هر صحنه، گفتگو و توصیف هرچند زیبا که داستان شما را به پیش نمی‌برد، بی‌رحمانه حذف کنید!




عنوان داستان : آواز در شب
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

چراغ قرمز شد. جواد و معصومه زودی آمدند جلوی ماشین ها. جواد داشت آهنگی را با آکوردئون می زد و ترانه ای هم می خواند. خواهر و برادر به طرف ماشین ها می رفتند تا شاید کسی به آن ها پولی بدهد. معصومه کاسه ای که در دست داشت را به طرف راننده ها و سرنشین ماشین ها می گرفت ولی کسی به او اعتنایی نمی کرد.
سی ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود. جواد بین ماشین ها رفته بود و همینطور می زد و می خواند.
«اون روزی که رفتی ز پیشم آتیش زدی بر قلبِ ریشم
رفتی و باز تنهام نمودی، یادته؟ بین همه رسوام نمودی، یادته؟»
پسر سعی داشت تا جایی که می تواند آهنگ را شاد بزند و بخواند تا مردم بیشتر خوششان بیاید. اما مردم انگار حوصله صدای او و آهنگش را نداشتند. وقتی معصومه به طرف ماشین ها می رفت کسی حتی شیشه ماشینش را پایین نمی داد و اگر کسی هم شیشه ماشینش پایین بود، وقتی می دید معصومه دارد نزدیکش می شود، بلافاصله شیشه را می داد بالا.
چراغ سبز شد. ماشین ها با سرعت رفتند. خواهر و برادر به کنار خیابان آمدند. کسی حتی یک ریال هم به آن ها نداد. جواد که یازده سال داشت و سه سال از خواهرش بزرگ تر بود، دست از کار کشید تا زمانی که چراغ دوباره قرمز شود.
هر دو نفر در آن سرمای زمستان، در آن غروب دلگیر و بی روح، منتظر بودند تا دوباره چراغ قرمز شود. چند روزی بود که نتوانسته بودند درست حسابی کار کنند. آن روز هم بدتر از روزهای قبل. تقریبا دو ساعتی را در آن چهارراه گذرانده بودند اما هنوز سه چهار هزار تومان بیشتر کار نکرده بودند. و این موضوع برای آن ها اصلا خوب نبود.
چراغ دوباره قرمز شد. ماشین ها پشت سر هم توقف کردند. چون محله بالای شهر بود، بیشتر ماشین ها از آن گران قیمت ها بودند. جواد دوباره شروع کرد به نواختن و خواندن. با خواهرش راه افتادند و بین ماشین ها می چرخیدند. اما باز همان آش و همان کاسه. کسی به آن ها کوچک ترین اعتنایی هم نکرد. همه شیشه ماشینشان را بالا داده بودند تا سرما و صدای جواد به داخل ماشینشان وارد نشود. پسر درحالی که از سرما دستانش می لرزید، بلند بلند داشت می خواند:
«گفتم نرو میشی پشیمون نرو میشه دلم پر از خون
برام بود از روز روشن برمی گردی با چشم گریون»
چراغ سبز شد. به جز یک پانصدی مچاله شده که یک راننده تاکسی انداخته بود تو کاسه معصومه، چیز دیگری عایدشان نشد. ماشین ها راه افتادند و رفتند. جواد و معصومه هم، دست از پا درازتر آمدند کنار خیابان ایستادند.
جواد به خواهرش گفت: «بیا بریم اون طرف چهارراه.»
معصومه درحالی که صورتش از سرما قرمز شده بود گفت: «دو ساعته الان اینجاییم. هر طرف رفتیم همین جوری بود. بیا بریم تو راسته.»
جواد دید حق با خواهرش است. در آن دو ساعتی که آنجا بودند، هر چهار طرف خیابان را وقتی چراغ قرمز می شد امتحان کردند اما نتیجه ای برایشان نداشت.
خواهر و برادر وارد پیاده رو شدند. بچه هایی که سر آن چهارراه کار می کردند، به پیاده روهای آنجا می گفتند راسته. داخل راسته پر بود از مغازه های لباس فروشی، بستنی فروشی و رستوران. در تابستان که آنجا غلغله بود. اما در زمستان آنچنان شلوغ نبود و رونق نداشت.
جواد گلویش را صاف کرد. دستانش را به هم مالید تا گرمشان شود. دستش رفت روی کلید های آکاردئون و شروع کرد به نواختن. این بار از دفعات قبلی سعی کرد آهنگ شادتری را اجرا کند. پسر، می زد و می خواند و جلو می آمد، و خواهرش کاسه را جلوی رهگذرها و عابرین پیاده رو می گرفت. اما هرکس در حال و هوای خودش بود. اکثرا عجله داشتند و می خواستند زودتر بروند و کسی نمی ایستاد تا آن ها را تماشا کند. کسی به آهنگ جواد توجه ای نمی کرد. معصومه کاسه را به طرف هرکسی می گرفت به او اعتنایی نمی شد. اما خواهر و برادر ناامید نشدند. راهشان را ادامه دادند. به شلوغ ترین مکان آن پیاده رو رسیدند. جایی که اغلب پاتوق دخترها و پسرهای پولدار و جوانی بود که می آمدند با هم بستنی و غذاهای فست فودی می خوردند. خواهر و برادر، رو به روی مغازه ای ایستادند. جواد به خواهرش گفت: «سفره رو درار بنداز اینجا.»
معصومه سفره ای از تو لباسش در آورد و پهن کرد روی زمین. جواد نفس عمیقی کشید. خودش را آماده کرد. شعری که می خواست بخواند را به یاد آورد. سپس شروع کرد به زدن آهنگ و خواندن شعر.
پسر تمام سعی اش را می کرد که آن شب دست خالی به خوابگاه نروند. می دانست اگر باز هم دست خالی بازگردند، آقا داوود دمار از روزگارشان درمی آورد. آقا داوود به بچه های کم سن و سالی که بی کس و کار بودند، خانه و غذا می داد و در عوض به آن ها کار می سپرد و باید انجام می دادند و تقریبا تمام پولی که در می¬آوردند را از آن ها می گرفت. حساب جواد و خواهرش پیش آقا داوود خراب بود. چند وقتی خوب کار نکرده بودند.
جواد که کارش شده بود حفظ کردن و یاد گرفتن آهنگ های آغاسی، داشت یکی از آن ترانه های معروف او را می خواند.
«واویلا لیلی دوست دارم خیلی
تو لیلی من مجنون تو شادی من دل خون
ز خیمه ی قلبت مرا مکن بیرون
مبادا یک شب در هوسی باشی
مبادا روزی مال کسی باشی
واویلا لیلی دوست دارم خیلی»
معصومه با آهنگ برادرش شروع کرد به رقصیدن. دخترک، دستانش را در هوا می چرخاند و شانه هایش را می لرزاند. کمی بعد زنی آمد و یک اسکناس روی سفره برای آن ها انداخت. دقیقه ای بعد هم مرد جوانی این کار را انجام داد. جواد و معصومه وقتی دیدند دارد کارشان می گیرد کمی امیدوار شدند. لحظه ای بعد، مردی که از ظاهرش پیدا بود کارتن خواب است جلوی آن ها ایستاد و شروع کرد به رقصیدن. مرد بینوا رفته بود تو حال خودش و با آهنگ شور خاصی گرفته بود. کم کم داشت توجه مردم به آن ها جلب می شد و همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یکهو دو سه تا فروشنده از مغازه های آنجا آمدند به جواد گفتند برود جای دیگری بخواند چون مزاحم کسب و کارشان شده.
صدای آکاردئون خوابید. معصومه سفره را جمع کرد. اندک پول هایی که روی آن افتاده بود را به برادرش داد و جواد هم آن ها را گذاشت تو جیب شلوارش. وقتی خواستند از آنجا بروند، معصومه با حسرت خاصی به بچه های هم سن و سال خودش نگاه کرد که با پدر و مادرشان آمده بودند و خوراکی های گرم و خوشمزه می خوردند.
هوا داشت هر لحظه سردتر می شد. هیچ ابری در آسمان پیدا نبود و امکان داشت هر لحظه باران یا حتی برف ببارد. جواد و خواهرش به آن دست خیابان آمدند.
پسر شروع کرد به خواندن آهنگش. آهنگی که مخصوص جشن و عروسی بود. جواد پیش خودش فکر می کرد هرچه آهنگش شادتر باشد، مردم بیشتر به آن ها توجه می کنند. صدای جواد در پیاده رو می پیچید. معصومه به طرف مغازه ها می رفت و کاسه اش را به طرف مشتری ها و فروشنده ها می گرفت. اما نه فقط کسی توجه ای به او نمی کرد، حتی خیلی از مغازه دارها اجازه نمی دادند به داخل بیاید. دختر دوست داشت به بهانه گرفتن پول وارد مغازه ها شود تا شاید برای لحظه ای کوتاه از سرمای خیابان دور بماند.
جواد به فین فین افتاده بود. دستانش می لرزید. دوست داشت پاهایش را جلوی بخاری دراز کند و یک غذای گرم بخورد. ولی می دانست اگر دست خالی به خوابگاه بروند، آقا داوود غذا به آن ها نمی دهد و شوفاژ اتاقشان را هم خاموش می کند. کمی جلوتر معصومه ایستاد و به برادرش گفت: «داداش اونجا رو.»
با دست به ماشین شهرداری که کنار پیاده رو پارک شده بود اشاره کرد. جواد فهمید ماموران شهرداری باید در پیاده رو باشند و اگر او را ببینند، کارش زار است. بنابراین دست خواهرش را گرفت و زودی از پیاده رو زدند بیرون.
«بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد
بهر مزارم بتراش روی سنگ قبر من
عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش»
صدای ساز و آواز جواد در کوچه پس کوچه ها شنیده می شد. خواهر و برادر به محله ای آمده بودند که پر از خانه های شیک و آپارتمانی بود. به خیابانی رسیدند که سراشیبی تندی داشت. از آن بالا رفتند. جواد بلند بلند می خواند تا شاید صدایش وارد خانه های مردم شود.
وقتی وارد کوچه بن بستی شدند، جواد یک آهنگ را کامل زد و خواند. فکر کرد یک آهنگ دیگر هم اجرا کند خوب باشد. وقتی خواست آهنگ دومی را شروع کند، پنجره ای باز شد و مرد مُسنی به آن ها تشر زد و گفت اگر از آنجا نروند، زنگ می زند به پلیس.
جواد و معصومه دُمشان را گذاشتند رو کولشان و از آنجا رفتند. در بین راه، یک پیراشکی فروشی بود که بوی پیراشکی و شیرینی هایش، تمام محله را برداشته بود. وقتی داشتند از جلوی آن رد می شدند، معصومه بدجوری هوس پیراشکی شکلاتی کرد. به جواد گفت: «داداش، بیا دو تا پیراشکی بگیریم.»
جواد از حرف خواهرش تعجب کرد و گفت: «با کدوم پول؟ همین پولم به اقا داوود بدیم پوست از کلمون می کنه. تازه میگی بریم پیراشکی بخریم!»
ناراحتی در چهره معصومه نشست. دخترک حالش گرفته شد ولی می دانست برادرش دارد درست می گوید. جواد وقتی چهره درهم خواهرش را دید، با لحنی مهربانانه گفت: «حالا یه روز حتما میایم پیراشکی می خریم. امروز واقعا نمیشه.»
دست سرد معصومه را گرفت و وارد خیابان دیگری شدند. به محض اینکه وارد خیابان شدند، صدای مهیب رعد و برق آمد. خواهر و برادر با نگرانی به آسمان نگاه کردند. با هر صدای رعد و برق، اضطراب جواد و معصومه بیشتر می شد. اما چاره ای نداشتند و باید کارشان را ادامه می دادند.
جواد آهنگ می زد و می خواند اما خیابان سوت و کور بود. کسی نبود که به آهنگ آن ها گوش بسپارد و پولی به آن ها بدهد. به طرف مغازه ها هم که می رفتند اصلا اجازه نمی دادند که وارد آنجا شوند. در این بین، جواد احساس کرد نوک دماغش خیس شده. پسر دستش را به طرف جلو دراز کرد. چند قطره باران روی دستش چکید. غصه تمام وجود جواد را در برگرفت. معصومه به آسمان خیره شد. باران رفته رفته داشت تند و شدیدتر می شد. معصومه به جواد گفت: «چی کار کنیم؟ من خیلی سردمه.»
جواد که دید چاره ای ندارند و نمی توانند زیر این باران کاری کنند، به معصومه گفت: «سفره رو بده.»
معصومه سفره را به جواد داد و پسر آن را روی آکاردئون کشید. سپس دست یکدیگر را گرفتند و راه افتادند تا سرپناهی پیدا کنند.
خیلی جلوتر که رفتند، یک پل هوایی عابر پیاده پیدا کردند. رفتند زیر پله های آن نشستند. معصومه که از فرط گرسنگی، سرما و خستگی دیگر نایی برایش نمانده بود، به ستون آهنی پل هوایی تکیه داد و بی اراده چشمانش به خواب رفت.
باران جوری می بارید که انگار سقف آسمان سوراخ شده بود. جواد سفره را انداخته بود روی خواهرش که لااقل کمتر سردش شود. پسر درحالی که در خود مچاله شده بود، داشت به آقا داوود فکر می کرد. جواد دست کرد در جیبش و تمام پولی که آن روز کار کرده بودند را شمرد. به زحمت سیزده هزار تومان هم نمی شد. اگر با این پول به خوابگاه می رفتند خدا می دانست چه به روزشان می آمد. شاید آقا داوود دیگر آکاردئون را از جواد می گرفت و او و خواهرش را می فرستاد سراغ کار دیگری.
نیم ساعت بعد، شدت باران کمتر شد. معصومه هنوز چشمانش را بسته بود. جواد دستی روی آکاردئونش کشید. با خودش فکر کرد که امروز هرچه آهنگ شاد به ذهنش می رسید را برای مردم نواخته بود. پسر آکاردئون را برداشت و یاد شعری افتاد که هر وقت حالش گرفته بود یا یاد مادرش می افتاد، آن را در تنهایی برای خودش می نواخت و می خواند و هیچ وقت آن را در جایی اجرا نکرده بود.
جواد شروع کرد به خواندن شعری که انگار از اعماق وجودش برمی خواست. پسر شعر را با لحن و صدایی سوزناک شروع کرد به خواندن و با آکاردئون آهنگی غمگین نواخت. جواد زیر باران بدون هیاهو، بدون توجه به اطرافش، شعری را برای دلِ خودش می خواند.
«مریم چرا امشب، تو با آوا و لبخندی
به جانم آتش افکندی، مرا دیوانه کردی
امشب که بارونِ، غمت از دیده می بارد، دلم در سینه می نالد
مرا آواره کردی، مرا دیوانه کردی
اشکی که ریزد ز دیده ی من، آهی که خیزد ز سینه ی من
رنگ تمنا ندارد
تو آن گل مریمِ سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی، دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد»
جواد تو عالم خودش بود. به کسی و چیزی توجه ای نمی کرد. چند لحظه بعد، صدای محزونِ ساز و آواز پسر، توجه عابرین و آدم هایی که آن اطراف بودند را به خود جلب کرد. کم کم تعدادی از مردم دور او جمع شدند.
جواد با اینکه دید مردم ایستاده اند و او را دارند تماشا می کنند و جلویش روی زمین پول می اندازند، اما ذره ای در احساساتش تغییر بوجود نیامد و با همان حس و حال به خواندن و نواختن آهنگش ادامه داد. حتی وقتی دید مردم دارند پول ها را روی زمین می گذارند، کاسه را جلوی خود نگذاشت. انگاری جز آرامش دل خودش چیزی برایش اهمیت نداشت و در آن لحظه به فکر کاسبی نبود.
باران نم نم می بارید. جواد چند باری شعر سوزناک خود را از اول خواند تا کمی سبک شود. فکر و ذهنش کمی آرام شود. از طرفی هم می دید که مردم مشتاق همان شعر و با همان آهنگ هستند.
صدای مغموم جواد و آهنگ او، با صدای باران ترکیب شده بود و در آن شبِ سرد زمستانی فضای خاصی را رقم زده بود و مردم را بی اراده به طرف خود می کشاند.
معصومه کم کم چشمانش را باز کرد و جمعیت را اطراف خود دید. متوجه آواز برادرش شد که داشت ترانه ای را می خواند و وقتی به ترانه گوش سپرد یاد مادرشان مریم افتاد. جواد درحالی که تمام بدنش از سرما می لرزید، با سوزی که انگار از جگرش بلند شده بود داشت می خواند:
«تو آن گل مریم سپیدی
بی تو دلم عشقی و امیدی، دیگر به دنیا ندارد
دیگر به دنیا ندارد
مریم مرا آواره کردی
در عاشقی افسانه کردی، آخر کجایی؟
رفتی غم و دردم ندیدی، چهره زردم ندیدی، امشب کجایی؟
امشب کجایی؟»
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای امین طاهرزاده
سلام
داستان شما را خواندم. «آواز شب» داستانی درباره یک روز از زندگی خواهر و برادری به نام جواد و معصومه است.کودکان یتیم و بی‌سرپناهی که در خیابان کار می‌کنند تا پولی دربیاورند، شکم خود را سیر کنند و بتوانند شب را در زیر سقفی به صبح برسانند. جواد که یازده‌ساله است آکاردئون می‌نوازد و ترانه می‌خواند و معصومه هشت‌ساله هم می‌رقصد و پولهایی که در سفره می‌ریزند را جمع‌آوری می‌کند. تمام داستان شما شرح تلاش کم‌ثمر این خواهر و برادر در جلب توجه مردم برای دست به جیب شدن است. جواد سعی می‌کند اشعار و آهنگ شادتری را اجرا کند با این فکر که مردم از آهنگ شاد بیشتر خوششان می‌آید. در نهایت سرما و باران زمستانی آنها را به زیر پله یک پل هوایی می‌کشاند. جایی که جواد آهنگ غمگینی را از ته دل می‌خواند و می‌نوازد اما این بار به خلاف باورش، مورد استقبال مردم واقع می‌شود.
در جهان داستان‌های فراوانی با موضوع کودک فقیر و یتیم بی‌سرپناه نوشته شده است. بعضی از این داستان‌ها مانند «دخترک کبریت فروش» نوشته هانس کریستن آندرسن قدمتی 170 ساله دارند. داستانی که نشانه‌های مشترکی با داستان شما دارد. در اثر آندرسن هم یک دخترک مجبور است در شبی زمستانی و برفی (شب سال نو میلادی) کبریت‌هایش را بفروشد. پدر سنگدلش تهدید کرده که تا کبریت‌هایش را نفروخته اجازه بازگشت به خانه را ندارد. تلاش او هم برای فروش کبریت بی‌نتیجه است و نمی‌تواند به مردمی که با عجله به سمت خانه‌هایشان می‌روند تا برای جشن سال نو آماده شود کبریت بفروشد. در نتیجه در گوشه‌ای برای گرم شدن شروع به آتش زدن یک چوب کبریت می‌کند. در شعله کبریت جشن کریسمس و خانه گرمی را می‌بینید. او برای دیدن تصویر دیگر کبریت بعدی را آتش می‌زند و این بار مادربزرگش را می‌بیند که مرده است. برای این که باز هم مادربزرگش در کنارش بماند به آتش زدن کبریتها ادامه می‌دهد... مردم صبح با پیکر بی¬جان دختر روبرو می¬شوند و گمان می¬کنند که دختر برای گرم کردن خودش کبریتها را آتش زده و نمی‌دانند او شب را با روح مادربزرگش گذرانده و با او به بهشت رفته است.
البته تفاوت داستان شما با داستان دخترک کبریت‌فروش در پایان خوش آن است. یعنی جواد و معصومه در نهایت موفق به جلب نظر مردم برای جمع‌آوری پول می‌شوند، اما ما به‌عنوان خواننده می‌دانیم که با اشک چشمان و عدم خوشحالی بچه‌ها در پایان داستان این پایان خوش زودگذر و موقتی است و معلوم نیست شب بعد را بتوانند زیر سقف خانه گرمی سرکنند.
در داستان شما به جزئیات سفر بچه‌ها از سرچهارراه تا زیر پله پل هوایی پرداخته شده است. خواننده می‌داند که هدف بچه‌ها به دست آوردن پول جهت جلب رضایت آقا داود است. کسی که به آنها غذا و جای خواب و گرمای شوفاژ در سرمای زمستان می‌دهد. در این مسیر موانع مختلفی مانند مزاحمت مغازه‌دارها، هوای سرد و بارانی، مرد مسنی که از صدای جواد خوشش نمی‌آید و تهدید به خبر دادن به پلیس می‌کند... را پشت سر می‌گذارند و در نهایت موفق می‌شوند. این ساختار شبیه ساختار یک درام است.
این ساختار درام است که در صورت توجه به آن می‌توان از سوژه‌ای تکراری داستانهای تازه‌ای نوشت. شما این دقت را داشته‌اید و تلاش کرده‌اید از این ساختار در داستانتان استفاده کنید. اما نکته‌ای را از قلم انداخته‌اید!
توجه به فقر کودکان کار به روش آندرسون شاید در 170 سال پیش برای خوانندگان آن روزگار جذاب باشد، اما اگر به همان روش برای خوانندگان امروز داستان بنویسید بعید است مورد اقبال قرار گیرد. زیرا خواننده زمانه پرشتاب امروز در عصر سرعت و انبوه اطلاعات، حوصله و زمان کافی برای توصیف و توضیح بسیار پیرامون ماجرا را ندارد. مگر این که او را با ماجرای جذاب چنان با خود همراه کنید که احساساتش با داستان شما درگیر شود. در داستان شما این سرعت و ریتم وجود ندارد و به همین دلیل با وجود توجه شما به درام، داستان شما تبدیل به مرثیه‌ای تکراری از فقر و یتیمی شده است. حتی اگر دلیل شما برای توجیه این ریتم کند، فضاسازی هم باشد به نظر می‌آید زیاده‌روی کرده‌اید. خواننده فضای سرد روابط آدم‌ها و عدم توجه به کودکان فقیر کار را در یکی- دو صحنه ابتدای داستان درک می‌کند و بیش از آن کمکی به پیشبرد داستان شما نکرده است. پیشنهاد می‌کنم خودتان را به جای خواننده داستان قرار دهید و هر صحنه، گفتگو و توصیف هرچند زیبا که داستان شما را به پیش نمی‌برد، بی‌رحمانه حذف کنید.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت