بریدن از وابستگی‌ به متن و شخصیت‌، کمک به زنده ماندن داستان است.




عنوان داستان : گور دختر
نویسنده داستان : مجید مصطفوی

گور دختر


زنگ زدم به خواهرم.كمي پشت تلفن حرف زديم . انگارمي خواستيم از عشق حرف بزنيم ولي نمي دانستيم ازچه حرف مي زنيم. صدايش مي لرزيد. گفت تصميم راگرفتم.فقط يك فندك ... بغض صدايم رابم كرد .
گفتم :مهناز ما فقط همديگرراداريم .نگذار تنهاشويم!
داشت توضيح مي داد كه ناگهان فكرم رفت سمت آرين كه بايد چندساعت ديگر اورا مي ديدم . يك كلمه از حرفهاي اورا نمي شنيدم . آرين را اولين بار توي رستوران دانشكده ديدم. صاف روبه رويم نشسته بود. داشت با چشمهايش با دختري حرف مي زد. صداي چشمهايش آنقدر بلند شد كه جزمن چند نفر ديگر هم زل زده بودند به او. تكه اي كوبيده را توي دهانش گذاشت وشروع كرد به جويدن .دهانش را مثل ماهي تكان مي داد. دختر وقتي دوازده چشم راديد از روي ميزبلندشد. من رفتم سرجايش نشستم.
كوبيده مثل سنگ سفت بود. با دوغ آبعلي هم نمي شد قورتش داد. چاقويي از روي ميز برداشت وافتاد به جان كوبيده .قيافه اش مثل قصاب محله شده بود.دندانهايش آنقدرمعلوم بودكه مي شد شمردشان . فشار مي داد. صورتش چروك شده بود.
به كوبيده توي بشقابش كه حالا مثل جسد آش ولاش شده بود نگاه كردم. گفتم:"چته!
گفت:"عاشق دوچيز است :
يكي پدرش ويكي غذا. البته غذايي كه پدرش درست مي كرد. نامش لخ لاخ بود .
گفتم :عاشق سه چيزي : دختر ، غذا ،پدر
گفت پدرش بوشهر توي آژانس ايرانگردي كار مي كند. تقربيا تمام شهر واماكن تفريحي مثل كف دستش مي شناسد.گفت توي اين دنيا هيچ چيز مثل لخ لاخ لذت بخش نيست. گفت ازهيچ كس به اندازه كسي كه موقع خوردن لخ لاخ حرف مي زند ، بدش نمي آيد.
آن شب ؛ باران دم اسبي مي‌باريد.. فكرانتقام يك لحظه هم از ذهنم بيرون نمي‌رفت.عين خوره چسبيده بود به من .گاهي فكرمي‌كردم درميانه مغزم توموره بدخيمي درحال رشد است.كلمات ازمن فرارمي‌كردند. چارپايه زيرپايش بود . داشت لامپ راهرو‌ راعوض مي كرد.مي‌گفت دختركه بيايدخونه بدرد زندگي نمي‌خورد. تقصيرخودش بود نبايد روي پله شيبدار به اميد من وبدون تكيه گاه روي چارپايه مي رفت . هوا شرجي بود. كف دستم عرق كرده بود . چشمهايم بدجوري مي خاريد .انگار تويشان شن ريزه ريخته باشند.
توي خيابانهاي بوشهر تاب مي خورديم. درختان سبز ودراز دريك طرف خيابان سايه بان عابران پياده شده بودند.
ترم سوم روانشناسي بوديم .چندبار به او جزوه دادم .چندبارهم باهم وآن دختر رفتيم سينما وكافه. دختر هرباربا دكمه هاي مانتواش بازي مي كرد و دستش را به شكمش مي مالوند. آرين مدام از پدرش حرف مي زد.مي گفت هروقت پشت تلفن به پدرش مي گويد دلش نمي خواهد برگرددبوشهر،پدرش اول سكوت مي كند وبعدبي خداحافظي قطع مي كند . احتمالا چون بغضش گرفته است .
كاغذي را از كيف فكستني ام درآوردم.وبراي سومين بار خواندم . تافقط همان كلماتي كه نوشته بودم رابه پدرش برسانم . پيرمردهاي كه حتي يك تارمو شان هم نريخته ، تحمل شنيدن اينجورخبرها را ندارند. دليلش پدرم نيست . او دوسال پيش وقتي صاف توي چشم هاش نگاه كردم وگفتم دخترت ازدواج سفيدكرده واحتمالا تا چندساعت ديگه اين خبر كل فاميل را به رعشه درمي آورد. تمام موهاش سياه بود. پدرم بعداز چند ماه مرد. احتمالا از نگاه تنداهل فاميل .
پياده رفتم سمت قبر ستان جنرال . این نام آرامگاه یک ژنرال انگلیسی در محله سنگی است . ازميان قبرها كه رد مي شدم شروع كردم به فكركردن درباره جملاتي كه قراربود چنددقيقه ديگر مثل گلوله ازشاه كش شليك شوندبيرون. نمي دانستم بايد ازكجا شروع كنم .شايد اولين باربود كه مي خواستم باحرف هايم كسي را بكشم .يا شايد اولين باربود كه داشتم به حرفهايي كه قراربود بزنم اين طور به عواقبش فكرمي كردم. كف دستهايم بازشروع كردن به عرق كردن. از آرامگاه جنرال تا جايي كه قراربود بروم ده دقيقه بيشتر راه نبود.نوشته ها را دوباره نگاه كردم. مثل كسي بودم كه قراربود سخنراني مهمي را انجام دهد. زل زدم به برج بلندشيشه اي. سايه صندوق صدقات روي برج افتاده بود. انگار ازآخرين باري كه توي عكس ديده بودم ، بلندتر شده بود. توي العطش ظهربود كه جلوآژانس مسافرتي رسيدم . چندبار نفس عميق كشيدم . دست هايم مي لرزيد. انگار مي خواستند اعتراف كنند . كسي پشت ميز بود وتلفني راكه هر چندثانيه زنگ مي خورد ، جواب مي داد. مردي كه پشت ميز نشسته بود ، پرسيد :" كجا تشريف مي بريد ؟"
خم شدم روي ميز وآهسته گفتم:"مي خواهم جاهاي ديدني شهرراببينم"
موبايل رابرداشت وصفحه اي رابازكرد وشروع كرد به نوشتن . ادامه دادم .
: اگه ممكن است مي خواستم با آقاي مستوفي باشم.
زيرچشمي نگاهم كرد .نگاه كه مي كرد ابروهايش شكل هفت مي شد.
تلفن باززنگ خورد . گوشي رابرداشت وچيزهاي توي موبايل يادداشت كرد. گوشي راكه گذاشت گفت:ارسال شد .بيرون پرايد سفيدرنگ .
پيرمردي كه موهاش كوتاه بود ، داشت زير سايه درخت لاستيك ماشين رادستمال مي كشيد . بطري نوشابه سياه دستش بود روي لاستيك جلو مي‌ريخت . ريش هاي بلندو سفيدش زير پرتوهاي آفتاب ، برق مي زد. مراكه ديد گوشي را درجيبش گذاشت وگفت: بفرماييد
نشستم روي صندلي جلو .خودش رفت سمت صندوق عقب ماشين دقيقه اي بعد برگشت ونشست توي ماشين .
گفتم:" چند سالي هست بوشهر نيومدم. مي خواستم چرخي بزنم توي شهر واماكن ديدني ببينم .
چندباراستارت زد. موبايل رابرداشت مثل بيسيم‌چي ها چيزي درآن ضبط كرد. ماشين كه روشن شد. گفت يادآوري كردم كه حتمن ببرم باطريسازي نشانش دهم لاكردارخسته ام كرده .
داشتم به زمانش فكرمي كردم . كه كي بگويم شايد بهتر ين وقت لحظه اي باشد .درست وقتي از ماشين پياده شدم . بعدمي توانم فراركنم وعكس العملش رانبينم .
راننده گفت:" خيلي فرق كرده خميازه اي كشيد و ادامه داد : بوشهر رو مي گم. هرروز يه قيافه مي گيره . صداش ناصاف وخش داربود. انگار سرفه اي تو گلويش گير كرده باشد. دكمه هاي پيراهنش را يكي درميان بسته بود. زل زدم به قاب عكس كوچكي بالاي چشم نظر ياقوتي كه به آينه ماشينش آويزان بود.عكس پسري بود تقريبا بيست ساله . با موهايي فر و سياه . چشم هايش گردبود. شبيه آرين . قاب راكه اين طرف مي رفت توي مشت گرفتم. دستم راكه بازكردم بهم زل زده بود .
گفت: قبل از آخرين باري كه هواپيماهاي عراقي بمباران كنند ازش گرفتيم . توجبهه بيسيم‌چي بودم . هيچ وقت خبر عزيزتو نشنوي . خبربهم دادن .
پشت چراغ قرمز كه رسيديم ،اززير صندلي كتابچه دعايي رابيرون آورد وشروع كرد به خواندن آيه الكرسي . چند لحظه بيشتر طول نكشيد . چراغ كه سبز شد
كمي مكث كردم و گفتم: همين پسر رو داشتي؟
گفت:"يكي ديگه هم دارم .سه سال پيش رفت گيلان. ازپنجره بربر به درختهاي پياده روكه روبرويم بودند نگاه كردم.
خورشيد وسط آسمان بود. شكمم قاروقوركرد .بدون آنكه سرش رابچرخاندسمت من گفت : گرسنه اي . من هم غذا نخورده ام .
توي خيابان خليج فارس غذاخوري خوبي سراغ دارم كه درگذشته آب انبار بوده. گفت سي دوسال است كه تو آژانس كارمي كند ونقطه نقطه شهر را مي شناسد. بعد شروع كرد به حرف زدن درباره آن. گفت شبيه آدمي است كه دير به دير قيافه اش عوض مي شود. وبراي هركس طوري هست كه وقتي نام رئيس علي را شنفت به آن احترام بگذارد. گفت اينكه من هربار كه مي آيم ومسافري مي آيد ومن شهر را توضيح مي دهم انگار چيز جديدي را كشف كرده ام. انگار دوباره رئيس علي را مي بيند. رستواران قوام هنوز عوض نشده به همين خاطر او عاشق اينجاست.از توي جيب كتم آدامس را بيرون آوردم وتعارفش كردم. گفت : ممنون ، دندانپزشك ازپارسال قرق كرده.
حالا توي يكي از باريك ترين كوچه هاي بوديم كه توي عمرم ديده ام. پياده روها آنقدر كوچك بودند كه سه نفر بيش تركنارهم جايشان نمي شد. تقريبا تمام كوچه هاي آن جا مثل هم بودند. تو بعضي هاشان بازارچه بود. آقاي مستوفي گفت: مي بيني ؟ هنوز هم خيلج هميشه فارسه. راست مي گفت . پدرم هم گاهي برايم از خليج فارس حرف مي زد. مي گفت وقتي به آدمهاي اينجا نگاه مي كني ياد ريس علي دلواري مي افتي. قيافه هاشان ذره اي تغيير نكرده . به قوام كه رسيديم . مرا به صاحب رستوران معرفي كرد و خودش رفت دستشويي. زل زدم به سيخ هاي روي منقل . تصميم گرفتم بعداز ناهار همه چيز رابه او بگويم . فكركردم اين طوري بهتراست. مهم اين بود كه ازكجا شروع كنم .ياد قاب عكس توي ماشين افتادم .داشتم جملاتم رامثل پازل توي ذهنم مي چيدم .ازپنجره ي رستوران زل زدم به ساختمانهاي قديمي و رنگ پريده ي توي كوچه . مستوفي كه ازدستشويي آمد،مستقيم رفت سمت پيرمردي كه پاي منقل ايستاده بود.چارشانه بود وقدبلند. مستوفي كمي ازنان سنگك كنارمنقل داد دستم وگفت:"بخور . يه قوام ويه نون سنگك.تقريبا همه اهالي محل ، اورا مي شناختند .داشت به پيرمردي كه پشت منقل ايستاده بود مي گفت ماهي ها را مثل هميشه مغزپخت در بياورد. داخل رستوران به قدري شلوغ بود انگار همه سريك ميزنشسته بودند .صندوق دار تاچشمش به مستوفي افتاد ، به ته سالن كه ميز دونفره اي خالي بود اشاره كرد. پشت ميزكه نشستيم مستوفي شروع كرد به ذكرگفتن .گفت ماهي راخوشمزه ترمي كند.توي جبهه هميشه مي گفتند. زل زدم به دكمه هاي پيراهن مستوفي كه بالا وپايين بسته شده بود و گفتم : ازرشت آمدم .دستي به ريش بلند وسفيدش كشيد وگفت: كجا درس مي خواني ؟منظورم كجاي گيلان درس مي خواني .گفتم : دانشگاه گيلان
گفت :پسرش هم براي تحصيل رفته است آنجا. غذا را كه آوردن با اشتها شروع كرد به خوردن . من هم مي خواستم شروع كنم به خوردن غذا اما ازگلويم پايين نمي رفت . دوغ سرد راباشيشه سركشيدم .باخودم گفتم بايد همين جا كارراتمام كنم . بايد شاه كش رابردارم وصاف شليك كنم توي مغزش . قبل ازآنكه به خودش اجازه هيچ عكس العملي رابدهد. داشتم به قيافه هاي مشتري ها نگاه مي كردم. به قيافه ماهي هاي كه كباب شده بودند.قيافه هايشان مثل آفتابگردان سوخته بود. رستوران كمي خلوت ترشده بود. مي خواستم موضوع را به مستوفي بگويم كه جمله ها مثل ماهي توي ذهنم ليز خوردند.دست هايم راكه داشت مي لرزيد به هم گره زدم وآخرين لقمه راكه قورت دادم گفتم :
اسم پسرت آرين نيست. يكي از دانشجوها آرين مستوفي بود. چندبار هم ديگه تو دانشگاه ديده بوديم.
سوارماشين كه شديم دلم نمي آمد از قوام بزنيم بيرون .انگار چيزي اين جا گم كرده بودم . انگار خواهرم را قراربود جابگذارم اين جا وبروم.اگروقت داشتم بيشترمي ماندم .زل زدم به آفتاب ودريا .كاش مي شد بروم شنا .
لب هايش راچندبار تكان داد اما چيزي نگفت .بعد به آسمان بالاي سرش نگاه كردوگفت: آرين ؟آرين مستوفي؟ هي هي حالش چطوربود آقاي دكتر ! و زد زير خنده. نمي دانستم چه بايد بگويم .كاش دراين موقعيت نبودم.كاش عاق والدين كرده بود.اگر دلخوريش رابگويد بلافاصله ماشه را مي كشم . گفتم :
منوببر گوردختر. گوردختر آخرين مقصدم بود .دوباره داشتم دنبال فرصت مي گشتم .شايد وقتي پول راگذاشتم كف دستش كارراتمام كنم .كمي بي رحمانه بود .اين كه حتي فرصت لذت بردن ازگرفتن دستمزدش را بهش نمي دادم . اما چاره اي نداشتم . نمي خواستم توي ماشين بهش بگويم . حالا گوردختر را به وضوح مي ديدم. آقاي مستوفي هم داشت نگاهش مي كرد. گفت زماني بوده كه فكروذهنش مخ زدن دخترا بوده. گفت آن موقع به عقل جن هم نمي رسيد كه اين بتواند مسيرزندگي اش راعوض كند. گفت دلش مي خواست يك بار هم قصه گوردختررا به پسرش بگويد. باپسرش دوست باشد.گفت يك بار وقتي قراربود پسرش براي تعطيلات نوروز بيايد اينجاكمي پول كنارگذاشته كه باهم بروند با لنج تودريا . اين راگفت سكوت كرد.ازش خواستم مراجايي ببرد كه بشود تمام گوردختر راديد .داشتم به اين فكر مي كردم كه چه بايد بگويم .به اين فكرمي كردم كه هرطور شده بايد همه چيزرابگويم .زمانش هم ديگر برايم مهم نبود. كف دستم بدجوري عرق بود. مغزم كارنمي كرد. صورت مستوفي بدجوري عرق كرده بود. كولر ماشينش كارنمي كرد. زل زده بود به قاب عكس آويزان شده بود به آينه .انگار اولين باراست نگاهش مي كند. دستي به ريش هايش كشيد وگفت :گوردختر ديدن ندارد فقط يك آموزه عاشقانه هست. زل زدم به مستوفي . دست هايم را به پنجره ماشين آويزان كردم . شاه‌كش رابرداشتم.بين دوابرويش رانشانه گرفتم .ابروهاي پرپشت وپيوسته . لب هايم مثل دست هايم مي لرزيد. چشم هايم رابستم آفتاب اذيت مي كرد. آقاي مستوفي زدزير قهقهه. چندتوريست نگاهش كردند. به گوردختر اشاره كرد وباحالت خنداني گفت: هروقت نگاهش مي كنم روحم تازه ميشه . وباهمان حالت زدزيرآواز :
بخون خالوبخون دردم گرونن
توصحراي دلم بادخزونن
بخون خالو بخون شوبي وشومي
جووني وبهارناتمومي
زنم مي گفت بچه ها بزرگ شوند ديگه غمي نداريم .بازخنديد.ازماشين پياده شددستم راگرفت. ازم تشكركردكه خاطراتش رازنده كرده ام . كرايه اش رانمي گرفت. بااصرارپول رادرجيب پيراهنش گذاشتم .پيشاني ام رابوسيد.همان لحظه بود كه شاه‌كش راروي شقيقه اش گذاشتم . چشم را به گوشه گوشه گوردختر چرخاندم. نيم نگاه به چپ ونيم نگاه به راست تا وقتي شنيد خواست مثل بستني قيفي سقوط كند اورابگيرم و اگر افتاد كسي نبيند.
كمي مكث كردم.چند لحظه زل زد به ني ني چشمانم و انگار چيزي يادش آمده باشد گفت آرين آرزوش اينكه طرح روانشناس محله رو پياده كنه توهم بيا كمكش كن خوشحال ميشم . نفس عميق كشيدم وانگار تكه ماهي ها داشتند ازمغزم و روحم پرت مي شدندبيرون. حالا وقتش بود. دستم ازپشت شانه اش سريد . ماشه راكشيدم . دم گوشش گفتم :
خدابهتون صبربده آرين رفت پيش برادرش.
آقاي مستوفي مثل بستني قيفي روي خاكريز گوردختر افتاد.
اين بار گور دختر شبيه دختري بيست وچندساله با پیراهن بلند دورچین با مقنعه سیاه رنگ، روبنده نازک كه فقط چشمهايش پيدا بود ،نبود. انگارمهنازبود. همان طور كه خيره بودم به آن ،ناخواسته زدم زيرخنده . مثل ديوانه ها كروكر مي خنديدم .مهنازرادرآسمان مي ديدم .آتيش گرفته بود. اشك توي چشم هايم جمع شد. بغضم گرفت. خورشيد وسط آسمان ايستاده بود. مستوفي داشت دراز و درازترمي شد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان خیلی بد آغاز شده و کمی بدتر ادامه پیدا کرده اما از اواسط آن به بعد شاهد تغییر زیادی در کیفیت هستیم. چرا این اندازه بد آغاز می‌کنید و چرا این اندازه خوب و عالی تمام می‌کنید را باید خودتان جواب دهید. به نظر کمی شتابزدگی در ابتدا داشته‌اید تا هر چه سریعتر به جایی که می‌خواهید برسید. برخی برای بخش‌هایی از داستان خود برنامه و طرح دارند و نمی‌دانند چگونه مقدمه‌ای برای رسیدن به آن ایده اصلی پیدا کنند. نمی‌دانم شما هم از این دسته آدم‌ها بوده‌اید یا نه، اما به هر حال تفاوت زیادی میان گشایش داستان تا بدنه و از بدنه تا پایان‌بندی وجود دارد.
ضعف ابتدایی داستان به دلیل منطق ضعیف تغییر موضع آن است. خیلی راحت تغییر موضع می‌دهید و به سراغ مساله دیگری می‌روید. از خواهری که قصد خودکشی دارد به سراغ یک پسر می‌روید و از پسر سراغ سفتی کوبیده. درادامه سراغ شبی خاص رفته و از انتقام حرف می‌زنید. سنخیت میان همه اینها به حدی نامتجانس است که باورپذیری را دچار مشکل می‌نماید به خصوص برای کسی که این اندازه حساس هم قرار است باشد.
همان طور که گفتم ضرباهنگ سریع شما در رسیدن به نقطه مورد نظرتان است که باعث شده همه چیز ناگهانی پیش برود و ما در یک آن شاهد رابطه بسیار نزدیک راوی با پسر هستیم.
"به كوبيده توي بشقابش كه حالا مثل جسد آش ولاش شده بود نگاه كردم. گفتم:"چته!"
چگونه ناگهان با او این اندازه آشنا شدید که با لحنی بسیار خودمانی از او می‌پرسید : "چته؟" شما در حال به تصویر کشیدن اولین دیدار راوی و آرین بودید پس چگونه این دو با هم این قدر آشنا شده‌اند؟
جدای از اینها، زبان داستان هم دچار اشکال است. زبان رسمی و غیر رسمی با هم قاطی شده‌اند. مانند "موهاش"، " می مالوند"، " شروع کردن"که همگی لحنی خودمانی دارند.
اغلاطی نیز در نوشتن دارید که کیفیت قلم شما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مثل " كيف فكستني ام" (که "فکسنی" درست است) یا "توموره بدخیمی" ( که "تومور بدخیمی" درست است). غلط فنی را هم در متن شاهد هستیم، در "تنها شویم" که اگر خواهر خودکشی کند دیگر نباید از فعل جمع استفاده کرد و "تنها شوم" درست است.

حضور هرشخصیت در متن باید دلیل و کارکردی در داستان داشته باشد. راوی و آرین و پدر آرین حضور پررنگی دارند و اگر چه شاید کسی بپرسد چرا باید پدر آرین کشته شود در حالی که انسان خوبی هم به نظر می‌رسد و برای این کار منطقی وجود ندارد اما می‌شود این گونه آن را توجیه کرد که مساله، مساله نفرت است. کسی در مقام راوی می‌تواند به دلیل نفرت هر کسی را که با منبع و سرچشمه نفرت در ارتباط است بکشد. پس کنش او در مورد قتل پدر آرین توجیه‌ای روانشناختی می‌تواند داشته باشد. لیکن با این حال در مورد حضور خواهر راوی هیچ منطقی نمی‌بینیم. چرا این خواهر باید وجود داشته باشد؟ هیچ کارکرد خاصی که ضرورت وجود وی را توجیه کند در هیچ جای نوشته دیده نمی‌شود. اگر چیزی را نویسنده می‌خواسته با حرف‌های او و با حضور او بگوید و انتقال دهد، بدون او و حرف‌هایش هم می‌توانسته بزند و انتقال دهد.
از حرف‌های او که البته چیز خاصی نداریم تا به ما در شناخت از وی کمک کند. " تصميم را گرفتم. فقط يك فندك ..." این تنها چیزی است که او در این داستان به طور مستقیم گفته بدون این که مشخص شود چرا می‌خواهد این کار را بکند (خودکشی). آیا مساله او هم عشقی بوده؟ چه نوع مساله عشقی‌ای؟
و این جمله: " انگار مي خواستيم از عشق حرف بزنيم ولي نمي دانستيم ازچه حرف مي زنيم." این جمله گنگ چه کمکی به فهم خواهر و جریانات پشت پرده می‌کند؟ چه شناختی از این دو بدست می‌دهد؟ بعد هم با نتیجه‌گیری خواهر در مورد خودکشی که اصلاً جور در نمی‌آید. منطق میان کنش‌ها و دیالوگ‌ها را باید از ذهن خودتان خارج کنید و روی کاغذ بیاورید. تمام این‌ها البته در ذهن شما منطق و دلیل داشته‌اند و دارند. شما می‌توانید در سئوالات مربوط به این گشایش و نقدهای آن به خوبی شاید دفاع کنید و پاسخ دهید چرا که ریشه تمام علتها در درون و ذهن شماست اما خواننده از این ریشه‌ها خبری ندارد. خواننده با متن روی کاغذ سروکار دارد. در متن هیچ توجیه و منطقی دیده نمی‌شود.
تمام آن بخش‌های اولیه قابل حذف هستند. داستان با همان "گفتم دخترت ازدواج سفيدكرده و..." می‌توانست آغاز شود و همه کنش‌های بعدی و دلایل و منطق آنها را هم از دل همین جمله می‌شود بیرون کشید؛ دلیل نفرت، دلیل انتقام. به نظر با چنین نکته‌ای آغاز کنید که خواننده به راحتی به علت ماجرا پی ببرد و پیرنگ خیلی مشخصی هم شکل بگیرد. بعد سراغ آن صحنه‌های راوی و پدر آرین بروید. تمرکز داستان را روی همان دیدار با پدر آرین قرار دهید و هر چه در مورد گذشته لازم است را در خاطرات و یادآوری‌های ذهنی دختر قرار دهید. البته در این خاطرات سراغ خواهر و آن دختر و هرکس و هرچیز که ربطی به موضوع اصلی ندارد نروید. اگر اطالات متن را بگیرید داستان خیلی زیبا و تاثیرگذاری خواهید داشت.
قضیه جبهه بودن پدر هم جالب است و شاید این نکته عمق تنفر دختر را بهتر نشان بدهد که حتی با وجود تمام نقاط قوت و مثبت پدر باز هم مصمم به کشتن اوست. اما متاسفانه استفاده خوبی از پسر دیگر نکرده‌اید و مانند خواهر راوی در به کارگیری مفید و موثر از وی نیز موفق نبوده‌اید. البته به نظر همین حضور هم کارکرد خود را دارد اما می‌شد خیلی بهتر از این‌ها از وی بهره گرفت. یک نویسنده خوب از کوچکترین امکانات باید بیشترین استفاده و بهره را ببرد.
در مجموع قوت قلم از نیمه به بعد جبران ضعف‌ها را کرده و داستان با رضایت نهایی خواننده می‌تواند روبرو شود اما وقتی شما به راحتی می‌توانید به نمره صد برسید چرا با نمره هفتاد تمام کنید. پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر نوشته را بازنویسی کنید و حواشی را حذف نمایید. هسته اصلی کنش‌ها را از دست ندهید و از همان نقطه که گفتم آغاز کنید یا نقطه‌ای نزدیک به آن مثلاً از " كاغذي را از كيف فكسني ام درآوردم..." که تعلیق هم به خاطر محتوای نامه دارد. خواهر راوی و حتی برادر پسر را از صحنه خارج کنید. گاهی بریدن از وابستگی‌های احساسی به متن و شخصیت‌های آن کمک به زنده ماندن متن است. هرگز در این گونه موارد تردید به خود راه ندهید.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت