راوی کودک




عنوان داستان : آدم برفی
نویسنده داستان : زهرا پیروزی

به نام خدا
آدم برفی
روی لبه دیوار نشسته ام . از این بالا دارم به آن دوتا نگاه می کنم. دارند در به در به دنبال من می گردند . مادر کلافه است . پدر مثل همیشه عصبی است و فریاد می زند:

- کیان ... کجایی پس توله سگ ؟!
من اما بی خیال این بالا نشسته ام .چقدر احساس خوبی است . مثل وقتی که کوچکتر بودم و با مامان قایم باشک بازی می کردیم و او نمی توانست من را پیدا کند . در آخر دست هایش را روی سرش می گذاشت و می گفت :
-تسلیم شدم آقا شیره ! حالا از مخفی گاهت بیا بیرون .
پدر دست هایش را روی سرش گرفته . انگار او هم می خواهد تسلیم من بشود . اما دیگر برای تسلیم شدن پدر کمی دیر شده . دیشب که ماشین حساب را توی صورت مادر پرت کرد آخرین فرصتش تمام شد . مادر با گریه کیفش را برداشت و برای قهر به خانه خاله مریم رفت.

مادر دیشب نگذاشت من به لالایی رادیو گوش بدهم . قصه شب را از همان کتاب داستان تکراری چوپان دروغگو برایم خواند . با عجله من را بوسید . عطر خوشبویی به لباسش زده بود .دلم می خواست بیشتر بغلم می کرد . اما پیشانی ام را بوسید و گفت باید بخوابی . من هنوز ساعت را بلد نیستم ولی از روی ساعت قصه شب رادیو فهمیدم که مادر می خواهد من زودتر بخوابم . لامپ را خاموش کرد و در را بست . آنقدر عجله داشت که متوجه نشد لای در اتاقم باز مانده و من توی نور خوابم نمی برد . فقط دلش می خواست از شر من زودتر خلاص شود . نمی دانم من را بیشتر دوست دارد یا پدر را . دیشب فکر کردم پدر را باید بیشتر از من دوست داشته باشد .شاید برای اینکه من یک بچه ی ناخواسته ام . هیچ وقت جرات نکردم از کسی بپرسم که بچه ی ناخواسته یعنی چه؟ اما می دانم معنی خوبی نباید داشته باشد. بار آخر که لای در اتاقم باز مانده بود و پدرم به مادر می گفت دلش یک دختر کوچولو و ناز می خواهد این را شنیدم . مادر عصبانی شد و به او گفت که یک بچه ی ناخواسته دیگر نمی خواهد. من را می گفت . نمی دانم . شاید هم اگر من یک دختر بودم دیگر بچه ی ناخواسته نمی شدم . نتوانستم بقیه حرف هایشان رابشنوم چون سرم به کلید برق خورد و اتاقم روشن شد و مجبور شدم سریع بپرم توی تختخوابم..

دیشب مادر دوباره به پدرم گفت که اگر من نبودم از او سالها پیش جدا شده بود . کاش مادرم این کار را می کرد و من را هم همراه خودش به خانه خاله مریم می برد. آنها خرس پاندا و قطار کوکی و سه چرخه ندارند. اما وقتی خاله مریم با شوهر خاله نریمان، کفگیر و ملاقه ها را از آشپزخانه بر می دارند و با هم شمشیر بازی می کنند، من و آرش و آتوسا با نمایش آنها ، از خنده روده بر می شویم . دیشب مادر میز شام را با شمعدان های بلند تزیین کرده بود و لوبیا پلو داشتیم . غذایی که من دوست ندارم اما پدر خیلی دوست دارد . کنار لوبیاپلو ماست و سالاد هم گذاشته بود . مادر اجازه نداد من شامم را کنار آن ها بخورم . در گوش من گفت می خواهد از پدر پول زیادی بگیرد وعوضش فردا من را هم برای خرید همراه خودش می برد .حتی قول داد سه تا رباط پرنده ای را که توی ویترین مغازه اسباب بازی فروشی دیده بودم برای من و آرش و آتوسا بخرد . من هم خیلی خوشحال شدم که بالاخره هر سه نفرمان می توانستیم بدون نوبت با هم بازی کنیم . خانه خاله مریم یک تفنگ و چندتا عروسک برای بازی هست که وقتی آنجا می روم خیلی طول می کشد نوبت من بشود . برای همین زود چشم هایم را بستم و سعی کردم بخوابم . شاید اگر پدر آن طور فریاد نمی زد راستکی خوابم برده بود. اصلا کاش خوابم می برد و نمی دیدم وقتی مادر ، ماشین حساب پدر را خاموش کرد، چه اتفاق بدی افتاد . مادرم برای بردن پدر سر سفره شام خم شد و صورتش را بوسید . پدر او را به عقب هول داد . بعد داد زد و گفت:

- چند بار بگویم به این ماشین حساب لعنتی دست نزن! نمی بینی حساب هایم به هم ریخته؟ آخر فردا به رییسم بگویم این سیصد میلیون لعنتی را چکار کرده ام؟
حرف های بد دیگری هم گفت که دلم نمی خواهد آنها را به یاد بیاورم ... شاید هم او از بوی عطر مادر خوشش نیامده بود ... حداقل می توانست یک بشقاب از آن لوبیا پلوی بد مزه را که من مجبور شدم تا آخرین دانه برنجش را قورت بدهم بخورد..
مادر اصرار بیشتری کرد و انگشت هایش را لای موهای پیشانی پدر برد . اگر مادر برای من این کار را می کرد بدو بدو توی بغلش می پریدم. اما پدر این کار را نکرد. من از لای در دیدم که پدر ماشین حساب لعنتی اش را به سمت مادر پرت کرد و گوشه ی ابروی مادر پر از خون شد...
من از لای در داشتم به آن دوتا نگاه می کردم و دستم را محکم روی دهانم گذاشته بودم . وقتی مادر دستش را به صورتش کشید ، کف دستش خونی شد و من نزدیک بود از ترس جیغ بکشم اما به سختی جلوی خودم را گرفتم. بعد هم رفت مانتویش را بپوشد . پدر عصبانی شد . از جایش بلند شد و تمام برگه هایی را که پر از اعداد طولانی و ریز و سیاه بودند وسط اتاق پخش کرد. از عددها خیلی بدم می آید . همین طور از ماشین حساب ها . معلم مهد کودکم وقتی از من می خواست عددها را بنویسم ، من با او لج کردم و مدادم را پرت کردم . او تعجب کرد و سعی کرد با قول جایزه من را تشویق به یادگرفتن عددها بکند . او نمی دانست من دلم نمی خواهد مثل پدر همه اش با عددها سرو کار داشته باشم. اصلا برای همین ساعت را هم یاد نگرفتم .
مادر شالش را روی سرش انداخت و با همان پیشانی خونی در را محکم پشت سرش بست. من دلم خیلی برای مادر سوخت. دلم برای بوی عطرش تنگ شد .پیراهن خوشبوی مادر روی صندلی افتاده بود و دیس لوبیاپلو دیگر بخار نمی کرد . من اشتباه مادر را تکرار نکردم . بی صدا همانجا ماندم و از لای در به پدر نگاه کردم . بالاخره او آن عددهای اشتباه را پیدا کرد. این را از آنجایی فهمیدم که دوباره ماشین حساب لعنتی اش را به هوا پرت کرد و در حالی که می خندید با موبایلش به مادر زنگ زد . اولش مادر قبول نکرد به خانه برگردد . پدر در حالیکه با گوشی تلفن صحبت می کرد رفت توی آشپزخانه و وقتی که برگشت من فهمیدم دارد به مادر قول می دهد فردا اول وقت پولی را که مادر می خواهد ، به حسابش واریز کند . من همانجا پشت در اتاقم ایستاده بودم . اما دیگر دلم نمی خواست مادر آن رباط های پرنده را برایم بخرد . فقط دلم می خواست می توانستم بروم جلو و گوشی پدر را بگیرم و از مادر بپرسم که خون ابرویش بند آمده یا نه . بعد شنیدم که آژانس محله خاله مریم شب ها بسته است . مادر قول داد صبح به خانه برگردد .خیلی غصه خوردم . دلم برای خودم و مادر سوخت . من از لای در به پیراهن مادرم نگاه می کردم . دلم یک دفعه برایش خیلی تنگ شد. در دلم آرزو کردم کاش پیراهنش هنوز بوی همان عطر را بدهد . وقتی پدر روی مبل خوابش برد پاورچین به سمت صندلی رفتم و آن را برداشتم. هنوز همان بوی خوب را می داد. انگار دلم بیشتر برای مادر تنگ شد . رفتم توی تختخوابم ولی خوابم نبرد . دلم می خواست الان مادر کنارم بود و من را بغل می کرد و دوباره برایم قصه می گفت تا خوابم ببرد. حتی همان چوپان دروغگوی تکراری را . یک دفعه فکری به ذهنم رسید . صدای خروپف پدر که بلند شد پیراهن مادر را برداشتم و زیر لباسم قایم کردم . شکمم مثل خرس پاندایم بزرگ و خنده دار شده بود. بعد با احتیاط از اتاقم بیرون آمدم . یواشکی روی نوک پنجه هایم به حیاط خانه رفتم . برف همه حیاط را سفید کرده بود . من نمی دانستم توی نقاشی هایم چطوری می شود با مداد سفید یک خانه ی برفی کشید . یا یک آدم برفی بزرگ. تصمیم گرفتم به این موضوع بعدا فکر کنم و با برف ها شروع کردم به درست کردن یک آدم برفی واقعی. دلم می خواست مثل مادر قدش بلند بشود. اما قد آدم برفی فقط تا کمی بالاتر از موهایم بلند شد . آن لحظه خیلی خوشحال بودم . با عجله پیراهن مادر را تن آدم برفی کردم. هنوز همان عطر را داشت. حالا همه چیز آماده بود تا من تمام شب را در آغوش مادرم بخوابم ...

*****
یادم نمی آید کی خوابم برد . یادم نمی آید چطوری آمده ام و بالای دیوار خانه مان نشسته ام . دارم از این بالا به آن دوتا نگاه می کنم. خودم را هم می بینم که کنار آدم برفی افتاده ام . بدنم انگار خشک شده. مثل عروسک چوبی آتوسا که نمی تواند دست و پایش را تکان بدهد . مادر دارد بالای سر من جیغ می کشد . تا امروز گریه ی پدرم را ندیده بودم . او هم دارد گریه می کند . از دیدن گریه ی پدر بغض می کنم . پدر به اورژانس زنگ زده است . انگار پاهای پدر هم مثل بدن من یخ زده است . مادر من را بغل کرده ولی دیگر بوی عطری که دوست داشتم را نمی دهد .یادم نمی آید که آقای دکتر کی بالای سرم آمد . یادم نیست که چطوری توانسته ام بالای دیوار به این بلندی بنشینم. اصلا نمی دانم چطور می توانم خودم را از این بالا نگاه کنم. دکتر می گوید سه ساعت پیش من مرده ام. مثل خرگوش سفیدم که پارسال مرد . ولی من آن موقع روی دیوار او را ندیدم. مادر می گفت خرگوش ات رفته بهشت. مادر می گفت هرکس که می میرد او رابه بهشت می برند. اما یکبار که با پدرم دعوایشان شد ، او گفت که مادرت آن را با زباله های آشپزخانه توی نایلون سیاه انداخته وبعد هم خرگوش مرده ام را انداخته توی سطل آشغال.. دلم هنوز برای خرگوشم می سوزد . مثل مادر که حالا دارد دلش برای من می سوزد . مادر ناخن هایش را توی موهایش فرو می برد و آنها را می کشد روی صورتش ... اما پدر هنوز از دکتر می خواهد من را دوباره زنده کند. پدر در تمام کارهایش همین جوری است. شاید اگر از آقای دکتر خجالت نمی کشید او را هم مثل مادر کتک می زد .نگاه کن... باز هم دعوایشان شد . صدای دعوای آنها حتی اینجا روی دیوار هم من را آرام نمی گذارد . صورت مادرم زخم شده است . حالم بد می شود و دلم می خواهد به او کمک کنم .اما نمی توانم از جایم بلند شوم. از وقتی که بالای دیوار نشسته ام دیگر نمی توانم چیزی را دستم بگیرم . حتی وقتی مادر به دیوار تکیه داد نتوانستم دستش را بگیرم و بگویم گریه نکن . من اینجا هستم . هیچ لباسی تنم نیست اما سردم نمی شود.
هرچقدر حرف زدم و داد زدم آنها صدای من را نشنیدند . بعد فهمیدم آنها من را نمی بینند و صدایم را نمی شنوند . ولی من می توانم این کارها را انجام بدهم . پدر به مادر می گوید :
- همه این ها تقصیر لجبازی های تو و فریبا است. انقدر با هم مسابقه گذاشتید که به اینجا رسید.
خدارا شکر که عمه فریبا اینجا نیست. عمه فریبا چند روز پیش به خانه ما آمده بود و مرتب از سرویس طلای جدیدش به مادر پز می داد. می گفت که پژمان خان بعد از برگشت از لندن آن را برایش خریده . من نمی دانم لندن چه جور جایی است اما بعد از آن روز آرزو کردم کاش عمه فریبا به خانه مان نیامده بود. آنوقت شاید پدر از حرف های مامان عصبانی نمی شد و مشتش را توی در نمی کوبید. شاید مادر به فکر خرید سرویس طلا نمی افتاد . شاید با وعده خرید آن رباط های پرنده من را زود نمی خواباند. کاش از اتاقم بیرون می رفتم و نمی گذاشتم دعوایشان بشود . همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ بشوم و نگذارم دیگر پدر وقتی عصبانی می شود مادرم را کتک بزند.
توی همین مدت که بالای دیوار نشسته ام انگار به اندازه ی شش سال دیگر بزرگ شده ام . انقدر که می توانم فکر های پدر را بشنوم . او الان دارد به ماشین حسابش لعنت می فرستد و به آقای رئیس فحش می دهد . از این بالا حتی می توانم داخل اتاقم را هم ببینم. خرس پاندای بزرگم بی خیال روی کمد اسباب بازی ها نشسته است . عین خیالش هم نیست که من مرده ام . حیف آن همه گریه که برای درآوردن اش از ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی کردم . حتی بخاطر او روی زمین دراز کشیدم وپیراهن آبی ام که خیلی هم دوستش دارم خیس شد . اما او عین خیالش هم نیست که من دیگر نمی توانم با او بازی کنم .
آقای دکتر که نزدیکم آمد ، گوشی اش را گذاشت روی قفسه سینه ام . قلبم از کار افتاده بود . او گفت چند ساعت پیش تمام کرده است . گفت امیدی نیست . گفت متاسف است . بعد وسایل کیفش را جمع و جور کرد و در حالی که سرش را پایین انداخته بود از خانه مان بیرون رفت .پشت سرم نور پررنگی را احساس می کنم. یک رنگ سفید پررنگ که از تمام برف های توی حیاط هم سفید تر است . حتی از آدم برفی؛ که تمام دیشب گرمای بدنم را گرفت و سرمای خودش را به بدن من داد. شاید با این کارش به من صدمه زده باشد . عوضش من تمام شب را با بوی مادر و در کنار پیراهنش خوابیدم .

نورسفید دارد من را با خودش می کشاند و به سمت بالا می برد . پله های قشنگی پشت سرم است. آنها از لب دیوار خانه ی ما تا توی ابرها ادامه دارند. من آنقدر بزرگ شده ام که از روی دیوار خانه می توانم کنار ابرها را ببینم . بالای پله ها یک عالمه بادکنک رنگی هست . خرگوشم هم آنجاست. آنجا حتما بهشت است . آقای دکتر قبل از رفتنش به پدر گفت هروقت آماده بودید بفرمایید بیاییم او را ببریم . گفت که آمبولانس دم در خانه است . شاید می خواهند من را پیش خرگوشم ببرند. اما آنها که نمرده اند و نمی توانند خرگوشم را ببینند . نمی دانم می خواهند چکار کنند . باد در زیرزمین را بر هم می کوبد و دوباره آن را باز می کند. چقدر خوب است که دیگر پدر نمی تواند وقت هایی که عصبانی می شود من را بفرستد آنجا. پدرم مثل بچه ها بغض کرده . زانوهایش را گرفته بغلش و با انگشتش ، وسط برف ها دارد عددهایی را می نویسد. مادر هنوز دارد با صدای بلند گریه می کند. تنها غصه ام این است که دلم برای مادرم خیلی تنگ می شود . نور پشت سرم هر لحظه بیشتر می شود . خرگوشم منتظر من است . خوابم گرفته است . نور سفید انگار بوی عطر پیراهن مادرم را می دهد . دلم می خواهد همین جا بر لب دیوار بخوابم . مادر داد می زند:
- خیلی دوستت داشتم پسرم م م م
من هم در حالیکه دارد خوابم می برد زیر لب می گویم :
- مادر من هم دوستت.....
نقد این داستان از : علی چنگیزی
نخست اینکه یکی از بهترین داستان‌هایی بوده که من در این مدت در این سامانه خوانده‌ام. این یک اما گه‌گاه حس کردم که راوی که کودک است حرف‌هایی می‌زند که مختص سن و سال بیشتری است. انتظار این است که این چند جمله را به دید کودکانه نزدیک کنید و ما حس کنیم که نگاه کودکی است. گر چه سخت است اما چند جایی می‌شود این کار را چند جایی خیلی ظریف انجام دهید. بعضی مفاهیم در ذهن کودک به گونه دیگری تفسیر می‌شود.
منظورم این است که نگاه کودکانه در بعضی جاها گم شده است.
اما در باقی موارد، داستان خب خیلی جذاب و تاثیرگذار است. دیالوگ‌ها به جاست و ریتم داستان هم به نظرم مناسب است. پایان داستان هم به نظرم خیلی خوب از آب در امده است.
موفق باشید

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۲
محدثه اکبرپور » شنبه 25 دی 1400
لذت بردم
زهرا پیروزی » دوشنبه 13 دی 1400
سلام از لطف و راهنمایتون بی نهایت ممنونم استاد این داستانم توی ۲۷ داستان برگزیده نوزدهمین جایزه ادبی هدایت برگزیده شد ولی ایرادهاشو نمی دونستم لطف بزرگی کردید و سعی میکنم بازنویسی اش کنم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت