موضع روایت در داستان کوتاه را ثابت کنید.




عنوان داستان : زیارت
نویسنده داستان : مریم صفدری

از دستشویی بیرون آمد. همانجا جلوی در نشست. زانوهایش را بغل گرفت. اشک‌هایش سرازیر شدند. جمله‌ای که هرماه در این همه سال با خودش تکرار کرده بود را زمزمه کرد:(( این قصه سر دراز دارد!)) اینبار درد و رنجش بیشتر بود. سومین آی‌وی‌اِف هم بی‌نتیجه شده بود. احساس کرد یکدفعه جای تمام آن حدود هزار و پانصد آمپولی که در این سال‌ها زده درد گرفت. دور نافش، روی بازوها و پشتش پر از جای سوزن‌هایی بود که هنوز قرمز بودند. حالا همه‌اش هیچ شده بود. باز هم نشده بود. هیچ وقت بلند گریه نمی‌کرد اما دلش می‌سوخت و سوز دلش اشک داغی می‌شد که روی گونه‌اش می‌ریخت. چند سال دیگر باید صبر می‌کردند. اصلا پایانی هم داشت؟
قسمت بدترش این بود که باید به سعید خبر می‌داد  باز هم نشد. چطور این همه امیدواری و شوقش را تمام می‌کرد. فکر کرد بگذارد چند ساعت بیشتر امیدوار و دلخوش بماند، اما نه. تحمل اینکه وقتی این خبر را به او می‌دهد در چشم‌هایش نگاه کند نداشت. بلند شد. بی‌رمق به سمت اپن رفت. گوشی را برداشت. فقط یک کلمه پیامک کرد: نشد! حتی ننوشت: ((باز هم نشد.)) فکر کرد همان ((نشد)) آب یخی است که روی سر سعید می‌ریزد. ((باز هم)) سردترش هم می‌کند. تصور کرد وقتی الان این پیامک به سعید می‌رسد چه می‌کند. تنها کاری که می‌توانست بکند دعا بود:(( خدایا صبرش رو بهش بده. من طاقت دارم ولی اون...)) همان فکرهای همیشگی سراغش آمد. اینبار جدی‌تر. شاید راه حل همان بود، قبل از اینکه صبر سعید تمام شود و برود سراغ راه‌هایی که نباید، خودش باید فکری می‌کرد. جدا می‌شدند. کار که داشت و مشکل مالی نداشت‌، حالا برفرض جمع‌وجورتر روزگار می‌گذراند. اما بابت این همه سال که در کنار هم زندگی‌شان را از صفر ساخته بودند چیزی از این زندگی می‌خواست. دوشادوش مردش کار کرده بود و هر چه درآورده بود وسط زندگی مشترک گذاشته بود. حقش بود که دست خالی از زندگی نرود. این‌ها را فکر می‌کرد و اشکها داغِ داغ پشت هم روی گونه‌اش می‌چکید. پیش‌بینی‌اش درست بود،‌ جواب پیامکی نیامد. بعد از یازده سال زندگی سعید را خوب می‌شناخت. اینطور وقت‌ها حرف نمی‌زد . سکوت می‌کرد و توی خودش می‌ریخت، مثل آن دوبار آی‌وی‌اف بی‌نتیجه‌ی قبلی، مثل تمام آن چند سال انتظار که هر ماه امیدوار بودند و بعد یکدفعه ناامید می‌شدند. رفت جلوی آینه شمعدان عروسی‌اش. چشم‌های درشتش قرمز بودند و مژه‌های بلندش خیس. هنوز چروکی در صورت نداشت اما دو سه تا تار سفید لابه‌لای موهای جلویش دیده می‌شد. دینگ‌دینگِ پیامکِ موبایل بلند شد. بعید بود از طرف سعید باشد. کلمه‌ی ((عزیزدلم)) روی صفحه نمایش نقش بسته بود. آنقدر برای بازکردنش عجله داشت که به خودش فرصت پیش‌بینی هم نداد. سعید نوشته بود:(( میای بریم مشهد امشب؟ ))
با خودش تکرار کرد: مشهد؟! انگار باد خنکی به صورتش خورد. زنگ زد به عزیز دلم. توضیح پیامک این بود: یکی از همکاران سعید برای آن روز بعدازظهر بلیت قطار داشته و هتل رزرو کرده بود. اما همان‌روز صبح پای همسرش شکسته بود. از بیمارستان تلفن کرده به سعید که زحمت کنسل کردن  قطار و هتل را بکشد. سعید فکر کرده چرا آنها نروند.

چرا نروند؟! راستش چون با امام رضا قهر بود، قهر که نه، دلخور بود. ناراحت بود از آن همه نذر و نیازی که در این سال‌ها کرده بود و جواب نگرفته بود. هرکسی را از اطرافیان دیده بود شوخ و شنگ تعریف می‌کرد که هر چیزی از امام رضا خواسته‌، گرفته‌است. پس به او چرا نمی‌داد؟! او که چیز سختی نمی‌خواست. یک‌دانه بچه! از همان بچه‌هایی که دیگران خیلی راحت به دست می‌آوردند، حتی هزار تا بهانه برای نخواستنش داشتند. اصلا مگر امام رضا همدردش نبود؟! مگر خودش سال‌ها رنج بی‌اولادی نکشیده بود؟! مگر جواد، تنها میوه‌ی دلش آن‌هم در سال‌های آخر عمر نبود؟!
چرا برود؟! چون امام رضا با وجود همه‌‌ی این گِله‌ها امام رضایش بود. همان امامی که از بچگی عادت داشت روی سنگ‌ صحن‌هایش سُر بخورد و  قلم‌دوش بابا از میان جمعیت برود دستش را برساند به ضریح و راضی از این پیروزی بزرگ، خوشحالِ عالَم بشود.
رفت سمت حمام. چهارپایه را برداشت. رفت سمت کمد. از چهارپایه رفت بالا. پوزخندی زد. جنینی در کار نبود که نگرانش باشد. از سر لجبازی با خودش محکم خودش را بالا کشید و چمدان را پایین‌ آورد.

از همان لحظه‌ای که سعید کلید انداخته بود و آمده بود خانه تا الان که هجده ساعت گذشته بود و به اتاق هتل رسیده بودند هیچ‌کدام به روی خودشان نیاورده بودند که چه اتفاقی افتاده است. اما خودشان می‌دانستند اوضاع مثل همیشه نیست‌. قهر که نبودند اما جز به ضرورت حرف نمی‌زدند. حرفی هم نداشتند که بزنند. چه می‌گفتند؟! از خاطرات غمگینشان؟ از قسط‌هایی که تا قیامت به خاطر هزینه‌های بالای درمان باید می‌دادند؟ از  دل‌نگرانی و سوال‌های پی در پی نزدیکان تا تکه‌پرانی‌های دوستان و اقوام دور؟!
غم خودش به کنار، چقدر نگران سعید بود! کاش جایی حرفش سر باز می‌کرد. شروع می‌کرد به داد و بیداد کردن. شروع می‌کرد به لیست کردن هزینه‌هایی که کرده، وقت‌هایی که گذاشته، طعنه‌هایی که شنیده، حسرت‌هایی که از دیدن خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها کشیده. می‌گفت و بعد آرام می‌شد. اما سعید ساکت بود و این سکوت بار غم او را صد چندان می‌کرد‌.
دنبال این بود که کاری کند که همه‌چیز عادی جلوه کند. سراغ چمدان رفت و خودش را به باز کردن آن مشغول کرد. صدای گریه‌ی نوزادی بلند شد. واضح و نزدیک. خدا حتما با آنها شوخی‌اش گرفته بود. سعید کتش را برداشت.
- میای بریم حرم؟
- نه! تو برو. الان خستم.
در کوبیده شد. صدای گریه‌ی نوزاد همچنان می‌آمد. چقدر راحت بقیه چیزی را داشتند که برای آنها آرزوی دست نیافتنی شده بود.‌ دیگر طاقت نداشت. افتاد روی تخت. ملافه را گذاشت جلوی دهانش و گریه کرد، بلند و زیاد.

خوابش برده بود. خواب دیده بود که حامله است. نشسته پشت وانت با چندتا از دوستانش که همگی بچه داشتند. انگار جایی می‌رفتند. کسی سیب سبزی دستش داد. در خواب خوشحال بود و می‌خندید. بیدار شد. ماه‌های اولی که منتظر بود وقتی این خواب‌ها را می‌دید با خودش فکر می‌کرد حتما این ماه دیگر وقتش است. اما گذر سال‌ها و کمی هم تحقیق معلومش کرد که دیدن زن حامله در خواب یعنی غم!! غمی که آنقدر با روحت درهم‌آمیخته باشد که در خواب هم رهایت نکند. علی هنوز نیامده بود. حالا هم ناراحت بود هم نگران. فکر کرد زن بودن سخت‌ترین کار عالم است. آنجایی که باید همه‌ی دنیا مرهم تو باشند تا زخمت را التیام بدهند، بدون توقع از هیچ کسی باید اول نگران زخم بقیه باشی که سر باز نکند، که عفونت نکند و بزند زندگی را متلاشی کند. صدای گریه‌ی نوزاد دیگر نمی‌آمد. اتاق تاریک شده بود. چشم انداخت به ساعت بالای تخت. نزدیک اذان مغرب بود. بلند شد. از تاریکی متنفر بود. اول برق را روشن ‌کرد. چه می‌کرد؟ می‌رفت حرم یا منتظر سعید می‌شد؟ گوشی را برداشت. شماره‌ی عزیز دلش ستاره‌دار بود و راحت گرفته می‌شد. اگر نزدیک ضریح باشد آنتن نمی‌دهد. اما بوق زد. برداشت. گفت که بعد از نماز برمی‌گردد هتل. پس در هتل منتظر سعید می‌ماند.

سعید قبل از نماز صبح رفته بود حرم و حالا خواب بود. دیشب چندین بار از صدای گریه‌ی نوزاد بیدار شده بود. چقدر این بچه ناآرام بود. یعنی مادرش هم باید هر بار بیدار می‌شد و رتق‌وفتقش می‌کرد؟ یعنی هر شب این بچه اینقدر گریه می‌کرد؟
 از تخت بلند شد. بیشتر از این نمی‌شد زیارت را عقب بیندازد. خیلی آرام در اتاق را پشت سرش بست که سعید بیدار نشود. زن و مردی جلوی آسانسور پشت به او ایستاده بودند. دسته‌های کالسکه سبز رنگی در دستان مرد بود. حجم پیچیده شده در پتویی را می‌شد در کالسکه تشخیص داد‌. با خودش گفت:(( پس صاحب گریه‌های دیشب ایشون بودن!))
مرد شروع کرد:
-خانم! من مطمئنم فلاکس نمی‌ذارن ببریم داخل حرم، علاف می‌شیم به خاطرش.
- خب بگو چکار کنم؟ چطور براش شیر درست کنم؟
- همین‌جا شیرشو درست می‌کردی، می‌ریختی تو شیشه.
- چندبار بگم بچه حساسه‌. شیر بیشتر از یک ساعت بمونه دلدرش می‌کنه. اصلا می‌خوای من حرم نیام؟! شما تنها برو که علاف ما هم نشی!
زن به عقب برگشت. جاخورد. انتظار دیدن او را در فاصله‌ی چندقدمی نداشت. خودش را جمع و جور کرد. سلام خشکی کرد و برگشت سمت آسانسور. در آسانسور باز شد. همه سوار شدند و در سکوت به همکف رسیدند. با خودش فکر کرد زن زیادی وسواس است یا مرد در بی‌قراری‌های دل‌درد بچه شریک نبوده تا درک کند؟! اگر خودش بود چه می‌کرد؟! معلوم است اصلا وابدا به بچه شیرخشک نمی‌دهد حتی یک قطره! پس صورت مسئله برای آنها وجود نداشت.
داشت رفتار خودش و سعید را در آن موقعیت تصور می‌کرد که رسید حرم. از گیت بازرسی رد شد. جلوی تابلوی اذن دخول ایستاد. شروع کرد به خواندن: ((اَ‌اَدخُلُ...)) پسربچه‌ای دست مادرش را رها کرد و شروع کرد دویدن. دو سه قدم نرفته خورد زمین. مادر دوید سمتش . پسر اول اراده کرده بود که خودش بلند شود اما دویدنِ هراسانِ مادر را که دید  زد زیر گریه. پیش خودش گفت:(( نباید می‌دویدی سمتش، باید می‌گذاشتی خودش بلند شود.)) گریه‌اش گرفت، نه از دلتنگی یا شوق، شاید از سر دل‌شکستگیِ کودکی که افتاده و کسی نازش نکرده تا خودش بلند شود. رفت سر قرار همیشگی‌اش. صحن آزادی. آنجا که ضریح معلوم است. نشست. کتابچه‌ی دعایی را که در راه برداشته بود باز کرد.  خواست متمرکز شود و زیارتنامه بخواند. مقابلش دختر ناز کوچکی سرش را گذاشته بود روی پای مادر و خوابیده بود. آن‌طرف‌تر بچه‌ی دیگری چهاردست‌وپا می‌رفت. کمی آنطرف‌تر هم  پسرکی به شیرینی تمام پفک می‌خورد. چرا اینقدر بچه در حرم زیاد بود؟! چرا همه با بچه برای زیارت آمده بودند؟! چادر را کشید روی سرش. زیارتنامه را زیر چادر باز کرد.
نماز جماعت را خوانده بود و باشتاب می‌خواست از شلوغی حرم فرار کند. از باب الجواد می‌خواست بیرون برود که دستی از پشت به شانه‌اش خورد. خادم حرم بود. آرام‌ پرسید:(( چند نفرید؟)) گیج جواب داد:(( دو نفر )) خیلی سریع و  مخفیانه چیزی کف دستش گذاشت. خادم آرام ادامه داد:(( ژتون شام امشبه.. زود برو تا مردم نفهمیدن.))
سی سال از خدا سن گرفته بود. از وقتیکه یادش می‌آمد حداقل سالی دوبار مشهد آمده بود، اما هیچ‌وقت یادش نمی‌آمد که طعم غذای حضرتی را چشیده باشد. حالا ژتون کف دستش بود. برگشت سمت حرم:
-بچه گول می‌زنی امام رضا؟ من چی می‌خواستم چی دادی؟


روز آخر سفر بود. تصمیم گرفته بود هرطور شده یکبار با سعید با هم زیارت بروند. فکر کرده بود که در حرم به بهانه‌ای سر حرف را با سعید باز کند و بفهمد که در ذهنش چه چیزی می‌گذرد. مانده بود اتاق تا سعید بیدار شود. با هم آمده بودند رستورانِ هتل برای صبحانه.
تازه نشسته بودند که چشمش خورد به میز سمت چپ که یک طرفش چسبیده به دیوار بود. زن و شوهر اناق بغلی بودند‌. کالسکه‌ی سبز کنار میز گذاشته شده بود. بچه توی بغل مادرش داشت با شیشه شیر می‌خورد. لیوان چایی زن روبه‌رویش بود. هیچ بخاری نداشت. معلوم بود که چایی سرد شده است. مرد داشت صبحانه‌اش را می‌خورد. کنی بعد شیشه‌ی شیر تمام شد. مرد لقمه‌اش تمام نشده بود که بچه را از زن گرفت. روی شانه‌اش گذاشت و شروع کرد آرام آرام به پشتش زدن. زن شروع کرد به خوردن. نق و نوق بچه درآمد. مرد مجبور شد راه برود تا بچه آرام بماند. زن رفت تا برای خودش چای تازه بریزد. با صدای سعید به خودش آمد:
-چاییت سرد شد. حواست کجاست؟
به سعید پیشنهاد داده بود بروند صحن انقلاب روبه‌روی ایوان طلا بنشینند. نشستند. سعید صفحه‌ی جامعه‌ی کبیره را باز کرد. مثل همیشه با زمزمه‌ای آرام شروع به خواندن کرد. چطور باید حرف زدن را شروع می‌کرد؟! چرا گاهی اوقات حرف زدن با نزدیک‌ترین شخص در زندگی اینقدر سخت و دور می‌شد؟! دستش را جلو برد. با انگشتانش حلقه‌ی سعید را نوازش کرد. چشمانش را به گل‌های قالیِ صحن دوخته بود. بالاخره باید شروع می‌کرد:
-دیدی باز هم نشد؟!
سعید سرش را از روی زیارتنامه بلند نکرد:
-فدای سرت
از پهلو به سعید نگاه کرد. چند تار سفید روی موهای شقیقه‌اش پیدا شده بود، چند تا هم روی ریش‌های چانه‌اش. شانه‌های پهنش را جلو داده بود. چند تا از ابروان پرپشتش در انتها فِر خورده بودند. چندبار خواسته بود این چند تا تار اضافه‌ی ابرو را با موچین بردارد اما حریف سعید نشده بود! بغضش را فرو داد. سعی کرد بدون لرزش صدا بگوید:
-حالا چکار کنیم؟
-شکر، صبر.
و دعایش را ادامه داد.
دیگر حرفی نداشت. حرف‌هایش تمام شده بودند اما اشک‌هایش نه. مثل همیشه بی‌صدا گریه می‌کرد. سرش را بلند کرد. ایوان طلا، گنبد طلا، سقاخانه و کبوترهایی که آزاد و رها دور صحن می‌چرخیدند همه در یک قاب مقابلش بودند. دستانش در چیز گرمی پیچیده شد. دست سعید بود. کتاب دعا را زمین گذاشته بود و به او نگاه می‌کرد:
-صبر برای داشتن بچه، امتحانیه که خیلی از اولیای خدا به اون مبتلا بودن. زکریا، ابراهیم. حتی همین امام رضاجانمان. سخت هست، برای خودت سخت‌ترش نکن. صبر می‌کنیم، تا وقتیکه خدا بخواد.
حرفهای خیلی عجیبی نبودند. خودش همه‌ی اینها را می‌دانست. اما حالا که از زبان سعید می‌شنید طور دیگری بودند. شاید هم سعید بهانه بود. کسی می‌خواست دلش را سبک کند. انگار کسی آمده و گفته بارت سنگین است بده به من تا بقیه‌ی مسیر را برایت بیاورم. حاصر بود قسم بخورد که در همان لحظه معجزه برایش اتفاق افتاده است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان را که خواندم دو مشکل عمده خیلی در چشم آمد. دو مشکلی که لذت محتوا را از خواننده شاید بگیرد. مشکل اول به مرور کمتر شد و هر چه به انتهای داستان نزدیک‌تر شدیم کمتر هم خود را نشان داد. اما مشکل دوم تا انتها همراه بود و خیلی هم بر ذهن مخاطب می‌تواند اثرگذار باشد.
مشکل اول مربوط به زبان کار بود که خیلی خشک و غیرحرفه‌ای آغاز شده بود. معمولا جملات بریده و کوتاه با افعالی معمولی، کیفیت داستانی نوشته را تقلیل می‌دهند. از نقاط ضعف نوقلمان یکی این است که بی‌دلیل هر چیزی را بر روی کاغذ می‌آورند. برای مثال دوستی نوشته بود "بلند شدم. به سمت آشپزخانه رفتم. در یخچال را باز کردم. کمی آب خوردم. در یخچال را بستم و برگشتم سر جایم نشستم." با فرض این که کلیت کنش رفتن به آشپزخانه و آب خوردن برای داستان لازم باشد لزومی ندارد آن را در چندین جمله با زبانی خشک و افعالی معمولی به تصویر بکشیم. تازه می‌دانیم که یخچال در آشپزخانه است پس وقتی می‌نویسیم "از یخچال کمی آب خوردم" یعنی تمام این کنش‌های بلند شدن و رفتن به آشپرخانه و در یحچال را باز کردن ووو را انجام داده‌ایم. پس یادتان نرود که نیازی نیست تمام کنش‌ها را در متن بیاوریم. شما هم می‌توانید جملات را ترکیب نمایید تا صحنه موجزتر و گویاتر شود. داستان شما این گونه آغاز شده:
"از دستشویی بیرون آمد. همانجا جلوی در نشست. زانوهایش را بغل گرفت. اشک‌هایش سرازیر شدند. جمله‌ای که هرماه در این همه سال با خودش تکرار کرده بود را زمزمه کرد:(( این قصه سر دراز دارد!)) این بار درد و رنجش بیشتر بود. سومین آی‌وی‌اِف هم بی‌نتیجه شده بود."
اگر تمام این‌ها را در همان جمله آخری خلاصه کنیم به نظر همه همان اطلاعات را انتقال داده‌ایم:
به نظر گفتن این جمله "سومین آی‌وی‌اِف هم بی‌نتیجه شده بود" برای تمام مقصود شما در این جا کافی باشد. این جمله چه چیزهایی دارد و چه چیزهایی ندارد؟
اول این که برای خوانده شاید ابتدا مشخص نباشد معنی این جمله چیست. چنین نکته ای یک مساله فنی در داستان است. آیا باید کلمه یا اصطلاحی را در نوشته به کار ببریم که خواننده معنی آن را نمی‌داند؟ خود من هم نمی‌دانستم معنی‌اش چیست اما در ادامه متن با معنای آن آشنا شدم. پس نکته نخستی که یاد می‌گیریم این که اگر مواردی نظیر این در داستان وجود داشتند باید دید که در ادامه به توضیح و مفهوم رسیده‌اند یا خیر چرا که این اصطلاحی تخصصی بوده و بدون توضیح، درک و فهم آن ممکن نیست. در این داستان با خواندن ادامه جملات مشخص می‌شود که منظور چه نوع آزمایشی بوده است لذا استفاده از آن بلامانع است.
دیگر این که عبارت "باز هم" نشان می‌دهد چند باری این قضیه تکرار شده پس همان اطلاعات زمانی یعنی این که این زوج مدتی است که بچه ندارند در همین جمله هم هست. لذا تکه "هرماه در این همه سال" را می‌شود حذف کرد. کلیت داستان نشان می دهد که آنها مدت طولانی است درگیر این مساله هستند پس نیازی به تکرار نیست. جملات مربوط به بیرون آمدن از توالت و جلوی آن نشستن هم نیازی نیستند چرا که مهم نتیجه آزمایش است و نه این که حالا کجا انجام شده. تنها چیزی که از بخش اول شاید بتوان استفاده کرد همان چهره غمگین و اشک آلود است. پس کل این تکه را این گونه می‌توان خلاصه کرد: "زانوهایش در بغل، اشک‌هایش سرازیر، سومین آی‌وی‌اِف هم بی‌نتیجه شده بود."
هرگز به سمت اطاله نروید. مهارت یک نویسنده در حذف و کنار گذاشتن بخش‌های بلااستفاده است. نکته اصلی را بگویید و تلاش کنید حاشیه نروید.
این همان مشکل دوم شماست. تعدد صحنه دارید و بی‌دلیل مطالب را کش می‌دهید. داستان کوتاه را به عکس تشبیه کرده‌اند. یعنی دارای تمرکز است. می‌گویند رمان یک فیلم و داستان کوتاه یک عکس است. جالب این که تنها چیزی که در داستان شما دیده نمی‌شود تمرکز است. البته تمرکز روی مساله بچه دارید اما باید این تمرکز در صحنه و موضع روایت هم باشد. خودتان یک بار حساب کنید ببینید چه فضا و چه دوره زمانی را از ابتدا تا انتها طی کرده‌اید.
یک تکنیک برای حفظ موضع روایت و تمرکز این است که در یک جا مستقر شوید و هر آن چه مربوط به گذشته است و برای داستان لازم می‌نماید را در قالب خاطره و یادآوری و فلش بک وارد داستان کنید. این طوری ذهن است که تکان خورده، نه داستان. لنز داستان کوتاه را روی یک تصویر و صحنه بتوانید نگه دارید بهتر است.
پس دو مشکل کلی داستان شما یکی زبان بود و جملات خشک و دیگری تعدد صحنه‌ها و حرکت‌های زیاد داستان در مکان و زمان. البته همان طور که عرض کردم مساله زبان هر چه جلوتر می‌آییم بهتر می‌شود. ایده‌های پردازشی شما که در تکنیک‌های زبانی گاهی خود را نشان داده‌اند بسیار زیبا هستند. برای نمونه اینجا: " فقط یک کلمه پیامک کرد: نشد! حتی ننوشت: ((باز هم نشد.)) فکر کرد همان ((نشد)) آب یخی است که روی سر سعید می‌ریزد. ((باز هم)) سردترش هم می‌کند."
خیلی ایده زیبایی شده و جالب این که در این ایده، خودتان نوعی قانون نگارش را مطرح کرده‌اید. این که گاه نوشتن زیادی چه مشکلاتی را ایجاد می‌کند. همین را به قوانین داستان‌نویسی تعمیم دهید. گاهی اطاله خواننده را خسته می‌کند.
در بحث اطاله به دو جمله قبل‌تر از این تکه نگاه کنید: "بی‌رمق به سمت اپن رفت. گوشی را برداشت". حکایت همان قضیه آشپزخانه و یخچال شده. تکه "به سمت اپن رفت" چه به درد داستان می‌خورد؟ اگر بگویید "بی رمق گوشی را برداشت" بهتر نیست؟ از کلیشه و اطاله پرهیز کنید؛ از زبان معمولی و افعال خیلی معمولی. هر چه شیوه بیان تازه‌تر باشد مخاطب بیشتر جذب می‌شود، به خصوص مخاطب خاص. در این تکه از داستان باز هم خیلی خوب عمل کرده‌اید و از لحاظ نوشتن شکل خاص و متفاوتی به خود گرفته: "زنگ زد به عزیز دلم. توضیح پیامک این بود..." عبارت عزیز دلم به خاطر نوع ذخیره شدن در موبایل جای اسم سعید را گرفته و از تکرار بی‌مورد آن جلوگیری کرده است. جمله "توضیح پیامک این بود" هم به جای "نوشته بود" آمده که از زبان مرسوم و معمول فاصله دارد و همین آن را زیبا کرده.
تعدد صحنه‌ها عاملی برای گیج شدن خواننده است. یکی از این موارد در جایی است که ناگهان نوشته‌اید: "علی هنوز نیامده بود. " این علی کیست؟ آیا اشتباهی به جای اسم سعید نوشته‌اید علی؟ یا علی قرار بوده نام پسر بدنیا نیامده باشد؟ هر چه هست در آن وسط و به طور ناگهانی بسیار مخاطب را گیج می‌کند.
تکرار بسیار از سلاست نوشته می‌کاهد. یک بار آن را بخوانید و با حفظ ایده اصلی و مضمون مورد نظرتان، تلاش کنید شجاعانه هر چیزی که اطاله و تکراری است را حذف نمایید. برای یک داستان خوب حجم اصلا مهم نیست. موضع روایت را در همان مشهد قرار دهید و در صورت نیاز به گذشته از خاطره و فلش بک استفاده کنید. افعال معمولی را هم تعویض کنید. مثلا گفته نشود" رفتم سمت در" به جای آن می شود گفت "خودم را کشیدم سمت در". این مثال بود البته.
انشالله فرم داستان بهتر خواهد شد. سلامت و موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت