نویسنده‌ای توانا




عنوان داستان : غربتی
نویسنده داستان : علی شادکام

دکتر مجید به تازگی به کوچه حافظ بالاتر از پل سید خندان مهاجرت کرده بود. اما از بدو ورودش مجبور شده بود برای آقا داریوش خط و نشان بکشد. مردم محل وقتی دکتر مجید را می¬دیدند اصلا نمی¬توانستند از شکم و پشت دست ها و گوش سیاه روی تن گُل باقالی اش تشخیص بدهند با چه حیوان وحشی ای طرف هستند، شاید تنها نکته قابل توجه در ظاهر دکتر مجید که قابلیت نمایش خشونت و هنجار شکنی او را داشت دستهای سفیدش بودند که از فرط جنگ و زباله گردی مملو از دلمه های خون و چرک بود و به سیاهی پشتش شبیه شده بود.
آقا داریوش به مراتب جثه بزرگتری از دکتر مجید داشت، این بزرگتری هم وابسته به نژاد بود و هم سن و سال آقا داریوش. او که میان گربه های محل و محله های نزدیک به لقب ارباب شناخته می¬شد، چند وقتی بود که مجبور شده بود هر روز غروب برود جلو پا اندازی ها و سر و صدای دکتر مجید را بگیرد و روبرویش بایستد، پشمهای نارنجی تنش را هوا کند و دم تیز کند و دندان نشان بدهد و پنجول باد کند و زوزه های طولانی بلند بکشد که به دکتر مجید و دیگر گربه ها ثابت کند هنوز او ارباب است، آقا داریوش به دکتر مجید میگفت غربتی.
خانه های محله ارسباران و جلفا و کوچه حافظ در شبهای مختلف صحنه این نبردها می¬شد که از سرِ شب تا دست کم دو و سه صبح ادامه داشتند. بعضی وقت ها دیده می¬شد که ماده هایی هم از بالای درخت ها چمباتمه زنان و کله ماهی در دست به تماشا می¬نشستند و همهمه های کوتاهی با آهنگ «غربتی غربتی» از میان شان شنیده می¬شد.
آقا داریوش پیش ازین که سر و کله دکتر مجید پیدایش شود به خاطر آواز خوبش محبوبیت زیادی بین مردم محل پیدا کرده بود، از غذای خشک و پای مرغ های زیادی که برایش می¬آوردند آنچنان سیر و خشنود بود که رنگ کیسه زباله را ماه به ماه نمی¬دید. دو تا ماده در کوچه های مختلف داشت که توی انباری خانه های متروکه بودند و هر روز برنامه اش سر زدن به این دو و شاشیدن به بقیه محله بود. بوی شاش تند آقا داریوش اما دکتر مجید را نترسانده بود، او به خاطر گربه نژاد پرشینی که به تازگی با صاحبش به خانه ای در کوچه حافظ اسباب کشی کرده بودند، مسیر نسبتا طولانی مجیدیه تا سیدخندان را یک روزه پیموده بود و بالاخره ابریشم را که دل باخته اش شده بود پشت پنجره دوجداره مستطیلی میان آجرهای سه سانتی نمای پلاک هشت طبقه دوم یافته بود.
دکتر مجید به خاطر زبان شفا بخشش بین گربه های محله مجیدیه به دکتر معروف شده بود، چشمهایی که عفونت می¬کردند را می¬لیسید و درمان می¬کرد، اما وقتی چشمهای خودش هم دچار عفونت شد به دامپزشکی سر خیابان شانزدهم رفت و آنجا از دامپزشک درخواست قطره کرد. ماجرای آشنایی او با ابریشم هم در همان دامپزشکی اتفاق افتاد، جایی که دکتر مجید با یک چشم بینا و چشم دیگری که از شدت بیماری مثل جلبک های کف جوی رودخانه جلفا شده بود دُم پشمالو و بینی کوتاه ابریشم را دیده بود که روی میز استیل خوابانده بودندش و آمپول به او تزریق می¬کردند.چشمهایشان که باهم تلاقی کرده بود چیزی را در دکتر مجید تغییر داده بود که تا پیش از آن درک نکرده بود.
دکتر مجید به خاطر این که همان لحظه خانه ابریشم را یاد بگیرد بی خیال قطره شده بود و دنبال ابریشم و زنی که صاحبش بود راه افتاده بود و خانه شان را پیدا کرده بود و بعد دوباره به دامپزشکی برگشته بود و پیگیر درمان چشمش شده بود، اما به محض خوب شدن چشم هایش که کمتر از یک هفته طول کشیده بود ابریشم و صاحبش قصد اسباب کشی کردند. دکتر مجید مطمئن بود که می¬تواند ابریشم را به شکلی از خانه بیرون بکشد یا خودش به خانه او وارد شود و آن پشم های سفید را لمس کند و توی آن تیله های آبی پشت پوزه ی کوتاهش غرق خوشی شود.
با گذشت یک ماهه از مهاجرت دکتر مجید به محله جلفا، تصاویرش در گوشی های زیادی دست به دست میان مردم می¬چرخید. مردم توی کلیپ ها تصویر او را ضبط کرده بودند که صدایش می¬زدند مجید و او هم بر می¬گشت و متوجه نمی¬شد که چرا مردم اینقدر نامش را صدا می¬زنند، اما مردم از اینکه گربه ای نامش مجید باشد آنقدر هیجان زده شده بودند که دکتر مجید به مضحکه خاص و عام تبدیل شده بود،گرچه برای دکتر مجید این چیزها اهمیتی نداشتند، او فقط یک قصد داشت، به دست آوردن ابریشم.
سر راهش هم آقا داریوش قرار داشت که هنوز از ماجرای ابریشم خبردار نشده که اگر می¬شد شاید برای مدتی بیخیال کوچه حافظ می¬شد، اما میان گربه این طور اتفاقات خیلی کم پیش میاید، بیشتر آنها برای تصاحب زمین ها می¬جنگند، نه ماده ها.
برای آقای علیخانی از اهالی محله جلفا که در پلاک سه طبقه دوم زندگی می¬کرد، سر و صدای شبانه دکتر مجید و آقا داریوش و دیگر گربه ها به معضلی تبدیل شده بود، آقای علیخانی که در عین حال به خاطر روشن بودن چراغ بالکن طبقه سوم پلاک پنج یعنی همسایه بغل دستی اش که نور تند زردش شب تا صبح توی چشمش می¬افتاد هم شاکی بود، هر شب به گربه ها و همسایه اش فحش های دامنه دار می¬داد؛ برای گربه ها پدر سگ بدترین فحش است.
روز پنجم آذر ماه بود، هوای سرد و سوزناک بی برف تهران که در حوالی سیدخندان با آلودگی هوای فراتر از حد مجاز همراه است همه مردم محل را توی خانه هاشان چپانده بود و بخاری ها روشن و پنجره ها بسته بودند. آقا داریوش پاییز و زمستان ها را در شوفاژخانه پلاک هشت کوچه حافظ می¬گذراند و مانند دیگر اربابان مرفه گربه ها، خبری از سرمای بیرون نداشت. اما دکتر مجید مجبور بود مداوم از زیر موتور ماشینی به ماشینی دیگر برود و خودش را به گرمای موتورهای تازه خاموش شده شان بچسباند و زخم های دستهایش را بلیسد تا بلکه دردش فروکش کند، پیش خودش فکر می¬کرد چه گیری کرده است با این تاپاله زردنبوغ شاشویی که توی این کوچه است و همه اش مزاحم اوست، باید کار را یکسره کند و گرنه برف که بزند دیگر نمی¬تواند این جا سرپناهی پیدا کند و کارش زار می¬شود. به پنجره خانه ابریشم نگاه می¬کرد و زوزه های کوتاه می¬کشید.
آقا داریوش از طرفی بعد از مفارقت از بازی با سوسک های شوفاژ خانه، تصمیم گرفته بود شبگردی در محله را آغاز کند که در ابتدای امر دکتر مجید را زیر پراید سفیدی دید و چشمهایش برقی گرفت و به کمرش انحنایی که به وقت ترسیدن پیدا می¬شد نشست و فریاد کشید :« دوباره سر و کله ات پیدا شده غربتی» و پنجولهایش را لیسی زد.
دکتر مجید که صدای داریوش را شنید از زیر پراید جهشی زد و در فاصله دو قدمی¬اش نشست و مثل مجسمه ای ساکت شد و نگاهش کرد، چند دقیقه که به این شکل دکتر مجید نشسته بود و چشم دوخته به حرکات عصبی آقا داریوش بود مردم از کنارشان رد می¬شدند و با الفاظی چون پیشی پیشی و بیا بیا و اوه اوه سعی می¬کردند توجه دو گربه را جلب کنند، اما فایده ای نداشت، مکالمه کوتاهی که بین دو گربه برقرار شد به این شکل بود که آقا داریوش گفته بود اگر این کوچه را می¬خواهی باید برایش بجنگی، دکتر مجید گفته بود آمده است که بالاخره این ماجرا را به نتیجه برساند. آقا داریوش از لبه دیوار پلاک سه بالا پریده بوده و به دکتر مجید گفته بوده که تا چند دقیقه دیگر در حیاط همین خانه منتظرش خواهد بود.
دکتر مجید پیش از رفتن به نبرد، از غیبت آقا داریوش استفاده می¬کند و به دیوار حیاط پلاک هشت می¬رود تا بلکه ابریشم را بار دیگر از پشت پنجره ببیند. اما پرده ها کشیده هستند و خبری از ابریشم نیست.
دکتر مجید به پشت بام پشت پلاک سه می¬رسد و گربه های زیادی را می¬بیند که برای تماشا حاضر شده اند. مثل مسابقه ی بوکس میان محمد علی و فورمن که مردم مدت های زیادی انتظارش را کشیده بودند، زیر نور ماه کامل و تلالو نقره ای اش روی ایزوگام امسالی پشت بام. مشاجره و کُری خواندن ها تا ساعت یک بعد از نصف شب ادامه پیدا می¬کند.
آقای علیخانی که به خاطر بیرون رفتن دود سیگار یادش رفته در بالکن را ببندد از سر و صدای آنها کلافه می¬شود و پاره آجری را که چند شب پیش کنار گذاشته بود تا برای گربه ها پرتاب کند بر می¬دارد و به بالکن می¬رود و از پشت درخت چناری که میان او و پشت بام حائل شده است سایه گربه ها را می¬بیند و صدایشان را می¬شنود، پاره آجر را پرت می¬کند و صدای افتادن و غلت خوردنش روی پشت بام که با قطع شدن صدای گربه ها همراه می¬شود باعث می¬شود لبخند کوچکی به نشانه موفقیت به گوشه لبهایش برسد و بعد، یک نخ دیگر از سیگار وینستون لایتش را روشن می¬کند و به همسایه پلاک پنج طبقه سومی که هنوز چراغش روشن است فحشی نثار می¬کند و پرده را می¬کشد، اما در بالکن را کماکان باز می¬گذارد.
نعش دکتر مجید که پاره آجر به سرش خورده بود تا صبح روی پشت بام ماند. گربه های دیگر تنها نظاره گر بودند، آقا داریوش چند دقیقه بعد از پرتاب شدن پاره آجر، بالای سر دکتر مجید برگشت و کله ش را بو کرد، خون روی زمین گرداگرد دکتر مجید را گرفته بود و تصویر دایره ای سرخ با نعش او در میان روی سقف نقره فام خانه ای در کوچه حافظ، کلاغ های محل را روی درخت ها جمع کرده بود.
بعد از گذشت دو هفته دیگر چیزی از استخوانهای یخ زده اش نظر کلاغ ها را جلب نمی¬کرد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی. از اینکه داستان خوبتان را برای نقد در اختیار پایگاه نقد داستان قرار داده اید سپاسگزارم. یک داستان خوب به جهت فنی و محتوا نقد پذیر است. «غربتی» هم یکی از همین داستان‌های خوب است که هم می‌توان درباره فن داستان‌نویسیِ نویسنده‌اش صحبت کرد هم درباره محتوای داستان.
نویسندگان خوب همیشه سعی می‌کنند پارادوکس‌های خود را برطرف کنند. اگر به گذشته‌ی داستان‌هایی نگاه کنیم که حیوانات معادل انسان‌ها و قهرمان‌های داستان هستند، و نقش تصادف و مرگ‌های ناگهانی را در آن‌ها عرض‌یابی کنیم متوجه می‌شویم هربار که نویسنده توانسته است این پارادوکس را حل کند به یک داستان جذاب، فارغ از محتوا برسد. این همان رویکرد موفقی است که در داستان «غربتی » وجود دارد و با معادل‌سازی نام انسان‌ها برای حیوانات بخشی از پارادوکس را برای مخاطب حل می‌کند. چه کسی این نام‌ها را انتخاب کرده است؟ اصطلاحا انسان‌ها و مردم محله. مردم محله نماینده‌شان کیست؟ نویسنده. نویسنده در نقش راوی-نویسنده‌ی خوش سخن یک لوکیشن برای ما طراحی می‌کند که نامش تکه‌ای از شهر است. لوکیشنی با یک آدرس بسیار دقیق. گربه‌های داستانِ «غُربتی» در پایین پله‌ها زندگی می‌کنند و آرزوی رسیدن به طبقات بالا را دارند و نام‌هایی برای خود گذاشته‌اند که این نام‌ها به آن‌ها تشخص می‌دهد. باورِ این نام‌ها تا آنجا پیش می‌رود که خود نیز این تشخص را باور می‌کنند. این تشخص عاملِ جنگ بر سر قدرت است. «کدام یک قدرتمندتر است» و درست در همان لحظه پاره آجرِ آدمی که در طبقات بالا زندگی می‌کند مرگی بسیار تلخ را رقم می‌زند. راوی با شیرین زبانی چنان مخاطب را درگیر داستان می‌کند که در لحظه مرگ دکتر مجید می‌گوییم «این پاره آجر که یک حیوان را آزرد چقدر سنگدل بود». نویسنده داستان را به گونه‌ای طراحی کرده است که مخاطب خواه ناخواه ماجرای گربه‌های ولگرد را به جامعه انسانی تشبیه می‌کند و آن‌ها را نماینده کارتن خواب‌ها و همه طبقاتِ به اصطلاح فرودست درمی‌یابد. آدم‌ها در طبقات پایین درست مثل همین گربه‌های ولگرد در داستان «غربتی» برای خود نام و جاه و جلال دارند. در حقیقت نویسنده در داستان، گربه‌ها را مابه ازای کارتن‌خواب‌ها طراحی می‌کند و با سر و شکل دادنِ یک نزاع مخاطب را به نگاهی دقیق‌تر و عمیق‌تر پیرامون جامعه انسانی دعوت می‌کند و اگر ما داستان را یک داستان حیوانی متصور شویم در حقیقت بطن این داستان را نتوانسته‌ایم کشف و درک کنیم.
اما این داستان چگونه داستانی است؟ آیا یک داستان تماتیک یا داستان سورئال است؟ خیر. چنین جواب‌هایی یعنی ما به درک و کشف درستی از داستان «غربتی» نرسیده‌ایم. این داستان از گونه داستان‌های تفریحی با رویکردی اجتماعی است. ساده‌تر بگویم، تصور کنید صبح از خواب بیدار می‌شویم، نعش گربه‌ای را در کوچه می‌بینیم. معترض می‌شویم و می‌گوییم رفته‌گر محله چرا اینجا را تمیز نکرده است. زنگ می‌زنیم به شهرداری منطقه. آنها نیرو می‌فرستند و نعش گربه را جمع می‌کنند و در تمام مدت ما صرفا نگران زیبایی و بهداشت محله هستیم و برایمان اهمیتی ندارد گربه مرده است. حالا اگر برای این گربه مابه ازای انسانی بگذاریم، می‌بینیم چه تلخی و فاجعه‌ای در حال رخداد است. انسانی که کارتن خواب است و در یک نزاع کشته شده است. این مرگ یک مرگ اجتماعی است و این داستان یک داستان اجتماعی، که درباره طبقات اجتماعی نوشته شده است.
خوب حالا یک سوال پیش می‌آید. چه لزومی دارد نویسنده از گربه‌ها به جای انسان‌ها استفاده کند؟ نویسنده با هوشمندی این مسئله را دریافته است که اگر شخصیت‌های یک داستان با این محتوا و مضمون، انسان‌ها باشند، داستان را دچار شعارزدگی می‌کند و برای نجات از این ورشکستگی از گربه‌های ولگرد به‌عنوان جانشینان کارتن‌خواب‌ها استفاده می‌کند. نویسندگانی مثل رسول پرویزی در مجموعه داستان «شلوارهای وصله‌دار» و خسرو شاهانی در مجموعه داستان «آدم عوضی» داستان‌هایی با این همین مضمون نوشته‌اند. یعنی داستان‌های اجتماعی با شخصیت‌های انسانی. این داستان‌نویسی‌ها جای آنکه کمی ملودیک و کمی انسان‌دوستانه باشد جهت‌گیرانه هست و نویسندگان سعی می‌کنند جهت‌گیری کنند. برای همین نویسنده «غربتی» با هوشمندی سراغ حیوانات رفته است تا دچار شعارزدگی و جبهه‌گیری‌های صفر و صدی نشود. اگر انتخاب گربه تصادفی بود اگر گربه‌ها در داستان «غربتی» ما به ازای انسان‌ها نبود، نویسنده می‌توانست هر حیوان دیگری را جایگزین گربه کند. مثلا سگ‌ها یا موش‌ها را جایگزین کند. اما نویسنده آگاهانه دست به انتخاب زده است. یعنی اگر بخواهیم نام یک حیوان خیابانی ولگرد امروزی را که در تمام شهرها وجود دارد نام ببریم، فقط گربه‌ها هستند. گربه‌ها در همه شهرها حضور دارند و امکان همه جا رفتن را هم دارند یعنی در هر پستویی که بخواهند می‌توانند بروند.
هوشمندی نویسنده در انتخاب گربه‌های خیابانی و آگاهی نویسنده نسبت به اهمیت زبان در داستان، ما را به یک داستان بسیار خوب و شیرین با نتیجه ای دلخراش رسانده است، که اگر بخواهیم از میان نویسندگان ایرانی نمونه‌های مشابهش را مثال بزنیم شاید نویسندگان کمی باشند که به این سمت حرکت می‌کنند و اینگونه داستان می‌نویسند، اما در جهان نویسندگانی مثل آیزاک بشویس سینگر را داریم که به اینگونه داستان‌نویسی روی آوردند. سینگر در داستان «احمق‌های چلم و تاریخشان» و «خانواده‌ی مسکات» همین رویکرد اجتماعی را در پیش گرفته است و شخصیت‌ها و لوکیشن های بسیار دقیقی را طراحی کرده است و پیشنهاد می‌دهم این داستان را حتما بخوانید زیرا مدل بسیار جذابی برای این نوع داستان‌نویسی است. اما فراموش نکنیم در نویسندگان قدیم، «هانس کریستین اندرسون» این نوع داستان را بهتر از همه‌ی ما گفته است و بر خلاف «برادران گریم» که بیشتر به سمت افسانه رفته است، اندرسون به سمت داستان‌هایی رفته است که نقد اجتماعی دارد. از نمونه‌های ایرانی هم می‌توان به داستان «الدوز و کلاغ‌ها» نوشته صمد بهرنگی اشاره کرد و شخصیت کلاغ که یک نیمه انسانی دارد و یک نیمه حیوانی. از میان نویسندگانی که ماقبل صمد زیسته‌اند می‌توان به«ابوالقاسم حالت» و «پروین اعتصامی» در شعرهایشان نیز اشاره کرد. اما نمونه‌های مدرنِ این گونه داستان‌ها به مفهوم امروزی‌اش که سر و ته داشته باشد و جاذبه‌های مدرن نیز داشته باشد، شاید خیلی کم باشد. جلال آل‌احمد می‌گوید هر داستانی که نوشته می‌شود سنگ بنای ادبیات جدید است. اگر همین تعریف را در مورد داستان «غربتی» به کار ببریم متوجه می شویم این نوع داستان‌ها سنگ بنای ادبیات جدید هستند.
درباره فن داستان‌نویسی باید بگویم زبان نویسنده چالاک و شیرین است. در لحظاتی خنده به لب مخاطب می‌آورد و به خوبی ما را با گربه‌های خیابانی همراه می کند. طراحی لوکیشن و شخصیت‌پردازی به واسطه همین زبان است که خیلی خوب سر و شکل گرفته است. آن‌چه را که می‌خواهید از من بشنوید و شاید به کارتان بیاید در یک جمله خلاصه می‌کنم. شما نویسنده بسیار توانا هستید.

امیدوارم باز هم برای ما بنویسید.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
علی شادکام » شنبه 18 دی 1400
جناب آقای تشکری عزیز؛ از لطف و مرحمت جنابعالی به داستان و بنده بسیار سپاس گزارم. ارادتمند

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت