دل‌نوشته یا داستان؟ باید انتخاب کنید.




عنوان داستان : موج های بزرگ هوکوسای
نویسنده داستان : علی شادکام

توی ساحل نشسته ام و به چرخنگی که لابلای ماسه ها چنگهای مثل جراحانی که از عمل قلب باز مریضشان سرشکسته به آینه روشور دستشویی استریل کنار اتاق عمل زل زنده اند، خیره ام، مریض از دست رفت. چه خرچنگ جراح با وجدانی.
نمیدانم ساعت چند است، انگار ظهر باشد، یا حوالی آن. ظهری از تابستان، گرم مثل هر وقت دیگری در این ساحل، اینجا در جنوب، ساحل شنی و مرجانی و رنگارنگ در این جزیره که انگار از تمام دنیا جداست، چرا باید بخواهم بدانم ساعت چند است.
توی ساحل نشسته ام و زل زده ام به موجها، می خواهم حساب کنم هرچند ساعت یک بار ممکن است الگوی نوسان ارتفاع موجها تغییر کند، موجها در تمام دریا هستند، اما شکل آنها در میانه دریا با کناره ها تفاوت می کند، که البته باور اشتباهی است که همه دارند که مربوط به مکان موج است، چون شکل موج بستگی به عمق آبی دارد که از آن بر می آید، آبهای کم عمق، همه موجهایی دارند انگار در کناره، آن امواج غول آسایی که ممکن است ساحلی را نابود کنند و وحشتی بیافرینند، مثل موجهای بزرگ نقاشیهایی هوکوسای، همانهایی که توی بشقاب و قاب عکسها و یا با خالکوبی ها کشیده اند، با ماهیگیران و قایق ها و گاهی فوجی فوران کرده در پس زمینه، در میان آبها، باید از دریایی باشند که دلی داشته باشد عمیق، که نتوانی ببینی. تا موجی آن چنان که کشیده اند برآید. اما این دریا، سالهاست که دیگر عمیق نیست.
توی ساحل نشسته ام و نمیدانم حالا چه قدر از حوالی ظهر گذشته است، کلاه حصیری دارم و حوله ای صورتی و یک مایوی به رنگ رنگین کمان، که اسم سه چهارتایش را بیشتر نمیتوانم بگویم. موجهای کوچک و خوش آواز که تیک تاک شان سه چهار بار بیشتر از عقربه ی ثانیه شمار کش می آید بطری کوچکی را پایین پاهایم آورده اند. بطری کوچکی که این جزیره را فتح کرده است، پا به خشکی گذاشته و مثل پرچمی کوبیده شده بر شن ریزه های نیمه خیس. پوب پنبه ی سرش را بر می دارم و نقشه گنج را از بطری بیرون می آورم، نوشته:

می خواستم روبه روی دریا نشسته باشم و ‌برای لحظه ای بدون این که خواسته باشم ببینم که دریا مثل یک‌ موج ‌بزرگ سرِ پاش بلند شود و عزت و احترام کند و بگوید ممنون از اینکه تشریف آوردید و خوش آمدید، و بعد، از این همه هیاهو خلاص بشوم. چون می دانید که، بریدن بند ناف باید حتما توسط نفرِ سومی به جا آورده شود، وگرنه، مادر یا حتی نورسیده، اگر‌ ممکن باشد هم، نباید اینکار را بکنند. اما شرایط به شکلی پیشرفت کردند که بین من و ایشان هیچ نفر سومی باقی نمانده بود، تا اینکه، موج‌ بزرگ؛ دوست عزیز من، شما آمدید. باید به خدمتتان عرض کنم که پای چپم‌ درد می کند و‌ چشمهایم هم نابیناست؛ در دیدن رنگها. شما می دانید که تشخیص رنگها کار مغز است یا چشم؟ دانشمندان پاسخ علمی را یافته اند، شاعران پاسخ دیگر را.اما برای من که کور رنگی دارم، صد من یک غاز است. به جای این حرف ها، چشم ها را می بندم و به صدای رعد ها گوش می دهم.
توی خطوطِ موربِ صورت شما، غیر از دیوانگی، قصه ی قایقی است و دریانوردی، اسیر موج های بزرگ، که واداده.که ایمانش را باخته. این حرف ها یادتان مانده ؟ نه، آخِر شما که عمرتان به این چیزها قد نمی دهد، یک آن، بلند می شوید و در هم می پیچید و بعد تباه می شوید، انگار که همان دریا هستید، نه بیشتر، نه جدا. از این فاصله ، تا هیچ ساحلی چشمم راهی نمی یابد، چطور آب های خاکستری را از ساحل های خاکستری تمیز دهم؟ دست راستم را از دسته پارو رها می کنم، دست چپم را هم. می گذارم خطوط مورب دستها و گردن تو، عاقبت یا ساحلی زیر پاهایم بیاورند، یا چنگال خرچنگها را.
با دیوانگی ات قمار می کنم، با نفر سومی که می توانستم باشی، می توانستی باشم، این بند ناف را لابه لای دندان هایت می گذارم و بعد، ...
رو به روی دریا نشسته ام، در ساحل، با چشمانی که رنگها را نمی شناسد و دستهایی که به دسته پارو برده ام و به مورب خطوط چهره ات نگاه می کنم و فریاد می زنم :" شاعران دیوانه اند. شاعران مرده اند. شاعران اخته اند."
موج بزرگِ دوستِ داشتنیِ من، یادتان مانده انگشت هایی که در دهانتان برده ام و عُق زده اید در دریا، در خطوط مورب صورتتان، در حفره های ایمانتان که در تاریخ علم ، هر روز یک نقطه از مغز را می شناسانند: اینجاست جایی که کور رنگی به بار می آورد، اینجاست جایی که عاشق می کند، اینجاست جایی که مستی، چیزها را از کار می اندازد، چیزهایی را هم به کار می اندازد.
چه طور می شود نورسیده ای بزاید دریا، که رُخی چنین انسانی داشته باشد و خویی چنین موّاج، که شما دارید؟
درد پای چپم را فراموش کرده بودم، خاکستری اطرافم را هم، و تمام چیزهای دیگر را، به قدری که می توانستم، فراموش کرده بودم، منتظر بودم که شما بلند شوید و فرود آیید و تمام شود، همه چیزهای دیگری که فراموش نکرده ام.
اما در دیوانگیِ خطوطِ موربِ صورتِ شما، چیزی هست؛ چیزی که دردهایم را به یادم می آورد، کور رنگی ام را، موجهای زیر باران را، مرا می کُشد و به چنگال خرچنگ های دریا می سپرد، و به دیوانگی اش ادامه می دهد و فقط نمی گذارد که آسوده باشم.

و می بینم در انتهایش هم نام و امضای خودم را نگاشته ام، انگار که خودم بودم و اینجا در ساحلی فریاد زده ام شاعران دیوانه اند، و بعد آنرا توی بطری کرده ام تا با دیوانه دیگری که در ساحلی به انتظار نقشه گنجی نشسته است، شوخی کنم.
کی این رانوشته ام و در دریا انداخته ام، دیروز بوده؟ یا قبل از آن؟ یا هنوز آنرا ننوشته ام و بعدا قرار است بنویسم، زمانی که با قایقی که حالا میبینم چند قدم آن طرف تر توی ساحل افتاده و انگار منتظرم من است که به آب بی اندازمشم و پارو بزنم تا به وسط دریا برسم و اگر بتوانم خودم را غرق و از این بیگاری و بیهودگی خلاص کنم.
توی ساحل نشسته ام و بطری ای که به میانه موجهای خُرد، موجهای مینیاتوری هوکوسای ساحل جزیره انداخته ام را دنبال می کنم، دنبال میکنم تا میانه دریا که میان موجهای از اینجا انگار بسیار بزرگ میانه دریا غرق میشود و به دستهای چرخنگ های جراج ناامیدانه میچرخد و کلمات اش به هم دیگر میپیچند مگر بتوانند زنده شوند، زنده شوند و کسی گنج را بیابد.
نگاه می کنم که ببینم بطری پر از شعرم چطور میخواهد الگوی این موجها را تغییر دهد. باید چند ساعتی طول بکشد یا چند سالی؟
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای شادکام گرامی سلام
به باور ارسطو داستان دارای سه مرحله‌ی شروع، میانه و پایان است. توضیح کامل هرکدام از این مراحل نیازمند ساعت‌ها بحث و گفتگو است که در این مجال نمی‌گنجد اما به صورت اختصار به هرکدام خواهیم پرداخت. شروع داستان جایی است که باید به سه سوال مهم پاسخ داده شود. اینجا کجاست و در چه زمانی؟ شخصیت‌ها چه اشخاصی هستند؟ و رابطه‌ی علت و معلولی مولفه‌های داستان چیست؟ میانه هم جایی است که داستان به اوج می‌رسد و گره داستانی یا دست‌کم کنش داستانی در آن شکل می‌گیرد و در پایان هم گره‌گشایی یا نتیجه‌گیری قرار می‌گیرد.
با این تعاریف بازمی‌گردیم به متنی که شما نوشته‌اید. مردی کنار دریا نشسته است و برای خود حدیث نفس می‌کند و ...؟ هیچ. متنی که شما نوشته‌اید عملا حتی شروع داستانی هم ندارد چرا که مشخص نیست اینجا کجاست و چه زمانی؟ این مرد کیست و برای چه کسی شعر می‌سراید و در نهایت نه ماجرایی پیش کشیده می‌شود و نه کنشی وجود دارد و بطبع پایان بندی هم در کار نیست. ایرادات تایپی، املایی و نگارشی زیاد اثر کوتاه شما نشان می‌دهد حتی یک بار از روی چیزی که نوشته‌اید بازخوانی نکرده‌اید و این بدترین نوع برخورد با اثر است. «توی ساحل نشسته ام و به چرخنگی که لابلای ماسه ها چنگهای مثل جراحانی که از عمل قلب باز مریضشان سرشکسته به آینه روشور دستشویی استریل کنار اتاق عمل زل زنده اند،...» خط اول متن شما یک ایراد املایی و چندین ایراد نگارشی دارد و نشان از عجله‌ی شما برای انتشار اثر دارد. پیش از آن‌که وارد نقد ساختاری یا محتوایی بشوم باید این مورد را به شما گوشزد کنم که اگرچه کار نویسنده تغییر جهان نیست ولی دست کم قرار است مخاطب از دریچه‌ی چشمان او به جهان بنگرد. حال چگونه این اتفاق رخ خواهد داد اگر مخاطب حتی با متنی ساده و درست از لحاظ نگارشی مواجه نشود؟
داستان دروغ بزرگ نویسنده است به مخاطب و برای این‌که مخاطب این دروغ را باور کند نویسنده باید راستگوی خوبی باشد. اثر شما دچار ضعف شدید پیرنگ است چرا که هیچ کنشی در آن وجود ندارد که تراژدی شکل بگیرد. درواقع توصیف مردی نشسته در کنار دریا شاید شاعرانه باشد ولی داستان ساز نیست. داستان باید دارای سوژه‌ی مشخص باشد. سوژه هم حداقل دارای دو مشخصه است. اول سوژه باید دارای عدم تعادل باشد. یعنی تا وقتی مردی کنار ساحل بنشیند و فکر کند هیچ داستانی شکل نمی‌گیرید اما به محض آن‌که مثلا مرد از جای خود بلند شود و خود را در دریا غرق کند عدم تعادل به‌وجود آمده کنش داستانی ما را می‌سازد. و دوم این‌که سوژه باید جذاب باشد. همان مرد اگر بی‌دلیل خود را در دریا غرق کند کوچک‌ترین جذابیت برای مخاطب ندارد مگر آن‌که در توضیح این عمل نویسنده دلایلی بیاورد که مخاطب این انتحار را باور کند و جذب ماجرای آن بشود. سایر مولفه‌های ساختاری داستان هم شامل زبان و فرم اثر، شخصیت‌پردازی، توصیف فضا و روابط علت و معلولی بین این مولفه‌هاست که جهان داستان را شکل می‌دهد. اگر نویسنده موفق شود جهان داستان خود را به گونه‌ای بسازد که مخاطب با آن همذات پنداری کند قطعا داستان شکل می‌گیرد و در غیر این صورت خیر.
پیرامون نقد معنایی اثر هم یک سوال مهم وجود دارد که نویسنده باید پیش از نوشتن داستان از خود بپرسد. چرا می‌نویسم؟ پاسخ به این سوال باید در متن و یا زیرمتن اثر وجود داشته باشد و به آن نظرگاه نویسنده می‌گویند. داستان، در هر قالب و فرمی باید دارای نظرگاه مشخصی باشد و مخاطب باید بتواند بعد از خواندن اثر موفق به کشف آن شود و از آن لذت ببرد یا نبرد. درواقع نقد بر هر اثری تازه از این جا شروع می‌شود که داستانی که نوشته شده موفق به جذب مخاطب به دلایلی که منتقد به آن خواهد پرداخت شده است یا خیر.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی حتما بیش از چند بار داستان خود را بخوانید. درواقع داستان کوتاه تازه از بازنویسی دهم به بعد شکل می‌گیرد و تنها نویسندگانی که در امر بازنویسی ممارست دارند موفق به خلق اثر می‌شوند.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت