تنش‌آفرینی به جا، راز ایجاد تعلیق!




عنوان داستان : یک نفر حافظ را بیدار کند
نویسنده داستان : محدثه سادات حبیبی

ببینید عمو جان من بی گناهم! آخر چه تقصیری دارم که اینجوری نگاه می‌کنید! همه اش تقصیر یلدا و این رسوم مزخرف خودتان است. تازه تقصیر این حافظ و کتابش هم هست. نگاه کنید چطوری شیک و پیک کرده و مو و ریش شانه کرده به ریش ما می‌خندد، جان شما معلوم است از سر بیکاری کتاب به این قطوری نوشته. آخر کتاب به این سنگینی درباره چشم و ابروی یار به چه درد ما می‌خورد؟ اصلا معلوم نیست این چرا هر سال باید بیاید وسط سفره یلدا؟ نه…نه…عمو جان چه بحث تغییر دادنی.. به روح خود پدربزرگ هرچه می‌گویم عین حقیقت است. اصلا من هزار بار بهشان گفتم به جای یلدا و این مسخره بازی‌ها مثل شما یک کاج بخریم کریسمس بگیریم. خیلی هم شیک و باحال است. اگر کریسمس گرفته بودیم هیچ کدام از این جریان‌ها را نداشتیم جان شما. باشد عموجان…باشد .. طفره نمی‌روم اصلا بگذارید اصل ماجرا را بگویم.
آن شب من اصلا نمی‌خواستم به آن مهمانی فامیلی بروم. آخر می‌دانید قسمت جدید سریالم آمده بود. شما که نمی‌دانید این سریال چه محشری است. بازیگر نقش اولش را دیده اید؟ دل آدم را می‌برد. باشد..باشد…ماجرای آن شب را می‌گویم.خلاصه مامان آنقدر بهم گیر داد که مجبور شدم بروم. دردسرت ندهم عموجان رسیدیم خانه پدربزرگ. می‌دانید عموجان اولین کسی که آنجا دیدم چه کسی بود؟ عامل اصلی بدبختی: پریا! پریا که انگار کل سال منتظر امشب بود یک عالمه خرت و پرت اناری به خودش آویزان کرده بود. با آن دامن رنگارنگ و لباس عجیب و غریبش نشسته بود کنار سفره یلدا. انگار خودش هم جزوی از تزیینات یلدا بود. بله…بله…عموجان توصیف دامن پریا ربطی به داستان ندارد ولی آخر شما نمی‌دانید چه لباس‌های مسخره ای می‌پوشد…باشد..حالا داد نزنید..بقیه اش را تند تند می‌گویم. خلاصه بعدش اتفاق خاصی نیفتاد کل فامیل جمع شدند و همان حرف‌های تکراری مهمانی‌ها را زدند حرف از سیاست و آب و هوا و بقیه حرف‌های خسته کننده.فقط نمی‌دانم چرا همه اصرار داشتند این شب 30 آذر مهمانی بگیرند و این کارهای تکراری را کنند. تلوزیون هم برای خودش روشن بود و هی تصویرهای اناری نشان می‌داد. لابد روح پدربزرگ هم داشت با تاسف نگاهمان می‌کرد. تنها چیز جدید مهمانی سفره یلدا و پریا بود که داشت تند و تند از خودش عکس‌های یلدایی می‌گرفت تا آنکه حافظه گوشی اش پر شد. عمو جان اگر من مثل هرماینی قدرت جادویی داشتم دلم می‌خواست با چوب دستی جادویی ام حافظه گوشی پریا را هزاران گیگ کنم که هیچ وقت عکس گرفتنش تمام نشود و اتفاق‌های بعدی پیش نیاید ولی حیف که فقط یک دختر بی حوصله بودم که در هودی مشکی اش فرو رفته و در ظرف آجیل دنبال پسته می‌گردد. من حتی جینی ویزلی هم نبودم چه برسد به هرماینی. بله…بله…عمو جان میدانم شما علاقه ای به هری پاتر ندارید…حالا چرا عصبانی می‌شوید صبر کنید داریم میرسیم به اصل ماجرا. بعدش می‌دانید چه شد عمو جان؟ پریا خانم نشست وسط سفره و گفت می‌خواهد شعر جدیدش را بخواند! یکدفعه همه فامیل ساکت شدند. هیچ کس تخمه نشکست. حتی مجری تلویزیون هم دیگر شوخی‌های بی نمک نگفت. فکر کنم روح پدربزرگ هم غافلگیر شده بود. همه چشم دوختند به گل مجلس پریا خانم. غیر از مامان که اول یک نگاه به معنای «یاد بگیر!» به من انداخت بعد با لبخند به پریا خیره شد. آخر شما باورتان می‌شود این پریای خل و چل شاعری بلد باشد؟ عه باورتان می‌شود. خب عمو جان شما خیلی دیدتان به همه مثبت است. خلاصه پریا از همان وسط یک شعر بی سر و ته خواند انگار که تمام کپشن‌های عکس‌های یلدایی اینستاگرام را روی هم ریخته باشد. یک ملغمه ای از برگ‌های پاییزی و غم یار و دانه‌های انار و اینجور چیزها. من که چیزی از شعرش نفهمیدم فکر کنم بقیه هم نفهمیدند ولی هرچه بود یک دفعه موجی از تحسین‌ها به سمت پریا خانم روانه شد. انگار استاد اعظم شاعری آمده باشد. خودتان قضاوت کنید عموجان شما اگر آنجا بودید دلتان نمی‌خواست برادرزاده تان جلوی این همه بی عدالتی قد بلند کند و بخواهد استعدادهایش را بنمایاند؟..چی؟ ..نمی خواستید؟…خب شما الان عصبانی هستید عموجان بعدا كه آرام شدید حتما حق را به من می دهید…باشد..باشد..الان بقیه اش را می گویم. خلاصه كه من تصمیم گرفتم جهت تحسین‌ها را تغییر بدهم. از آنجا كه زمان برای شعر گفتن كم بود تصمیم گرفتم حركت تازه ای بزنم و صدایم را صاف کردم و بلند گفتم
-:«ببینیم حضرت حافظ در این شب زیبا چی میگه.»
خوب گفتم عموجان نه؟ این حضرت حافظ را از یک مجری تلویزیونی یاد گرفتم جان شما خیلی شیک است… باشد عموجان حالا عصبانی نشوید.
بعدش دوباره همه ساکت شدند اما این بار همه نگاه‌ها به طرف من بود. فکر کنم روح پدربزرگ هم آنجا داشت به ما می‌خندید. آخر من از کجا می‌دانستم پدربزرگ پیش بینی کرده بود قرار است چنین اتفاقی بیفتد و کتاب حافظی که ما ده سال بود بعد مرگ پدربزرگ به عنوان دکور سفره یلدا استفاده می‌کنیم روزی باز شود.
من آن لحظه کیفور از توجه‌ها و سکوتی که برایم شده بود حافظ را از سفره برداشتم.
اینجای ماجرا اسلوموشن می‌شود. روح پدربزرگ و حافظ ریزریز می‌خندند.جمع فامیل لبخندی در سکوت برای دختران فرهیخته شان می‌زنند. پریا از حسودی لبش را می‌جود و من خوشحال و با قیافه ای که تمام تلاشم را می‌کنم فرهیخته باشد کتاب حافظ را باز می‌کنم.
البته شما خودتان می‌دانید که من هیچ وقت نتوانستم غزلی از حافظ بخوانم. چون تا کتاب را باز کردم برگه ای ازش افتاد و این دفعه نگاه‌ها به جای من و پریا به سوی آن برگه رفت و آن برگه آنقدر پر سر و صدا شد که شما آن طرف مرزها ازش باخبر شدید. برگه ای که خط اولش نوشته بود وصیتنامه.
می‌دانم هنوز خیلی عصبانی هستید عموجان. ولی به این فکر کنید که کتابخانه ای که قرار است با نصف ارثیه پدربزرگ بسازید چقدر جای قشنگی می‌شود سال دیگر هم یک طرفش کاج کریسمس میگذاریم یک طرفش سفره یلدا. باشد عموجان؟
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم سادات حبیبی
سلام
داستان شما را خواندم. این اولین داستان شما است که برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید. از سابقه داستان‌نویسی شما اطلاعی ندارم. با این حال داستان خوبی است. این داستان روایت یک اتفاق ساده است که دختری برای عمویش که از شب یلدا تعریف می‌کند. البته ما فقط صدای دختر را داریم و آنچه دختر برای ما از حالات عمویش تعریف می‌کند. خواننده تا انتهای داستان نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است که عموی دختر را عصبانی کرده است؟ و همین باعث تعلیق و کشش داستان شده است. در حقیقت موتور محرک داستان شما یک اتفاق ناخوشایند برای عمو است و باعث و بانی را دختر می‌داند و دختر سعی دارد از زیر بار مسئولیت آن شانه خالی کند.
داستان شما داستان "وضعیت" است. در این گونه داستانی که در برابر داستان "شخصیت" قرار دارد تمرکز داستان بر اتفاقات و حوادث است و به روحیات و ذهنیات و رفتار شخصیت توجه کمتری می‌شود. در داستان وضعیت ضرباهنگ حوادث سریع است و با حوادث پشت سر هم به خواننده فرصت چندانی برای عمیق شدن در لایه‌های معنایی داده نمی‌شود. البته مانند همین داستان اینگونه نیست که به شخصیت هیچ توجهی نشود. شخصیت در این داستان‌ها خودش در وضعیت پیش آمده گرفتار است و هرچه تلاش در حل و فصل مشکلی می‌کند با مشکل تازه‌ای روبرو می‌شود.
قهرمان داستان شما دختری شلوغ و پرتحرک و پرحرف و کمی هم لوده است. او شیفته توجه دیگران است و در این راه رقیب قدری به نام پریا دارد که او هم دختری است که برای توجه دیگران تلاش می‌کند. لباس خاص با طراحی اناری می‌پوشد و حتی شاعر می‌نماید.
یکی از نکات حرفه‌ای که شما به آن توجه داشته‌اید ایجاد "تنش" بود. تنش بوجود آورنده کشمکش است. شما با قرار دادن شخصیت پریا در برابر دختر به خوبی این تنش داستانی را ایجاد کرده‌اید. کشمکش نانوشته میان دختر و پریا زمانی به اوج می‌رسد که پریا ناگهان بر می‌خیزد و شعری از اشعار خودش را می‌خواند. دختر که خود را بازنده رقابت نانوشته جلب توجه دیگران می‌بیند در مقابل بلند می‌شود و دیوان حافظ سفره را برمی‌دارد و لای دیوان حافظی که بعد از مرگ پدر بزرگ تزئینی است و کمتر خوانده می‌شود را باز می‌کند. باز کردن دیوان همان و بر ملاشدن وصیتنامه پدربزرگ همان! تازه در انتهای داستان دلیل آن عصبانیت عمو را می‌فهمیم. عمو مجبور است طبق وصیتنامه پدربزرگ یک کتابخانه بسازد که نصف میراث را در بر می‌گیرد و نمی‌تواند به دلیل رو شدن وصیتنامه در شب یلدا مقابل چشم همه خانواده از انجامش چشم‌پوشی کند!
زاویه دید اول‌شخصی که شما برای راوی انتخاب کرده‌اید کاملاً روی داستان نشسته و به صمیمیت و همراهی خواننده با شخصیت داستان کمک کرده است. لحن طنزی که از شخصیت لوده دختر برآمده هم ملاحت و شیرینی داستان را بیشتر کرده است. من این داستان را موفق می‌دانم و برای شما در ادامه راه آرزوی موفقیت می‌کنم.

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت