باورپذیری




عنوان داستان : "پرواز"
نویسنده داستان : غزاله افتخاری

پرواز"

نگاهم قفل شده بود به کوه های پوشیده شده از برفی که میان ابرهای سفید نمایان شده بودند.در ذهنم کشور هایی که سفرکرده ام را تصور می کردم.در طول سفرها تابحال چنین استرسی را تجربه نکرده بودم،شاید دلیلش اخبارهای بد و صحبت های منفی درباره ایران بود.
_عزیزم،نیکول؟
_جانم؟یکم استراحت کن،چشم هات رو ببند و انقدربه ترست نسبت به پرواز فکرنکن.
دستان مهربانش را لابه لای انگشتانم جا داد،کم کم چشمانم سنگین شد.دیگر چیزی نشنیدم.
ساعتی بعد با خنده های مسافران بغلی از خواب پریدم.هنوز دست هایمان قفل درهم بود.عرق کرده بود و گرم شده بود خیلی آرام دستم را کشیدم تا کاترینا بیدار نشود.به یک باره صدایی شنیدم برگشتم و پیرمردی زیبارو با کت و شلوار خاکستری و عصایی زیباو براق که آدم را مجذوب خودش می کرد را دیدم.به آرامی گفت با دیدن شما دوتا یاد خاطرات خودم با همسرمرحومم افتادم لبخندی زدم و گفتم :متاسفم
گفت: ممنونم.همسرت ساکت و غمگین است. بیشتر مراقبش باش او...حرفش را قطع کردم و 《گفتم ما دوسال پیش پسرمون رو از دست دادیم و همسرم افسردگی گرفت.این سفرها بخاطر اونه تا بتونه فراموش کنه و به زندگی قبل برگرده》پیرمرد در فکر رو رفت. ابروهای پرپشت سیاه و سفیدش درهم رفت و گفت:ازته دلم متاسفم پسرم.سرم را برگرداندم نگاهی به چهره ی مهربان کاترینا انداختم، بازهم پیرمرد صدایم کرد؛
گفت:شنیده ام در ایران در شهری بنام مشهد،مکان مقدسی است که آرامش خاصی دارد. میتوانی با همسرت به آنجا بروی.
_ممنونم.مقصدما تهران واصفهان است ولی اگر بتوانیم آنجاراهم ببینیم عالی میشود
لبخند امید و هیجان درچهره ام نمایان شد،احساس کردم شاید نشانه خوبی باشد.
نیکول نیکول؟
_جان
_مهماندار میگه داریم می رسیم بیدارشو.
چشمانم را باز کردم دستی به موهایم کشیدم کش مویم در دستم بود. موهایم را بستم و کم کم آماده پیاده شدن شدیم.
درتاکسی فقط به مشهد فکر می کردم.هنوز به کاترینا چیزی نگفته بودم.آنقدر هیجان داشتم که دلم نمیخواست به تهران و اصفهان بروم.
ندایی در دلم می گفت آن مکان کاترینا را خوب می کند.
اما کاترینا آدم‌مذهبی نیست. چطور برایش توضیح بدهم؟
دریک هتل پنج ستاره در تهران ساکن شدیم تا استراحت کنیم و ازفردا به گشتن و دیدن ادامه بدهیم.سر میز شام داستان پیرمرد و مشهد را برای کاترینا گفتم.از روی کنجکاوی آن مکان مقدس، قبول کرد که برویم.
راهی مشهد شدیم.از تهران یک مترجم خوب ایتالیایی زبان را استخدام کردم تا در طول سفر کمک و راهنمای ما باشد.
آخرشب رسیدیم به هتل طبقه ی دهم.ساکن شدیم، آنقدر خسته بودم که بعد از شام خوابم برد.
_نیکول بیدارشو صبحانه بخوریم.
ازخواب پریدم نور زیبایی نشسته بود روی ملحفه سفید تخت، نگاهم به پنجره افتاد. سریع رفتم و بیرون را نگاه کردم. دنبال آن مکان مقدس می گشتم، چشمم به گنبد طلایی خورد، کمی دور بود ولی زیبا و عجیب بود.
روبه کاترینا کردم و گفتم: عزیزم تو دیدی؟
گفت: بله دیدم! از دور که فایده ندارد باید برویم از نزدیک ببینیم.
آماده شدیم با مترجم و همراه به سمت آن مکان رفتیم از بازار شلوغی رد شدیم. کم کم مسیر بزرگ تر می شد و همه با عجله داشتن به طرف آن مکان می رفتند.
کمی دربازار ماندیم و با مردم ارتباط گرفتیم.آن طور که فکر می کردم نبودند.بسیاز مهربان،ساده وروست داشتنی بودند.نزدیک جایی شدیم که فرش هایی ازش آویزان شده بود. کاترینا را از من جدا کردند و شروع به گشتن کردند، مترجم به صورت تعجب کرده ی من نگاه کرد و گفت: بخاطر امنیت این مکان مقدس است.از آنجا که بیرون آمدیم خنده ام گرفت.چهره کاترینا در آن پارچه ی گلگلی که از سرتا پایش راگرفته بود خنده دار بود،گاهی زیرپایش گیر میکرد و غر میزد.
به در اصلی رسیدیم. مردم در و دیوار را بوس می کردند.خیلی برایم عجیب و گنگ بود. هیچی نمی دانستیم.از مترجم خواستم کمی ازاین مکان و کسی که دراینجا دفن شده برایمان بگوید.
همینطور که داشت صحبت می کرد،انقدر محو آن فضا شدم که دیگر صدای مترجم را نشنیدم و فقط انگار لب هایش تکان میخورد .کاترینا محکم دستم را گرفت و گفت به این چیزها باور داری؟
دیوانه شدی؟ اینجا فقط یک جای گردشگری است این ها توهم و خرافات این مردم است،صحبت ها و لحن تند کاترینا مرا به خودم آورد.
_گفتم:چرا اینطور می کنی این آقا فقط دارد ازاین مکان میگوید ببین چندهزارنفر دارن اینجا خدمت میکنن و رفت وآمد می کنند حتما دلیلی دارد.
رویش را برگرداند و به راهش ادامه داد.نمی دانم چرا حالش بد شد.با کمک مترجم و یک خادم تا بعدازظهر ازآن مکان دیدن کردیم و دیگر باید بر می گشتیم به هتل،کاترینا گفت همین فردا می رویم تهران.
_گفتم چرا؟
_گفت من نمیتوانم جهالت این آدم های نادان را ببینم.
_گفتم آرام باش عزیزم اینجا مکان زیبایی ست درست است مردم کارهای عجیب می کنن درو دیوار را بوس می کنند،هم دیگر را هول می دهند تا دستاشان به آن ضریح برسد لباس پرت می کنند پول می دهند گریه می کنند ولی خب این هم یک فرهنگ و رسم است مثل خیلی ازکشور های دیگر.
_دلم می خواهد ازاین فضا دور بشوم
به زمین خیره شدم آخه اون پیرمرد می گفت حتما حال زنت خوب می شود ولی کاترینا بدتر شد.
_گفتم: هرچی تو بخوای بریم.
به راهمان ادامه دادیم.باعجله رفت تا آن چادر را به خادم ها بدهد. آمد بیرون و گفت هووف راحت شدم اون دیگه چی بود.لبخندی زدم و راه افتادیم.
یادم آمد زمان هایی که من به کلیسا می رفتم، کاترینا هیچ وقت همراهم نبود.او انقدر نکات مثبتی دارد که بی دینی او مرا نمی رنجاند.سالها با او زندگی کرده ام..
خیلی شلوغ بود. از بازار که رد شدیم باید به آن طرف خیابان می رفتیم یک لحظه دیدم کاترینا با تعجب دارد آن طرف خیابان را نگاه می کند.پسرمان را صدا می زد.عرق از پیشانی ام باز شد انگار بیماری اش دوباره شدت گرفته بود بازهم پسرمان را دیده.!
تا به خودم آمدم، دوید به سمت خیابان فریاد زدم کاترینا صبر کن. در ثانیه ای تمام دنیا روی سرم خراب شد.فقط صدای مردی را می شنیدم که می گفت یا امام رضا بد بخت شدم.
کاترینا غرق در خون روی زمین افتاده بود.
رفتم سمتش روی زانو نشستم.تمام خاطراتمان از جلوی چشمانم رد می شدند اشک هایم جاری شدند و فریاد می زدم، کمکم کنید.
آمبولانس آمد و اورا سوار ماشین کردند. اکسیژن وصل کردند،نبضش را گرفتند،مدام چکش می کردند.تا به بیمارستان برسیم.درمانده شده بودم حالم عجیب بود چه کنم دراین کشور غریب؟
کاترینا به خواب آرامی فرو رفته بود.روزها پشت در اتاقش راه می رفتم با کمک دستگاه نفس می کشید. دلم می خواست بیدار شود و دستم را بگیرد و بگوید برویم به خانه.مردم فقط با تعجب مرا نگاه می کردند.گاهی سلام می دادند.شاید موهای بور و بلند من برایشان عجیب بود.نمی دانم.گردنبند مسیحی ام را دستم گرفتم و بوس کردم.درهمین حین دکتر آمد.از مترجم خواستم کمکم کند از دکتر بپرسد حال کاترینا چطور است؟
مترجم گفت:دکترمی گوید حالش تغییری نکرده است بهتراست فعلا فقط منتظر معجزه باشیم.
پاهایم سست شد.بغض راه گلویم را بست.درست است که بی دین است اما این حقش نیست اون زن مهربانیه.آرام آرام به سمت اتاق کاترینا رفتم.
دیگر توانی نداشتم.دستش را گرفتم و کنار تختش به خواب رفتم.چند دقیقه که گذشت.حس کردم کسی دستم را گرفته.در گوشم با صدایی زیبا و آرامش بخش گفت: اون خوب میشه.اما اول باید حقایق را ببیند.!


غزاله افتخاری
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم غزاله افتخاری سلام و احترام
مهمترین اتفاقی که هر نویسنده‌ای دوست دارد برای داستانش بیفتد این است که موفق شود داستانِ باورپذیری را خلق کند. در واقع ایده یابی و طراحی پیرنگ و تلاش برای نگارش داستان؛ تنها در صورتی موثر خواهد بود که در نهایت جهانی را که نویسنده با کمک این تکنیک‌های داستانی ساخته و پرداخته است بتواند در نظر خود نویسنده و مخاطبِ او باورپذیر جلوه کند. اگر مخاطب نتواند جهانی را که نویسنده برای داستانش خلق کرده باور کند یا نتواند شخصیت‌ها و کنش و اعمالشان را بپذیرد داستان را ناتمام رها خواهد کرد یا حتی اگر تا پایان داستان پیش رود، داستان نمی‌تواند برای او اثرگذار باشد و قصه و شخصیت‌ها را فراموش خواهد کرد و این اتفاق خوبی نیست و می‌گوید که داستان آنگونه که باید و شاید از آب و گل درنیامده است. همه‌ی ما داستان‌ها یا فیلم‌هایی را دیده‌ایم که بعد از پایان آن داستان یا فیلم این عبارت در ذهنمان شکل گرفته است که «مگر می‌شود این قصه و شخصیت‌هاش واقعی نباشند؟!» این به این دلیل است که نویسنده یا فیلمسازِ این آثار کار خود را به درستی انجام داده‌اند و موفق شده‌اند ما را به عنوان مخاطب وارد دنیایی برساخته، اما واقعی نمایند. آشنایی نویسنده با قواعد و تکنیک‌های داستان‌نویسی به خلق اثری باورپذیر کمک خواهد کرد. برای رسیدن به اثری باورپذیر لازم است نویسنده از همان ابتدا، یعنی همان وقتی که ایده‌ی اولیه در ذهنش شکل می‌گیرد به همه‌ی جوانب داستان خود بیندیشد؛ نویسنده در مراحل بعد و در مرحله‌ی طراحی پیرنگ با دقت بیشتری به این مسئله فکر می‌کند و از استحکام روایط علی و معلولی مطمئن می‌شود و سپس در حین نگارش با بهره‌گیری از عناصر داستانی و پرداختی موثر به خلق جهان و شخصیت‌هایی پذیرفتنی دست می‌یابد. همه‌ی این مراحل را نویسنده با آموزش‌هایی که از قبل دیده بوده و همچنین با کمک تجربه‌ی زیسته‌ی خود و تخیل به سرانجام می‌رساند و به احتمال زیاد نوشتن داستان با چنین دقت و شیوه‌ای نویسنده و اثرش را به جای خوبی خواهد رساند.
در «پرواز» نیکول و کاترینا زوجِ مسافری هستند که در حال سفر به ایران می‌باشند. نیکول و کاترینا فرزندشان را از دست داده‌اند، کاترینا به نوعی دچار افسردگی شده است و حالا با سفرهایشان قصد تسکین این مشکل را دارند. در پرواز گفتگویی بین نیکول و یکی از مسافرین شکل می‌گیرد و مسافر بعد از با خبر شدن از مشکل کاترینا به نیکول پیشنهاد سفر به مشهد و حرم امام رضا(ع) را می‌دهد؛ در حالی که قصد نیکول و همسرش سفر به تهران و اصفهان بوده است. نیکول به راحتی این پیشنهاد را می‌پذیرد و بعد از اقامت در تهران عازم مشهد می‌شوند. در اینجا کاترینا یک شخصیت بی‌دین معرفی می‌شود، حالا این شخصیت بی‌دین به مکانی مقدس رفته است و قرار است که توسلی صورت پذیرد به امید بهبود. نیکول در این باره کاملا منعطف است و در دل پذیرفته است این مسئله را؛ اما کاترینا این مکان مقدس و زائران و حرف‌های راهنما را خرافات می‌پندارد و باور نمی‌کند. در نهایت تصادفی صورت می‌گیرد و کاترینا مدتی به کما می‌رود. در پایان داستان با این جملات به پایان می‌رسد: «پاهایم سست شد، بغض راه گلویم را بست. درست است که بی‌دین است، اما این حقش نیست. اون زن مهربانیه. آرام آرام به سمت اتاق کاترینا رفتم. دیگر توانی نداشتم. دستش را گرفتم کنار تختش به خواب رفتم. چند دقیقه که گذشت حس کردم کسی دستم را گرفته. در گوشم با صدایی زیبا و آرامش‌بخش گفت: اون خوب میشه اما اول باید حقایق را ببینه.»
نوشتن داستان ظرایفی را می‌طلبد که این ظرایف در کنار یکدیگر در نهایت داستان را خواندنی و پذیرفتنی خواهد کرد. به عنوان مثال در اینجا کاترینا و همسرش به عنوان زوجی غیر ایرانی به مخاطب معرفی می‌شوند؛ اما آیا نویسنده نشانه‌ها و تفاوت‌هایی را در این دو شخصیت قرار داده است تا مخاطب بتواند این شخصیت‌ها را ببیند و بپذیرد که غیر ایرانی هستند؟ شاید نویسنده در حین نگارش گمان کرده است که این اتفاق افتاده؛ چون بهش اشاره شده و داستان زندگی این زوج روایت شده است؛ اما حقیقت این است که با تعریف کردن و روایت، تصویری برای خواننده ایجاد نخواهد شد. نویسنده می‌بایست تصویرسازی کند، می‌بایست شخصیت‌ها را برای جهان داستانش بسازد؛ به نحوی که هنگامی که خواننده اثر را مطالعه می‌کند حس کند که این شخصیت‌ها را می‌شناسد و نمی‌تواند فراموششان کند. در پرواز این اتفاق نیفتاده است، راوی همه چیز را تعریف می‌کند و تقریبا جهانی ساخته نمی‌شود. توجه به جزئیات نیز در داستان اهمیت دارد، بهتر است نویسنده از کلی‌گویی بپرهیزد و با توجه به جزئیات و صحنه‌پردازی داستان را پیش برد. به عنوان مثال اینکه در داستان بخوانیم فلان مکان زیبا بود یا هوا سرد بود یا او عصبانی بود و... کافی نیست، این‌ها می‌بایست نشان داده شود نه اینکه درباره‌اش سخن گفته شود. یا اگر حرف از تهران یا مشهد یا... می‌آید؛ تصویر این مکان‌ها می‌بایست به قدری کامل باشد که مخاطب تفاوت آن‌ها را کاملا حس کند. به عنوان مثال در اینجا اگر به جای عبارتِ هتل چند ستاره‌ی تهران؛ بخوانیم هتل چند ستاره‌ی اصفهان یا هر شهر دیگری... خللی در کلیت داستان ایجاد می‌شود؟ خیر هیچ اتفاقی نمی‌افتد، زیرا این مکان برای مخاطب ساخته نشده است، پس به راحتی می‌توان آن را با مکان دیگری جایگزین کرد. در مورد شخصیت‌ها هم چنین است، هر شخصیت در داستان می‌بایست ویژگی‌های منحصر به فرد خود را داشته باشد.
نکته دیگر این است که رویدادهای یک داستانِ چفت و بست‌دار، اتفاقی پیش نخواهد رفت و کاملا بر اساس روابط علی و معلولی است. در پرواز؛ بعضی از رویدادها اتفاقی و تصادفی پیش می‌رود؛ این باورپذیری داستان را کم می‌کند.
در مورد داستان‌های دینی بهتر است نویسنده توجه نمایند که از مستقیم‌گویی بپرهیزند. و آنچه را می‌خواهند بگویند در خلالِ داستان و با تصویرسازی و اتفاق‌های داستانی و به شکل غیرمستقیم بیان نمایند، در این صورت آنچه نویسنده می‌خواهد بگوید اثرگذارتر و پذیرفتنی‌تر خواهد بود.
نکته‌ی دیگر توجه به نثر و زبان اثر است؛ پرواز بین زبان محاوره و نوشتاری گیر کرده است و زبان یکدستی ندارد؛ داستان می‌بایست نثر و زبان یکدستی داشته باشد.
پرواز در ویرایش نیز توجه بیشتری می‌طلبد؛ به عنوان مثال دیالوگ‌ها می‌بایست حتما از متن اصلی جدا شوند، رعایت فاصله و نیم‌فاصله لازم است، استفاده صحیح از علائم نگارشی نیازمند توجه بیشتری است؛ این‌ها شاید ساده به نظر برسند اما توجه به چنین مواردی برای نگارش داستان لازم است و بهتر است که نویسندگان تازه‌کار از همان ابتدا این موارد را رعایت کنند.
سرکار خانم غزاله افتخاری شما نویسنده‌ی جوانی هستید و سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. شما فرصت‌های بسیاری پیش رو خواهید داشت و می‌توانید با آموزش تکنیک‌ها و قواعد داستان‌نویسی و مطالعه‌ی فراوان آثار داستانی به مرور زمان آثار خود را ارتقا دهید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت