فاصله میان نشانه‌ها نباید زیاد باشند.




عنوان داستان : بهروز
نویسنده داستان : اسماعیل پارسا نهاد

لذت دیدن باران از پنجره، سرخوشی کوچک اما نعمت بزرگی است. باران زمستان مداین همه جا را خیس آب کرده. توی کوچه ها صدای تپ تپ قطره های آب و بوی خاک خانه های گلی بلند شده است. دستی به محاسن سفیدم می کشم و زیر لب شکر می گویم و دعای زیبایی که علی هنگام باران زمزمه می کرد را با لبخندی که از یادآوری اش روی لبم می نشیند واضح و شمرده می خوانم.
نگاهم به در چوبی خانه ساده روبروی پنجره می افتد. همزمان صاعقه به در چوبی خانه می زند. انگار نگاه من و برق صاعقه باهم متوجه در شده بودند. استغفار می کنم و ایکاد می خوانم. دلم با در چوبی می سوزد. اشک هام یکی یکی روی گونه هام می لغزند و بغض همیشگی ام می ترکد.

@ @ @

نگاهی به آسمان می کنم. چیزی به ظهر نمانده. طوری روی شیب خندق نشسته ام که روبروی صورت زیبایش قرار بگیرم و سیر نگاهش کنم. مثل بقیه با تمام توانش کلنگ می زند. متوجه نگاهم می‌شود. لبخند زیبایش را نشانم می دهد. سنگ بزرگی توی مسیر افتاده. کلنگ اش را می زند و برق قشنگی از لغزش روی سنگ پیدا می شود. لحظه ای مکث کوتاهی می کند. ناخودآگاه همه ی چشم ها را به سمت خودش می گیرد.
«در برق این کلنگ فتح کسری و روم را دیدم.»
همه با تعجب و حیرت به هم نگاه می کنند. می دانم باورش برایشان سخت است. دوباره نگاه اش را به من می دهد. با چشمهای زیبایش دستور اذان می دهد. بلند می شوم و می روم بالا و با صدای رسا لحظه اتصال زمین و آسمان را اعلام می کنم...

@ @ @

باران آتش را از جان در چوبی می شورد و می برد. دود از کناره های زخمی در بیرون می زند. کمی دلم خنک می شود. می روم پایین و کنار در سوخته می نشینم. به نگهبان اشاره می کنم که سر پست اش بماند و تنهایم بگذارد. به میخ های لخت سیاه شده نگاه می کنم. دوباره دلم آشوب می شود. بلند می شوم و می روم دستم را به یکی از آنها می کشم. تیزی اش را حس می کنم و بعد کمی کف دستم را فشار می دهم. دردش را که می فهمم به خودم می آیم و با دست دیگر م آن را فشار می دهم تا خونش بند بیاید. هق هق گریه امانم نمی دهد. آهسته و شرمنده با خودم می گویم:
«آه از پاره تن تو ...»
نقد این داستان از : احسان عباسلو
خیلی پراکنده‌گویی دارید و خیلی هم اطاله. درگیر احساس شخصی خودتان هستید بدون آن که متوجه باشید خواننده‌ای هم وجود دارد و او نیز قرار است متن را بخواند و لذت ببرد.
نقاط مبهم و نکات نامفهوم نوشته زیاداند و خواننده نمی‌داند چه چیز را باید به چه چیز پیوند بدهد و در نهایت چه حس و مضمونی را باید بگیرد.
نوشته شما سه تکه دارد. تکه اول خودش می‌تواند یک داستان کامل باشد اگر آن "در" خاص می‌شد و این آتش گرفتن داستان و ماجرا را به سمت خاصی هدایت می‌کرد. تا همانجا و همین شکل هم بد نیست اما اگر خاص نشود متن شما در حد یک گزارش باقی می‌ماند. مانند خبرنگاری که فقط صحنه‌ای را دارد توصیف می‌کند. با این همه تکه اول زیباست. تنها چند نکته ریز دارد که البته برای بهتر شدن قلم تان خوب است آنها را بدانید والا نقطه ضعف خاصی نیستند. یکی عبارت "خیس آب" است که همان "خیس" هم کافی بود. وقتی باران می‌آید طبیعتا خیس شدن یعنی خیس آب شدن. در متون مینیمال حذف یک کلمه هم مهم است. دوم استفاده از افعال "بود" و "است" و امثال این‌هاست که هر چه کمتر استفاده شوند بهتر است. در جمله " بوی خاک خانه های گلی بلند شده است" می‌توانید "است" را حذف کنید. هیچ اتفاقی هم در متن نمی‌افتد و حتی از شکل انشایی و خشک هم فاصله می‌گیرد و این خیلی هم بهتر خواهد بود. و در نهایت با توجه به بقیه افعال و ریتم خوانش جملات بهتر است به جای " اشک هام" و "گونه هام" شکل رسمی‌تر و آهنگین‌تر یعنی"اشکهایم" و "گونه هایم" را به کار ببرید.
تکه دوم بدترین تکه متن شماست. ناگهان صحنه را پرت کرده به موضعی دیگر و سئوالات زیادی را ساخته بدون این که به آنها جواب بدهد. با "علی" مواجه می‌شویم که تا آن زمان حرفی از او نزده‌اید و نمی‌دانیم کیست. اصلا صحنه کجاست؟ نشانه‌های متقنی برای صحنه و شخصیت‌ها نداریم.
و بعد تکه سوم که باز برمی‌گردیم به سراغ در و سوختن آن. این کجاست که نگهبان دارد؟ و اصلاً این شخصیت کیست که به نگهبان دستور می‌دهد؟
این‌ها تمامی نکاتی بودند که از منظر یک خواننده عام مطرح می‌شود. شما باید متوجه باشید که خواننده عام اطلاعات کافی معمولاً ندارد. به بیرون از متن ارجاع نمی‌کند. این نوشته پر از نشانه‌های به ظاهر بی‌ربط برای خواننده عام است و آخرش هم سر در نمی‌آورد چی بود و چی شد. تنها نکته مشخص برای او دری است که صاعقه زده و آتش گرفته است و این شخصیتی که متوجه سوختن در شده و دستش هم با آن می‌بُرد گویا.
لازم است شما با نقد یک خواننده عامی هم روبرو باشید تا متوجه شوید مشکل نوشته‌هایی از این نوع چیست و چطور می‌تواند مخاطب خودش را از دست بدهد.
اما حالا از منظر یک مخاطب تخصصی نظیر یک منتقد هم می‌شود به متن نگاه کرد. نشانه‌های متن را که کنار هم بگذاریم به برخی نکات مشکل‌گشا می‌رسیم. "بهروز" ، "علی" ، "خندق"، " در برق این کلنگ فتح کسری و روم را دیدم"، "آتش" ، "در"، "میخ" و " آه از پاره تن تو". تمام این‌ها ما را به شخصیت‌های سلمان فارسی (به عنوان راوی) و حضرت علی (ع) و حضرت رسول و جنگ خندق و در خانه فاطمه (ع) و آتش زدن آن و میخ در و پهلوی شکسته می‌رساند.
بهروز که نام داستان است در اصل اشاره به نام فارسی سلمان دارد گرچه نام سلمان، روزبه بوده و مشخص نیست شما اشتباه کرده‌اید یا به تعمد این گونه نوشته‌اید (چرا که در معنای آن به هر حال تاثیری ندارد) اما با توجه به این که چنین ترفند و بازی را در جای دیگر داستان ندارید ناگزیر منتقد آن را اشتباه شما می‌گیرد تا تکنیک زیرا تکنیک در همه جای داستان خودش را نشان می دهد و نه در یک مورد این چنینی. از تکه دوم که نشانه‌های مذهبی صریح‌تر و بیشتر می‌شوند، می‌توان به خط موضوعی داستان رسید اما تمرکز تصویری ندارید و برای چنین قالبی این همه حرکت در زمان و مکان مناسب نیست. تکه اول و سوم تمرکز دارند و می‌توانند به داستان مشخص‌تری برسند.
به نظر فاصله زیادی بین نشانه‌ها و مضمون اصلی و انتهایی وجود دارد. به خصوص تکه دوم که کاملاً اضافی است و فاصله بین نشانه‌ها را زیاد کرده. تکه‌های اول و سوم را بهم متصل کنید و تکه دوم را حذف نمایید. اگر نشانه‌ای در تکه دوم دارید که قرار است به کار بیاید آن را به نوعی در یکی از تکه‌های اول و سوم قرار دهید. داستان کوچک (مینیمال) بهتر است یک تکه باشد با تمرکزی خاص بر تک صحنه.
اگر این کار را انجام دهید داستان نظم و انسجام بهتری پیدا می‌کند و فاصله نشانه‌ها به مراتب کمتر شده و راحت‌تر می‌توان به مفهوم رسید. فراموش نکنید که سیاست و اصل اولیه این قالب همان سادگی است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اسماعیل پارسا نهاد » شنبه 11 دی 1400
سلام و ممنون از نظرات ارزشمند آقای عباسلو گرامی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت