله سکته‌ای است که دیالوگ‌ها دارند. اگر بلند بلند این دیالوگ‌ها را بخوانید متوجه عرض من می‌شوید.
داستان پشت این غبار که بعضی را نام بردم گم شده است. شاید به همین دلیل هیچ جذابیتی ایجاد نمی‌کند.
داستان مسئله قابل اعتنایی هم ندارد که برای خواننده جذاب باشد.
مسئله داستان هم خیلی مهم است نویسنده باید از موضوعی بگوید و بنویسد و به طریقی بگوید و بنویسد که خواننده را جذب کند.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت