خاص بودن به معنای پیچیده بودن نیست.




عنوان داستان : شب از نو
نویسنده داستان : متین یحیی زاده

از بین رفتگران فقط تو هستی که پیپ می کشی. همیشه قبل از شروع کارت می روی سراغ سطل زباله ای که دیگر چشم بسته هم می دانی کجاست و دست می بری داخلش تا روزنامه امروز را بیرون بکشی. نمی خوانی. منتظر می مانی تا با هم قطارانت مسافتی را که باید تمیز کنید تمام شود. تمام که می شود، شروع می کنی به خواندن بخش آگهی استخدامی روزنامه. بهترین شغل ها را جدا می کنی. خودت را تصور می کنی که استخدام شده ای. با مدرک فوق لیسانس برق بهترین حقوق را می گیری. بهترین خانه را می خری.
با زنی زیبا آشنا می شوی. قرار می گذارید در بهترین هتل ها و رستوران های دنیا. رفت و آمدنتان زیاد می شود. تو هر روز عاشق تر می شوی. او هم هر روز عاشق تو. ازدواج می کنید. فرزندار می شوید. روز اول مدرسه رفتن پسرت است. ذوق زده ای! در پانزدسالگی بخاطر سیگاری که روی لبش می بینی توی گوشش می زنی. در هجدسالگی از اینکه تصمیم گرفته است دانشگاه نرود و صنعتی یاد بگیرد مخالفت نمی کنی. روزی که پسرت تصمیم می گیرد ازدواج کند خوشحالی. به دست هایت نگاه می کنی که نوه شیرین زبانت دستت را تاب می دهد. بالا و پایین می پرد. روز آخر است. روز آخر. فرشته مرگ را می بینی که می خواهد دنیا و آدم های دوست داشتنی زندگیت را بدرود بگویی.
چشمهایت را که می بندی می بینی شب دیگریست. پیپت را روشن می کنی و همینطور که داری با هم قطارانت مسیر را جارو می کنی، به سراغ سطل زباله می روی و روزنامه امروز را بر می داری...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
جالب بود، ممنون. ساده و گویا. موضوع و مضمون مشخص، شخصیت قابل باور و درک، موقعیت هم قابل فهم بود. تصاویر ساده و گویا و قابل تخیل بودند.
خاص بودن شخصیت او را جالب و برجسته می‌کند. نکته مهم این که گاه خاص بودن به کنش خاصی نیست. خاص بودن به یک حرکت ساده است. پیپ کشیدنی که خود نویسنده هم به آن اشاره کرده که " از بین رفتگران فقط تو هستی که پیپ می کشی. " معمولا کسی انتظار ندارد یک رفتگر پیپ بکشد. همین او را خاص کرده و یادتان باشد که شخصیت زمانی ماندگار می‌شود که خاص شده باشد. البته در جای درستی هم این خاص بودن را اشاره کرده‌اید، همان گشایش و جمله اول. یعنی این خاص بودن دقیقا باعث توجه به او شده و اولین چیزی هم که در مورد او باید گفته شود همین است. این خاص بودن شکل افراطی پیدا نکرده که همین طور جلو بروید و مدام چیزهای جدیدی به او ببندید تا از جلوی چشم گم نشود. گاه افراط در این کار آن قدر شخصیت را غیرقابل باور می‌کند که مخاطب او را پس می‌زند اما شما فقط همین یک نکته را به شخصیت پیوند زده‌اید و خیلی هم خوب شده.
حال سئوال این است این که آیا همین پیپ عامل تخیل اوست؟ این پیپ باعث می‌شود او شخصیت جدیدی پیدا کند؟ این‌ها سئوالاتی هستند که خواننده می‌تواند به آنها فکر کند. البته منظور این نیست که نقاط مورد نقد داستان هستند بلکه منظور این است که از نظر نقد، می توانند تفاسیر روانشناختی پیدا کنند. گاه آدم‌ها با یک لقب هم ناخواسته شخصیت خود را تغییر یافته می‌یابند. با گفتن "استاد" به کسی می‌شود باعث شد حس استادی به او دست بدهد. این‌ها ریشه‌های روانشناختی دارد. کنش این رفتگر هم ریشه روانشناختی دارد و این پیپ می‌تواند عامل آن باشد. حتی می‌توانستید اشاره کنید در یکی از همین سطل‌ها پیپ را پیدا کرده بوده. اما چیزی که به نظر بهتر بود و زیباتر که اشاره می‌کردید این که هرگز هم روشن نمی‌کرده و فقط بر لب می‌گذاشته. خرید توتون برای یک رفتگر گران است (و این بخش کمی باورناپذیر داستان شماست). البته خرید و کشیدن آن اصلا بعید نیست و ما از متن شما می‌پذیریم لیکن خیلی قشنگ‌تر می‌شد اگر اشاره می‌کردید که همیشه خاموش بوده است و فقط بر لب می‌گذاشته. همان ژست کشیدن برای کنش‌های بعدی کافی است. شما هم از دود و بوی پیپ استفاده نکرده‌اید و صرفاً به گذاشتن آن در دهان و در نهایت روشن کردن آن فقط اشاره داشته‌اید.
برخی عبارات گویا ریشه بومی در زبان شما دارند. باید آنها را عام‌تر کنید مانند "رفت و آمدنتان" که بهتر بود "رفت و آمدتان" می‌شد و یا " فرزندار می شود" که البته "فرزنددار شدن" درست است و بهتر بود که در متن از "بچه‌دار می‌شوید" و یا " بچه می‌آورید" استفاده می‌شد.
این یک لایه داستان بود و اما لایه دیگر داستان، خود رویاهای مرد است. رویاها چیزهایی هستند که مرد در زندگی واقعی خودش ندارد. پس نتیجه می‌شود گرفت که او خواهان یک زندگی معمولی و ساده با همان اتفاقات ساده و معمولی است، عاشق شدن و بچه و بزرگ‌شدن بچه و درس و ازدواج و بقیه ماجرا. حتی همان درگیری‌ها و ناراحتی‌های معمول مانند سیگار کشیدن بچه و تنبیه او. (البته این می تواند حاصل تجربه زیستی خود شخصیت باشد که نشان دهد شاید او چنین تجربه‌ای را در زندگی داشته که حالا هم دارد به ذهنش می‌آید). آرزوهای مرد خیلی هم بزرگ و فانتزی نیستند. این آرزوها نشان می‌دهند او در زندگی فعلی این‌ها را ندارد.
تنها چیزی که باید بدان توجه کنید این است که وقتی به زن و بچه یک شحصیت با اسم و تصویر مشخص اشاره می‌کنید یعنی او آن‌ها را داشته و از دست داده. وقتی مانند این داستان، هیچ اسم و تصویری ندارید یعنی این‌ها را نداشته. تفاوت حالا در چیست؟ تفاوت در سن شخصیت هم هست. وقتی فرض کنیم آنها را داشته و از دست داده کمی سن او را بالا می‌گیریم و وقتی فکر کنیم نداشته و از دست نداده به طور طبعی می‌شود سن او را پایین گرفت. این جوان بودن و مسن بودن برای داستان مهم است. شما هم خوب بود به این نکته به طور غیرمستقیم می‌پرداختید. این مساله به شدت می‌تواند در داستان تاثیرگذار باشد. پیربودن با حس نوستالژی و از دست دادن زندگی و فرصت همراه است و در نتیجه داستان تلخ‌تر خواهد بود. جوان بودن یعنی هنوز فرصت و امکان وجود دارد. شاید هیچ گذشته و هیچ نکته‌ای در مورد این مرد بیشتر از آنچه گفته شده، لازم به دانستن نبود اما این جوان و پیربودن به نظر می‌توانست کارآیی خوبی داشته باشد.
داستان در مجموع زیبا و قابل توجه بود و البته این را به واسطه سادگی زبان و روایت باید دانست.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت