تمرکز صحنه‌ای نباید برهم بخورد.




عنوان داستان : .
نویسنده داستان : فرزانه علمداران

یک ساعت است که روی نیمکت نشسته ایم و او تنها به بچه هایی که بازی می کنند نگاه می کند. لباس هایش هر کدام یک رنگ اند و موهای به هم ریخته اش از زیر شال بیرون زده. اصلا برایش مهم نیست بیرون آمده و آرایش نکرده. چند روزی می شود که با هیچکس حرف نمی زند. صورتش جمع می شود. نگاهش می کنم. دختربچه ای از روی تاب افتاده و گریه می کند. مادرش به سمتش می دود.
"نمی خوای چیزی بگی؟خستم کردی."
صورتش را به سمتم بر می گرداند و تنها نگاهم می کند. دستم را روی دستش می گذارم.
"بلند شو بریم."
از جایش تکان نمی خورد. به روبه رو خیره می شود. دختربچه دست مادرش را گرفته و به سمت بستنی فروشی روبه رویمان می آیند. از توی کیفش کاغذ مچاله شده ای را بیرون می آورد. خط اول را که می خوانم سرم گیج می رود. سرش را روی شانه ام می گذارد. می لرزد. دستش را می گیرم و از قاب تار چشم هایم به دسته کلاغ های بالای سرمان نگاه می کنم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در این داستان قرار است بدون فرو رفتن در عمق داستان به همان احساس سطحی حاصل از فضا قناعت کنیم و درگیر آن بشویم. احساسی که از همان ابتدا رنگ و بوی تنهایی و تاریکی دارد و البته در ساخت آن خوب عمل شده. داستان جز این احساس حرف دیگری برای گفتن ندارد و البته این را هم نمی‌شود به حساب نقطه ضعف آن گذاشت اگر بپذیریم که تمام داستان فقط همین احساس بوده است. گاهی نویسنده فقط دنبال یک تک احساس است و بس.
اگر می‌خواستید چیزی جدای از این را اما به مخاطب عرضه کنید چیزی مانند شخصیت و مشکلات زندگی او، آن زمان باید گفت که موفق نبوده‌اید چرا که داستان پر از نقاط مبهم و خالی است. ما جز این که بدانیم دو شخصیت داریم که یکی زن است و غمگین، چیز دیگری از آنها در دست نداریم. نمی‌دانیم راوی زن است یا مرد، نمی‌دانیم چند سال دارد، نمی دانیم رابطه و نسبت‌اش با زن دیگر چیست، همسر اوست؟ دوست اوست؟ خواهر اوست؟
در مورد زن دیگر هم جز این که آن روز موهایش بیرون ریخته و آرایش نکرده، و در کل این که بفهمیم آن روز ناراحت و غمگین است، چیز دیگری نمی‌یابیم. این که چرا غمگین است آیا بایست از آن صحنه بچه و مادر نتیجه گرفته شود. یعنی چنین استنتاج کنیم که او هم درگیر یک مساله مادر و فرزندی شده؟ با همسرش مشکل پیدا کرده؟
اصلا آن کاغذ مچاله شده چیست؟ نامه خداحافظی است؟ نامه دادگاه است؟ حکم تخلیه است؟ نامه حضانت فرزند است؟ همان طور که می‌بینید مخاطب به هیچ جوابی نمی‌رسد چون هیچ نشانه‌ای در اختیار او برای جواب نگذاشته‌اید. خواننده از کجا باید بداند و بفهمد کدام مورد از اینها در این داستان روی داده است؟
داستان حتی از عنوان هم استفاده نکرده تا بتوان حدس‌هایی زد و یا از راه عنوان، شما کلیدی از همان ابتدا در اختیار مخاطب قرار داده باشید. عنوان یک داستان همیشه یک امکان برای داستان است. داستان را بدون عنوان نگذارید چون یک امکان را بلااستفاده گذارده‌اید.
بنا بر این ما فقط یک فضای کلی حاکم بر داستان داریم که مدام رنگ بیشتری به خود گرفته و آن فضای تنهایی و تاریکی است. تصویر آخر هم کاملا می‌خواهد از همین فضا یک نتیجه بگیرد و البته خیلی هم خوب عمل کرده.
این که آیا یک تک‌احساس در داستان برای مخاطب کافی است یا خیر، به نظر سئوالی است که به سلیقه بر می‌گردد اما واقعیت امر باید گفت خواننده دوست دارد بیشتر بداند. دوست دارد به برخی از سئوالات مطرح شده پاسخ داده باشید و یا نشانه‌هایی برای رسیدن به پاسخ در اختیار او گذارده باشید. شاید در ذهن شما تمام ارتباطات و حرفها معنای خاصی داشته باشند و نیازی به توضیح نیابند اما خواننده که در ذهن شما نیست. خواننده از متن شما نتیجه می‌گیرد.
بنا بر این به سراغ ایده اولیه خودتان بروید و اگر همچنان در صدد هستید آن ایده را روی کاغذ تحقق بخشیده باشید دقت کنید که کدام نشانه را در متن قرار نداده‌اید و با یک بازنویسی، نشانه‌های لازم را که کلید پاسخ خواننده هستند در داستان بگذارید.
چند نکته‌ای هم در مورد برخی جملات شما بگویم: جمله " بیرون آمده" در " اصلا برایش مهم نیست بیرون آمده و آرایش نکرده." اضافی است. درست در جمله پیش از این، به آن بیرون آمدن اشاره کرده بودید. نیازی به تکرار نیست. از تکرارهای بی‌مورد و بدون دلیل داستانی پرهیز کنید.
همچنین وقتی تلاش می‌کنید تمرکز داستان و صحنه را روی نکته خاصی متمرکز کنید نباید خودتان آن تمرکز را برهم بزنید. به این صحنه دقت کنید:
" نگاهش می کنم. دختربچه ای از روی تاب افتاده و گریه می کند. مادرش به سمتش می دود.
"نمی خوای چیزی بگی؟خستم کردی."
شما با نگاهش می‌کنم شروع کرده‌اید که همین یعنی توجه و تمرکز. تا قبل از آن داستان چنین تمرکزی برای شروع دیالوگ نداشت اما از این جا به بعد به سمت تمرکز برای کنش خاصی که دیالوگ است پیش رفته‌اید لذا نباید در وسط آن صحنه را تغییر دهید و به سراغ بچه و مادرش بروید و بعد دوباره برگردید. می‌توانید صحنه بچه را پیش از این جمله "نگاهش کردم" بیاورید. ضمن آن که همین جمله "نگاهش کردم" در اصل اضافی هم هست چرا که وقتی از آن ابتدای داستان دارید شخصیت زن را توصیف می‌کنید یعنی در حال نگاه کردن به او بوده‌اید. وقتی از مو و لباس و حالتش می‌گویید طبیعتا به او کاملا با دقت نگاه هم کرده‌اید. شاید بتوانید با استفاده از "به چشم‌هایش نگاه کردم" این جمله را حفظ کنید در غیر این صورت کلاً باید حذف شود.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت