قبل نگارش داستان سوال‌هایی از خود بپرسید




عنوان داستان : مرتجل
نویسنده داستان : محمدجواد طاهری کیا

ساعت شماطه دار و شب رنگ روی طاقچه، گذشتن حدود دو ساعت از بامداد را نشان میدهد. هرم نفس¬های طاهره میزند توی صورتم. خوابم نمیبرد. دست چپش را از روی سینه ام برمیدارم و بلند میشوم. هنوز صدای حرکت عقربه¬های سنگین و کلفت ساعت، توی گوشم میپیچد. وارد اتاقم میشوم. همیشه حس میکردم نوشتن از آن زمان، نمک روی زخم پاشیدن است. قوری گلی زندگی ام تازه به سرنوشت جدیدی بند خورده و دلم نمیخواهد در گذشته¬ی تاریکم غوطه ور شوم. انبوه کاغذهای کاهیِ چروکیده، مثل فرشی روی موکت اتاق پخش شده است. بعضی¬ها را مچاله کرده¬ام. نمیدانم کدام منادی مرا به خود فرامیخوانَد؛ ولی امشب عهد شکستم و تصمیم گرفتم پرده از وقایعی که عمرشان به قدمت جوانی¬ام بوده؛ بردارم. کاغذها را از روی زمین جمع میکنم و خودکار به دست میگیرم. قلبم بی تابی میکند اما به قول پدرم: "الخَیرُ فی ما وَقَع". مینویسم که آرام شوم. عفو کنید اگر گاهی زهر میچکد از نوک قلمم.
بیست سال پیش، حوالی همین روزها، مضطرب و پریشان، منتظر بودم پدر با روزنامه به خانه برگردد و خبر خوشحال کننده¬ای بدهد. تا حوالی ساعت پنج بعد از ظهر فقط نگران نتیجه¬ی انتخاب رشته¬ی کنکورم بودم. ساعت که از پنج گذشت؛ همه دلشوره گرفتیم. من و مادرم و مهیار و سارا. خیره به در نشسته بودیم و انتظار پدر را میکشیدیم. نیامد که نیامد. مادرم آن شب به همه¬ی همکارهای پدرم که با ما رفاقتی داشتند؛ زنگ زد و جویای احوالش شد. خبری نشد. همه میگفتند ساعت سه و نیم اداره را ترک کرده و دیگر هرگز او را ندیده¬اند. پدرم در یک شرکت ساختمان سازی، مهندس عمران بود. فردای آن روز، مادرم رفت به شرکت "کیان گستر" و سراغ پدر را از تک تک غریبه¬ها و آشناها که در شرکت کار میکردند؛ گرفت. همه بی خبر بودند. تا ظهر همان روز به بیمارستان¬های بزرگ، کانون¬های هلال احمر، سردخانه¬ها و مراکز نیروی انتظامی سر زدیم ولی نتیجه ای حاصل نشد. دلم داشت میترکید. از یک طرف برایم سخت است سخن گفتن از زخم عمیق بیست ساله و از طرفی دیگر، مجال چندانی برای نوشتن ندارم چون با بیدار شدن طاهره، باید دست از نوشتن بکشم. بیست سال است که هیچ خبری از پدرم نداریم. نمیدانیم مرده است یا زنده. نمیدانیم خودش یا جنازه¬اش کجاست؛ چه میکند و در چه حال است. تا دو سال پس از آن اتفاق، حتی به رمال¬ها و فالگیرها و جادوگرها هم پناه بردیم؛ بلکه خبری از پدرم پیدا کنیم. بی فایده بود. فقط پیرزنی به اسم بی¬بی مریم، که برای دیدنش تا روستایی از توابع همدان هم رفته بودیم؛ مشخصاتی از پدر داد. بی¬بی مریم به ارتباط با اجنه شهرت داشت و میگفت جماعت جن، برایش خبر آورده اند که مردی با قد بلند و ریش خاکستری و جای بخیه روی ابروی راست، در یک مکان نامعلوم گرفتار شده. گفت امروز (همان سه شنبه¬ای که ما به او مراجعه کرده بودیم) اجنه به خوبی از او فرمان نمیبرند و بهتر است روز جمعه دوباره برگردیم. دست بر قضا، بی¬بی مریم روز پنج شنبه از دنیا رفت و برای همیشه، معمای گمگشتگی پدرم مسکوت ماند.
من که درست در زمان گم شدن پدر، به آرزوی کودکی¬ام رسیده بودم و در دانشگاه ارتش، برای خلبانی جنگنده پذیرفته شده بودم؛ بعد از مرگ بی¬بی مریم و نیست شدن همه¬ی امیدم، شب¬ها تا دیر وقت در پیاده¬روهای خیابان¬های اطراف خوابگاه میدویدم و فریاد میکشیدم. هر از گاهی با ناسزای صاحبان خانه¬های آن اطراف مواجه میشدم که باعث میشد به خیابانی پایین تر یا بالاتر بروم و دوباره حین دویدن فریاد بزنم. دور شدم از خانه و خانواده¬ای که مرا به یاد پدرم می انداخت. پرواز برای من یک فرصت بود. ترس از سقوط و تنها شدن در بیکران آسمان، مرا برای مدتی از رنج یتیمی تسلی میبخشید. ماهی یک بار به اصفهان برمیگشتم و به خانواده سر میزدم. بیشتر از یک روز در خانه نمی¬ماندم. فراری بودنم از خانواده، زمانی به تقلا برای بازگشت به خانه تبدیل شد که ناهید را برای اولین بار دیدم. ناهید عضو تیم امنیت پرواز بود. به دانشگاه ما آمده بودند که شرایط حضور در خلا و سقوط را در آزمایشگاه¬های دانشکده تجربه کنند و بتوانند در موقعیت¬های خطرناک هواپیما ربایی، از جان مسافران محافظت کنند. هرکس از زمان بلوغ، چهره¬ی نیمه-ی گمشده¬اش را در تخیلات خود، به تصویر میکشد. ناهید یک تمثال تمام عیار از تصویری بود که همواره در تقلا بودم تا در واقعیت مشاهده¬اش کنم. حتی صدای ناهید هم با صدای ذهنم – زمانی که چون اویی را در خواب میدیدم – مطابقت داشت. حالا که به گذشته فکر میکنم؛ به این نتیجه میرسم که آن موقع، همیشه از زمین و زمان طلبکار بودم. آن روزها در دلم به خدا گفتم در عوض گمشده¬ای که هیچ گاه پیدا نشده؛ ناهید را قسمت من کند.
طاهره هنوز خواب است. برای چند دقیقه نوشتن را متوقف میکنم. خودم را به بالین طاهره میرسانم و صورتش را نگاه میکنم. یک لحظه این احساس به من دست میدهد که چهره¬ی ناهید در صورت طاهره متبلور شده است. سرم را تکان میدهم و دوباره به اتاق برمیگردم. اگر طاهره نبود؛ رنج این روزها تمامی نداشت. طاهره حتی اگر قهرمان زندگی من نباشد؛ ابر قهرمانی است که توانمندی¬های خارق العاده اش، هر روزی در این زندگی، مرا بیشتر از دیروز متحیر کرده است.
پس از مدت¬ها سماجت و پافشاری، خانواده¬ی ناهید رضایت دادند که با هم ازدواج کنیم. همه¬ی هم¬کلاسی-های دانشکده را به همراه برخی اساتیدمان به جشن عروسی دعوت کردیم. آن شب بهترین شب زندگی من تا همان لحظه بود. ناهید غم بی پدری را از سینه¬ام شست. چشم¬های او مرا در گرداب خود غرق میکردند. دلم میخواست تمام لحظات زندگی ام در کنار ناهید سپری شود. یک بار برایش سرودم: "ای کاش مثل پروانه ای که در آتش شمع شعله ور شده؛ محو ذرات وجودت بودم؛ تا هر کجا که میروی؛ همراه تو باشم". علیرغم آنچه که قلبا طلب کرده بودم؛ عمر زندگی مشترک ما خیلی کوتاه بود. درست یک سال و دو ماه پس از ازدواجمان، ناهید به بیماری طاعون خیارکی مبتلا شد. از آن روز تا مدت شش ماه، هر ثانیه از زندگی، مانند یک قطره شوکران در گلویم سنگینی میکرد. پس از این شش ماه، کسی که قرار بود شریک عمرم باشد؛ رخت بر بست و داغ دیگری بر جگرِ خاکستر نشانم نشست. تحمل مرگ ناهید پس از عمری فقدان پدر، کمرم را خم کرد.
ناهید که از دنیا رفت؛ دیگر سردرگم و بی هدف شده بودم. این بار اما برخلاف روزهای اولیه¬ی غیبت پدرم، به جای هیاهو کردن و دویدن و فریاد کشیدن، سر در گریبان کردم و برای همیشه خاموش شدم. آن روزها پرواز برایم حسابی سخت شده بود. در رادار جنگنده، هر نقطه¬ی قرمزی را به هیبت یک نقطه در انتهای سطر زندگی¬ام میدیدم. دیگر در امتحانات موفق نبودم. تا مرز سقوط پیش میرفتم و فریاد¬های برج مراقبت، مانند سطل آب سردی که روی سرم ریخته شود؛ از غفلت مَقطَعی بیدارم میکرد. ماجرا از این بدتر هم شد. با گذشت زمان، احساس میکردم به نوعی فوبیای ارتفاع مبتلا شده ام. قادر به پرواز نبودم. همواره در ارتفاع مشخصی از سطح زمین، آنقدر مضطرب میشدم که قلبم از تکاپو باز می ایستاد. پس از مدت¬ها پریدن در هوای مه آلود و جو سنگین آسمان، از تنها کاری که بلد بودم؛ میترسیدم. زیاد طول نکشید تا دانشگاه تصمیم به غربال¬گری دانشجویان خلبانی جنگنده بگیرد. چند ماه پس از شروع این همه ترس و دلهره، تیمسار حسین دولتمند، مرا به دفتر ریاست دانشکده احضار کرد و یک پاکت نامه سفید دستم داد. از محتوای آن نامه هنوز هم اطلاعی ندارم. خودم به خوبی حدس میزدم اوضاع از چه قرار است و دیگر نیازی به باز کردن نامه نبود. سیاق صحبت¬های تیمسار دولتمند و اتفاقات اخیر، مرا مجاب کرد تا پیش از آنکه از دانشگاه اخراج شوم؛ خودم از ادامه¬ی تحصیل انصراف بدهم. اسباب و اثاثیه ام را از خوابگاه جمع کردم و یک بلیط اتوبوس به مقصد اصفهان خریدم. بلیط برای ساعت هشت و نیم شب بود و من از ساعت چهار و نیم تا هشت، فرصت گشت زدن در شهر را داشتم.
یکی از علاقه مندی¬های من در آن زمان، زل زدن به آگهی های تبلیغاتی روی دیوارها و تابلوهای عمومی شهر و نیز خواندن تراکت¬های پخش شده در گوشه و کنار خیابان¬ها بود. همیشه به آگهی¬ها نگاه میکردم و خودم را جای همان شخصی تصور میکردم که قرار است به استخدام موسسه یا نهاد صاحب آن تبلیغات درآید. آن روز اولین کاغذ چسبانده شده روی بیلبورد شهرداری نظرم را جلب کرد. نوشته بود: "به یک معلم خصوصی زبان انگلیسی برای کار در آموزشگاه نیاکان نیازمندیم". پدرم همیشه دلش میخواست من معلم شوم. میگفت معلم¬ها حقوق ثابت دولتی و بیمه¬ی رایگان دارند و چه چیزی از این بهتر. تازه تعطیلات آخر هفته¬ها و عید نوروز هم سر کار نمیروند و سه ماه تابستان را هم استراحت میکنند و در ازای همه¬ی این روز های بدون کار، حقوق میگیرند. من اما با پدرم موافق نبودم. معلمی برای من، نماد تکرار مکررات بود و اصلا حوصله نداشتم تمام روزهای زندگی¬ام، یک مشت حرف نه چندان علمی تحویل بچه¬های مردم بدهم که بعدا در دانشگاه خواهند فهمید مبنای آن¬ها، بعدها توسط دانشمندان نقض شده است. معلم¬ها تا میخواهند به دانش آموزان خود وابستگی عاطفی پیدا کنند و یک رابطه¬ی برادرانه یا پدرانه را میان خود و آن¬ها حاکم کنند؛ سال تحصیلی به پایان میرسد و دوباره همین ماجرا در مهر ماه آینده تکرار میگردد. با این وجود چشم¬هایم را برای چند لحظه بستم و خودم را جای معلم آن موسسه¬ی آموزش زبان انگلیسی گذاشتم. در خیال خودم تجسم کردم که وارد یک کلاس شده ام که زبان آموزانش هیچ علاقه و انگیزه¬ای ندارند و تمام سعی من برای مجاب کردن آن¬ها بیهوده است. به ذهنم خطور کرد که از من حرف شنوی نخواهند داشت و من ناچار خواهم بود تنبیهشان کنم. در صدد راهی برای تنبیه روانی شاگردانم بودم که با صورت روی آسفالت خیابان پرت شدم. چشم¬هایم را باز کردم. یک راننده¬ی سر به هوا موقع حرکت با دنده عقب، مرا در آینه¬ی ماشین ندیده بود و نزدیک بود زندگی¬ام همان¬جا به پایان برسد. از روی زمین بلند شدم و قبل از آنکه فرصت فکر کردن داشته باشم؛ پیکان سفید رنگی که داشت مرا به وصال مجدد ناهید در عالم برزخ میرساند؛ به سرعت از مقابل چشمم محو شد. شلوارم را از گرد و خاک تکاندم و کنار جدول، رو به پیاده رو نشستم. بعد از تشکر از نگرانی و پرس و جوی عابرین، ضربان قلبم منظم تر شد و کمی حالم جا آمد. غرق در تفکرات خودم بودم که یک آگهی دیگر توجهم را به خود جلب کرد. روی دیوار، یک کاغذ سفید چسبانده بودند که روی آن نوشته شده بود: " تابستان را روی عرشه¬ی کشتی سپری کنید. گروه اکتشافی جویندگان، عضو جدید میپذیرد."
این بار خیلی راحت تر توانستم خودم را جای عضو جدید گروه جویندگان تصور کنم. به نظرم رسید دریا به همان اندازه شگفت انگیز است که آسمان. خلبان به همان اندازه از آینده¬¬ی خود بی خبر است که ملوان از سرنوشت نامعلومش. همیشه در پروازهای بعد از مرگ ناهید؛ خودم را به دست تقدیر میسپردم و از خویشتن خویش رها میشدم و منتظر میماندم تا ببینم عرصه¬ی روزگار چقدر تنگ تر از همین مقدار فعلی¬اش خواهد شد. کمی در خیالاتم غوطه ور شدم؛ به این نتیجه رسیدم که زندگی روی عرشه¬ی کشتی، شبیه ترین نوع زندگی به گذران عمر در کابین جنگنده است. در اتاقک¬های زیر زمینی کشتی، همان قدر از دنیا و ما فیها دور خواهم شد که پرواز مرا از عالم هستی جدا میکرد. آگهی را از روی دیوار کندم و تا زدم و داخل جیب پیراهنم گذاشتم. مدت زیادی تا ساعت حرکت اتوبوس از ترمینال به مقصد اصفهان نمانده بود. در یک لحظه اصفهان و خانواده را فراموش کردم و راه افتادم سمت نشانی همان مرکز گردشگری که در آنجا از داوطلبان سفر اکتشافی با کشتی، ثبت نام به عمل می آوردند.
وارد موسسه¬ی جویندگان شدم. فضای موسسه شباهت چندانی به دفاتر تورهای گردشگری و آژانس¬های مسافربری نداشت. یک میز چوبی بزرگ شبیه میزهای مطالعه¬ی گروهی کتابخانه¬های عمومی، در یک سالن باریک قرار گرفته بود. روی میز سه دستگاه مانیتور قدیمی گذاشته بودند و پشت دو تا از آن ها، دو خانم نسبتا میانسال روی صندلی¬های چوبی مندرسی نشسته بودند. روبروی هر یک از مانیتورها، با حروف فارسی کلماتی را نوشته بودند که خواندشان برایم سخت بود. انگار جایگشتی از چند حرف فارسی ترتیب داده بودند که هیچ معنا و مفهومی را دنبال نمیکرد. سراغ خانمی رفتم که پشت مانیتور اول نشسته بود. با حالتی از درماندگی سلام کردم. جوابم را که داد؛ درباره¬ی سفر اکتشافی گروه جویندگان پرسیدم. با لحن عامیانه ای آمیخته به کلمات عربی و ترکی شروع کرد به صحبت کردن. هرچند در جریان متن صحبت¬هایش قرار نگرفتم اما بطن حرف¬هایش را متوجه شدم. دیر به محل گروه رسیده بودم اما شکر خدا هنوز فرصت داشتم. همان روز، کلاس آموزشی ثبت نام کنندگان در طبقه¬ی بالای موسسه برگزار میشد و تا ساعت برگزاری، بیست دقیقه مانده بود.
پیرمردی با موهای قهوه¬ای رنگ، روبروی ما در کنار یک تخته¬ی سفید ایستاده بود و داشت شرایط و قسمت-های مختلف سفر را تشریح میکرد. لباس¬های مرد سالخورده شبیه لباس مدل¬های آمریکایی بود که عکس آن¬ها را در بعضی از نشریه های اینترنتی دیده بودم. با صداقت تمام، میتوانم بگویم در طول دو ساعت صحبت کردن مرد خوش پوش، حواسم به همه چیز بود به جز سخنرانی او. به خانواده¬ام فکر میکردم. به همه¬ی آن¬هایی که شریک غم من بوده¬اند و با اندکی مراعات انصاف، میتوانم بگویم حدودا به اندازه¬ی من زجر کشیده¬اند. برای اولین بار دلم برایشان تنگ شده بود. خانواده¬ی من تصور میکردند که مشغول امور روزمره¬ی خود در دانشگاه هستم. برگشتنم به اصفهان را به آن¬ها اطلاع نداده بودم و صد البته با این وجود نیازی نبود که در رابطه با عزمم برای رفتن به سفر گردشگری به آن¬ها چیزی بگویم. غرق در تفکراتم بودم که صدای گرفته¬ی پیرمرد در گوشم پیچید: "خسته نباشید". مثل بقیه¬ی شرکت کننده¬ها از روی صندلی دسته دار خودم بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم. بوی عطر تلخ پیرمرد توی مشامم زد. یاد پدرم افتادم. به رایحه¬ی تلخ علاقه مند بود. مادرم هر سال در روز پدر، عطری با بوی شکلات تلخ میخرد، کنار در مسجد محله¬مان در اصفهان می ایستد و به طور اتفاقی به یکی از پیرمردهای در حال خروج، هدیه میدهد.
از کلاس آموزشی که خارج شدیم؛ همان خانم میانسال که از من ثبت نام به عمل آورده بود؛ روبروی جمعیت ایستاد و توضیحات نهایی را ارائه کرد. گفت برای اینکه فردا شب، در زمان حرکت، معطل نشویم و راس ساعت نوشته شده در فرم¬های اطلاعیه به سمت جنوب کشور حرکت کنیم؛ در صورت تمایل میتوانیم امشب در یک مهمانخانه، نزدیک محل تجمع، به نام مسافرخانه¬ی علمدار، به صورت رایگان استراحت کنیم. من هم از خدا خواسته با ساک وسایلم به سمت مسافرخانه¬ی علمدار به راه افتادم و شب را تا صبح در اتاق چهارصد و بیست و پنج واقع در طبقه¬ی چهارم سپری کردم. ساعت هفت صبح روز بعد، به دلیل مسافت کوتاه میان مهمانخانه و محل تجمع، پیاده به سمت میدان فتح حرکت کردم. حدود بیست نفر روی چمنزار وسط میدان نشسته بودند و با هم صحبت میکردند. من هم به آن¬ها ملحق شدم. منتظر اتوبوس بودیم. پنج دقیقه بعد، اتوبوس از راه رسید و همان پیرمرد، همراه با همان خانم میانسال و 10 نفر همراه، از اتوبوس پیاده شدند. اسامی را به ترتیب لیست، اعلام کردند و با خواندن هر اسم، یک بلیط به فردی که نامش خوانده شده بود؛ تعلق میگرفت. من نفر آخر بودم و چون اتوبوس از انتها پر شده بود؛ روی اولین صندلی پشت سر راننده، کنار یک مرد حدودا چهل ساله نشستم. بوی سیر آزارم میداد ولی چاره¬ای نبود. پس از ارائه¬ی توضیحات نهایی توسط مدیر گروه، ماشین حرکت کرد. بغل دستی¬ام میخواست سر صحبت را باز کند. به همین دلیل اسم مرا پرسید.
- "مازیار قربان. اسمم مازیاره".
- "دفعه¬ی اوله که با این شرکت سفر میکنی؟"
- "بله. تا به حال غیر از مسافرت¬های خانوادگی و سفر اجباری به شهر محل تحصیلم، سفر دیگه¬ای نداشتم."
- "عجیبه!"
- "چی عجیبه آقا؟ راستی اسمتون رو هم نمیدونم!"
- "صادق هستم. صادق فلاورجانی".
- "از آشنایی با شما خوش وقتم."
صادق کلاهش را به نشانه¬ی احترام از سرش برداشت. نفهمیدم منظورش از عجیب، دقیقا چه چیزی بود. حوصله¬ی کنجکاوی را هم نداشتم. مهار نفسم را در دست گرفتم و دیگر با او صحبت نکردم. نمیدانستم این اتوبوس به کجا میرود. نمیدانستم سفر با اتوبوس چه ارتباطی با گردشگری اکتشافی با کشتی دارد. فرم¬های ثبت نام را نخوانده، امضا کرده بودم. حتی اسم و فامیلم را هم، منشی موسسه از روی کارت شناسایی¬ام نوشته بود. حکایت این سفر هم برای من، شبیه حکایت روزهای عمرم بعد از مرگ ناهید بود. بی هدف، فقط با قصد توانایی برای کمی بیشتر زنده ماندن. خدا میداند که اگر خودکشی را بلیط یک طرفه به جهنم نمیدانستم؛ امروز چندمین روز پوسیدن جنازه¬ام زیر آفتاب صبح گاهی بود.
نیمه شب شده بود که ما به جزیره¬ی قشم رسیدیم. خیلی خسته بودم. اتوبوس ما از همان مدل اسکانیاهای چهل و چهار نفره بود که چهل و پنج نفر سوار آن شده بودند. یک نفر روی صندلی شاگرد راننده، نشسته بود و شاگرد راننده در این مدت، در جای خواب اتوبوس استراحت میکرد. از اتوبوس که پیاده شدیم؛ باد خنکی توی صورتم خورد. احساس کردم قسمتی از صورتم که جای بوسه¬ی آخر ناهید بود؛ بیشتر احساس خنکی میکند. انگار رطوبت آخرین بوسه¬ی ناهید، هنوز خشک نشده بود. غرق در سیلاب تفکرات خودم بودم که صدای باند کوچک بلندگوی مرد میانسال، توجهم را به خودش جلب کرد.
- "همانطور که میدانید؛ من، مرتضی مهرآفرین، راهنمای شما در طول این سفر هستم. امیدوارم سفر خوبی را در کنار هم تجربه کنیم. لطفا به ترتیب اعلام اسامی، برای دریافت کلید اتاق محل اقامت دو روزه¬مان در هتل هزارچشمه، جلو بیایید."
اسم¬ها را به ترتیب اعلام کرد. با شنیدن نام خودم جلو رفتم و کلید اتاق صد و دوازده را دریافت کردم. فقط به اسم خودم توجه کرده بودم و به همین دلیل تا لحظه¬ی رسیدن جلوی در اتاق، نمیدانستم با چه کسانی هم¬اتاق شده¬ام. به اتاق صد و دوازده که رسیدم؛ فلاورجانی را در حال چرخاندن کلید توی قفل اتاق دیدم. به هم سلام کردیم. در را که باز کرد؛ به من تعارف کرد که وارد شوم. وارد اتاق شدم و وسایلم را کنار تخت سمت پنجره گذاشتم. اتاق دو نفره بود و حمام و سرویس بهداشتی داخل خود اتاق بود. آبی به سر و صورتم زدم و بدون اینکه لباس¬هایم را عوض کنم؛ روی تخت دراز کشیدم. فلاورجانی در حمام دوش میگرفت و صدای نه چندان خوشایند آواز خواندنش، گوشم را آزار میداد. دست در جیب پیراهنم کردم و عکس ناهید را که همیشه همراهم بود؛ از جیبم بیرون آوردم. با حسرت نگاهش کردم. لبخندش برایم عذاب آور بود. پشت این لبخند، روح بزرگی نشسته است که شکوه مرگ را حقیر میشمارد. اشک در چشمانم حلقه زد. بالش ابری روی تخت را روی صورت فشار دادم و نعره زدم. هرچند نعره¬هایم در بافت¬های الیافی بالش خفه میشد و کسی صدایم را نمیشنید؛ اما در هر حال، اندکی آرام¬تر شدم. نمیدانم چگونه پلک¬هایم سنگین شد؛ اما چشم-هایم را که باز کردم؛ هوا روشن شده بود.
صبح زود، مهرآفرین در اتاق را زد و وقتی صادق در را باز کرد؛ گفت که باید برای جلسه به لابی هتل برویم. بلند شدم و دست و صورتم را شستم. با همان سر و وضعی که شب گذشته به خواب رفته بودم؛ از پله¬ها پایین رفتم و در لابی هتل حاضر شدم. بعد از مرگ ناهید؛ هرگز از هیچ آسانسوری در هیچ ساختمانی استفاده نکردم. آسانسور فضای بسته¬ای دارد و مرا تنهاتر به خودم نشان میدهد. در آسانسور همواره حس میکنم راهیِ یک مقصدِ بی پایان شده¬ام و ناهید را در طبقه¬ی دیگری جا گذاشته¬ام. مهرآفرین پس از چند دقیقه به جمع ما پیوست و شروع به تشریح برنامه¬های ویژه¬ی سفر کرد. برنامه¬ی آن روز، شرکت در کلاس آشنایی با مهندسی نفت و استخراج منابع بود. نمیدانستم چرا باید چنین کلاسی برگزار شود. من فقط فلاورجانی را میشناختم و به همین دلیل، از سردرگمی به او پناه بردم و درباره¬ی کلاس آموزشی گروه، سوال کردم. حرف¬های صادق را خوب نفهمیدم ولی با سرهم کردن بلوک¬های گفتاریش به این نتیجه رسیدم که ای کاش موقع ثبت نام، کمی بیشتر دقت کرده بودم. گویا به تازگی یک منبع عظیم نفتی توسط استخراج-کنندگان عمانی، در مرز آبی این کشور با ایران، شناسایی شده؛ و تمامی شرکت کنندگان در این سفر، با اخذ مجوز از کشور عمان، قرار است برای بازدید از نحوه¬ی استخراج نفت و مراحل مختلف تبدیل آن به فرآورده-های نفتی و محصولات قابل صادر شدن، سفر کوتاهی به کشور عمان داشته باشند. صادق میگفت خودش و بیشتر شرکت کنندگان در سفر اکتشافی، دانشجوهای مقاطع مختلف تحصیلی در رشته¬های مهندسی نفت، مهندسی معدن و امثال آن¬ها هستند. خود صادق لیسانس مهندسی نفت داشت و دانشجوی مقطع دکترای رشته¬ی مدیریت بازرگانی هم بود. با خودم فکر کردم هرچه که باشد؛ همین دورهمی نامربوط به دانش و تجربه¬ی من، برای لحظاتی هم که شده؛ از فکر کردن به ناهید خلاصم خواهد کرد. قبل از این، رمان خواندن، گوش دادن به موسیقی، فیلم دیدن و ورزش کردن را امتحان کرده بودم و هیچ کدام افاقه نکرده بود.
پس از کلاس کسل کننده¬ی آشنایی با استخراج منابع، قرار شد گشتی در جزیره¬ی قشم بزنیم. عصر آن روز، بعد از صرف ناهار در رستوران زیرزمینی هتل، همراه با اعضای گروه وارد شهر شدیم. فضای شهر با فضای محل زندگی¬ام، تفاوت¬ها و شباهت¬هایی داشت. قشم هم مانند اصفهان یک مرکز جذب گردشگر محسوب میشود و درست مثل اصفهان، مفاهیمی مثل تعطیلات، خلوت شدن، کوچ کردن به شهر دیگر و امثال این¬ها در چنین محیطی دچار تغییر معنا شده است. رطوبت هوا کمی کسلم میکرد اما کم کم سعی کردم به آن عادت کنم. از هوای گرم و خشک اصفهان، خیلی بهتر به نظر میرسید.
اولین جایی که رفتیم؛ بازار محلی بود. هزار رنگ و طرح متفاوت در کنار هم، به انضمام آراستگی لباس¬های محلی مردان و زنان و آوازهای دلنشین مردم کوچه و بازار، حس خوشایندی به من منتقل میکرد. انگار در همان لحظات حضورم بین بومی¬های آن منطقه، دلتنگشان میشدم. شاید به این دلیل که میدانستم این سفر پایانی دارد و در هر صورت باید از این آسمان پر از ابر و لطافت، به بیابانی سقوط کنم که هر روز بیشتر از دیروز مرا به یاد ناهید و پدرم می¬اندازد. سرم را تکان دادم و افکار منفی را از ذهنم دور کردم. مدت مدیدی است تکان دادن سر برای من، تبدیل به یک تیک عصبی شده و گاه و بیگاه، بی دلیل سرم را تکان میدهم. شاید به این دلیل که افکار منفی لحظه¬ای رهایم نمیکنند. در گوشه¬ی ذهنم، در یک دفترچه¬ی یادداشت خیالی، روی یک برگ کاغذ مینویسم: "یادت باشد حتما به روانپزشک مراجعه کنی". دلم میخواهد از تمام دست فروش های مسیر قدم زدنمان خرید کنم. ناهید عاشق خرید کردن بود. هر بار که به سوپرمارکت هم میروم؛ یادی از ناهید زنده میکنم. مثلا قرار بود این سفر لعنتی فکر ناهید را از سرم خارج کند؛ ولی اسید روی زخم شده و فقط دردسر میسازد. بعد از گشت و گذار مختصری در شهر، به هتل برگشتیم. نمیدانم چرا فلاورجانی در اتاق نبود. تنها به رستوران هتل رفتم و ناهار خوردم. وقتی داشتم از پله¬¬های زیرزمین بالا می-آمدم؛ مهرآفرین و بقیه بچه¬ها داشتند در جهت معکوس، به سمت رستوران می¬رفتند. برنامه¬ی شبانگاهی گروه، بازدید از یکی از قلعه¬ های قدیمی قشم بود. دلخوش به همین تفریحات کوچک بودم وگرنه مرا چه به اکتشاف و استخراج نفت.
ساعت هفت و نیم عصر با چند اتوموبیل ون به سمت قلعه¬ی جن حرکت کردیم. مهرآفرین در طول مسیر میگفت مردم قشم معتقدند این قلعه به دست جن¬ها ساخته شده و نام آن را قلعه¬ی جن گذاشته¬اند. برنامه¬ی بازدید از قلعه هم مثل برنامه¬ی گردش در شهر، کاملا آزاد بود و هرکس ضمن مختار بودن برای شرکت در این بازدید، میتوانست جدا از گروه، هرکجای منطقه را که میخواهد جستجو کند. هوا کمی خنک تر از صبح شده بود. ساعت هشت شب به قلعه رسیدیم. از ماشین پیاده شدم. نسیم خنکی، رایحه¬ی گل یاس را به مشامم میرساند. مست از لطافت نسیم و بوی یاس، بی توجه به گروه، سمت منشا عطر به راه افتادم. به هر سمتی که ذرات عطر چگال تر میشدند؛ حرکت میکردم. برای لحظاتی چشم¬هایم را بستم و عنان حرکتم را به حس بویایی¬ام سپردم. در تمرین¬های دوره¬ی خلبانی، موقع آموزش شنا، یکی از حرکات کاربردی، دراز کشیدن روی سطح آب و حرکت با جریان آب بود؛ درست زمانی که چشم¬هایمان را با چشم بند بسته بودند. استاد تربیت بندی دانشگاه معتقد بود این تمرین، برای آرامش اعصاب و تقویت تمرکز مفید است. دنبال کردن مسیر وزش این بوی خوش، بسیار روح بخش تر و دل انگیزتر از بی حرکت شدن روی سطح آب، در نظرم جلوه میکرد. در حین قدم زدن، احساس کردم به روحانی ترین فضای عمرم تا آن روز رسیده¬ام. چشم-هایم را باز کردم. خودم را در یک راهروی سنگی یافتم که از شکاف سقف تیره¬اش کمی نور به داخل میتابید. ترسیده بودم؛ اما این احساس ترس، در خنکی خاک نم دیده و بوی عطر یاس و نور مهتاب، مانند احساس تشنگی روزه داران، برایم لذت بخش بود. صدای نفس کشیدن کسی در دیواره¬های قلعه پژواک میشد. یک قدم سمت صدا برداشتم. طنین کلام گوارایی در گوشم پیچید:

شاه شطرنج زمانی؛ مات یک سرباز اما
از خودت بودن چه زجری میکشی ناباورانه؟!
فکر پایان مسیری؛ مانده در آغاز اما
بال و پر در بر نداری؛ در سرت پرواز اما

بی شک میتوانم بگویم تمام ذرات وجودم با شنیدن صدای قاری این ابیات برانگیخته شد. در کالبد من، روح موسایی دمیده شده بود که از درختی صوت "اَنَا الحَق" میشنود. کمی سمت صدا حرکت کردم. فرشته¬ای را در لباس سفید دیدم که از آسمان به زمین آمده و در مرکز این قلعه، روی یک سنگ مسطح، پر گشوده و نزول اجلال کرده. دوباره، این بار اما واضح تر شنیدم:
جای سرکوب خودت، اهل خطاپوشی ز خود باش
گاه کمبودی خودش، اسباب رشد است و تعالی
بار دیگر فکر کن؛ حیف است هم آغوش حُزنی
با همه اهل مدارا، باخودت لجباز اما
کور مادرزاد هستی؛ شهره در آواز اما
یک "منِ" دیگر ز خود تشکیل ده؛ نوساز اما

گویا به معراج رفته بودم و صحن عرش الهی را تماشا میکردم. بی اختیار به خاک افتادم. سینه خیز سمت صاحب صدا حرکت کردم. به مرکز قلعه که نزدیک شدم؛ صاحب صدا سر برگرداند و چادر تماما سفید خود را کمی از روی گونه¬هایش کنار زد. میخواستم حرفی بزنم اما صدایم در نطفه خفه شده بود. به لکنت افتاده بودم. بازتاب نور مهتاب از چادر سفید و براقش، چشمم را کمی آزار میداد. لب باز کردم: "مممممم شششش بببب". نتوانستم حرف بزنم. خوابم گرفت. دنیا مقابل چشم¬هایم تاریک شد. حس کردم کسی به زور پلک-هایم را میبندد. نمیدانم بعد از آن چه اتفاقی افتاد. چشم که باز کردم؛ تجلی هنر خداوند را بالای سرم دیدم. صورتم کمی خیس شده بود. ندایی ربانی به آرامی گفت: "سلام. خوشحالم که به هوش اومدید. کمکی از دست من ساخته است؟" باز هم زبان لکنت گرفته¬ام مجال حرف زدن نداد. صدای یک بانوی سالخورده از راهروی منتهی به مرکز قلعه به گوش رسید: "طاهره جان! لطفا بیا برگردیم. شکر خدا ایشون هم که به هوش اومدن".
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای محمدجواد طاهری‌کیا سلام و احترام
ادگار آلن پو در تعریف داستان کوتاه می‌گوید: «داستان کوتاه قطعه‌ای تخیلی است که حادثه‌ واحدی را؛ خواه مادی باشد و خواه معنوی مورد بحث قرار می‌دهد. این قطعه تخیلیِ بدیع باید بدرخشد، خواننده را به هیجان بیاورد یا در او اثر گذارد. باید از نقطه ظهور تا پایان داستان در خط صاف و همواری حرکت کند. این اثر را می‌بایست بتوان در یک نشست خواند. همچنین همه جزئیات اثر باید پیرامون یک موضوع باشد و یک اثر را القا کند، یک اثر واحد را.» در تعاریف دیگر و با بیانی دیگر می‌شود گفت که «داستان کوتاه برشی از زندگی است که دارای شخصیت و اتفاقِ داستانی است و حول یک موضوع می‌چرخد.» یا «داستان کوتاه اثری است کوتاه که در آن نویسنده به یاری یک طرح منظم شخصیت اصلی را در یک واقعه‌ی اصلی نشان می‌دهد و این اثر بر روی هم تاثیر واحدی را القا می‌کند.» و... ضمن اینکه همه‌ی این تعاریف برای داستان کوتاه صحیح است، به نوعی مکمل یکدیگر هستند؛ اما آنچه در همه‌ی این تعاریف مشترکا و مستقیما به آن اشاره شده است؛ توجه به انتخاب موضوع است. داستان کوتاه به جهت ویژگی‌هایی که دارد می‌بایست موضوع واحدی را داشته باشد و بتواند تاثیر واحدی را القا کند. در داستان کوتاه به واسطه‌ی حجم کمِ آن، نویسنده می‌بایست در انتخاب‌هایی که برای نگارش داستان دارد دقت ویژه‌ای داشته باشد. اولین نکته انتخاب موضوع می‌باشد؛ هر موضوعی مناسب نوشتن داستان کوتاه نخواهد بود(موضوعِ انتخابی می‌بایست در ظرفِ داستان کوتاه بگنجد و سرریز نشود از آن؛ به عنوان مثال موضوعی که مناسب نوشتن یک رمان یا داستان بلند است، قطعا با موضوعی که برای نوشتن یک داستان کوتاه انتخاب می‌شود متفاوت خواهد بود) همینطور گریز زدن به موضوعات مختلف در یک داستان کوتاه اثر را نامنسجم جلوه خواهد داد و از تاثیر آن بر خواننده خواهد کاست. همچنین در مورد انتخاب شخصیت‌ها؛ تنها شخصیت‌هایی می‌بایست در داستان وجود داشته باشند که حذف هر یک از آن‌ها منجر به ضربه‌ای به اصل داستان شود، بهتر است که در داستان کوتاه تعدد شخصیت وجود نداشته باشد و تنها شخصیت‌های کاربردی و پیش برنده‌ی داستان حفظ شوند. نکته‌ی دیگر اینکه نویسنده می‌بایست به انتخاب رویدادها در داستان به قدر کافی توجه داشته باشد، داستان توصیف موقعیت یا روایت یک خاطره نیست، پیش بردن داستان با اتفاق‌های داستانی اهمیت دارد، نه نگارش هر اتفاقی. به طور کلی نویسنده می‌بایست قبل از اینکه شروع به نگارش اثر کند، پیرنگی برای اثر در نظر بگیرد؛ پیرنگ اسکلت کلی اثر است، و هنگام طراحی پیرنگ نویسنده به همه‌ موارد ذکر شده؛ از جمله موضوع و شخصیت و طراحی اتفاق‌های داستانی و سایر عناصر داستان فکر خواهد کرد و این باعث خواهد شد که در حین نوشتن با نقشه‌ای از پیش تعیین شده پیش رود و راه را گم نکند.
خوانش «مرتجل» نشان می‌هد که نویسنده‌اش ذهن داستان‌پرداز و تخیل خوبی دارد. این موضوع با اهمیتی است. بسیاری از نویسندگان ما و آثارِ امروزی فاقد قصه هستند؛ به این معنا که نویسنده مضمونی در ذهن دارد اما نمی‌داند چطور برای این مضمون قصه‌پردازی نماید و چطور آنچه را می‌خواهد بگوید در قالب یک اثر داستانی ارائه دهد. اما نویسنده مرتجل توانایی قصه‌گویی و رها کردن تخیل تا رسیدن به داستان را دارند و این در گامِ اول، اتفاق خوب و البته مهمی است. اما نویسنده می‌بایست توجه نمایند که این قصه‌گویی را کجا و چگونه خرج داستان کنند. اولین نکته‌ای که می‌توان در مورد مرتجل گفت انتخاب موضوع است. توجه کنید که مرتجل در قالب داستان کوتاه ارائه شده است؛ بنابراین می‌بایست قواعدی را که برای نوشتن یک داستان کوتاه لازم است در خود داشته باشد. در ابتدای نقد اشاره شد که داستان کوتاه یک موضوع محوری می‌بایست داشته باشد؛ پس در یک داستان کوتاه آنگونه که در یک داستان بلند یا یک رمان نویسنده داستان‌پردازی می‌کند و ممکن است به چندین موضوع مختلف بپردازد، نمی‌بایست عمل کرد. توجه کنید در این اثر به چند موضوع اشاره شده است؛ مرگ یا ناپدید شدن پدر، ناهید و مرگ او، شغل یا تحصیل راوی و انصراف از ادامه تحصیل، درگیر شدن و همراهی راوی با گروه اکتشافی، زندگی جدید راوی با طاهره و نحوه آشنایی با او... به نویسنده پیشنهاد می‌کنم به هر یک از این موضوعات به تنهایی فکر کنند؛ آیا هر کدام از این موضوعات به تنهایی نمی‌تواند برای نوشتن یک داستان کوتاه کافی باشد؟ لزوی ندارد در یک داستان کوتاه نویسنده به همه جوانب زندگی شخصیت اصلی بپردازد؛ نویسنده می‌بایست یکی را انتخاب کند، برایش داستان‌پردازی نماید و آن را با اتفاق‌های داستانی پیش ببرد. البته در این جا نویسنده تقریبا توانسته است نخ تسبیح را در چیدن حوادث حفظ نماید و همه را به نوعی به یکدیگر ارتباط دهد؛ اما مخاطب داستان کوتاه در پی دانستنِ زندگی کاملِ قهرمانِ داستان یا شخصیت اصلی نیست، مخاطب در کنار خواندن قصه و سرگرم شدن، در نهایت منتظرِ تاثیری است که قرار است چیدن رویدادهای داستان و کنش‌های شخصیت‌ها و... بر او داشته باشد.
با این توضیح می‌توان به نویسنده پیشنهاد کرد که یک موضوع محوری برای داستان خود انتخاب نمایند، داستان خود را هرس کنند و هر آنچه را که در داستان کاربرد ندارد حذف کنند؛ از شخصیت‌های اضافی گرفته تا رویدادهایی که بود و نبودشان در داستان یکی است. هرس کردن می‌تواند به پرداختِ بهترِ عناصر داستانی نیز کمک کند، به این معنا که نویسنده بعد از هرس کردن می‌داند که آنچه در داستان باقی مانده است کاربردی است و حالا آنچه مانده را با کمک عناصر داستانی به خوبی پرداخت می‌کند، شخصیت‌ها و حوادث و مکان و فضاهای زیاد در داستان کوتاه به نوعی دست نویسنده را از پرداختی خوب و موثر می‌بندد. داستان را می‌بایست ساخت، و این ساختن تنها با روایت و تعریف حاصل نخواهد شد. همچنین نویسنده می‌بایست به این نکته فکر کنند که چه می‌خواهند بگویند و داستان قرار است به کجا برسد، برای داستان خود شروع و میانه و پایان در نظر بگیرند و با طرحی از پیش تعیین شده داستان را پیش برند. با توجه کردن به چنین نکاتی در نهایت داستانی منسجم پیش روی خواننده خواهد بود.
جناب آقای محمدجواد طاهری‌نیا شما ذهن داستان‌پردازی دارید و این نقطه‌ی قوت خوبی است برای نویسندگی؛ اما نمی‌بایست اجازه دهید این قصه‌گویی در یک داستان تبدیل به زیاده‌گویی شود. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه نمونه‌هایی از داستان کوتاه‌های چخوف بپردازید. داستان اندوه چخوف را مثال می‌زنم؛ بعد از مطالعه‌ی این داستان به این سوال‌ها فکر کنید لطفا. موضوع محوری داستان اندوه چخوف چیست؟ شخصیت اصلی کیست و چه هدفی دارد؟ چه اتفاقِ داستانی‌ای در این اثر رخ داده است؟ داستان در چه فضا و زمان و مکانی می‌گذرد؟ نحوه‌ی پرداخت عناصر داستانی چگونه است؟ حتما در داستان اندوه برای چنین سوالاتی پاسخی خواهید یافت. با این تمرین می‌توانید برای آثارِ جدید خود به طراحی پیرنگی درخور و کامل بپردازید و سپس شروع به نگارش داستان کنید. قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت