یک قدم به جلو




عنوان داستان : معلم
نویسنده داستان : ایمان ویسی

ـ آقای مجیدی؟
حاتم به چهره‌ی متبسم جوان ریش‌بوری که سوال پرسیده بود، نگاه عمیقی انداخت و با لحنی پرسشگرانه، گفت:
ـ بله خودم هستم.
جوان ریش‌بور دستش را جلو آورد و با خنده گفت:
ـ سلام. آقا ما رو نشناختی؟
حاتم دست جوان را فشرد و او را به کناری کشید تا جلوی ورودی بانک نباشند و سپس به نگاه ریزبین سرتاپایش را برانداز کرد؛ پاهای بلند، کمرِ باریک، بالاتنه‌ی قوس داده، صورت پر از ریش بور، لب‌های باریک و کمرنگِ خندان که از لایشان جای دندان افتاده‌ای معلوم بود، بینی افتاده و چشم‌های میشیِ نه چندان بزرگِ او را با کنجکاوی عمیقی موشکافی کرد ولی نتوانست در پستوهای ذهنش نشانی آشنا پیدا کند. دستش را روی لپ گذاشت، دندانش را که درد می‌کرد، فشار داد و با لبخندی متقابل پاسخ داد:
ـ نه متأسفانه، به جا نیاوردم.
ـ برعکسِ من که بعدِ این همه سال، راحت شناختمت. نچ نچ نچ! انگار همین یه لحظه‌ی پیش بود! من مرتضی آبیدانم. دانش‌آموز کلاس پنجمت تو روستای آب‌بیدان علیا، یادتون میاد؟
حاتم دوباره جوان را نگاه کرد و با طمأنینه خاطراتش را مرور کرد و یکباره ابرو از هم واکرد و با خوشحالی گفت:
ـ آره آره یادم اومد. چقد بزرگ شدی مرتضی. قیافت خیلی عوض شده.
ـ ولی قیافه‌ی تو تغییری نکرده، فقط یه کم پیرتر شدی.
ـ کجایی، چیکار می‌کنی، درستو به کجا رسوندی؟
ـ درسو که تو دبیرستان ول کردم. یه بیل مکانیکی از این تراکتوریا خریدم، کار می‌کنم باش.
ـ آخ آخ! کاش ادامه میدادی درستو. لااقل دبیرستان رو تموم می‌کردی.
ـ فایده‌ش چی بود؟ ته‌ش می‌شدم یه معلمی مثل تو! درآمدم که الآن خیلی بیشتره!
حاتم حس کرد جوانک با گستاخی جملاتش را ادا کرده و ضمیر تو را من باب تحقیر به زبان می‌آورد نه نزدیکی. دل‌ریش از متلک او، موضوع را عوض کرد و پرسید:
ـ زن گرفتی یا نه؟
ـ نه بابا کی به ما زن میده؟ راستی آقا میدونی چند ساله دارم دنبالت می‌گردم؟ همه جا سراغتو می‌گرفتم تا پیدات کنم. خیلی از بچه‌های کلاس دلشون می‌خواد ببیننت.
ـ ممنون. لطف دارین. حالشون چطوره راستی؟ کسی‌شون به جایی رسیده؟
حاتم زیرچشمی زمان را از ساعت مچی‌اش خواند و جوانک بی‌اعتنا به سوالی که معلم پرسیده بود، یک‌راست گفت:
ـ آقا یادته چقد ما رو میزدی؟
چشمانش از پرسیدن این سوال برقی زد و پرده‌ای آب، مردمکش را پوشاند. حاتم تغییر یکباره‌ی حالت چهره‌ی او را حس کرد و لرزشی خفیف بر تنش افتاد. آسمان غرمبید و ناخودآگاه نگاه او به آسمان چرخید. دندانش دوباره تیر کشید. چشمانش را لحظه‌ای از درد بست و لبخندی دروغین به لب انداخت و نجوا کرد:
ـ هه هه هه! البته نه به این غلظتی که میگی! یه گوشی تاب میدادیم، آره.
جوانک ریش‌بور لحنش را به نفرتی که نشان از کینه‌ای کهنه داشت، آمیخت:
ـ چه‌جور دلت می‌اومد اون‌طوری بزنیمون؟ علی‌ریزه رو یادته کردی تو میزِ جلوی معلم و درشو بستی به خاطر اینکه تو مشقش خط‌دزدی کرده بود؟
ـ شوخی کردم باش. البته اون وقتا این‌طوری بود دیگه. کتک زدن باب بود. من تنها نبودم که، همه‌ی معلما تنبیه می‌کردن، مگه نه؟
ـ آره می‌زدن ولی نه مثل تو. پدرکشتگی انگار بامون داشتی. اینقد می‌زدی تا مثل سگ صدا می‌کردیم!
لحنش تند شده بود و با حرارت بیشتری شکایت می‌کرد، جوری که ترس غریبی زیر پوست معلم خزیده بود.
ـ ... یه بار هم خودمو زدی، یادت میاد؟ یه بار که نه، صدبار. ولی یه دفعه‌ش هیچ‌وقت یادم نمیره؛ فقط به خاطر اینکه مسئله‌ها ریاضی رو حل نکرده بودم، تو سرما زمستون دستامو کردی زیر برف. بعد با شیلنگی که رو بخاری گرم کرده بودی افتادی به جونم...
حاتم حرفش را برید:
ـ من اصلاً یادم نمی....
مرتضی نگذاشت جمله‌ی او تمام شود و تن صدا را بلندتر کرد و ادامه داد:
ـ هنوز که هنوزه درد رو تو دستام حس می‌کنم. اون‌قدر زدیم تا انگشتام بی حس شدن. بعد هم سرم رو کردی تو سطل آشغال و نشستی رو پشتم تا بچه‌ها بم بخندن. عذاب وجدان نداری نه؟!
حاتم که حالا ترسش را آشکارا نشان می‌داد و بدنش لرز برداشته بود، به عمد ساعت بزرگ و آویزانِ ته بانک را خواند و گفت:
ـ بانک الآن تعطیل میشه. من باید برم. دیگه هرچی بود تموم شد. حلال کن خودت. ف ف فقط می‌خواستم آینده‌تون خراب نشه. دلم براتون می‌سوخت که...
ادامه‌ی حرفش را خورد و رفت که وارد بانک شود. مرتضی سد راهش شد و مچ دستش را گرفت و خرخر کنان گفت:
ـ یه عمره دنبالت می‌گشتم که این عقده تو گلوم رو خالی کنم و بت بگم زندگیمو نابود کردی. نه فقط من، همه‌ی بچه‌های اون کلاس، بد ازت خاطره دارن. مطمئن باش حلالت نمی‌کنیم.
حاتم به زور مچش را از دست او درآورد و همانطور که دندان‌هایش به هم می‌خورد و توی آن سرمای زمستان، عرق سردی به پیشانی‌اش نشسته بود، وارد بانک شد. غلغله بود و افراد زیادی مثل صحرای محشر جلوی باجه‌ها را شلوغ کرده بودند و همهمه‌شان سالن انتظار را پر کرده بود. چنددقیقه روی صندلی نگهبانی، که خالی بود، نشست تا حالش جا آمد. به باجه‌ی مربوط به تسهیلات نگاه کرد؛ خلوت بود و تنها دو سه نفری پشت سر هم ردیف شده بودند. گام برداشت و آخرین نفر ایستاد تا نوبتش شود. یکریز به متصدی نگاه می‌کرد و یک بار که سرش را بلند کرد و چشم تو چشم شدند، حاتم سری تکان داد و سلام کرد ولی مرد بانکی بی‌واکنشی مشغول کارش شد. تمام مدتی که در انتظار نوبت بود، لحظه‌ای چهره‌ی جوان‌ریش بور از ذهنش دور نمی‌شد. اندیشید اگر معلم نشده و کارمند ارگان دیگری می‌بود، مردم بیشتر احترامش را داشتند و مجبور نمی‌شد کاری کند که یک نفر مثل جوانک ریش‌بور، بعد از چندین سال ازش کینه داشته باشد و این‌چنین سنگ روی یخش کند.
بالاخره نوبتش شد. سر را خم کرد و از توی روزنه‌ی شیشه گفت:
ـ سلام خسته نباشید. وامم رو می‌خواستم بدونم به کجا رسید؟
مرد بانکی که اسم و پستش با عنوان کاظم وصال‌مهر، مسئول تسهیلات، بر کاغذی روی پیشخان جلویش چسبیده بود، نیم نگاهی به حاتم انداخت که حالا نوبتش شده بود و پرسید:
ـ به نام کی بود پروندت؟
ـ حاتم مجیدی‌زاده. از طرف آموزش و پرورش معرفی‌نامه داشتم.
ـ هان یادم اومد. ولی تسهیلات فرهنگیان تموم شده. نوبت شما رفت برا سری دیگه.
حاتم از جواب پوست‌کنده‌ی او یکه خورد و حس کرد چیز تیزی به قلبش فرو کرده‌اند. دستان یخ زده‌اش را به پیشخان چسباند و با ناباوری و اندکی خشم گفت:
ـ یعنی چی که رفت برا سری دیگه؟ من این وامو لازم دارم.
کارمند بانک با بی‌حوصلگی دست از کار کشید و در حالی که عینکش را روی چشم‌ها جابجا می‌کرد، نگاه تندی به او انداخت و گفت:
ـ آقای محترم توضیح نداره که. بودجه‌ی مخصوص وام فرهنگیان ته کشیده. باید صبر کنی تا دوباره تأمین اعتبار بشه برامون، خلاص!
حاتم که دید واقعاً وامش عقب افتاده و اگر رگ گردن، کلفت کند کاری از پیش نخواهد برد، به ناچار چهره‌ای معصوم به خود گرفت و با لحنی ملتمسانه آرام‌تر نجوا کرد:
ـ تو را به خدا آقای وصال! خیلی وقته منتظر موندم تا نوبتم بشه. چندهفته‌ی دیگه عروسی دخترمه، میخوام براش جهیزیه بخرم. به علی دستم تنگه. نزار تو رو زن و بچه‌م شرمنده بشم.
به امید کاهش درد، زبان را روی دندان فشار داد و متصدی کمی نرم شد و دلسوزانه گفت:
ـ باور کن دست من نیست که بخوام برات تأیید کنم. دستور رئیسه. گفته تا اطلاع ثانوی ....
حاتم حرفش را برید و دوباره التماس کرد:
ـ جان عزیزت یه کاریش کن. ده میلیون که دیگه این روزا پولی نیست. پروندم تکمیله، فقط مونده امضای شما.
ـ میدونی چندتا معلم مثل تو منتظرن؟ همه‌شون هم گرفتارن. اگه وام تو رو بدم، بقیه هم انتظار دارن برادر من.
ـ نمیگم برا کسی! تو را به حضرت عباس یه کاریش کن.
وصال‌مهر به پشته‌ی صندلی تکیه زد و نفس بلندی کشید و لحظه‌ای در چهره‌ی پر از خواهش حاتم خیره شد و بعد روی صفحه‌کلید جلویش چنبره زد و با انگشتانش تندوتند دکمه‌ها را فشارد و شماره حساب حاتم را خواست و آن را وارد سیستم کرد.
ـ آقای مجیدی زاده...
ـ بله.
ـ حسابت هم که مسدوده!
حاتم که نور امیدی در دلش تابیده شده بود، با تعجب دوباره پرسید:
ـ مسدوده؟ چرا؟
ـ حسابت برا آقای لیرانی بسته‌ست. ضامنش بودی، ها؟ چهارتا از قسطاش رو نریخته؛ نزدیک هفتصد هزار تومن. در ضمن موجودیت رو هم اضافه کن. دست کم یه میلیون باید تو حسابت باشه. برو اینا رو حل کن تا ببینم چیکار می‌تونم واست بکنم.
ـ ممنون.
برگشت و زیر لب نجوا کرد: « بفرما بیا ثواب کن. هزارتا قسم خورد که سروقت می‌ریزمش. اون‌موقع اون اومد التماس، حالا من باید برم. از کجا پیداش کنم؟»
از بانک خارج شد و به طرف کوچه و محل پارک ماشینش راه افتاد ولی همچنان با خود حرف میزد:
« تو رو خدا بیا ضامن شو! وام ازدواجه، ثواب داره. ماه به ماه پرداخت می‌کنم! اِع اِع اِع ببین چیکارمون کرده تو این اوضاع؟ اگه پول نداشت چه خاکی به سرم بریزم؟»
فکرش درگیر شده بود و انگار همه‌ی صداها و رفت‌وآمدهای اطرافش، محو شده بودند. نه می‌دید و نه می‌شنید. داخل کوچه پیچید. ابرها دوباره به هم گره خورده و فضا را مات کرده بودند. کوچه خلوت بود و چندتا از ماشین‌هایی که قبلاً دید، حالا رفته بودند:
« ... تا وام از دستم نرفته باید حساب رو باز کنم. عجالتاً یه مقدار دیگه قرض می‌گیرم و خودم قسطاشو می‌ریزم، بعد سر فرصت میرم سراغش. ولی اگه گفت ندارم و نمیدم چی؟!»
کلید را به قفل ماشین انداخت و تابش داد. دستگیره را گرفت تا بازش کند که ناگهان صدای غرش ماشینی به خودش آورد. همین که خواست سر بچرخاند، ماشین با سرعت زیاد به او برخورد و سخت ترمز کرد. حاتم به هوا رفت و یکی دومتری جلوتر افتاد. سرش به شدت به آسفالت خورد و خون ازش جاری شد. قبل از اینکه پلک‌هایش به هم بیایند، راننده را یک نظر دید و شناختش؛ همان جوانک ریش‌بور بود. لاستیک‌های ماشین چند دور درجا و بیهوده زدند و در نهایت ماشین با همان غرش آمده، به حرکت درآمد و دور شد.
ابرها به هم می‌لولیدند و برقی فضا را برای ثانیه‌ای روشن کرد. قطره‌ای باران به صورت حاتم چکید.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام و ادب خدمت شما دوست بزرگوار. من داستان‌تان را خواندم. قبلاً هم یک داستان از شما خوانده بودم. به نظرم این داستان به مراتب از داستان قبلی‌تان بهتر بود. این داستان، داستانی‌تر از داستان قبلی‌تان بود! قبلی اضافه داشت. اما این اضافه ندارد. حواشی را شما بریده‌اید. این یکی شُسته‌رفته‌تر است. ضمناً باید بگویم این دومی تلخی‌اش از اولی کمتر است. هرچند این تلخی و سیاهی در داستان‌های شما هست و تقریباً دُز بالایی دارد، ولی باید بگویم که دومی تقریباً قابل تحمل‌تر است! از مقایسه این دو کار نتیجه می‌گیریم که شما رو به جلو حرکت کرده‌اید و این ارزشمند است.
اما برویم سراغ داستان شما. داستان شما در مورد معلمی به نام آقای مجیدی است که بعد از بیست یا سی سال یکی از دانش‌آموزانش را می‌بیند. دانش‌آموز از کتک‌هایی که سال‌ها پیش از معلم خورده دلش پُر است و بنابرین می‌خواهد انتقام بگیرد و بالاخره در پایان داستان انتقامش را می‌گیرد و او را می‌کشد. یا به قصد کشت می‌زندش. همین. این طرح کلی نوشته شماست.
از همین طرح آغاز کنیم. ببینید به نظرم اول در انتخاب راوی یا شخصیت اصلی باید دقت کنیم. الآن شخصیت شما معلم است ولی او هدفی ندارد! در مقابل هدف را آن دانش‌آموز دارد. در واقع اساس داستان این است که یک شخصیت یک نیاز یا هدف یا خواسته یا آرزویی داشته باشد. اما شما این دو را از هم جدا کرده‌اید. درست این است که شخصیت اصلی هدفی داشته باشد و به دنبال هدفش برود و در این مسیر با موانع بجنگد. بنابراین بنظرم بهتر است شما یا برای معلم هدفی اساسی و مهم قرار می‌دادید و یا نه برعکس. یعنی شخصیت اصلی را جوانِ ریش‌بور (دانش‌آموز) انتخاب می‌کردید. الآن این یکی به سنگ و یکی به میخ است! (البته باید اشاره کنم که معلم شما در داستان هدفی دارد. گرفتن وام برای جهیزیه دخترش از بانک است، اما این هدف هدفی مرتبط نیست. بی‌ربط به داستان است و در ادامه خواهم گفت که باید حذف شود.)
اگر شخصیت اصلی را دانش‌آموز انتخاب می‌کردید داستان درست‌تر می‌شد: دانش‌آموزی بعد از سی سال دربه‌در دنبال معلم‌شان می‌گردد تا انتقام کتک‌هایی که از او خورده است را بگیرد. بالاخره او را پیدا می‌کند و می‌کشد! این یک طرح درست است. چرا که داستان ما راجع به شخصیتی است که هدفی دارد و بالاخره به هدفش می‌رسد.
یا برعکس می‌توانستید مثلاً طرح را از طرف معلم اینگونه بنویسید: معلمی پس از سی سال با دانش‌آموزش روبرو می‌شود. دانش‌آموز قصد کشتن او را دارد اما معلم در صدد فرار است. پس از کش‌وقوس فراوان معلم موفق به فرار نمی‌شود و کشته می‌شود.
این‌ها دو نمونه طرح هستند که الآن به ذهن من رسیدند. شما می‌توانید چندین نوع طرح بنویسید. اما نکته مهم این است که طرح درست باشد. نه اینکه شخصیت یک نفر باشد و در مقابل هدف را یک نفر دیگر داشته باشد. این اصلی‌ترین مساله داستان شماست که باید در بازنویسی حل شود.
مورد بعد عنصر تصادف است. عنصر تصادف را باید حذف کنید. یکی از تفاوت‌های قصه و داستان این است که تصادف در داستان دخیل نیست. هرچند در داستان شما تصادف در اول داستان اتفاق افتاده است و این یعنی کمی از شدت تصادف کاسته می‌شود. اما باز بهتر است کاشت داستانی داشته باشید تا تصادف کم‌رنگ‌تر شود. تصادف قدرت داستان ما را کم می‌کند. نویسنده حتماً نتوانسته خوب داستانش را مهندسی کند و برای همین تصادف را در ابتدای داستانش قرار داده است!
مورد بعد این است که هرچند راوی شما معلم است و شما با معلم‌تان جلو می‌روید و این کاملاً درست و خوب است (در واقع روایت را درست جلو می‌برید.) اما باید دقت کنید که از مسیر داستان دور نشوید. داستان شما درمورد چیست؟ دعوای قدیمی بین معلم و دانش‌آموزش و الآن انتقامی که شخصیتی می‌خواهد بگیرد. پس لزومی ندارد به بحث وام به صورت جدی پرداخت کنید. هرچند که وجود قصه‌های کوتاه در داستان ما خوب است. اما کلاً داستان در آن قسمت ول شده است و به وام و کارمند بانک می‌پردازد. تم داستان شما انتقام است و شما نباید از این تم خارج شوید. به نظرم می‌توانستید بهتر هم پرداخت کنید. ضمناً داستان‌های جزئی با موضوع انتقام نیز اگر در دل داستان اصلی‌تان بچینید می‌توانستید به مراتب نتیجه بهتری بگیرید.
در مورد مضمون کار شما هم باید بگویم زیاد خوش‌آیند مخاطب نیست. گستاخی، چیزی نیست که مخاطب از آن لذت ببرید. دانش‌آموز خیلی وقیح است. گستاخانه سخن می‌گوید و این مخاطب را آزار می‌دهد. دُزش را کم کنید. باز تحقیر معلم توسط دانش‌آموزش نیز صحنه خوش‌آیند و لذت‌بخشی نیست. بنابراین تقلیلش کنید. یادتان باشد شما به عنوان نویسنده ابزاری دارید که می‌توانید با آن مخاطب را به تور بیاندازید. یکی از این ابزار صحنه‌های خوش‌آیند و لذت‌بخش است. مثلاً لوکیشن جشن تولد. یا عشق. یا محبت و دلسوزی. الآن شما تمسخر و وقاحت را به تصویر کشیده‌اید پس باید آماده پس‌زدن مخاطب نیز باشید.
سیاه‌کاری در مضمون به مذاق مخاطب زیاد خوش نمی‌آید. باید از دُزش کمتر کنید تا مخاطب بتواند هضمش کند.
در مورد پایان‌بندیِ کار هم باید بگویم که هرچند داستان شما به اتمام رسیده است ولی کمی غیرواقعی است. شما علت خاصی برای این همه کینه بعد از سی سال نگذاشته‌اید. چرا یک دانش‌آموز باید این همه کینه داشته باشد؟ مثلاً اگر این معلم سرنوشتش را عوض می‌کرد این کینه قابل هضم بود. اما الآن نه. مثلاً معلم باعث می‌شد طرف با دختر دلخواهش ازدواج نکند. یا معلم باعث شود که نامزدش بمیرد. یا خواهرش بمیرد. یا... . اما هیچ یک از این اتفاقات نیافتده است. بنابراین این همه کینه قابل تحمل نیست. باید تعدیل شود.
روی دیالوگ‌ها هم کار کنید. دیالوگ‌های شما خوب نیستند. ابتدایی و دم‌دستی‌اند. «رابرت مک‌کی» کتابی دارد با عنوان «دیالوگ». حتماً آن را مطالعه کنید. از داستان‌های دیگر نیز کمک بگیرید. می‌توانند برایتان راه‌گشا باشند. مثلاً «مجید قیصری» و «مصطفی مستور» دیالوگ‎های خوبی می‎نویسند.
من آنچه که به ذهنم رسید را عرض کردم. انشاله که به هر جا که آرزویش را دارید برسید. منتظر بازنویسی این داستان و داستان‌های بعدی‎تان هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام و ادب.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت