هرس کردن



عنوان داستان : کلافگی با بسامدی بینهایت

با شنیدن فریاد افسر پلیس، ایستاد. افسر که هیکل درشت، سر بی مو و صدای گوش خراشی داشت از
ماشین پیاده شد. کمربندش را بالا کشید و با کفش های واکس زده، چند فحش الک نکرده داد. "رها" مثل
همیشه آرام بود و واکنشی نشان نمی داد. به جای حرف های افسر پلیس، به گفت و گو هایی که از بیسیم
روی کمربندش شنیده می شد گوش می داد. چیزهایی که نامفهوم شنیده می شدند ولی جذابیت داشتند.
به بزاق جمع شده روی لب افسر خیره شده بود که فشار سنگینی را روی دست چپش احساس کرد . دست
های بزرگ و نیرومند افسر، مچ دستش را سفت گرفته بود.
- مگه با تو نیستم؟ زود باش بگو!
- چی رو؟
- چرا داشتی پول های تو صندوق صدقه رو می دزدیدی؟
- ندزدیدم، برداشتم.
- حالا هرچی!
- سرکار! مردم چرا پول می اندازن تو اون صندوق؟
- که برسه به دست نیازمندها
- نه! پول میدن که بال هاشون دفع بشه. من اون طرف خیابون نذاشتم، خانومی که پولش رو انداخت
این تو، بره زیر ماشین!
افسر پلیس نگاهی به دست رها انداخت. از روی جای تیغ اطراف رگ های مچ دستش، به او برچسب روانی
بودن زد. رفت و اسکناسی را که از دست رها گرفته بود به داخل صندوق بازگرداند و مطمئن شد که این بار
کامل به داخل صندوق بیافتد تا مثل دفعه قبلی بیرون آوردنش ممکن نباشد سپس خطاب به رها گفت:»می
تونی بری! قانون واسه روان پریش ها تفاوت قائله! ولی اگه دفعه دیگه اطراف این صندوق ها پیدات بشه،
این بار خودم تیغ رو جوری روی دستت می کشم که دیگه به کار سر خاروندن هم نخوره!« چند قدم از
افسر دور شد. در حالی که آستین خود را پایین کشیده بود و داشت دکمه اش را می بست، بدون اینکه
نگاهش را از دکمه بردارد، افسر را مورد خطاب قرار داد:»نمی دونم چرا همه پلیس ها از زاویه دید یه دوربین
مداربسته به قضیه نگاه می کنن! ادعا این هم رو دارن که حواسشون به همه چی هست!« بعد یک اسکناس
پنج هزار تومانی از کیف پولش برداشت و به صندوق صدقه انداخت و دور شد.
عصر ماتم زده ای بود. آسمان مانند چهره یک شخص مرده، بی تحرک بود. بدون حرکت ابری، بدون پرنده
ای که پرواز کند. این هوا خستگی اش را دوچندان می کرد. به ویترین مغازه مانتو فروشی ای خیره شده بود
که زنگ تلفن همراهش او را به خود آورد. دوست دوران دبیرستانش بود که در حوزه تئاتر فعالیت داشت.
اعتنایی نکرد. حتما می خواست درمورد نمایش دیروز و اتفاقات پیش آمده صحبت کند و در آخر هم کمی
ابراز همدردی کند. نمایشی که دوستش در آن ایفای نقش می کرد "آبی مایل به صورتی" نام داشت و روز
قبل در آخرین اجرایش رها هم به همراه خانواده حضور داشتند و قرار بود که در آخر، رها با نقشه دوستش
سخنرانی کوتاهی انجام دهد ولی روی صحنه که رفت با صندلی خالی پدرش و نگاه شرمسار مادرش مواجه
شد. او هم با یک تشکر دست و پا شکسته نمایش اصلی را پایان داد. دوستش دست بردار نبود دوباره زنگ
زد و این بار علی رغم میل باطنی جواب داد.
- ... نه چیز مهمی نبود...تقصیر خودم بود فکر کنم حوصلش سر رفته بود، اهل تئاتر اینا نیست خیلی
- خالصه شرمنده، راستی امروز پزشک قانونی چی گفت؟
- باید مجوز رو از دادستان بگیرم که یکسال طول میکشه
- یه سال دیگه آخرین سال قرنه، سال دیگه همه چی صفر میشه! پیشاپیش تولدت مبارک! نگاه چه
اتفاق باحالیه! سال ۰۰ ؛کیلومتر شمار زندگی باهات ست کرده، به فال نیک بگیر!
- هیچ چیز صفر نمی شه!
- اییی تو هم کلا شوپنهاور...
- دیشب زد زیرش، میگه پول عمل رو نمیدم، ندارم که بدم
- خدا بزرگه
- آره همینطوره، دارن صدام میزنن ، فعال خدافظ
پیاده به ایستگاه اتوبوس رسید. ده دقیقه ای می شد معطل مانده بود که مثل همیشه پیرمرد بازنشسته ای
که تشنه هم صحبتی بود، یک خبر عجیب را بلند خواند تا نظر دیگران را به خود جلب کند:»هه! نوشته
نماینده ویژه سودان تو سازمان ملل، غذای دست رنگین پوست ها رو نمی خوره! کی این تبعیض ها از بین
میره؟!« می دانست که معضل پیرمرد، مردم سودان نیست. مشکل او در جیب جلوی کتش بود. لیست
خریدی که نصفش بیرون بود و کلمه ای در آن هنوز خط نخورده بود. نمی توانست مثل دیگران بی تفاوت
باشد. او مزه نادیده گرفته شدن را چشیده بود. به پیرمرد پاسخ داد:»آدم ها هر رنگی رو دوس ندارن! باید یه
روباه قانون گذار بشه!«. پیرمرد بعد از درنگی، با لحنی رسمی تر جواب داد:»اوه! بله ، چه تعبیر جالبی! روباه
همه را به یک رنگ می بینه، خاکستری! شما باید یک نویسنده باشید!«. حالا که آستینش پایین بود،
نویسنده خطابش می کردند. حوصله بحث نداشت. لبخندی زد و گفت:»نخیر! ببخشید اتوبوس اومد، باید
برم«. حواسش بود که بی هوا مثل دفعه قبل وارد قسمت زنانه اتوبوس نشود چون که نگاه های تعجب وار از
گلوله هم نافذترند. به غریزه اش پشت می کرد که دچار دردسر های بی خودی نشود. سوار اتوبوسی زرد
رنگ شد. از همان بنزهای قدیمی که چند دهه است خیابان ها را گز می کنند. همان ها که صندلی
اسفنجی نرمی دارند و بچه مدرسه ایی ها به جای نشستن علاقه خاصی به نوشتن روی آن ها دارند. تنها
مشکل این اتوبوس ها این است که جا برای افراد تنها ندارند. برای کسی که بخواهد مسیر خانه اش فقط بنیشیند و بیرون را نگاه کند. همه صندلی ها دونفره هستند و همیشه باید جواب فرد بغل دستی را بدهی
که علی رغم الصاق لیست کرایه ها در چند جای اتوبوس؛ باز کرایه مقصدش را از تو می پرسد. او در اکثر

مواقع روی صندلی نمی نشست؛ ایستاده به درختان بغل جاده که همواره با عجله رد می شدند نگاه می کرد.
او از طریق شیشه جلو یکی از درختان را انتخاب، وگذر سریع آن را تا شیشه های عقبی دنبال می کرد.
هربار یک ثانیه بیشتر طول نمی کشید. آنها هم شبیه آدم های اطرافش بدون اینکه او را بفهمند از کنارش
رد می شدند. ولی خوبی درختان کنار جاده این بود که خیلی سماجت به خرج نمی دادند، او را زیر ذره بین
نمی گرفتند و قضاوتی نمی کردند.
اتوبوس ایستاد. مردی میانسال، بلند قامت و چهار شانه که یکدست کت شلوار سفید به تن داشت سوار شد
و پس از طی چند قدم در راهرو اتوبوس، آمد و درکنار او ایستاد. لباس هایش چند سایز بزرگتر از اندازه
خودش بود . پوستی روشن و سری تاس و آفتاب سوخته داشت. یک عینک آفتابی هم که به اندازه عینک
های آزمایشگاهی بزرگ بود به جیب کتش آویزان بود. از همان لحظه اول شروع به ورانداز کردن اطرافش
کرد. یک مرد میانسال که ظاهرش به کارمند های در شرف بازنشتگی می خورد و با حالتی ناامیدانه سرش را
به شیشه کناری چسبانده بود نظرش را جلب کرد. بی مقدمه شروع به حرف زدن با او درمورد سیاست،
دستمزدها و طرح های اشتباه دولت کرد و کم کم چندنفر دیگر را هم در بحث شرکت داد. تشنه شنیده
شدن بود. دوست داشت همه افراد داخل اتوبوس سرشان را برگردانده و به او خیره شوند. راننده هم از آینه
بزرگی که به شیشه نصب بود به مرد کت شلواری نگاه می کرد و اگر در موقعیت بهتری بود شاید با او
همکلام هم می شد. رها به او بی توجه بود. در یک قدمی هم بودند ولی هیچ تبادل کلامی ای بینشان
صورت نمی گرفت. نصف مسیر که طی شد بالاخره مرد میانسال پی ارتباط با او را هم گرفت.
- خیلی چهره معصومی داری، مثل این جوان های امروزی نیستی!
رها به آرامی نگاهش کرد. صدایی به غایت گرم وزیبا داشت.
- لطف دارید، اما ظاهر انسان ها غلط اندازه
- بله همین طوره؛ اما چشم ها سایر اجزا رو لو میدن، چشم ها دروغ نمیگن
چیزی در جواب نگفت ولی علی رغم عدم پاسخگویی اش دوباره آن صدای مردانه و کلفت را شنید.
- باید فکری به حال جامعه بکنن، اون پسره رو نگاه کیف و مانتو زنانه پوشیده؛ نمی دونم چرا این
هارو آزاد می زارن، اینا بیمارن مثل یه شخص سرطانی! تا درمان نشدن نباید ول بگردن. واگیر
دارن. مثل اپیدمی همه گیر شده، همه فکر می کنن توی کالبدی بیگانه گیر افتادن! فکر نکنم
چیزی به اسم هوش و تفکر بشه برای اینها لحاظ کرد!
- اگه پوشیدن کت و شلوار رو منع می کردن نمی پوشیدید؟!
تعجبی خاص که نشان از عدم انتظار شنیدن چنین پاسخی بود در چهره اش نمایان شد.
- می پوشیدم ولی این چیز ها شخصیه! لباس من به خودم مربوطه، چیزی نیست که الگوی بدی
برای جامعه باشه!
- سرطان واگیردار نیس، اون پسره هم حداقل لباسش اندازه بود! شاید یه روزی همین جوری راجب
به کت و شلوار گشادها صحبت کنن، اونا مثل بیماری واگیر دارن، نگاه نکنید!
- طرز صحبت شما با یک شخص بزرگتر اصلا صحیح نیست، گستاخانس!
- دیدید چشم ها هم می تونن غلط انداز باشن؟!
در سکوت، دوباره پی درختان رو از شیشه جلویی گرفت. مدتی بعد در ایستگاه مورد نظرش پیاده شد، آنقدر
درگیر حرفها و نظرهای مردم شده بود که یادش رفت نباید از کوچه "یاس چهارم" رد بشود. مثل هر بار
سرش را پایین انداخت و فقط به چند قدم جلوتر نگاه می کرد. صدای پسری او را مورد خطاب قرار داد:»هی
خانومی کم پیدایی! معلوم نیس لامصب عشوه هاش رو کجا می ریزه، از اون بالاشهریاش نیستیم خودت رو
میگیری واسمون؟ با ما هم یکم راه بیا، مشتری شیم.« و صدای خنده چند تن دیگر هم بلند شد: »ببین چه
دختر سر به زیری باید بگم ننم بیاد بگیردت«. جواب هیچ کدام را نداد. فهمید که اشتبایی پا به وسط یک
مخصمه تکراری گذاشته بود. صدایی از چند قدم عقب تر دوباره بلند شد:»شما ها رو شوهر میدن؟ یا
واستون زن می ستونن؟!« و دوباره همان خنده هایی مسخره به هوا بلند شد. این بار کار به تهدید بدنی
نرسید چون که پدر یکی از آن پسر ها از انتهای کوچه سر و کلش پیدا شده بود و به طرفشان می آمد.
توانست راهش را بگیرد و به خانه برود. ولی صدای آدم های امروز در سرش مدام تکرار می شد. یاد یکی از
دیالوگ های نمایش دیروز که از زبان بازیگر نقش اصلی شنیده بود افتاد که می گفت:»چقدر آدم ها سمی
اند! درد مشت و لگد یه روزی از بین میره ولی جای زخم زبون مردم هی رو دلت می مونه«. بهتر از روز قبل
این جمله را می فهمید.
جلوی خانه شان رسید.کلید خانه شان را جست و جو کرد ولی در جیب های شلوارش آنها را نیافت. می
بایست زنگ طبقه پایین را می زد تا نفهمند کلیدش را گم کرده و دوباره سرزنش های مادرش را بشنود.
حوصله مشاجرات جدید را نداشت، سر فرصت می توانست از روی کلید پدرش که همیشه خدا خانه بود
یکی دیگر بسازد. همسایه در پارکینگ را باز کرد. راهرو را که بالا رفت در واحد خودشان را هم باز دید.
سالمی کرد و به داخل رفت. صداهای همیشگی از اتاق پدرش می آمد. پدری که از صدای تق تق تق صفحه
کلید در اثر بارش بی درنگ انگشتانش؛ و بسته های چندتایی قهوه فوری روی میز اتاقش، خیلی راحت می
شد شغلش را حدس زد. او مامور تست صفحه کلید های یک شرکت تازه تاسیس بود. صفحه کلید ها باید از
نظر دوام فیزیکی و قابل استفاده بودن پس از چندین ساعت کارکرد پیاپی، تست می شدند. تق تق تق تق و
گاهی هم مثل الان، صدای یک ضربه ناگهانی و بی رحمانه روی کلید بزرگ فاصله گذار(space(؛ که یعنی
وقت باز شدن بسته بعدی قهوه فوری است. پدر با صدای بلند گفت:»کسی تو این خونه نیست یه لیوان آب جوش بده دست آدم؟!« رها گفت:»چشم! چن لحظه دیگه میارم پدر جان!« پدر با لحنی آرام تر گفت:»دارم
این یکی رو می پزونم!کم کم داره چند تا از دکمه هاش خراب می شه! بیا جای من بشین یکم استراحت
کنم، خودم میارم!«
مادرش سرگرم حرف زدن پای تلفن بود:»زن داداش گفته چیزی نیارید.....آره.....نه!....یا یه کله قند یا پتو...«
و در حین حرف زدن، با سر جواب سالم رها را هم داد. رها وارد اتاق پدرش شد و پدرش هم که غضروف
انگشت هایش را یکی یکی می ترکاند به آشپزخانه رفت و در حال خاموش کردن سماور با صدایی بلند که
رها در اتاق بتواند بشنود گفت:» باید به داییت بگم یکم از اون آب زمزم بده با خودمون بیاریم. روزی یه سر
نوشابه بخوری سر عقل میای دیگه فکرهای عجیب و غریب نمی کنی! من می دونم جن زده شدی. باید یکم
آب زمزم بپاشونیم به سر و روت. اون آب حکیمه!« بعد لیوان به دست وارد اتاق شد. روی میز نشست و
بسته قهوه فوری را باز کرد و پودر را روی لیوان آب جوش ریخت. پودر روی آب غوطه ور باقی ماند. با قاشق
سعی کرد همه را خیس کند تا به زیر بروند و در آب حل شوند. رها در حالی که به تقلید از پدرش روی
دکمه های صفحه کلید می کوبید گفت:» اگه پودر رو اول می ریختی، این زحمت ها رو به خودت نمی
دادی!« پدرش بدون توجه به حرف های او گفت:» امشب، خانواده اون دختر قدبلنده همسایه داییت اینا هم
دعوته، رفتنی میرم با پدرش حرف میزنم، بریم خونه شون...«. مادرش که از پای تلفن بلند شده بود وسط
حرفشان پرید:»تو که هنوزم داری قهوه می خوری، پاشو آماده شو منتظرمونن«.
رها پی پیراهن سفیدش به اتاقش رفت ولی پیدایش نکرد. با صدای بلند گفت:»مامان پیرهن سفیدم
نیــــــــس!« مادر رها به اتاق آمد و در را بست. در حالی که گوشه گره روسری اش را دور انگشت سبابه
اش می پیچید گفت:» رها میدونی، فک نکنی داییت چیزی گفته هــا! خودم گفتم که......شاید...«. رها
گفت:» حرفت رو بزن چرا دس دس می کنی؟« مادر رها با صدایی منقطع گفت:» گفتم شاید نیای بهتره،
داییت عقاید خودش رو داره، یه روز دیگه خودمون می ریم«. رها خواست حرفی بزند ولی حوصله شنیدن
جواب های بی منطق احتمالی را نداشت. یک لبخند زد و روی تخت دراز کشید. دلیل مادرش چه می
توانست باشد؟ نجس بود؟ عقاید داییش که این را می گفت. عقایید سرسخت و نفوذ ناپذیر دایی. با خودش
گفت که چه بهتر نمی رود و با دوستان مذهبی دایی "حسن" و آن مکتب خاص و سرّیشان سر شاخ شود،
دوست نداشت موضوع بحث های مذهبیشان شود. مادرش موقع رفتن چیز هایی را گفت؛ غذا، یخچال،
بشقاب و...؛ او نمی خواست در آن لحظه چیزی بشنود. ولی در سکوت خانه، صدای پچ پچ پدرش و بعد
صدای قفل شدن کمد لباس های مادرش را در اتاق بغلی را شنید.
به پشت دراز کشیده بود و تقاطع درزهای سقف را نگاه می کرد. امروز هم روز سختی بود. صداها و لحن
حرف های افراد از سرش بیرون نمی رفت. از فحش های صبح تا مِن مِن کردن ها و نسیه حرف زدن های
مادرش مدام در گوشش تکرار می شد. صوت های بی رحم با بسامدی بی نهایت که مرز سر درد را رد کرده
بودند.
همه چیز از نحوه نشستن و ژست هایش روی نیمکت های مدرسه و پیدا کردن الک ناخن توسط
همکلاسی هایش شروع شد. بعد ها که ترک تحصیل کرد فقط با کتابهایش انس می گرفت و به فکر نوشتن
کتاب رمانی افتاد تا شاید هزینه عملش را تامین کند. اما ناشری پیدا نکرد. تنها بود و دلش یک درد دل
حسابی می خواست اما حرف زدن با افراد اغلب بی فایده بود،"دست بزنی به کار خدا که چی بشه؟"هرچند
آنها با این موضوع موافقت می کردند که اگر فردی در تصادف پایین تنه اش را از دست بدهد در تشخیص
جنسیت خودش دچار بحران نمی شود، ولی باز مثل متخصصی که از روی کمر به پایین نوزاد به دنیا نیامده
در عکس سنوگرافی رنگ اتاق معرفی می کند؛ مردم هم برای تعیین ویژگی مفهومی ذهنی که"خود"نامیده
می شود به اندام های فیزیکی متوسل می شوند. همین ترس از قضاوت شدن باعث شده بود تنهایی بدتر از
تشرها و پوزخندهای شیطان گونه و یا حتی افسوس های نمادین او را از پا در بیاورد.
سراغ درمان همیشگی رفت. دفعات اول به قصد اتمام زندگیش این کار را می کرد ولی بعدها فقط نقش یک
مسکن موقت را داشت. همه چیز را مهیا کرد. زیر دوش آب گرم، به دیوار تکیه داد. دفعات قبل که این طور
می شد فقط سوزش حاصل از تیغ بود که این صداهای موذی و خورنده را از سرش می پراند. آنقدر جای
تیغ ها زیاد شده بود که مادرش هم تعدادشان از دستش در رفته بود. این بار سوزشی در کار نبود. سردردش
دردی به غایت بیشتر و سر سخت تر بود. هر بار عمیق تر تیغ را روی دستش می کشید ولی صداها بلندتر
می شدند و توقفی در کار نبود. انگار دم گوشش فریاد می کشیدند. آدم های می آمدند و حرف های قبلی را
نعره می زدند. دایی حسن بود که می گفت:»این حرفها چیه؟ دست به بدن خودت بزنی که چی؟! شیطان
تو جلدت رفته! برو...«.در آن حمام چهار متری همه مردم محله آمده بودند که او را پست،کثیف و اضافی
خطاب بکنند. صدایشان در هم می پیچید. دست هایش را محکم روی گوشش گرفته بود و گریه می کرد.
صدای خنده پسر های یاس چهارم را می شنید. در حالی که از حرارت آب داغ و فشاری که به خودش می
آورد تا گوش هایش را بگیرد، سرخ شده بود فریاد زد:» آدم های احمق خفه شید! گورتون رو گم کنید!«.
پدر رها با یک چهار لیتری آب و مادرش با یک کیسه تسبیح، با هم وارد خانه شدند. پاگرد منتهی به اتاق
رها و حمام خیس آب بود. صدای شُر شُر آب حمام می آمد و آب قرمز رنگی از زیر در به بیرون سرازیر بود.
دَرِ اتاق رها نیمه باز بود و می شد لباس هایش را که همگی پاره پاره شده بودند کف اتاق دید. در حمام را
که باز کردند رها غرقه در خون کف حمام افتاده بود و به نحوی داشت خونریزی می کرد که انگار خودش را
تکه تکه کرده باشد. هر دو گوشش را هم بریده بود. نیمه جان و به زور، خطاب به مادرش گفت:»یکی از
لباسهات رو ور دار بیار، جلوی بابا معضبم«.
نقد این داستان از : ندا رسولی
دوست گرامی سلام و احترام
چخوف می‌گوید: «هر آنچه نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است در فصل دوم یا سوم قطعا باید شلیک کرده باشد، اگر بنا نبوده شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده است.» پایبندی به این مسئله موجب خواهد شد که در نهایت داستانی منسجم و به دور از زیاده‌گویی پیش روی مخاطب قرار گیرد. نویسنده در طراحی رویدادهای داستان، انتخاب شخصیت‌ها، طراحی صحنه‌ها و پیش بردن موضوع و داستان‌پردازی می‌بایست در مورد این مسئله فکر کند که تنها چیزهایی را در داستان به کار برد که کاربرد داشته باشد؛ نمی‌شود در یک بخشِ داستان صحنه‌ای ساخته شود، شخصیتی وارد داستان شود و یا حتی دیالوگ‌هایی بین شخصیت‌های داستان رد و بدل شود؛ اما در بخش یا بخش‌های بعدی داستان این‌ها رها شوند و بدون کاربرد از داستان خارج شوند. اگر چنین اتفاقی در داستان بیفتد به این معنا خواهد بود که داستان به زیاده‌گویی دچار شده است. زیاده گویی داستان را از شکل منسجم خارج خواهد کرد و از تمرکز خواننده خواهد کاست؛ همچنین موجب کمرنگ شدن موضوع اصلی و حرفی که مد نظر نویسنده بوده خواهد شد. بنابراین در نوشتن داستان توصیه می‌شود که نویسنده به انتخاب‌های خود برای نگارش توجه داشته باشند، اگر بخشی از داستان را بتوان حذف کرد و خدشه‌ای به کلیت داستان وارد نشود، به این معنا است که آن بخش اضافی بوده است و داستان احتیاج به هرس کردن دارد. این مسئله در مورد داستان کوتاه اهمیت بیشتری نسبت به داستان بلند و رمان دارد؛ به این جهت که در داستان کوتاه مجالی برای حاشیه رفتن یا از این شاخه به آن شاخه پریدن یا گسترش زیادِ موضوعات فرعی نخواهد بود. داستان کوتاه یک موضوع محوری می‌بایست داشته باشد و نویسنده شخصیت و اتفاق‌های داستانی و داستان‌پردازی را در خدمت این موضوع قرار دهد و در نهایت داستانی بنویسد که به دور از حاشیه رفتن و زیاده‌گویی باشد، دارای شروع و میانه و پایان باشد و شخصیت و اتفاق داستانی داشته باشد. البته بسیاری از نویسندگان در هنگام نوشتنِ نسخه‌ی اولیه به شکل غریزی عمل می‌کنند و ناخواسته قلم‌شان به سمت زیاده‌گویی می‌رود؛ اما می‌شود در این مواقع پیشنهاد کرد که در درجه‌ی اول پیرنگی منسجم و مستحکم برای داستان خود طراحی کنند، نویسنده هنگام طراحی پیرنگ به همه‌ چیز داستان خود فکر می‌کند، پیرنگ همچون نقشه‌ی راه است برای نویسنده، بنابراین اگر نویسنده برای طراحی پیرنگ به قدر کافی وقت بگذارد، در هنگام نگارش خواهد دانست که داستان قرار است به کجا برسد و چگونه؛ در نتیجه کمتر به زیاده‌گویی دچار می‌شود؛ با این حال اگر نویسنده داستان را بنویسد و سپس حس کند که باز هم چیزهایی اضافه است می‌بایست در مرحله‌ی بازنویسی دست و دلبازانه عمل نماید و داستان را در حدی که لازم است هَرَس کند.
نکته‌ی خوبی که در «کلافگی با بسامدی بینهایت» وجود دارد این است که؛ قصه دارد. در داستان شخصیتی وجود دارد و این شخصیت مسئله‌ای دارد و هدفی. این اتفاق خوبی است. به این معنا که در «کلافگی با بسامدی بینهایت» جداقل چیزهایی که یک داستان به آن احتیاج دارد وجود دارد؛ مواردی همچون: داستان‌پردازی، شخصیت و اتفاق داستانی. این‌ها از مواردی است که در یک داستان حتما می‌بایست وجود داشته باشد. نویسنده می‌بایست بداند چه می‌خواهد بگوید؛ و آنچه را که می‌خواهد بگوید در قالب قصه و با کمک شخصیت و اتفاق‌های داستانی پیش برد. (و البته بهره‌گیری از سایر عناصر داستانی.) به نظر می‌رسد که نویسنده‌ی «کلافگی با بسامدی بینهایت» تقریبا به این موارد آگاه بوده‌اند؛ اما نکاتی وجود دارد که رعایت آن‌ها موجب بهتر شدن اثر می‌شود. شاید اولین پیشنهادی که بشود برای بهتر شدنِ «کلافگی با بسامدی بینهایت» داد؛ هرس کردن باشد. کلافگی با بسامدی بینهایت به زیاده‌گویی دچار شده است، این مسئله باعث شده که به طور کلی داستان دیر شروع شود، بعضی از صحنه‌ها و رویدادها اضافه باشند و حتی بعضی از شخصیت‌ها. شروع در داستان کوتاه بسیار پر اهمیت است و نویسنده می‌بایست از همان ابتدا و سطرهای اول بتواند مخاطب را درگیر کند، در داستان کوتاه مجالی برای حاشیه رفتن وجود ندارد و بهتر است که مخاطب بتواند به سرعت وارد داستان شود. مخاطب می‌بایست بداند مسئله شخصیت و داستان چیست... این شاخه و آن شاخه پریدن تنها داستان را از خط اصلی خود خارج می‌کند. توجه کنید در اینجا شخصیت اصلی داستان کیست؟ مسئله‌ی شخصیت چیست؟ اتفاق داستانی چیست؟ در کلافگی با بسامدی بینهایت برای چنین سوالاتی پاسخ وجود دارد و این اتفاق خوبی است؛ اما ببینیم اگر صحنه‌ها یا شخصیت‌هایی از داستان حذف شود آیا اتفاقی در اصلِ ماجرا و پاسخِ چند سوال مطرح شده خواهد افتاد؟ به عنوان مثال اگر صحنه‌ی ابتدایی داستان حذف شود آیا خدشه‌ای به داستان وارد می‌شود یا مثلا بخشی که مربوط به تماس دوست شخصیت اصلی و حرف از تئاتر است و... یا مثلا اگر شخصیت پلیس یا برخی مسافران اتوبوس یا... حذف شوند؟ آیا اگر چنین بخش‌هایی را از داستان حذف کنیم تاثیری در مضمون و کل ماجرای نوشته دارد؟ بد نیست که نویسنده‌ی «کلافگی با بسامدی بینهایت» پاک‌کنی در دست گیرند و دست و دلبازانه بخش‌های اضافی را پاک کنند. تنها بخش‌هایی در داستان می‌بایست باقی بمانند که حذف آن بخش‌ یا شخصیت لطمه‌ای به داستان وارد نماید. اگر می‌توان از بخش‌هایی صرف نظر کرد، بهتر است که این اتفاق بیفتد. «کلافگی با بسامدی بینهایت» احتیاج دارد که به اثر منسجم‌تری تبدیل شود، خواننده می‌بایست بداند چه چیزی را دارد دنبال می‌کند و نشانه‌های مسئله‌ی داستان را می‌بایست از همان خطوط اول داستان بیابد. نخ تسبیحی می‌بایست در داستان وجود داشته باشد و رویدادها و حوادث جوری باید چیده شده باشند که خواننده این نخ تسبیح را گم نکند. کلافگی با بسامدی بینهایت می‌تواند با بازنویسی به اثر بهتری تبدیل شود.
دوست گرامی شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت‌های بسیاری پیش رو خواهید داشت. در پیامتان برای منتقد از استعداد سوال کرده‌اید؛ با توجه به سابقه‌ی کوتاهی که دارید و اینکه آموزشی ندیده‌اید، توانستید تقریبا خوب عمل کنید؛ اما این خوب با پشتکارِ مداوم خیلی بهتر خواهد شد. نویسندگی حتی بیشتر از استعداد به پشتکار و تلاش احتیاج دارد. در مورد کتاب‌های آموزشی که پرسیده بودید؛ کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی زیاد و خوبی وجود دارد؛ یکی از آن‌ها را که می‌توانم نام ببرم: «درس‌هایی درباره داستان‌نویسی، نوشته‌ی لئونارد بیشاب، ترجمه محسن سلیمانی» است. با مطالعه این کتاب یا کتاب‌هایی مشابه می‌توانید تقریبا با قواعد اولیه داستان‌نویسی و عناصر داستان آشنا شوید. اما در کنار مطالعه‌ی کتاب‎‌های آموزشی حتما به مطالعه‌ی فراوان رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید و در حین مطالعه فقط به دنبال کردن قصه فکر نکنید؛ بلکه به نحوه‌ی پرداخت عناصر داستان، نثر و زبانِ اثر، چگونگی دیالوگ‌نویسی، پرداخت صحنه و شخصیت و به نحوه‌ی شروع و پایانبندی و... نیز فکر کنید. به این ترتیب به شکلی ملموس با قواعد و تکنیک‌های نوشتن آشنا خواهید شد. به عنوان مثال شاید در کتاب‎‌های داسنان‌نویسی بیاموزید که شخصیت‌پردازی چیست؛ اما بعد از اینکه این را آموختید لازم است که در دل داستان‌ها شخصیت‌ها را پیدا کنید و ببینید که چطور پرداخت شده‌اند. با این روش به مرور زمان می‌توانید در نوشته‌های خود نیز از این آموختن بهره ببرید. دوست گرامی از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۴
آریان عبدالهی پور » 14 روز پیش
کتابی رو که گفتید تهیه کردم، و در حال مطالعه هستم. نکات ارزشمندی داره اگر شما مدرس یک کلاس باشید به دانشجوهاتون به عنوان تکلیف، خوندن چه کتاب های داستانی رو پیشنهاد میکنید؟!
ندا رسولی » 13 روز پیش
منتقد داستان
کتابهای داستانی موفق ایرانی و خارجی زیاد هستند، اگر سرچی داشته باشید هم به نتایجی خواهید رسید. چند مورد که میتوانم نام ببرم: جای خالی سلوچ، سووشون، سمفونی مردگان، همسایه ها، پوست، وداع با اسلحه، پیرمرد و دریا، شازده کوچولو، ناتور دشت، زندگی در پیش رو، بادبادک باز، مرگ ایوان ایلیچ، آناکارنینا و...
آریان عبدالهی پور » 14 روز پیش
خیلی ممنون بسیار کاربردی، دلسوزانه و با حوصله نوشتید ممنون از شما
ندا رسولی » 14 روز پیش
منتقد داستان
خواهش میکنم، موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت