در ابتدای راه داستان‌نویسی




عنوان داستان : اینجا ایران من است
نویسنده داستان : فاطمه نوری

سارا_تهران
برای بار هزارم قسمت مسکنِ دیوار رو بالا و پایین کردم
فایل جدیدی نبود
صدای مامان اومد: سارا جان بیا امیرآقا اومده
از اتاق خارج شدم
امیر جلوی در ورودی ایستاده بود
با اینکه ناراحت بودم لبخندی به روش پاشیدم: سلام
لبخند بی‌جونی زد: سلام
مامان با مهربونی به امیر گفت: خب بیا تو پسرم..خسته ای..
امیر لبخند پررنگی تحویل مامان داد: دستتون دردنکنه..فعلا میریم بیرون دنبال کارا..من که همیشه مزاحمتون هستم
مامان اخم کمرنگی کرد:چه حرفیه میزنی امیرجان..تو مثل مهران خودمی..هروقت بیای قدمت رو تخم چشامه
امیر جلو اومدو بوسه ای به دست مامان زد:سایتون رو سرمون مامان
مامان هم پیشونی امیر رو بوسید و رو کرد به من: زودتر برید دیرتون نشه..
....گوشامو تیز کرده بودم صدای امیر رو لابلای صدای باد بشنوم:مورد جدیدی پیدا نکردی ساراجان؟
صدامو بلند کردم:نه..
و بعد از یکم مکث ادامه دادم:خسته شدم بخدا..همه اطلاعات فایلا رو حفظ شدم بس که چکشون کردم
گاز دادو از بین دو تا ماشین خارجی رد شد:میدونم عزیزم..منم خسته‌م..ولی پیدا میکنیم بالاخره
الان کجا میریم؟-
مسئول انبار یه بنگاه رو معرفی کرد..بریم اونجا رو سر بزنیم-
کجاست؟-
زیر همین آسمون خدا-
از موتور پایین اومدمو چادرمو مرتب کردم..زانوهامو خم و راست کردم تا بعد این همه نشستن رو موتور، بتونم راه برم.......
امیر جلو رفت و منم پشت سرش
در سکوریتی بنگاه رو برام باز کردو وارد شدیم
به مرد هیکلی و سیبیلویی که پشت میز نشسته بود سلام کردم که با سر جوابمو داد
امیر شروع به صحبت کرد:یه واحد نقلی یک خوابه یا دوخوابه میخواستم..خدمتتون هست؟
-چقد بودجه‌تونه؟
یه مقداری داریم و بقیشم انشالله جور میشه..لطف می‌کنید فایلای مناسب ما رو نشون بدین-
مرد یه تای ابروشو بالا انداخت و دفتر بزرگ جلوشو باز کرد
انگشتش رو صفحات می‌چرخید تا بالاخره وایستاد:فردوس شمالی،طبقه سوم،دو خواب،دو تا پاریکنگ،آسانسور،گرمایش از کف،تراس رو به خیابون،دوروربر همه‌جور مغازه ای هست..فک کن وسط بازاری...پیش300،اجاره 30
امیر لبخندی زد:ماشین که ندارم جناب..شمال‌واینا نمیخوام،همین اسم شمال باشه مردم فک میکنن چه جای توپی داریم زندگی میکنیم
مرد سرتکون دادو دوباره انگشتش چرخید: دوخواب،طبقه سوم،آسانسور،تراس نداره،اینم موقعیتش خوبه..دوروربرش شلوغه..پیش 230،اجاره30
یه خوابش کن برادر-
نفسش رو بیرون داد و باز انگشتش چرخید: یه خواب،طبقه 8،آسانسور،دوروبرش شلوغه..پیش200،اجاره 25
لب باز کردم:زنداداشم از ارتفاع میترسه
مرد چپ چپ نگام کرد..انگار میخواست بگه جواب فوبیا زنداداشتم من باید بدم؟
دوباره و دوباره و دوباره چرخش انگشت.....
....بغض کرده بودم‌و نمیخواستم جلو امیر اشکم دربیاد
از بس با هر موردِ مرد بنگاهی ما یه بهونه آورده بودیم آخرش عصبانی شد و به طرز بدی بیرونمون کرد
حالام وسط چمنای پارک روبروی بنگاه،امیرا دراز کشیده بودو منم کنارش نشسته بودم
امیر غلتی زد و نگام کرد:ببخشید سارا..
نگاش کردم:تقصیر تو چیه عزیزمن
دوباره طاق‌باز خوابیدو به آسمون خیره شد:منم خسته شدم بخدا..دو ساله عقدیم..دیگه روم نمیشه تو روی مامان و بابات نگا کنم..حتی تو روی مامان و بابای خودم..هر دو خونواده از لطفشونه چیزی به روم نمیارن ولی نمیگن تو که عرضه و توانشو نداشتی غلط کردی رفتی زن گرفتی
مودبانه نشست و ادامه داد: خود پیامبر میفرمایند « النِّکَاحُ سُنَّتِی» یعنی ازدواج سنت من‌ست.. «فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی» هر کس از سنّت من رویگردان شود از من نیست..خب چجوری به حرف پیامبرمون عمل نکنم؟..نمی‌فهمم چطور مملکت اسلامیه که شرایط عمل به دین رو برای مردمش فراهم نمی‌کنه..؟اسمشونو گذاشتن اسلامی..
امیرجان مامان‌وباباهامون واقعا دلسوزمونن..مطمئن باش همچین فکری نمی‌کنن عزیزجانم-
دراز کشید دوباره:راس میگم دیگه..ولی بخدا تقصیر منم نیست..دو شیفت دارم تو شرکت کار میکنم..وقتای بیکاریم هررررر کاری بگی میکنم..مسافرکشی،تایپ،حتی یه روزایی میرم وردست ساندویچی سرکوچه،هرکاری..ولی به جایی نمیرسم..سارا من شب حسابمو چک میکنم میگم صبح دیگه برم معامله کنم،شب پامیشم میبینم قیمتا رفته بالا..باز باید سگ‌دو بزنم..خسته شدم دیگه
یکم مکث کردو باز ادامه:شرمنده توام سارا


شکوه-شیراز
تو لیوان آب ریختم‌و بدون مکث سرکشیدم.
دستامو تکیه دادم به اپن‌و لیوان رو تو دستم فشردم.
به شب بیداری هایی که سلامیتم‌و به خطر انداخت فکرمی‌کردم دیوونه می‌شدم
با صدای شکستن لیوان تو دستم حواسم جمع شد
از بس فشارش داده بودم خرد شد
دستم از خونم قرمز شده بود
سریع زیر شیر آب گرفتمش که سوزش ناگهانیش اشکمو درآورد
با دستمال کاغذی زخممو فشار دادم ولی عمیق‌تر از این بود که دستمال براش کاری کنه
چندتا دستمال برداشتم‌و به سمت لباسام که رو مبل رفتم، شالم‌و سرم کردم‌و شنلم‌و انداختم رو دوشم
سوییچ رو برداشتم‌و از خونه بیرون زدم
که همزمان با من، سوگل، دختر همسایه روبرویی و بهترین دوستم، از واحدشون خارج شد.
با بهت نگام کرد: چی شدی شکوه؟!!
سوییچ‌و گرفتم سمتش‌و هلش دادم تو آسانسور
..... تموم مدت تو بیمارستان از شدت فشار عصبی گریه میکردم....
.....سوگل با غذا وارد اتاقم شدو رو تخت نشست
ظرف غذای من‌‌و دادو خودشم مشغول شد:چرا لیوان‌و شکستی؟
_خودمم نفهمیدم چی شد
_چی شده؟چرا اینقدر داغونی؟
بغض کردم که نتونستم حرف بزنم
لیوان نوشیدنی رو گرفت سمتم‌و خندید:اینو نشکنی...!
سوگل من‌و خوب می‌شناخت..بلدم بود..
آروم گفتم: پروژه کشت سلولی‌م برای سومین بار...فقط و فقط به خاطر قطعی برق...به فنارفت!
نگاه بهت زده‌ش روم موند
قطرات اشک ناخودآگاه از چشمام چکید
بالاخره سوگل به حرف اومد:همین قطعی برقی‌های روزانه؟
به نشونه تایید پلک طولانی‌ای زدم
ادامه داد: همین قطعی برقایی که جدول ساعتشو اعلام میکنن؟
زمزمه کردم:آره..
و دوباره با صدای بلندتر گفت: همین قطعی برقایی که جدول ساعت‌بندی مال عمه‌شونه و هر وقت دلشون بخواد قطع میکنن؟
با لبخند تلخی اشکام ریخت:دقیقا همونا...
همزمان با اشکای بی‌صدای من صدای هق‌هق ناگهانی سوگل بلند شد
سرشو به سینه‌م گرفتم:چی شد عزیزمن؟
لابلای هق‌هقاش کلمات نامفهوم از دهنش خارج شد: شکوه..سپیده بخاطر..خاطر..همین قطعی برقا..جلو چشمامون..پرپر شد...
ازم جدا شدو اشاره کرد به صورتش:صورتش سیاه شده بود شکوه..جلو چشای من..مامانم..بابام..جلو چشای عزیز..پرید..نفسش رفت..اکسیژنش قطع شد..خواهرم ب خاطر همین..برق لعنتی..جلو چشامون جون داد...
و ایندفعه دوتامون عین دختربچه‌هایی که وسط بازار گم شدن گریه کردیم
.....صدای گوشی‌م بلند شد و اسم دکتر سپهر افتاد روی صفحه
صفحه رو لمس کردم‌و گوشیو گذاشتم زیر گوشم: سلام آقای دکتر..
_سلام خانوم شکوه..وقتتون بخیر
_ممنونم..امری داشتید؟
_کی دوروبرته؟
_من دانشکده‌م..
_خب خوبه..برقا برای بار سوم قطع شده!
به ثانیه نکشید که جیغ زدم: پروژه‌م..؟!!
_متاسفانه......
من تا اینجا 50 میلیون براش خرج کردم..
از هیچی درآمدم واسش وام گرفتم..
من ظرف یک هفته فقط 5 ساعت خوابیدم
تموم مدت واسه این تحقیق می‌کردم
دکتر شوریده جلوم ظاهرشد:خانوم شکوه مهدوی..سومین دفعه‌ست که پروژه پایان‌نامه‌تون ناموفقه..شما از دانشجویان تاپ ما بودین..توقع ما از رتبه دو رقمی کنکور بیشتر از اینها بود...
با صدای سوگل چشامو بازکردم:شکوه..پاشو،داری خواب میبینی
چند ثانیه ترسیده نگاش کردم
لیوان آب رو گذاشت رو لبم:یکم بخور آروم شی
جرعه‌ای آب خوردم‌و با اطمینان تمام،تصمیمی که خیلی قبل‌تر بهش فکر کرده بودم رو به زبون آوردم: من میرم ازی این مملکت داغون و خراب شده....!!!


علی-تهران
اخم کردم:گریه نکن..جواب منو بده...اسمت چیه؟
اشکاش رو پاک کردو با هق‌هق نگاهش رو به زمین دوخت: علی
-فامیلیت؟
باز گریه‌هاش شدت گرفت: آقا بخدا من فقط گل و فال می‌فروشم...میخوام برم پیش مادرم..ولم کنید...
و هنوز حرفاش تموم نشده بود دوید سمت در
آقای رضوی پشت سرش دوید و علاوه بر تقلاهاش برگردوندش پیش من
نگاش کردم: بشین سرجات به من جواب بده..بعد پیش مادرتم میری
با دستای سیاهش لیوان آب روی میز رو برداشت و یک نفس سرکشید
آروم‌تر شده بود..
-چند سالته علی آقا؟
-نمیدونم..8 یا 9...
-یعنی چی نمی‌دونی؟..شناسنامه ندارین؟
-نمیدونم
با تندی صدامو بالاتر بردم: داری منو مسخره می‌کنی؟
اشکاش آروم سرازیر شد:نه بخدا..نمیدونم..تا حالا کسی راجع به شناسنامه برام نگفته..نمیدونم دارم یا نه...
-مادرت کجاست؟چیکار میکنه؟
پرسید:ساعت چنده؟
با تردید نگاهی به ساعت مچی‌م انداختم و بعد نگاهم به پسرک روبروم کشیده شد: 9
-الان باید خونه خاورخانم باشه..
دلم برای سادگیش سوخت
علی ادامه داد: بچه خاور خانم تازه بدنیا اومده..میره کمکش میکنه..خاور خانم بهمون قند و چایی میده..روزایی که مامان میره خونه خاور خانم فرداش صبحونه نون و چایی شیرین داریم...
حرفش رو قطع کردم:اگه نره چی؟
-چیزی نمی‌خوریم خب..
آهی کشیدم و ادامه دادم:پدرت کجاست؟کارش چیه؟
-قبل از اینکه من بدنیا بیام سنگ‌کار بود..از بالای ساختمون افتاد..نمیتونه کار کنه
-خواهر و برادرم داری؟
-آره..3 تا خواهر دارم..خواهر بزرگم 12 سالش بود که با پسرهمسایه‌مون فرار کرد..دیگه نمیدونیم کجاست..خواهر دیگم با من کار میکنه و خواهر کوچیکم خونه پیش بابام میمونه..با من چهار تا پسریم..دو تاشون از من کوچیکترن..قل‌های خواهر کوچیکمن..یکی دیگه هم از من بزرگتره..با من کار میکنه...
.....چندین سال از اون زمان میگذره..من هنوز هم به علی و هزاران علی دیگه فکر میکنم
به اینکه چرا باید اینجور باشه فکر میکنم..به وضع کشورم فکر میکنم
به کشوری که درصد زیادی از منابع دنیا رو داره و در عین حال مردم فقیر داره فکر میکنم
به مسئول این منابع فکر میکنم...فکر و فکر و فکر....:)
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم فاطمه نوری
سلام
داستان شما با عنوان «اینجا ایران من است» را خواندم. قبل از اینکه بخواهم درباره این داستان با شما صحبت کنم، بگذارید بگویم که چقدر از اینکه در نوجوانی وارد فضای داستان‌نویسی شده‌اید خوشحالم. و چه کار خوبی کرده‌اید که داستان‌هایتان را برای نقد در اختیار پایگاه نقد داستان گذاشته‌اید. حتما از تجربه‌های منتقدینی که در این پایگاه هستند استفاده کنید تا در مسیر داستان‌نویسی به بیراهه نروید.
فاطمه عزیز، اولین چیزی که در داستان‌نویسی به آن نیاز دارید سوژه نوشتن است. سوژه‌ها از دل زندگی بیرون می‌آیند. بنابراین برای داشتن سوژه‌های خوب، باید تجربه‌های زیادی داشته باشید. دختری در سن و سال شما، احتمالا سوژه‌های خاص چندانی ندارد. مگر اینکه در شرایطی خاص زندگی کند. پس خیلی طبیعی است که از خودتان بپرسید: «درباره چه بنویسم؟» به طور کل این را در نظر داشته باشید که درباره تجربه زیسته خودتان بنویسید. یعنی شرایطی که خودتان درک کرده‌اید. تنها در این صورت است که می‌توانید به پیرنگ، شخصیت‌پردازی و فضاسازی درست برسید. در غیر این صورت داستان مصنوعی و باورناپذیر خواهد شد. پس در همین ابتدای کار بهتر است داستان‌های باکیفیت مربوط به گروه سنی نوجوان را بخوانید و سعی کنید در همین حیطه هم بنویسید. هیچ اشکالی ندارد اگر از مسائل مربوط به مدرسه و همکلاسی ها و معلم‌ها و کنکور و خانواده و ... بنویسید. مثلا من که از دوران مدرسه دور شده‌ام، نوشتن از آن روزها برایم سخت است. ولی شما می‌توانید به یک داستان مدرسه‌ای خوب برسید. یا به مشکلات و دغدغه‌های نوجوانان امروز بپردازید. چیزی که نسل‌های قبل از شما تجربه‌ نکرده‌اند.
دومین چیزی که به شدت به آن نیاز دارید، یک پشتوانه قوی مطالعاتی است. برای اینکه بتوانید خوب بنویسید، باید کتابهای خوب زیادی بخوانید. فقط با خواندن است که می‌توانید راه و رسم نوشتن را یاد بگیرید و بتوانید به بهترین شکل ممکن تجربه‌های خودتان را منتقل کنید. کتابهای خوب حوزه نوجوان را حتما بخوانید.
این دو توصیه کلی را مد نظر داشته باشید و اجازه دهید کمی هم درباره داستانتان صحبت کنیم. فاطمه عزیز، «اینجا ایران من است» ماجرای سه آدم متفاوت در سه موقعیت متفاوت است. و این از نظر فنی شاکله یک داستان نیست. داستان یعنی یک شخصیت در دل یک موقعیت و با یک مشکل. یعنی شما می‌توانید از دل این داستان، سه داستان بیرون بکشید. به این نکته خیلی مهم دقت کنید.
وجه مشترک هر سه موقعیتی که خلق کرده بودید، مشکلات داخلی ایران بود. تنگناهای اقتصادی و ... ولی دوست عزیز، نکته اینجاست که این مسائل را بسیار بسیار در سطح عنوان کرده بودید. به این نوع داستان‌ها، داستان‌های تصریحی می‌گویند. یعنی شخصیت به طور خیلی مستقیم هر آنچه که نویسنده در ذهن دارد را به زبان می‌آورد و هیچ جای کشفی برای خواننده باقی نمی‌گذارد. به خواننده‌های خودتان اعتماد کنید و تلاش نکنید با دادن اطلاعات زیادی و انباشت داستان از جمله‌های احساساتی، آنها را تحت تاثیر قرار دهید. فقط کافی است داستان را بگویید. تصویر کنید و نتیجه‌گیری نکنید. بگذارید خود خواننده به هر نتیجه‌ای که می‌خواهد برسد. داستان جای شعاردادن و فریاد زدن نیست. داستان عرصه به تصویر کشیدن زندگی است.
اولین قدمی که برای رسیدن به این نتیجه باید بردارید این است که به هیچ عنوان از قیدها و صفت‌ها استفاده نکنید. موقعیت‌ها را نشان دهید به جای آنکه بگویید. مثلا در جایی گفته‌اید:«به طرز بدی بیرونمون کرد.» این جمله یعنی چه؟ خواننده حق دارد بداند مرد بنگاهی چطور مشتری‌هایش را بیرون کرده؟ آیا آنها را هل داده؟ آیا سرشان فریاد کشیده؟ یا ... نگویید به طرز بدی آنها را بیرون کرده. نشان دهید که چطور این کار را کرده. بگذارید خود خواننده تصمیم بگیرد که این کار او بد بوده یا نه.
از دادن اطلاعات اضافه در داستان خودداری کنید. مثلا در جایی که مرد بنگاهی اطلاعات مربوط به خانه‌ها را می‌دهد لازم نیست آن همه با جزئیات خانه‌ها را توصیف کنید. متراژ و آسانسور و ... قطعا خواننده حوصله دانستن این اطلاعات را ندارد و آن خطوط را رد خواهد کرد. از تلخیص استفاده کنید تا خواننده خسته نشود.
در مورد اطلاعات اضافه می‌توان به آن قسمتی که امیر در حال دادن اطلاعات به همسر خود است هم اشاره کرد. امیر می‌گوید: «دو شیفت دارم تو شرکت کار میکنم..وقتای بیکاریم هررررر کاری بگی میکنم..مسافرکشی،تایپ،حتی یه روزایی میرم وردست ساندویچی سرکوچه،هرکاری..ولی به جایی نمیرسم.» امیر چرا این حرفها را می‌زند؟ آیا همسرش از این مسائل خبر ندارد؟ در واقع این صدای نویسنده است که در حال انتقال اطلاعات به خواننده است و درست نیست.
داستان را به زبان محاوره ننویسید. نگویید «مهربونی». بگویید «مهربانی». نگویید «بی‌جونی». بگویید «بی‌جانی». در روایت داستان اجازه شکستن کلمات را ندارید. تنها در دیالوگ‌ها است که می‌توانید برای ایجاد لحن از زبان شکسته به جای زبان سالم استفاده کنید.
و آخرین نکته اینکه علائم نگارشی را فراموش نکنید. در پایان جمله‌ها نقطه بگذارید. ویرگول را در جای درست خود استفاده کنید. بی‌جهت جمله‌ها را نشکنید و به خط بعد نروید. دیالوگ‌ها را در گیومه قرار دهید و ...
فاطمه عزیز، وجود همه این مشکلات در ابتدای راه داستان‌نویسی بسیار بسیار طبیعی است. همه نویسنده‌ها در ابتدا با این مسائل روبرو هستند. گفتن اینها تنها برای نشان دادن راه درست به شما است. احساس نکنید که اشتباه بدی مرتکب شده‌اید یا ناامید نشوید. به تدریج و کم‌کم همه اینها درست خواهند شد. در داستان‌های بعدی خودتان سعی کنید تا جایی که امکان دارد و می‌توانید این موارد را رعایت کنید.
باز هم برای ما داستان بنویسید تا با هم بخوانیم.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت