مسخ‌نویسی نیازمندِ زندگی کافکایی است.




عنوان داستان : عبور
نویسنده داستان : فریده کاکاونپور

با وجود آنکه در تهران بدنیا آمده ام و در همین شهر زندگی میکنم ، هربار که درب قهوه ای بزرگ و سنگینِ خانه پدر بزرگ در شهرستان را می بندم ناخودآگاه به هر مسیری که بخواهم بروم باید از همان کوچه ممنوعه لعنتی عبور کنم! کوچه ای که مانند دیگر کوچه ها پر از خانه هایی است با دیوارهای کاهگلی که از باران شب پیش خیس خورده اند و بوی خوش خاک رس و کاهگل فضایش را پر کرده. دیگر بعد از تنبیه سختی که در کودکی برای بازی کردن در آنجا شدم هیچگاه به عمد پا به آنجا نگذاشته ام و این سوال بزرگ که چرا نباید آنجا بروم همچنان در ذهنم باقی مانده است. میان کوچه می ایستم، سرم را بلند میکنم تمام پشت بامها گرد هستند! از بچگی همیشه وقتی این دیوارها را میدیدم از بابا می پرسیدم: چرا اینا لب پشت بوماشون گرده؟ 
بابا کمی مکث میکرد و متفکرانه دستی به چانه می زد و چشمهای زیبای درشتش را کمی ریز میکرد و می گفت: "شاید برای اینکه دزدها نتونن راحت دستشون رو بگیرن و برن بالا." من هم چون شدیدا از دزد میترسیدم خانه های شهرستان را بیشتر دوست داشتم، دیوارهای تهران همه صاف بودند و راحت میشد از آن بالا رفت و من باید از ترس آمدن دزد تا صبح سرم را زیر پتو قایم میکردم.
وارد کوچه می شوم چشمم به کلاههای فلزی آبی رنگی می افتد که اداره برق روی سر چراغهای زرد گذاشته و آنها را به چوب وصل کرده و با میخهای بزرگ طویله به دیوارهای مردم کوبیده، با هر تکانِ کلاه چراغ، ضربان قلبم تند و تندتر می شود و تمام فضای گوشم را پر میکند و از آنجا راهی پیدا میکند و خودش را به سرم میرساند پیشانی و گیجگاهم همراه قلبم به ضربان می افتد تمام بدنم یخ کرده اما پیشانیم از عرق خیس شده دانه های جسورترِ عرق از روی پیشانی ام سُر می خورند و اول میان موهای پر پشت و درشت ابروهایم گیر میکنند و بعد توی صورتم می ریزند. صدایی از پشت سرم می شنوم، هراسان و سریع به عقب نگاه می کنم! ای وای چرا همه جا به یکباره تاریک شد الآن که روز بود. صدای پاهایش را پشت سرم می شنوم، بوی بدِ عرق که با بنزین ترکیب شده می آید، راه فراری ندارم ... چقدر این کوچه پیچ در پیچ و طولانی است. هر لحظه به من نزدیکتر می شود دیگر صدای ریگهای کف کوچه را که زیر پاهایش خرد می شود را می شنوم، گامهایش را با من یکسان کرده.کلاه چراغ تکان می خورد و قیژ قیژ صدا می دهد چرا آنها را رنگ نمیکنند که این صدا را ندهند.
قیژ قیژ.  . .
باد تندی از پشت سرم به دامنم می خورد با دو دستم سفت آنرا نگاه میدارم که بالا نرود موهای آشفته ام را که جلوی چشمهایم را گرفته کنار می زنم. همیشه از صدای جیرجیرکها خوشم می آمده و شبهای شهرستان را برای شنیدن آواز دسته جمعی شان دوست داشتم و وقتی شبها روی پشت بام میان پشه بندِ توری می خوابیدم و دستم را برای گرفتن ستاره های قشنگِ چشمک زن دراز می کردم، دلم می خواست تا زمانی که بیدارم همینطور دسته جمعی با هم بخوانند. اما چرا الآن که شب شده و همه جا تاریک است از آنها خبری نیست؟  سر که بلند میکنم هیچ کدام از ستاره ها در آسمان نیستند اگر بودند به حضورشان دل خوش بودم. حالا که جیرجیرکها نیستند، کاش آنها بودند و راهِ جلوی پایم را روشن میکردند. 
صدای گامهایش خیلی نزدیک می شود... این بار باید بر ترس خودم غلبه کنم. به سرعتم اضافه می کنم و در یک لحظه به سمت عقب بر می گردم باید بدانم کیست که همیشه از میان راه مرا دنبال می کند؟ 
با تعجب میخکوب میشوم به جز خودم هیچکس در آن کوچه نیست، اما هر بار که وارد این کوچه می شوم صدای سنگین گامهایش را می شنوم. پس کو؟ کجا رفت؟ این کوچه که راه در رویی ندارد.دیگر وقت ندارم بیشتر از این دنبالش بگردم، از تکان تکان خوردن کلاه چراغ، تاریکی و روشنایی رقص ترسناکی میان کوچه به پا کرده اند. 
به راه می افتم تند تند، نفس زنان و عرق ریزان! بعد از چند پیچ به دربی چوبی می رسم. می دانم باید از این در عبور کنم تا به مقصد برسم. این درب به رسم خانه های قدیمی کوتاه است و برای گذشتن از آن باید قامت خم کنم یک پایم را داخل می گذارم و تا سرم را دولا میکنم که عبور کنم یقه ام از پشت کشیده میشود. هر لحظه لباسم دور گردنم تنگ تر و تنگ تر می شود. نفس کشیدن برایم سخت شده ، چشمهایم سیاهی میرود، هوایی نیست ، گردنم شدیدا درد گرفته و به سمت عقب کشیده می شود... 

  همه می گویند: زمانی که طوبی را از بیمارستان به آسایشگاه منتقل کردند هنوز جوان و زیبا بوده و چشمان عسلی و موهای خرمایی بلندش توجه خیلی ها را جلب می کرده اما افسردگی که بر اثر آن حادثه برایش بوجود آمده نمی گذاشت که با کسی ارتباط برقرار کند. 
زمانی که برای کار به این مرکز آمدم جهت آشنایی با زنان و مردانی که ساکن مرکز بودند پرونده هایشان را می خواندم متوجه شدم که طوبی تک فرزند بوده و روزی که به او خبر تصادف پدر و مادرش را می دهند سراسیمه سعی میکند خودش را به آنها برساند و راننده از عدم تمرکز و ناراحتی او سوء استفاده میکند و او را از شهر خارج کرده و بعد از تجاوز _که همین مسئله باعث سقط نوزاد چند ماهه اش می شود _ او را بیهوش در کوچه ایی تاریک رها میکند.
طوبی با وجود رفتار آرام و خوب اش، تقریبا با هیچکس ارتباط چشمی برقرار نمی کرد. سالها که گذشت متوجه شدم علت حرکات عصبی شبانه و نفس تنگیهایی که موقع خواب دچار میشد به دلیل دیدن همین کابوس عبور از کوچه است و همین بود که طوبای سپید مویِ رنگ مهتابیِ آرام را تبدیل به موجودی لرزان و بی قرار کرده. قرصهای آرام بخش نتوانسته بود به او کمک کند. در طول این سالها علاقه خاصی نسبت به او پیدا کرده بودم و همیشه نگرانش بودم بخصوص از آن روزی که همانطور که سرش پایین بود با صدای آرامی به من گفت: "اگه دخترم زنده بود همسن تو بود. "
  آن شب وقتی برای سرکشی به اتاقش رفتم باز در خواب به سختی نفس می کشید میله کنار تخت را سفت فشار می داد و دست دیگرش را در آسمان نگه داشته بود. 
صندلی را کنار تختش گذاشتم، موهای نرم سپیدش را از توی صورتش کنار زدم و دست چروکیده و ظریفش را که در آسمان بلاتکلیف بود را در دست گرفتم. همانطور که رگهای برآمده دستش را آرام آرام نوازش می کردم قطره اشکی از گوشه چشمم به پشت دستش چکید. فکر کردم چقدر باید تحمل اینهمه فشار و تنهایی برای یکنفر سخت باشد. عرقِ پیشانی اش را پاک کردم. آرام چشمهایش را باز کرد هنوز نمی توانست تشخیص بدهد خواب است یا بیدار، با چشمانی خواب آلود به اطراف نگاه کرد، وقتی نگاهش به دستهایش که در دستانم بود افتاد! نگاهش را از نوک انگشتان، نرم نرم به سمت بالا آورد و با دیدن من بعد از مکثی لبخند بی جانی زد و گفت: "اومدی؟ دخترم می دونی چقدر منتظرت بودم؟میدونستم یه روز بلاخره از اون در لعنتی رد میشم ".
آرام دستم را به لبش چسباند و بوسه گرمی به آن زد. اشکهایم با شدت بیشتری سرازیر شد. همانطور که دستم را محکم نگاه داشته بود به پهلو چرخید و آرام خوابید. 
   آخرین شب کاری ام مصادف شد با آخرین شبی که طوبی کابوس دید و بوسه گرمی که بر دستانم نشاند، بهترین هدیه بازنشستگی ام شد.
فریده کاکاونپور – آذر 1400
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
از اینکه داستانتان را برای پایگاه نقد داستان فرستاده اید سپاسگزارم.
شمایل داستان «عبور» در حقیقت بر مبنای یک رفتار هیستیریک است. داستانی که به لحاظ فن داستان‌نویسی موفق است، اما ما بعد از خواندن داستان نمی‌دانیم نویسنده قصد داشته است چه چیزی به ما که مخاطبش هستیم بگوید. داستان هر چه باشد هر بنیان و تفکر و ساختاری که داشته باشد می‌خواهد چیزی را به مخاطب انتقال دهد. داستان «عبور» چه چیز را به ما انتقال می‌دهد؟ آیا سبب همزادپنداری مخاطب با قهرمان داستان و فضای داستان می‌شود؟ اینکه یک نفر در کوچه بن‌بستی قرار می‌گیرد و سایه‌ای را در پی خود حس می‌کند. تصویری است از دورانی پر از اختناق و سردی و سایه سنگین جبری که بر قهرمان داستان مستولی شده است. خوب حالا اینکه ما بتوانیم قهرمان را که در این رویداد بیمار شده است به آسایشگاه ببریم و آنجا دور بدهیم و برسیم به بازنشستگی پرستارش و دریابیم که قهرمان کابوس‌ها را به پرستارش انتقال داده است آیا ممکن است؟ آیا امکان دارد شما کابوسی را در زندگی داشته باشید و دیگری هم همان کابوس را ببیند و دقیقا چون شما آن را حس کند؟ خیر. داستان «عبور» با همه خوبی‌هایش دچار این مشکل شده است. حل این مشکل چندان سخت نیست. کافیست داستان را دو تکه کنید. و به آن شماره بدهید. خودتان همین کار را به شکل ناقصی انجام داده‌اید و چون ناقص است تا نیمه ما را دچار خطا می‌کند.

«با وجود آنکه در تهران بدنیا آمده‌ام و در همین شهر زندگی می‌کنم، هربار که درب قهوه‌ای بزرگ و سنگینِ خانه پدر بزرگ در شهرستان را می‌بندم...»
این شروع داستان است. راوی کیست؟ اول‌شخص.

بعد می‌رسیم به این قسمت از داستان
«همه می‌گویند: زمانی که طوبی را از بیمارستان به آسایشگاه منتقل کردند هنوز جوان و زیبا بوده و چشمان عسلی و موهای خرمایی بلندش توجه خیلی‌ها را جلب می‌کرده، اما افسردگی که بر اثر آن حادثه برایش بوجود آمده نمی‌گذاشت که با کسی ارتباط برقرار کند. زمانی که برای کار به این مرکز آمدم جهت آشنایی با زنان و مردانی که ساکن مرکز بودند....»
اینجا راوی کیست؟ پرستار و زاویه دید اول‌شخص.
و گمان می‌کنیم راوی هنوز همان فردیست که ماجرای کوچه و خانه پدری را برایمان روایت کرده است.
یعنی داستان در عین حال که دو نیمه دارد، اما چون هر دو نیمه راوی اول‌شخص است و آن‌ها را با فصل دادن، از هم جدا نکرده‌اید ما گمان می‌کنیم هنوز راوی همان زن است که خاطره کوچه و خانه پدری‌اش را برایمان تعریف کرده است.
شما این دو قسمت داستان را در امتداد هم آورده‌اید. در صورتی که باید این دو قسمت را از هم جدا می‌کردید منظورم این قسمت از داستان است که می‌نویسید:

«به راه می افتم تند تند، نفس زنان و عرق ریزان! بعد از چند پیچ به دربی چوبی می رسم. می دانم باید از این در عبور کنم تا به مقصد برسم. این درب به رسم خانه های قدیمی کوتاه است و برای گذشتن از آن باید قامت خم کنم یک پایم را داخل می گذارم و تا سرم را دولا میکنم که عبور کنم یقه ام از پشت کشیده میشود. هر لحظه لباسم دور گردنم تنگ تر و تنگ تر می شود. نفس کشیدن برایم سخت شده ، چشمهایم سیاهی میرود، هوایی نیست ، گردنم شدیدا درد گرفته و به سمت عقب کشیده می شود...
2
همه می‌گویند: زمانی که طوبی را از بیمارستان به آسایشگاه منتقل کردند هنوز جوان و زیبا بوده و چشمان عسلی و موهای خرمایی بلندش توجه خیلی ها را جلب می کرده اما افسردگی که بر اثر آن حادثه برایش بوجود آمده نمی گذاشت که با کسی ارتباط برقرار کند. »
قرار نیست با گیج کردن مخاطب او را شگفت زده کنیم. بلکه همینقدر که در نیمه دوم داستان متوجه شویم قسمت اول کابوس یک بیمار بستری ششده در مرکز درمانی است کفایت می کند و البته صادقانه تر است.

واقعیت این است که ما در داستان‌های عبوس و تلخ مثل داستان «عبور» شجاعت بیشتری داریم تا در امکان داستان‌های شیرین. یعنی انگار ما بی‌آنکه اکسپرسیونیسم را بشناسیم این نوع داستان‌ها را راحت‌تر می‌نویسیم ولو که اصلا آن را نشناسیم. نویسندگان سوئدی و اسکاندیناوی و خطه قطب، در نوشتن این‌گونه داستان‌های سرد که فضای زندگی قهرمانش سرد و یخ و کابوس‌وار است بسیار توانمنداند. نویسندگان این اقلیم از ایبسِن گرفته تا نویسنده سوئدی که داستان‌هایش توسط محمد حامد ترجمه شده است تبحر خاصی در نوشتن این نوع داستان دارند.

اما آیا در داستان «عبور» همه چیز سر جایش قرار گرفته است؟ آیا چیزی در این داستان دچار نقصان است که بتوانیم به آن اشاره کنیم؟
به نظرم ساختار داستان به درستی بنا شده است. یعنی لحن دارد زبان دارد اندیشه دارد. آنچه ندارد انتقال است. یعنی آن چیزی را که می‌خواهد به ما انتقال دهد اتفاق نمی‌افتد. به هر جهت ما هر داستانی را برای انتقال به مخاطب می‌نویسیم. چرا این انتقال اتفاق نمی‌افتد؟ زیرا مفهوم آغازین که در زیر متن وجود دارد خود را تخلیه کرده است و به‌طور کامل در مفهوم پایانی داستان خود را به متن منتقل کرده است. این تخلیه چنان اتفاق می‌افتد که وقتی ما داستان «عبور» را می‌خوانیم، شاکله داستان چیزی برای کشف ما باقی نمی‌گذارد، که بگوییم خوب از ورای داستان آیا چیزی پنهان هست که ما آشکار کنیم؟ اگر داستان‌های اینگونه یعنی اکسپرسیونیسم برای دلیلی غیر از این نوشته شوند، داستان‌های خوبی نیستند. یعنی نویسنده باید نکته مبهمی را در داستان به جا بگذارد که مخاطب دست به کشف آن بزند.
ببینید فرقی است میان ابهام و ایهام. داستان‌های اکسپرسیونیسم ابهام‌زدایی نمی‌کنند. ابهامات را به وسیله نور، سایه، ایهام، موهومات و ذهن‌های مشوش در داستان قرار می‌دهند. مثل «بوف کور» نوشته صادق هدایت. مثل آثار بهرام صادقی. مثل داستان «مردی با کروات سرخ» نوشته هوشنگ گلشیری. نوشتن این داستان‌ها در عین حال که ظاهر سختی دارند آسان‌تر هستند. چرا آسان‌تر؟ زیرا نویسنده همه چیز را برمبنای ابهام و کشف می‌گذارد و قرار نیست داستان چیزی را راحت در ساحت خود تعریف کند، اما در داستان‌های اروپایی مثل داستان «بیرن جلوی در» نوشته ولفگانگ بورشت برخلاف داستان‌های اسکاندیناوی، خیلی خود را ساده و روان با آن ترس و وحشت نشان می‌دهند.
در چنین داستان‌هایی ما به دنبال چه چیزی هستیم؟ تجربه؟
آیا ما داستان‌نویس‌ها بدون داشتن اطلاعات وسیع در باب روان‌شناسی و روانکاوی که رشته‌های بالینی هستند، می‌توانیم مثل کافکا مسخ بنویسیم و حتی به صرف داشتن اطلاعات کافی درباب این رشته‌های بالینی می‌توانیم مثل کافکا مسخ بنویسیم؟
اصل حرفم این است که ما برای مسخ‌نویسی نیازمند یک دورانِ زیست در دوران «مسخ گونه بودن» است. دادن این اطلاعات درباره یک بیمار روان‌پریش به مخاطب آیا او را نسبت به موقعیت قهرمان به سوی دلسوزی و ترحم هدایت می‌کند یا وحشت یا تنهایی مفرت؟ بالاخره باید به یک سو مخاطب را بکشاند. داستان «عبور» با وجود توانایی نویسنده در موتور داستان و فن داستان‌نویسی نمی‌تواند مخاطب را به هیچ‌سو بکشاند. دلیلش همان عدم انتقال و نبود ابهام در داستان است تا جایی که مخاطب در انتها از خود می‌پرسد «که چی؟»
می‌خواهم بگویم براساس متر و معیارهای داستان‌های کافکایی و اسکاندیناوی شما داستان موفقی نوشته‌اید اما یک نقصان دارد. آیا نویسنده مغز کافکایی دارد؟ آیا نویسنده آن تجربه زیستی کافکایی را دارد؟ همین نقص باعث می‌شود داستان در عین قوت دچار یک ضعف نهفته در داستان شود.
برای داشتن مغز کافکایی ما نیازمند به چه چیز هستیم؟ نیازمند به این هستیم که زندگی را کافکایی ببینیم. هربار که زندگی را کافکایی ببینیم آن موقع نوشتن این نوع داستان‌ها جزیی از وظایف ماست. جزیی از خوراک روزانه ماست و نویسنده چون داستان موفقی نوشته است باید تصمیم خود را در این باره بگیرد.
تصمیم خود را بگیرید و داستان‌های بیشتری برایمان در پایگاه نقد داستان بفرستید.
برایتان آرزوی موفقیت دارم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » 11 روز پیش
منتقد داستان
سلام وارادت بسیار
مهری حیدرزاده » 14 روز پیش
سلام با تشکر از آقای تشکری بابت توضیح در مورد " مسخ نویسی".جمله ی (آیا نویسنده آن تجربه زیستی کافکایی را دارد؟) به سوالی که در ذهنم بود پاسخ داد . تصورم بر این بود وقتی می گوییم داستان بر مبنای تجربه زیسته شکل می گیرد، در داستان " مسخ" کافکا ، تجربه زیسته ی نویسنده چگونه اتفاق افتاده ؟ در مسخ این تجربه زیسته توسط نویسنده ی غیر روان پریش چطور امکان نوشتنش میسر می شود ؟و پاسخم را با جمله بعدی شما گرفتم ((برای داشتن مغز کافکایی ما نیازمند به چه چیز هستیم؟ نیازمند به این هستیم که زندگی را کافکایی ببینیم.)). یعنی اگر زندگی را بتوانیم کافکایی ببینیم (یک تجربه زیسته شکل می گیرد ) . بسیار سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت