زاویه دیدی که برای داستان، بهترین باشد




عنوان داستان : مادر
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

صدای اذان کم کم داشت بلند میشد،کلید انداختم و وارد حیاط شدم.پلاستیک های سنگین نخود را زمین گذاشتم و صدا زدم: علی ،مامان خونه ای؟
اول صداش اومد که گفت:اره زری خانم خونه ام.
بعدشم قامت رعناش تو چهارچوب در نمایان شد،با این که هنوز کلاس پنجم بود اما ماشالله مثل پدرخدابیامرزش رشید بود.
_بچه چند بار بگم منو با اسم صدا نکن،خدا مامان و دا(مادر به زبان لری میشود دا) رو از تو گرفت مگه؟
همونطوری که با شیطنت و ریز ریز میخندید کیسه ها نخود را بلند کرد تا به داخل ببرد؛گفت:نه دیگه،نمیخوام احساس پیری کنی.
_مادر پیر شدم دیگه،نزدیک پنجاه سالمه.
_نه زری خانم شما همیشه از نظر ما زیباترین و جون ترینی.
بعدش با هم خندیدیم.
_راستی اقای جعفری اومد عدسارو برد،گفت فردا ساعت ده و نیم میام دوباره.
درحالی که چادرمو آویزون میکردم با سر حرفشو تایید کردم،که یهو علی افتاد زمین و شروع کرد به داد و بیداد.
_وای زری خانم،وای چقد گرسنمه،تو رو خدا به دادم برس،یکی به دادم برسه...
خندیدم و با پا یه گلد کوچیک زدم بهش.
_پاشو برات فلافل خریدم،تا دستاتو بشوری منم امادشون کردم.
بلند شد و نشست،قیافه شیطونش جدی شد و گفت:
میشینی یکم حرف بزنیم
_باشه پسرم،بگو.
_راستش نگرانم.
_نگران چی؟
_نگران سحرم،نباید میزاشتی بره،اگه دوباره دعواشون بشه چی؟بلایی سرش بیاد چی؟
پشت چشمی براش نازک کردم و اروم لبخند زدم.
_نگران نباش،زن شوهرا دعوا میکنن خب.
_فردا میرم پیش اسد،باهاش حرف بزنم،فکر نکنه بچه ام نمیفهمم،همین یدونه خواهرو که بیشتر ندارم.
_برو به خواهرت سر بزن،خوشحال میشه.ولی تو کارهاشون دخالت نکن،من باهاشون حرف زدم.
_باش.زری خانم یه انشا نوشتم دربارت،درجه یک،فردا قبل رفتن یادم بیار برات بخونم.

صبح با صدای در زدن از خواب بیدار شدم،چادرم سر کردم و دم در رفتم،اقای جعفری بود،عدس ها رو.بهش دادم ببره.
وای،یادم اومد علی رو بیدار نکردم،بدو بدو بالای سرش رفتم:
علی!!علی!!مامان بیدار شو..دیرت شده،ساعت نزدیک یازده اس.
چشم هاشو نیمه باز کرد و گیج بهم نگاه کرد،بعد از چند لحظه که متوجه شد،اخم کرد و داد و بیداد کرد:چرا بیدارم نکردی؟امروز ورزش داشتم،انشا داشتم،الانم برم اقای صبوری دعوا میکنه اصلا نمیرم،ولی اینجا هم نمیمونم.
کاپشنشو پوشید رفت دم در و شروع کرد بند کفش هاشو بستن.
:مامان جان دیشب تا دیرموقع بیدار بودم،داشتم عدسارو بسته بندی میکردم،صبح خواب موندم.علی!!ببینمت.
بدون اینکه نگاهشو به سمت بچرخونه رفت.
دنبالش رفتم،دوست نداشتم اینطوری با دلخوری از خونه بره،با اختلاف چند دقیقه بهش رسیدم و دیدم داره گریه میکنه جوری که به هق هق افتاده،روی زمین کنارش نشستم،بغلش کردم
_چیشده پهلون من؟چرا گریه میکنه،
_زر...ی،زر..ی،تاز..ه..
_اروم باش،گریه نکن اروم حرف بزن دورت بگرد مادر.
_تازه امیدو دیدم تو کوچه،میگفت صبح کلاس ما تو مدرسه اتیش گرفته،چند نفر از بچه ها رو بردن بیمارستان،حالشون بده.اگه منم میرفتم،شاید دیگه نمیدیدمت،زری من خیلی دوست دارم.منو ببخش باشه؟
_قربونت برم من،مطمعنم دوستات زود خوب میشن،دکترانمیزارن بلایی سرشون بیاد.قول میدم عصر بریم ملاقاتشون.منم خیلی دوست دارم شیرپسرم.من از تو ناراحت نمیشم که.
ناگهان زل زد به چشم هام و انگاری چیزی یادش آمده باشد، دستم را گرفت و به خانه اورد در حیاط نشاند و خودش به داخل رفت.
با دفتری در دستش امد،روی گلیم،زیرنخل کنارم نشست،دفترش را باز کرد و خواند:
به نام خدا
موضوع انشا:مادر
یکی از مهم ترین ادم های زندگی من مادرم است،او خیلی مهربان و قوی است،همیشه وقتی حالمان بد میشود هر کارس میکند تا ما خوب شویم.
من مادرم را خیلی دوست دارم،چون...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم یلدا وفاخواه سلام
خوشحالم آثارتان را به پایگاه نقد داستان فرستاده اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. هم داستان را خواندم و هم یادداشتی که برای منتقد گذاشته بودید؛ متشکرم. شما نویسنده بسیار جوانی هستید و جوانی امتیاز ویژه و فوق العاده ای است که امیدوارم قدرش را بدانید و آن را غنیمت بشمارید. همانطور که قطعا می دانید داستان نویسی هم فن است و آموزش می خواهد به این معنی که می شود آن را آموزش داد و می شود آموخت اما میزان موفقیت نویسنده به عوامل دیگری هم وابسته است مثلا یکی از آن عوامل مطالعه است و بعد تمرین است و بعدتر پشتکار و خیلی چیزهای دیگر پس اگر در این مسیر مصمم و ثابت قدم باشید موفق می شوید. داستانی هم که من خواندم داستان بدی نیست در واقع برای نویسنده ای که سابقه داستان نویسی اش کوتاه است تمرین خوبی به حساب می آید و بسیار امیدوارکننده است. بعضی کنش ها را خوب طراحی کرده اید و تا حدودی توانسته اید از دیالوگ ها و توصیف ها برای پیشبرد داستان و ارائه اطلاعات غیرمستقیم استفاده کنید که خیلی خوب است اما از نظر من بد نیست بعد از این و در داستان هایی که خواهید نوشت به دو نکته توجه بیشتری داشته باشید. اولی انتخاب زاویه دید است و دیگری شخصیت پردازی. در داستان انتخاب زاویۀ دید و انتخاب راوی یکی از مهمترین انتخاب‌های نویسنده است. خوب باید هم اینطور باشد. فرض کنید شما به عنوان نویسنده همه عناصر اصلی و اولیه را آماده کرده‌اید. مثلا فکر اولیه خیلی خوب و درجۀ یکی دارید و شخصیت اصلی داستانتان هم معلوم است؛ پیرنگ داستانتان روشن است و طراحی کرده‌اید و مکان و زمان و اتفاق محوری هم دارید و به نثر و زبان هم کاملا مسلط هستید و همه لوازم کارتان حاضر و آماده است. حالا می‌خواهید وارد مرحلۀ پرداخت و گسترش داستان بشوید. یک داستان تمام و کمال دارید آنوقت به جایی می‌رسید که به خودتان می‌گویید خوب حالا از کدام زاویه قرار است به آن نگاه کنیم؟ و این داستان را چه کسی قرار است تعریف کند؟ اینجاست که اگر نویسنده دچار اشتباه شود ممکن است بخش عمدۀ زحماتش بر باد ‌رود. گاهی نویسنده زاویه دید و راوی را حسی انتخاب می‌کند یعنی انگار از همان ابتدا متن داستان، راوی را در خودش داشته است و نویسنده می دانسته راوی چه کسی است و اصلا در طراحی اولیه کارش، این مسأله را لحاظ کرده اما گاهی هم اینطور نیست. گاهی نویسنده باید زوایای مختلف را آزمایش کند تا به بهترین زاویه دید برسد. شما از زاویۀ دید من راوی استفاده کرده‌اید. داستان را مادر خانواده تعریف می کند. مادری که همسرش را از دست داده است و می دانیم که یک پسر دانش آموز دارد و دختری که به خانه شوهر فرستاده است و اندک بگو و مگویی هم میان دختر و داماد درگرفته است اما اصل ماجرا همین مادر است و پسرش. کل داستان روی پاشنه رابطه عاطفی این مادر و پسر می چرخد درست است؟ خوب در این صورت معلوم است که داستان باید روی همین رابطه متمرکز باشد. این زاویۀ دید یعنی همین اول شخص یا به اصطلاح من راوی ویژگیهای مثبتی دارد به عنوان مثال استفاده از این نوع زاویۀ دید فضا و اتمسفر کلی کار را صمیمی‌تر می‌کند. مخاطب معمولا با زاویۀ دید اول شخص احساس نزدیکی بیشتری دارد. این زاویۀ دید باورپذیری را تقویت می‌کند و چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ ساده است برای اینکه معمولا وقتی گوینده‌ای داستان دیگری یا دیگران را برای ما تعریف می‌کند، ما فاصلۀ بیشتری با واقعه داریم اما وقتی یک نفر ماجرایی که برای خودش اتفاق افتاده تعریف می‌کند و یا از ماجرایی حرف می‌زند که خودش شاهد آن بوده، فاصلۀ ما به عنوان مخاطب با اصل اتفاق کمتر می‌شود و بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گیریم. در مورد استفاده از من راوی در داستان هم همین قاعده تا حدودی صادق است. در داستانی که راوی، اول شخص است ماجرا برای مخاطب اثرگذاری بیشتری دارد و مخاطب ماجرا را راحت‌تر می‌پذیرد و زودتر باور می‌کند پس این زاویۀ دید بار عاطفی بیشتری هم در خودش دارد و برای نشان دادن حالات درونی بسیار مناسب است و می‌تواند در انتقال حوادث و اتفاق‌های خارق‌العاده هم مناسب و کاربردی باشد. گاهی راوی اول شخص، خودش نفر اول داستان است؛ در این صورت راوی همان شخصیت محوری است که نقش آفرین ماجرا بوده و حالا دارد داستان خودش را روایت می‌کند به این معنی که اتفاق یا ماجرای داستانی برای خود او رخ داده است اما گاهی راوی، شخص فرعی داستان است در این صورت شخصی که داستان را تعریف می‌کند در ماجرا حضور دارد اما در بطن و متن ماجرا حضور تعیین‌کننده ندارد و بیشتر ناظر است و ماجرا را شرح می‌دهد. این آدم خیلی تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد و برای نویسنده هم امکان بی‌طرف نگاه داشتن او وجود دارد چون در این شرایط (یعنی در صورتی که راوی شخص فرعی باشد) او کسی است که تمام مدت از بیرون به ماجرا نگاه می‌کند و به همین دلیل می‌تواند ماجرا را دقیق‌تر و درست‌تر ببیند و گزارش کند اما در این حالت دو نکته را باید در نظر داشت یک اینکه حضور راوی در هرجایی توجیه درست و منطقی داشته باشد به هر حال نمی‌شود راوی را همینطور بی‌دلیل و بدون منطق درست داستانی وارد همۀ مکان‌ها و همۀ موقعیت‌ها کرد. نمی‌شود بدون توجیه درست او را به شخصیت اصلی داستان سنجاق کرد و همراه با او به همه جا فرستاد تا بتواند به موقع در محل مناسب حضور داشته باشد و همه چیز را تعریف کند و نکتۀ مهم دیگر اینکه درست است که راوی شخصیت فرعی است و قرار است ماجرا را بی‌طرفانه شرح بدهد اما اگر خیلی بی‌تفاوت باشد، بود و نبودش هم فرقی ندارد. نگذارید جوری بشود که روایت ماجرا از زبان او عجیب به نظر برسد و نگذارید راویِ فرعی آنقدر خونسرد باشد و بی‌تفاوت که خنثی بودنش در متن نَشت کند و به مخاطب برسد. اگر چنین اتفاقی بیفتد داستان اثرگذاری حسی‌اش را از دست می‌دهد. می‌دانید که این زاویۀ دید محدودیت‌هایی هم دارد. اینجاست که اهمیت انتخاب بهترین زاویۀ دید مطرح می‌شود. زاویۀ دید اول شخص یا من‌راوی دست نویسنده را می بندد و عرصه را تا حدودی هم بر نویسنده و هم بر اثر تنگ می کند و برای همین است که گاهی داستان نمی تواند خودش را از فضای بسته ای که در آن قرار گرفته جدا کند و از زوایای مناسب‌تری به حادثه بپردازد. همین جا هم شاید اگر زاویه دید من راوی نبود داستان گستردگی و انبساط بیشتری می یافت و نکته دوم شخصیت پردازی است. حواستان به تفاوت تیپ و شخصیت باشد و به خاطر داشته باشید تا زمانی که آدم ها از سایه بیرون نیایند و ویژگی های منحصربه فرد آن ها را به نمایش نگذارید تبدیل به شخصیت های داستانی نمی شوند بلکه مادر و پسری هستند مثل میلیارها نمونه دیگر و بین همه آن نمونه ها گم و ناپیدا می شوند. ضمن اینکه این پسر حتی معلوم نیست چند ساله است انگار در تعیین سن او نوعی بلاتکلیفی وجود دارد گاهی کودک و نوجوان است گاهی جوان است و گاهی بزرگسال یعنی کنش ها و دیالوگ ها و همه ویژگی های دیگر را متناسب با سن و سال و هماهنگ با شخصیت داستان طراحی کنید و یکدستی آن را حفظ کنید به ویژه در داستان کوتاه شخصیت پردازی یکدست خیلی مهم است. دیگر اینکه تا می توانید داستان های خوب بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت