پشت متن خود پنهان شوید




عنوان داستان : ساعت هشت
نویسنده داستان : فاطمه باقری

با صدای ناله‌ای از خواب پرید. سرش را چرخاند. با دیدن جای خالی‌اش دستی به چشمانِ کم سویش کشید و به اطراف نگاه کرد.
هراسان به سمت صدایی که از آشپزخانه می‌آمد، رفت.
با دیدن نرگسش که از درد، به معده‌اش چنگ زده بود، آهی کشید.
نزدیکش شد و بازوهایش راگرفت. با ناله‌ای که سر داد رهایش کرد و چند قدم به عقب برداشت.
حلقه‌های اشک و بغض در گلویش گیر کرده بود. با صدای لرزان سرش را کج کرد و گفت: خیلی درد داری نرگسم؟
نرگس با چشمانی که از درد پرخون شده بود آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: نه زیاد، یه کم بگذره بهتر میشم.
آسیه میدانست که عزیز دوردانه‌اش این حرف‌ها را برای دلخوشی‌اش میزند.
پیشانی‌اش را بوسید و گفت: الهی مادر پیش مرگت بشه، هر طور شده فردا داروهاتو میخرم.
نرگس خواست حرفی بزند که احساس کرد معده‌اش در حال فوران کردن است. به سمت سینک ظرفشویی رفت و محتویات معده‌اش را پس زد.
با هر دردی که می‌کشید آسیه تکه‌ای از وجودش را از دست می‌داد‌.
آسیه آبی به دست و صورت نرگس زد و زیر بغلش را گرفت و به اتاقش برد.
لحافش را مرتب کرد.دستانش را گرفت. مانند جسمی بی روح، انگشتانش یخ زده بودند. پتو را رویش انداخت و به سمت بخاری رفت.
شعله‌اش را کمی بیشتر کرد.
کنارش نشست و با دستان پینه بسته‌اش موهای خرمایی رنگش را نوازش کرد.
چشمش به قاب عکس روی دیوار افتاد.
آسیه حرف‌ها برای گفتن داشت. شکایت داشت از مردی که رفیق نیمه راهش بود.

نرگس رد نگاه مادرش را گرفت و گفت: خیلی وقته نرفتیم سرخاک بابا.
آسیه همانطور که زُل زده بود به قاب عکس گفت: این هفته حتما میریم.
نرگس با نوازش‌های آسیه خوابش برد.
اما آسیه به فکر تقاضای وام از آقای مهندس بود. دیگر نمی‌توانست بیش‌تر از این فاصله بی‌اندازد برای خرید داروهای نرگس. دیگر تحمل درد کشیدن‌هایش را نداشت.
با شنیدن صدای الله‌اکبر بلندگوی مسجد، بلند شد و به سمت آشپز خانه رفت.
وضو گرفت و سجاده‌ فیروزه‌ای رنگش را که سالگرد ازدواجش از آقا مرتضی کادو گرفته بود باز کرد.
اشک از چشمانش در حال سبقت گرفتن بود. چادر را روی دهانش گذاشت تا صدای ناله‌‌اش، جگر گوشه‌اش را بیدار نکند.
دلش خواست لب به شِکوه باز کند اما نتوانست. مثل همیشه سرش را بالا گرفت و گفت: راضی‌ام به رضای تو ...
بعد از خواندن نماز، به آشپز‌خانه رفت و سماور را روشن کرد.
وسایل صبحانه را آماده کرد و به اتاق برگشت.
جوراب وصله پینه‌اش را پایش کرد. پالتویش را که دوسال قبل از کبری گرفته بود از جالباسی برداشت و به تن کرد.
کمی رنگ و رویش رفته بود و برایش گشاد بود اما به همین هم راضی بود.
روسری قرمز رنگ با گل‌های سرمه‌ای رنگش را از روی رخت آویز برداشت و سرش کرد.
کیف قهوه‌ای رنگش که پوسته‌های چرمش درحال ریخته شدن بود برداشت و از خانه شد. از جاکفشی، کفش مشکی رنگش را که به تازگی کریم‌آقا برایش دوردوزی‌ کرده بود پایش کرد و به حیاط رفت تا نگاهی به خانه کبری بی‌اندازد. با دیدن چراغ روشن آشپزخانه‌اش لبخندی به لب آورد و وارد خانه شد.
از پله ها بالا رفت، به هر پاگردی که می‌رسید نفسی چاق می‌کرد و دوباره ادامه می‌داد‌.
به پله آخر که رسید ضربان قلبش شدت گرفت. نفس‌های بلند و پی‌در‌پی کشید.
چند تقه‌ای به در زد.
با باز شدن در و دیدن کبری‌ نفس‌هایش را کنترل کرد تا حرفی بزند اما کبری خانم ابروهایش را در هم کرد و با لحن عصبانی گفت: مگه نگفتم دیگه نیا بالا؟ الان دوساله که هر روز داری با این پاهای چلاق شده‌ات این سه طبقه رو نفس‌نفس زنان میای بالا تا سفارش نرگس و بکنی .دیگه حتی نگی هم خودم میدونم که باید برم بهش سر بزنم.

آسیه سرش را پایین گرفت و دستانش را به هم گره کرد و گفت: شرمنده‌ام کبری‌جان. دست خودم نیست دلشوره دارم. دیشب حالش بد شده میترسم دوباره این اتفاق بیافته.

کبری دستانش رو روی کمرش گذاشت گفت: مگه اولین باره که میترسی؟
خودم حواسم بهش هست. صبحانه بچه‌ها رو که دادم، میرم بهش سر میزنم. دیشبم سوپ درست کردم یه کاسه براش میبرم.

آسیه نزدیکش شد و صورت گندم گونه‌اش را بوسید: دستت درد نکنه خداخیرت بده. اگه اتفاقی افتاد حتما خبرم کن.
کبری نیش خندی زد و گفت :چشم، دیگه شماره موبایلت هم بچه‌ها حفظ شدن.

آسیه: چشمت روشن. من دیگه برم امروز کلی کار دارم .
کبری یکدفعه گفت : اِاِ یه لحظه صبرکن الان میام.
آسیه همانطور که ایستاده بود چشمش به پله‌های برگشت افتاد. غصه‌اش گرفته بود ‌.
ناگهان ،چیزی دور گردنش انداخته شد.
شال‌گردن توسی رنگی که پهنای زیادی داشت و ریز کنار هم با سلیقه بافته شده بودند.
کبری شال‌گردن را دور صورتش پیچید و گفت: بیرون سرده، تو هم که پیاده میری اینطوری بهتره، مریضم نمیشی .


اشک از چشمان آسیه سُر خورد و روی شال‌گردن چکه کرد. نمیدانست جواب این همه محبت را چطور باید جبران کند. دستانش راگرفت. خم شد تا ببوسد که کبری تشری به او زد و دستش را کشید و درآغوشش گرفت.
از پله‌ها که پایین آمد زانو‌هایش گزگز می‌کرد.
دستی به زانوهایش کشید و از خانه خارج شد. هوا گرگ و میش بود. چشم‌هایش با دیدن ریسه‌های رنگی و پرچم‌هایی که روی دیوار‌ها نصب شده بودندمی‌درخشید. بارندگی شب گذشته، کوچه را آب و جارو کرده بود و مژده به دنیا آمدن کسی را میداد که سالهاست مردمانش چشم انتظار آمدنش هستند.
هرازگاهی شال‌گردن را روی صورتش مرتب می‌کرد و دستان پینه بسته‌اش را به هم میسابید. انگار گوله‌گوله برف را گذاشته بودند توی سلول‌هایش که صدای دندان قروچه‌اش تنش را به لرزش در می‌آورد.
از خلوت و سکوت کوچه‌ها به ذکر گفتن پناه برد. از کوچه‌های تنگ و باریکی که جز شنیدن صدای غارغار کلاغ‌ها چیزی عایدش نمیشد گذشت، تا به خیابان اصلی رسید.
با دیدن گنبد طلایی رنگ، خیالش آرام گرفت.
به سمت حرم ایستاد و به نشانه ادب دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: السلام و علیک یاعلی‌بن‌موسی‌الرضا، محو تماشای گنبد شد که با صدای بوق ماشین هینی کشید و چند قدم عقب برداشت.
پشت عابر پیاده ایستاد تا چراغ سبز شود و از خط کشی عبور کند.
نگاهش به آن طرف خیابان افتاد. دخترکی دید، سفیدرو با گونه‌هایی که از سوز سرما قرمز شده بود و هر از گاهی باد، موهای طلایی رنگش را به رقص در می‌آورد و با دستان کوچکش موهایش را زیر کلاه صوتی رنگش پنهان می‌کرد. دسته گل‌های نرگس را در آغوش گرفته بود و به سمت ماشین‌هایی می‌رفت که پشت چراغ قرمز توقف کرده بودند.
اما هیچ کدامشان خریدار آن گل‌ها نبودند.
آسیه دستی در جیب پالتویش کرد و اسکانسی بیرون آورد. دلش میخواست شاخه گلی برای نرگسش بخرد. اما یادش آمد که برای خرید دارو پول کم دارد. اسکناس را داخل جیبش گذاشت و با روشن شدن چراغ عابر پیاده از خیابان عبور کرد.
آفتاب از خواب نازش بیرون آمد و با تابش نورش مشغول دلربایی کردن برای زمین شد.
بالاخره راه به پایان رسید و جلوی دروازه سفید رنگ که دور تا دورِ دیوارش را نیزه‌های سفیدِ درختی پوشانده بود، توقف کرد.
با دستانی که از سرما بی‌حس شده بود دستی به روسری‌اش کشید و دکمه‌آیفون تصویری را فشار داد.
مدتی نگذشت در باز شد و وارد حیاط شد.
روی سنگ‌فرش‌ها قدم گذاشت و به درختانی که لباسی به تن نداشتند نگاه می‌کرد.
آسیه حس تنهایی و شرمسار بودنشان را درک می‌کرد. انگار خودش هم مثل آنها تنها و منتظر معجزه‌ای از جانب خداوند بود.

با شنیدن صدای زنگ موبایل از غم‌ و اندوه رهاشد و از داخل کیفش موبایلش را بیرون آورد.
با دیدن نام کبری‌ بدنش به رعشه افتاد.
تماس کبری‌ یعنی اتفاقی برای نرگسش افتاده.
با دستانی که میلرزید جواب داد.
صدای ضجه‌هایش تیر خلاصی را به قلبش زد.
از لابه لای هق‌هق‌هایش فهمید که جگر گوشه‌اش را به بیمارستان برده. گوشی موبایل از دستش رها شد و روی سنگ فرش‌های ریز افتاد.
از خانه خارج شد و به سمت خیابان اصلی دوید.
انگار مسیر راه، با آسیه لج کرده بود هی دورتر و دورتر میشد.
به خیابان اصلی که رسید، دربست گرفت و به سمت بیمارستان حرکت کرد.
گرمای ماشین تازه درد زانوهایش را به یادش آورد.
در حال ماساژ زانوهایش بود که با شنیدن صدای نهیبی، دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: یا فاطمه‌زهرا، صدای چی بود؟
راننده توقف کرد و از ماشین پیاده شد‌.
دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. دسته دسته مردم به سمتی می‌دویدند بعد از چند دقیقه راننده برگشت و گفت: تصادف شده، انگار جاده سُر بوده چپ کرده سمت جدول و پُشتک زده.
آسیه وحشت‌زده گفت: راننده‌اش سالمه؟
راننده شانه‌ای بالا انداخت و گفت: نمیدونم زنگ زدن اورژانس.
آسیه تازه یادش آمده بود که باید خودش را به دخترش برساند. از راننده خواست به سمت بیمارستان حرکت کند.


ضربان قلبش شدت گرفت. انگار همین چند دقیقه پیش بود که از سرما تمام بدنش بی‌حس شده بود و حالا با گوشه روسری عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کرد. شیشه ماشین را کمی پایین آورد و نفس عمیقی کشید.
صدای نقاره‌‌ها را که شنید به یاد قرار عاشقی‌اش افتاد.
چشمانش را بست و زیر لب سلام خاصه را زمزمه کرد.
دلش عیدی میخواست. عیدی از کسی که در بخشندگی و مهربانی نظیر نداشت‌‌. نمی‌دانست اگر همسایه همچین امام رئوفی نبود چه بر سرش می‌آمد. وقتی به بیمارستان رسید کرایه را حساب کرد و از ماشین پیاده شد.
به سمت ورودی بیمارستان دوید. دستش را داخل جیب مانتویش برد تا موبایلش را بیرون آورد و با کبری‌ تماس بگیرد. اما موبایلش نبود.
کلافه کیفش را باز کرد و مشغول جستجو شد اما انگار غیب شده بود.
به سمت ایستگاه پرستاری رفت و مشخصات نرگسش را داد. پرستار گفت که نیم ساعت قبل اورژانس دختری با همین مشخصات را آورد و حالا در آی‌سی‌یو بستری هست.
با شنیدن این حرف آسیه دستش را بر سرش کوبید و گفت: یا امام رضای غریب به دادم برس.
مانند آواره‌ها به این‌‌طرف و ‌آن‌طرف رفت تا با به آی‌سی‌یو رسید.
کبری روی زمین نشسته بود و ماننده طفل صغیری اشک می‌ریخت.
نزدیک در شیشه‌ای شد و نگاهش را به اطراف انداخت.
کبری سرش را بالا گرفت و با دیدن آسیه بلند شد و خودش را در آغوشش انداخت و شیون سر داد و گفت: نمیدونم چی شد. حالش خوب بود. سوپ و که خورد گفت خوابم میاد. ده دقیقه نشد که از درد، چشماش در حال بیرون زد بود و مثل مار به خودش پیچید و ناله زد. تا جایی که دیگه درد توانش رو برید و از هوش رفت.

آسیه بعد از شنیدن حرف‌های کبری متوجه شد که نرگسش چقدر درد کشیده بود و او نمی‌دانست. با دست به شیشه‌های آی‌سی‌یو می‌کوبید تا کسی در را برایش باز کند و بتواند نیمه جانش را ببیند.

پرستاری با ابروهای در هم رفته در را باز کرد و با صدای بلندی گفت: چه خبرتونه؟ مگه نمیدونید اینجا بیمارای خاص بستری هستن؟
آسیه در حالی که اشک میریخت به مانتوی پرستار چنگ زد و گفت: تو رو جان عزیزت بزار بچمو ببینم.
پرستار گفت: مادر‌من اینجا ملاقات ممنوعه. مریضتون اسمش چیه؟
کبری: نرگس، نرگس ابراهیمی.
پرستار نگاهی به کبری و آسیه انداخت و گفت: حالش اصلا خوب نیست. برید پیش پزشک معالجش باید شما رو ببینه.
آسیه بدون معطلی به سمت اتاق پزشک رفت. چند تقه‌ای به در زد و وارد اتاق شد.
بعد از اینکه خودش را معرفی کرد، دکتر گفت: همین فردا باید عمل بشه، سرطان روز به روز داره تو بدنش پخش میشه و اون وقت کاری از دست ما ساخته نیست. هر چند همین الانم خیلی دیر شده. باید روده‌اش رو برداریم تا بیشتر از این پخش نشه.

آسیه اشک‌های روی صورتش را پاک کرد و گفت: هزینه‌اش چقدر میشه؟

دکتر: هزینه‌اش رو باید از حسابداری سوال کنید.
آسیه بلند شد و از اتاق خارج شد. کبری پشت در ایستاده بود که با دیدن آسیه گفت: چی گفت؟

آسیه اشک در چشمانش جمع شد و با صدای لرزان گفت: باید عمل بشه.
کبری که میدانست آسیه تمام پس‌اندازش را خرج مداوای نرگس کرده و آهی در بساط ندارد، گفت: الان با آقا هاشم تماس میگیرم شاید بتونه از یکی قرض بگیره. نگفتن چقدر میشه؟
آسیه سرش را به طرفین تکان داد و گفت: باید برم حسابداری بپرسم.
کبری دستش را روی شانه آسیه گذاشت و گفت: توکلت به خدا باشه، دلم روشنه همه چی درست میشه.

در حال رفتن به سمت حسابداری بود که درِ ورودی بیمارستان باز شد و تعدادی پرستار، جوانی را که مثل مرده‌ها روی بلانکارد دراز کشیده بود، به سرعت به سمت اتاق عمل می‌بردند.
دلش برای مادرش سوخت. دعا کرد ای کاش لااقل مادر نداشته باشد تا جگر گوشه‌اش را این گونه خونین و مالین ببیند.
وقتی به حسابداری رسید، سرش را کمی پایین‌تر نزدیک گیشه برد و گفت: ببخشید میخواستم بدونم هزینه عمل نرگس صداقت چقدر میشه؟

مرد سرش را از روی مانیتور برداشت و نگاهی به آسیه انداخت و گفت: شما خانم آسیه صداقت هستید؟
آسیه کمی تعجب کرد از اینکه آن مرد جوان اسم کوچکش را میداند.
سرش را تکان داد و گفت: بله.

مردجوان کِشویِ زیر مانیتور را باز کرد و موبایلی بیرون آورد و به سمت آسیه گرفت و گفت: این مال شماست.
آسیه هاج و واج به مرد و موبایل در دستش نگاه کرد وگفت: موبایلم دست شما چیکار میکنه؟

مرد جوان: یه خانم و اقایی آوردن گفتن برای شماست.
آسیه نمی‌فهمید که مرد از کدام زن و مرد حرف میزند که یکدفعه کبری آمد و گفت: آسیه نگفتن چقدر شد؟ آقا هاشم گفت ۵ تومن میتونه جور کنه.
آسیه موبایل را از دست مرد گرفت و رو به کبری کرد و خواست چیزی بگوید که کبری با دیدن موبایل پیش قدم شد و گفت: اِ خانم مهندس اینجا بودن؟
آسیه چشمانش را گرد کرد و گفت: خانم مهندس؟


کبری: اره، وقتی تماس و قطع کردی دلشوره گرفتم چند بار با موبایلت تماس گرفتم جواب ندادی که آخر خانم مهندس جواب دادن و گفتن موبایلت تو حیاطشون افتاده بود. منم ماجرا رو براشون تعریف کردم. پس خودشون کجا رفتن؟
آسیه تازه یادش آمده بود که موبایلش را در حیاط خانه آنها انداخته بود.
رو به جوان کرد و گفت: ممکنه بگید هزینه عمل دخترم چقدر میشه؟
جوان عینکش را کمی جابه‌جا کرد و گفت: همون خانم و آقا حساب کردن.
کبری با خوشحالی نزدیک شد و دستان آسیه را گرفت: واییی خدایا شکرت، دیدی گفتم دلم روشنه همه چی درست میشه؟؟
آسیه اشک میریخت و نمیدانست این اشک شوق است یا غم. اما هر چه که بود قلبش را به درد نیاورد.

آسیه، کبری را راهی خانه کرد تا بالا سر بچه‌ها و شوهرش باشد. ساعت ۱۰‌صبح نرگس، راهی اتاق عمل شد. بعد از هشت ساعت از اتاق بیرون آمد و دوباره راهی اتاق مراقبت‌های ویژه شد.
دکترش از روند عمل راضی بود و گفت جای نگرانی نیست.
انگار دنیا را به آسیه بخشیده بودند. دلش میخواست کاری کند. نزدیک پنجره راهروی بیمارستان شد. چشمش به گنبد چراغانی حرم افتاد. از بیمارستان خارج شد. همه در حال جشن و سرور بودند. صدای مولودی، شهر را طنین‌انداز کرده بود. به سمت شیرینی فروشی رفت و ۲ کیلو شیرینی خرید و راهی حرم شد.
وقتی وارد صحن آزادی شد. خیره به گنبد طلایی شد. عید‌اش را گرفته بود. آن هم چه عیدی باارزشی. جعبه شیرینی را باز کرد و بین زائران پخش کرد. روی فرشی نشست و شال‌گردن را دور صورتش محکم کرد.
مهری برداشت و نماز شکرانه‌ای به جای آورد.
بعد از نماز صدای زنگ موبایلش را شنید.
دلش هُری ریخت. دوسال بود که هر بار صدای زنگ موبایل را می‌شنید، حال بد نرگسش را باخبر میشد.
نگاهش را به گنبد انداخت و دکمه پاسخ را فشار داد.
&الو...الو خانم صداقت؟
_بله بفرمائید.
&چند بار تماس گرفتم امکان پذیر نبود. از بیمارستان تماس میگیرم.
آسیه دستش را روی قلبش گذاشت و یک‌آن بلند شد و با صدای لرزان گفت: اتفاقی برای نرگسم افتاده؟
&: نه‌نه. خواستم خبر بدم دخترتون به‌هوش اومده.
اشک در چشمان آسیه جمع شد و گفت: خیلی ممنونم. خداخیرتون بده که خبر دادید. ان شاءالله به حق غریب طوس همیشه خوش خبر باشید.
آسیه بعد از خداحافظی با پرستار کفشش را پوشید تا به بیمارستان برگردد. چند قدمی نرفته بود که صدای زنگ ساعت حرم به گوشش رسید. لبخندی به لب آورد. زمان قرار عاشقی رسیده بود. دستش را روسینه‌اش گذاشت و هم‌نوا با صدایی که از بلندگوهای حرم پخش میشد سلام خاصه را زمزمه کرد.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرْتَضَی الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ‏ وَ حُجَّتِکَ عَلَی مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَی الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ‏
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، سرکار خانم فاطمه باقری
سلام
داستان شما با عنوان «ساعت هشت» را خواندم. سپاسگزارم که با پایگاه نقد داستان اعتماد کرده‌اید و آثارتان را برای ما می‌فرستید. در مشخصات خود گفته‌اید که کمتر از سه سال که به داستان‌نویسی رو آورده‌اید. با این حال راحت و روان می‌نویسید و مشخص است که از نوشتن نمی‌ترسید. این امتیاز بزرگی محسوب می‌شود که می‌تواند در ادامه مسیر به شما کمک کند.
داستان «ساعت هشت» دو معضل عمده دارد. اولین مشکل سوژه آن است. خانم باقری عزیز، شما خودتان چند فیلم و سریال با مضمون شفا گرفتن از امام رضا(ع) دیده‌اید؟ یا چند کتاب در این باره خوانده‌اید. قطعا خیلی زیاد. وقتی سوژه‌ای تا این حد تکراری شده، نویسنده باید با احتیاط بسیار زیادی سراغش برود. مهمترین دلیلش این است که خواننده به راحتی پایان آن را حدس می‌زند. تمام آن تعلیق‌هایی هم که در میانه کار استفاده کرده‌اید بی‌اثر می‌شود. ما می‌دانیم که در نهایت قرار است با یک پایان خوش مواجه باشیم. کلیت یک داستان باید از نوع یک تعلیق و سوال باشد. خواننده نباید بتواند عاقبت داستان را حدس بزند. در سوژه‌های تازه و بکر دست نویسنده بازتر است. ولی برای یک سوژه تکراری، نویسنده باید خیلی زیرک باشد که بتواند خواننده را دنبال خود بکشاند.
دومین مشکل داستان شما، حضور ملموس خودتان در متن است. یعنی چه؟ یعنی ما در جای‌جای این متن صدای خانم فاطمه باقری را می‌شنویم که با ما حرف می‌زند و سعی می‌کند ما را تحت تاثیر قرار دهد و احساساتی کند. خانم باقری گرامی، نویسنده باید پشت متن پنهان باشد و اجازه دهد شخصیت‌ها خودشان باشند. در این صورت متن دچار شعارزدگی نمی‌شود. برای این کار باید دقت کنید که اصلا از قیدها و صفت‌‌ها در متن خود استفاده نکنید. استفاده از چنین کلمات و عباراتی در داستان مجاز نیست"« هراسان، چشمان کم‌سو، به سختی، جگرگوشه و ...» می‌گویند نویسنده‌ها به جای اینکه از صفتی برای بیان حالتی استفاده کنند بهتر است آن حالت را نشان دهند. مثلا اگر به جای اینکه بگوییم «مادر خسته بود»، مادر را طوری توصیف کنیم که خواننده متوجه خسته بودن او بشود. مثلا مادر نفس‌نفس بزند، پیشانی‌اش عرق کرده باشد، دستش بلرزد و ... این کار وجه هنری داستان شما بالاتر خواهند برد. مگرنه استفاده از یک صفت برای توصیف یک شخصیت آسان‌ترین کار ممکن است.
دومین کاری که باعث شده متن احساساتی شود و خواننده احساس کند که نویسنده می‌خواهد او را تحت تاثیر قرار دهد، استفاده از چنین جمله‌هایی است: «حلقه‌های اشک و بغض در گلویش گیر کرده بود. ... نرگس با چشمانی که از درد پرخون شده بود آب دهانش را به سختی قورت داد.... با هر دردی که می‌کشید آسیه تکه‌ای از وجودش را از دست می‌داد‌.... مانند جسمی بی روح، انگشتانش یخ زده بودند..... آسیه حرف‌ها برای گفتن داشت. شکایت داشت از مردی که رفیق نیمه راهش بود.... چادر را روی دهانش گذاشت تا صدای ناله‌‌اش، جگر گوشه‌اش را بیدار نکند و ....» داستان شما پر است از چنین جمله‌هایی که تنها کارکردشان احساساتی کردن مخاطب است.
مورد بعدی که باید عرض کنم این است که به مخاطب خود اعتماد کنید و اجازه دهید خودش کشف کند. مثلا برای نشان دادن فقیر بودن این زن، نیازی نبود تک‌تک لباسهایش را تشریح کنید و بگویید که چقدر کهنه هستند یا ... این کار هم خواننده را خسته می‌کند و هم از میزان باورپذیری آن می‌کاهد. دادن یک نشانه کوتاه برای خواننده کافی است و او از این اعتماد نویسنده لذت خواهد برد. البته باید دقت کنید که نویسنده قرار نیست همه جا همراه شخصیت برود و همه جزئیات رفتارهای او را برای خواننده تشریح کند. در این صورت متن بیش از اندازه لازم طولانی می‌شود. در یک متن داستانی هیچ بخش اضافه‌ای نباید وجود داشته باشد. از متن شما می‌توان چندین پراگراف را حذف کرد بدون آنکه به کلیت داستان آسیبی برسد.
خانم باقری عزیز، وجود چنین مشکلاتی در ابتدای مسیر داستان‌نویسی بسیار شایع و طبیعی است. با مطالعه بیشتر و باکیفت‌تر و استفاده از کلاسها و کتابهای آموزشی و تمرین و تمرین و تمرین روز به روز پیشرفت خواهید کرد.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت