سالنیجریسم را خوب نمایان ساختید.




عنوان داستان : شکلات تلخ
نویسنده داستان : فریده ذوالفقاری

دیروز یکی از مسافرها ازم خواستگاری کرد آقای اس فهمید و باز اخراجم کرد. برای کار نکرده و جواب نداده ؟ نامه اخراجش را هم مچاله کردم پرت کردم توی آشغالی
سرم را به شیشه بخار گرفته مینی بوس تکیه میدهم گرمای مینی بوس با آهنگِ ابرام تاتلیس چشمانم را سنگین می کند کاش می شد جمعه را بخوابم خیلی وقت است که تا لنگ ظهر نخوابیدم.
گوشیم می لرزد مامان پیام داده "سونیا رسیدی خبر بده" حدس می زنم جلوتر برویم شاید آنتن نداشته باشم
می نویسم " رسیدم "
می نویسد " ناهار نمی خوریم تا شب بیایی "



شال گردن را از روی دهانم کنار می زنم بخار دهانم زود محو می شود
راهنما گروه داد میزند "داری استخاره می کنی بیا دیگه "قلبم در تلاطم است عصا را توی دستم فشار می دهم و با احتیاط می زنم به خاک. خاک که نه یخ ،کمی سُر می خورد .زیر پایم پر ازسنگهای تیزاست . اگر بیافتم جنازه ای هم در کار نیست . ..راهنما داد می زند "به هیچی فکر نکن . منو ب بین . بیا "
. نفس عمیقی می کشم پایم را با پاشنه روی یخ می گذارم سُریش را حس می کنم .راه خیلی باریک است .چطور بچه های تیم راحت رد شدند؟ گردنم را بلند می کنم تا ببینم تیم کجاست .
دو قدم بر می دارم لرزش دستها و پاهایم بیشتر می شود.عینکم را بالا می زنم و دوباره پایین نگاه می کنم گویی مه غلیظ ترشده بخارها سبک و یله نرم نرمک بالا می آید و دور پایم می پیچد.
راهنما دادمیزند "همه اش ده ، دوازده تا قدمه بیا ."
دروغ می گوید حداقل 20 قدم است شاید هم بیشتر کوچک قدم بر م دارم
جایی حجم یخ بیشتر است و نا هموار .می ایستم دستکشم را در میاوردم و جایی که کوه شکم داده را لمس می کنم ... دکتر رژیم گفت" یه ورزشی رو انتخاب کن ، اینطور سریع تر به وزن ایده آل میرسی معلومه شش روز هفته رو پشت میز بشینی شکم میاری.." دستکشم می افتد مثل بالرینیها به خودش کش و تاب می دهد و در مه گم می شود. سبک و لاغر شدم طوری که حتی باد می تواند پرتم کند. بیست کیلو وزن کم کردم اگر بیافتم اندام تیکه شده که دو سالِ آزگار برایش لب به شیرینی و شکلات نزدم ، نه به درد مرده شور می خورد و نه بدرد ضیافت کرمها.
انگشتهای پایم از سرما بی حس شده . نوک پنجه را آرام به برف فشار می دهم برف قیرچ قیرچ صدا می دهد، بعد از پیشنهاد دکتر هر روز دویدم .اول دور پارک ؛بعد در سالن ها و میادین ورزشی . ناخن های شستم پایم دردناک شدند و افتادند .
دلم می خواهد جیغ بکشم اما بلند می خندم ¬"چطور تیم رد شده؟خیلی وحشتناکه!"
قبلا تا دم مرگ رفتم .کلاس پنجم که بودم سرخچه گرفتم بر اثر تب زیاد تشنج کردم و دو روز در کما بودم . راهنما چشمانش را ریز کرده به من چشم دوخته.
قدم شش پایم سر می خورد به کوه می چسبم راهنما دادمی زند "تکیه نده " دلم می خواهد به جایی بند باشم نمی دانم لرزش از سرما ست یا ترس!.باد ملایمی از دشت بلند شده و خودش را در سوراخ سمبه های کوه فرو می کند سکوت کوه و صدای باد تا ته دلم میرود دارد چیزی را زیر و رو می کند .
راهنما منتظر نگاهم می کند چشم که باز کردم توی بیمارستان امام رضا بودم هیچی یادم نمی آمد جز نور و دیوارهای سبز،توی آی سی یو بودم دکترها دورم جمع شدن ازم چندتا سوال پرسیدند حتی جدول ضرب پرسیدند همه مثل اینکه از قبر بیرون آمدم نگاهم می کردند مرخصم که کردند گفتند معجزه شده به راهنما می گویم:
_"بهتر نیست برگردم "
_"نه . همین یک تیکه یخِ.. نصفه راه و اومدی. بیا.. حس خوبی ندارم دلم می خواهد جا بزنم
" کاش راهنما بره و من برگردم "
آرام قدم بر می دارم مثل اینکه بخواهم گردو بشکن کنم مثل ِ زمانی که به چشم رقیب چشم می دوختم تا او بفهمانم من برنده ام
راهنما می گوید : آفرین خوبه همینطور بیا
شبیه به اون راه... اسمش چی بودخدایا ؟....همیشه همینطورم وقتی هول می کنم همه چی یادم میره بچه که بودیم مامان می گفت توی قیامت از طنابی که مو باریکتره همه باید رد شیم .. بابا گفت این چیزا رو تو کله بچه نکن.... فکری به مغزم چسبیده و هی سکانس پلان می دهد.
سرپرست زل زده به من ! پاهایم قفل شده در این آخر دنیا !! .چه کلمه ای پیدا کردم در این گیر وا گیر !؟آخر دنیا با سی و هشت سال زندگی؟! چند ماهی بود که توی هتل آقای اس کار می کردم که به اتاقم آمد گفت " تو بدرد رزرواسیون نمی خوری .بدرد مدیریت می خوری استایلت نوع حرف زدن و از همه مهمتر نظمت به مدیرها می خوره : تا آمدم بگویم تجربه مدیریت ندارم
گفت "فعلا مدیر داخلی باش، هتل ما مسافرهای خودش رو داره اما تا پیدا شدن کسی بجای خودت به آن کار هم برس "سرش را به علامت تائید و تحسین تکان داد و یک تومن گذاشت روی حقوقم .
چرا نمی توانم قدم از قدم بر دارم.راهنما داد میزند
"معلومه چته. بیا دیگه. به بالا فکر کن"
از جایم جُنب نمی خورم . به بالا فکر می کنم .کیفی می دهد با به نفسهای شماره افتاده تکیه بدهی به کوله پشتی ات و به آسمان آبی و بازی ابرها چشم بدوزی . به آقای اس فکر کنی که الان کجاست !؟ کاش بالا بودم ولی امروز بالا باد است صدای لق زدن قوطی خالی کنسرو می آید ،آقای اس گفت " اصلا بهت نمیاد اسمت سونیا باشه بیشتر شبیه خانم دنورس تو فیلم ربکایی" بدجنسانه خندید. فیلم رادیدم خانم دنورس زنی خشک و آرام بود. بدون اینکه به چشمانش نگاه کنم گفتم "شما لطفا فامیلم رو صدا کنین آقا."
دستِ بی دستکشم ر ا به دندان می گیرم وفشار می دهم خون با درد به سرانگشتمانم می رود .
راهنما به عقب نگاه می کند بچه های تیم با لباسهای رنگی توی برف شیب را بالا می روند کوچک و کوچکتر می شوند
فکرم روی آقای اس قفل شده--- توی هتلش دو موتوره کار کردم تا ثابت کنم انتخابش درست بوده .همه زندگیم شد هتل . شدم چشم و گوش زبان آقای اس . او ماشین و خانه عوض کرده و من از دو جا وام گرفتم و ماشین خریدم تا پیش چشمش کم نباشم . طوری گفت مبارک باشد انگار نه انگار روزی ده ساعت کار می کنم انگار از دولتی ارث پدرش خریدم .
چند نفر از رفته ها باز می گردند با راهنما پچ پچ می کنند رو به من هم چیزی می گویند نمی فهمم فقط لبهایشان می جنبد توی گروه ولوله شده همه با هم حرف می زنند صدا ها را باد می برد
آقای اس از کارِ افروز پرسید سرم را تکان دادم گفتم " مسئول رزرو باید خوش صدا باشه چون کارش با تلفنِ...."..
افروز خوش صدا نبود ولی کارش را بلد بود با هم خوب بودیم حیوونی از وقتی رفته بیشتر دوستش دارم دلم برایش تنگ شده ، با آن چشمان عسلی و زیبایش . دل زنها را می برد چه برسد به آقای اس که چشمش به زن ِ بلوند می افتد دست و دلش می لرزید .به هر جان کندنی بود بعد یک ماهه
دست به سرش کردم و جایش پیر دختر خوش صدا آوردم.
می خواهم بنشینم راهنما داد میزند "نشین . حواست کجاست "
باد شدید شده راهنما دارد طنابی را باز میکند و مثلِ گاو چرانها دور دستش حلقه می کند. دست می کنم بافته پشت سرم را از لباسم بیرون می اندازم عرق کردم موهایم مثل اسکاچ شده بس که در این ده سال دکلره کردم و رنگ روی رنگ گذاشتم اگر چند جور نرم کننده نزنم شده لانه کلاغ
با عصا روی یخ ضربه می زنم مثل اینکه بخواهم حفره ای ایجاد کنم سرم را پایین می اندازم از لایه لایه شدن یخ لذت می برم
.تازگی فهمیدم که آقای اس از اول هم دستم را خوانده بوده ...برای همین هیچ وقت از زن و بچه اش برایم حرف نزده فقط از کار حرف می زدیم پس چرا من هر وقت زنش میآید از اتاقم بیرون نمی آمدم چرا سعی می کردم چشم در چشمش نشوم ؟ مگر من چه گهی خورده بودم آنقدر عاقل بودم که وارد رابطه با آقای اس نشوم میدانم ته هر رابطه ای جدایی است ومن آن ابله را بیشتر از آنی که فکر کند دوست دارم .
اصلا به راهنما نگاه نمی کنم آهسته کوله پشتی کنارم روی راه باریک می گذارم روی برفهای منجمد شده می نشینم آنقدر باریک است که مجبورم پاهایم را آویزان کنم کند .صدای افراد تیم را می شنوم گردن می کشند و نگاهم می کنند ابله ها انگارمنتظرند خودم را از کوه پرت کنم .می خندم و می گذارم فکر آقای اس در ذهنم جولان بدهد
از وقتی آقای اس بو برد که ماندنم برای دادن اقساطم نیست بی هیچ بهانه ای اخراجم کرد.. هیچ یادم نمی رود سرش را توی شانه فرو برده بود چند دقیقه با دقت چشم دوخت به من . رگی از پشتم جدا شد وتا انتهای دنبالچه یخ کرد .غر ق حسی ناشناخته بودم حس ترسی آمیخته به کیف .بعد سرش را پایین انداخت برگه هایی را جابجا کرد گویی مچ دزدی راگرفته باشد با قیافه حق به جانب بی هیچ حرف پیشی گفت
"مصلحت نیست شما اینجا کار کنید "به همین راحتی اخراحم کرد می گویم:
" به درک . به درک "
صدای راهنما را می شنوم " سونیا موقعیت بدی نداری به من نگاه کن دختر ..."
نگاهش نمی کنم .
اولین بار که اخراجم کرد یک هفته ای را در کش و تاب سختی با خودم بودم که یکی از کارکنانش زنگ زد و گفت بیا عذر خواهی کن .بگو به این کار نیاز داری
اصلا برای چی باید عذر خواهی می کردم؟ او باید توضیح می داد ؟!با خودم گفتم شاید دیگر مدیر نشوم .
"مدیر ؟ "
راهنما می گوید :"ما اینجا مدیر نداریم اگه منظورت مدیر فدراسیون کوه.....
من احمق دلم برایش تنگ شده بود. فردایش رفتم و خواهش نکردم انگار اتفاقی نیافتاده او هم هیچی نگفت
منی که اگر نمی رفتم چند ماه طول می کشد تا حساب و کتاب دستش بیاید او تازه کاربود و من قبل از او در هتل کار کرده بودم ...هتل اجاره ای بود و کله پا می شد او باید خواهش می کرد تا بمانم
بلند می گویم "او باید خواهش کند "
راهنما :خواهش می کنم خواهش می کنم فقط آروم باش هر چی تو بگی .
قمقمه آب را بر می دارم و سر می کشم .آب سرد جیگرم را جلا می دهد .
دیگر قدرت قبل را ندارم . اشکهایم می ریزد به راهنما نگاه می کنم
" من دختر قوی نیستم "
"چرا هستی . ببین تو همیشه تابستونا با ما اومدی زمستون کوه ...."
بیشتر ازقبل کار می کردم اوروز به روز بزرگ بزرگترمی شد و من کوچک و کوچکتر این اخراجها و ادامه داشت و من یاد گرفتم خواهش کنم .هر موقع دنبال هیجان می گشت به بهانه ای اخراجم می کرد و التماس افتادم و بیشتر دوستش داشتم .او سادیسم داشت و من هم لابد دچار افکار مازوخیستی شدم
شیار گرم اشک روی صورت یخ زده ام نا پدید می شود .لنگ دستکش دیگرم را درمی آورم و دستم را روی صورتم می گذارم ،با حرارت نفسها تازه اشکها فرصت پیدا کردند تا بریزند .
هرماه پیش خودم می گویم یا رومی رومی یا زنگی زنگی یا همه چی را بنداز و برو یا برو مستیقم بگو دوستش داری .. خانه پرش از این بزدلی خلاص می شوی دیگر لازم نیست مثل ابله ها رفتار کنی .مصمم می گویم این ماه که بیاید استعفا می دهم و برای همیشه خداحافظی می کنم ده سال شده باور نمی کنم ده سال ؟!
_"ده ساله"
راهنما : چی ؟!
و هر ماه بهانه ای برای ماندن پیدا می کنم . یک ماه با زنش قهر می کند می مانم ،یک ماه مادرش می میرد می مانم ، یک ماه چک دارد می مانم ،یک ماه فصل مسافر نیست .. یک ماه مریض است .
ده ساله این رنج این بار عذاب این نفرین خدایان . واااای .
دست بی دستکشم بی حس شده به دیواره یخ تکیه می دهم شوری اشک را حس می کنم
جا به جا می شوم سرما تا مغز استخوان رفته .راهنما با دست اشاره می کند هول کرده می خواهد چیزی بگوید نمی شنوم مهم هم نیست از کوله شکلات تلخ 86 درصد بر می دارم چشمم می افتد به ساندویج خرما و گردویی که مامان برایم گذاشته .پشتم را به راهنما می کنم شکلات تلخ در دهانم ماسیده و تلخیش بیشتر شده .صبح مامان پیام داده بود
" ناهار نمی‌خوریم تا شب بیای ".
نقد این داستان از : سعید تشکری
«دست بی دستکشم بی حس شده به دیواره یخ تکیه می دهم شوری اشک را حس می‌کنم
جا به جا می شوم سرما تا مغز استخوان رفته .راهنما با دست اشاره می کند هول کرده می خواهد چیزی بگوید نمی شنوم مهم هم نیست از کوله شکلات تلخ 86 درصد بر می دارم چشمم می افتد به ساندویج خرما و گردویی که مامان برایم گذاشته .پشتم را به راهنما می کنم شکلات تلخ در دهانم ماسیده و تلخیش بیشتر شده .صبح مامان پیام داده بود
" ناهار نمی‌خوریم تا شب بیای ".»


باسلام و ارادت به شما نویسنده‌ی ارجمند. داستان‌های خوب اصلا توان ِداستان‌نویس را در اثر فریاد نمی‌زنند. بالعکس داستانی خوب است که به نویسنده اعتلا می‌دهد. ‌نه اینکه گمان کنید داستان شما یک داستان معمولی است که نیست. ‌موتور داستان چنان محرکه‌ی خوبی دارد که موزاییکی و سالینجری پیش می‌آید. یک مقدمه کوتاه و بعد سفر آغاز می‌شود.

«شال گردن را از روی دهانم کنار می زنم بخار دهانم زود محو می شود. راهنما گروه داد میزند "داری استخاره می کنی بیا دیگه "قلبم در تلاطم است عصا را توی دستم فشار می دهم و با احتیاط می زنم به خاک. خاک که نه یخ ،کمی سُر می خورد. زیر پایم پر ازسنگهای تیزاست . اگر بیافتم جنازه ای هم در کار نیست . ..راهنما داد می زند: به هیچی فکر نکن . منو ببین. بیا.
نفس عمیقی می کشم پایم را با پاشنه روی یخ می گذارم سُریش را حس می کنم. راه خیلی باریک است. چطور بچه های تیم راحت رد شدند؟ گردنم را بلند می کنم تا ببینم تیم کجاست. دو قدم بر می دارم لرزش دستها و پاهایم بیشتر می شود.عینکم را بالا می زنم و دوباره پایین نگاه می کنم گویی مه غلیظ ترشده بخارها سبک و یله نرم نرمک بالا می آید و دور پایم می پیچد.
راهنما دادمیزند "همه اش ده ، دوازده تا قدمه بیا ." دروغ می گوید حداقل 20 قدم است شاید هم بیشتر کوچک قدم بردارم.»

سفرِ نویسندگان در داستان‌نویسیِ آن‌ها چه تاثیری داشته است؟ «پی یر لوئی» از نویسندگانی است که اکثر خلاقیت‌های ادبی خویش را مدیون مسافرت‌هایی است که در اواخر قرن نوزدهم و در اوایل قرن بیستم به مشرق زمین به ویژه در کشورهای اسلامی انجام داده است. شاید انگیزه اصلی این سفرِ پُرماجرا، خلق آثار ادبی و از ورای آن به تصویر کشیدن آداب و سنن و فرهنگ مردمی است که کاملاً برای او تازگی دارد و از این طریق یک رابطه بینامتنی در میان ادبیاتِ ملل جهان ایجاد می‌کنند.
در طریق بینامتنی سالک، سلوکش را با زیارت و سفر آغاز می‌کند. و از جهانِ تصورات به جهانِ حقیقت می‌رسد. در این سیر و سفر، ریاضت و ترک لذات، درون را صیقل می‌دهد و شخصیتِ وی را چنان دگرگون می‌سازد که شایستگیِ ورود به سرزمین روحانی و قُربِ معبود خود را دارا می‌شود. از نمونه‌های این سفرنامه‌های روحانی، کتاب «سیرو سلوک سالک» اثر «جان باینین» و یا «منطق‌الطیر» شیخ فریدالدین عطار و داستان «قصه غربت غریبه» شیخ شهاب‌الدین سهروردی و یا «سیرالعباد الی‌المعاد» حکیم سنایی را می‌توان نام برد که اهداف همه‌ی آن‌ها سفر به سوی سرزمین موعود و رسیدن به حق است. ملاصدرا در کتاب اول «اسفار اربعه» سفر را از خلق آغاز می‌کند و به خدا می‌رود. داستان «راسولا»، «شاهزاده ابی سینی»، اثر ساموئل جانسون، از این گونه‌ی شما است. آغاز سفر در این رمان، مانند رمان‌های «مونتسکیو» و «وُلتر»، آغاز توصیف‌های منتقدانه از صحنه‌های غریب و غیربومی است.
در داستان‌های آرمان‌گرا، سفر نوعی گریز از جامعه متمدن و تصنعی است. نمونه بارز این تفکر در رمان «سفر به آفریقا» و «هندشرقی و غربی» اثر موکه، و رمان «اسپکتتور» اثر استیل دیده می‌شود. که در آن‌ها به وصف خوبی‌ها و نیکویی فطری و ذاتی انسان غیرمتمدن و ذم نتایج تربیت ناپسند انسان متمدن پرداخته شده است. این داستان‌ها، که به‌واقع در ردیف گونه‌ی داستانی «تریپ» قرار می‌گیرد و معادلش در سینما با عنوان «road movie» شناخته شده‌اند.
بهترین نمونه‌های تأثیرِ عقاید فلسفی بر کاربردِ موضوع سفر در ادبیات را می‌توان در «سفرهای گالیور» اثر «جاناتان سویفت» مشاهده کرد.
در میان داستان‌های «ویرجینیا وولف» داستان «به سوی فانوس دریایی» که داستانی رویایی، شهودی و متفاوت از سایر آثار اوست که حکایت یک سفر از ساحل به سوی فانوس دریایی است و فانوس دریایی سَمبلی از نور و روشنایی است.
در میان نویسندگانی که از پس‌زمینه‌ی سفر برای اهداف انعکاس افکار و عقاید زمانه‌ی خود استفاده کردند می‌توان از «جوزف کنراد» و «جیمز جویس» نام برد. دو اثر «قلب تاریکی» و «جوانی» اثر «کُنراد» از بهترین نمونه‌های انعکاس تفکر بدبینانه آمیخته با فلسفه رواقیونِ رایج در دهه‌های اول قرن بیستم در انگلیس می‌باشند. سفر در «قلب تاریکی» دست‌کم به دو معنی قابل تفسیر است: سفر به قاره آفریقا، که از منظر اروپائیانِ مدعی تمدن، نماد تاریکی و جهل و عقب‌ماندگی است و سفر به اعماق تاریکی‌ها و بدی‌های درون قلب انسان، انسان اروپایی استعمارگری که به تمدن صنعتی و علمی خود می‌بالد ولی در بند سطحی‌نگری و مصنوعات خود اسیر شده است و در این راه نسبت به همنوعان خود ترحمی احساس نمی‌کند و آن‌ها را قربانی مادی‌گرایی خود می‌کند. رمان دیگر «جوانی» شرح سفر دریایی عده‌ای ملوانِ از همه جا رانده‌ای است که می‌خواهند خود را به شرق یا خاورِ دور برسانند. شگفت آن که اثبات مقام والای انسان پیام این داستان است، همان پیامی که «اودیسه» هومر قصد انتقال آن را در دوره باستان داشت.
در ادبیات جهان چه شرق و چه غرب، قدیم و یا متأخر، به آثار متعددی برمی‌خوریم که طرح و محور اصلی داستان را «سفر دریایی» شکل می‌دهد. بخشی از این آثار، در شمار مشهورترین آثار ادبی محسوب می‌شوند. از حماسه‌های باستانی همچون «اودیسه» هومر، «انه اید ویرژیل» گرفته تا رمان‌های ادوار متأخر همچون «رابینسون کروزوئه» دِفو، «سفرهای گالیور»، «جزیره گنج» اِستیونس، «سفر به دور دنیا در هشتاد روز»، بیست هزار فرسنگ زیر دریاهای «ژول ورن» را می‌توان نام برد. اکنون شاید راحت‌تر بتوانم اتفاق خوب داستان شما را که نویسنده‌ای قابل هستید مورد تفحص قرار بدهم. انکار و اقرار در یک زاویه دید کانونی با چشم‌اندازی از فربه‌گی زنانه. اتفاقی سوژه‌مند را بوجود می‌آورد.

«انگشت‌های پایم از سرما بی حس شده . نوک پنجه را آرام به برف فشار می دهم برف قیرچ قیرچ صدا می دهد، بعد از پیشنهاد دکتر هر روز دویدم .اول دور پارک ؛بعد در سالن ها و میادین ورزشی . ناخن های شستم پایم دردناک شدند و افتادند .»

یا اینجا:
«دلم می خواهد جیغ بکشم اما بلند می خندم ¬"چطور تیم رد شده؟خیلی وحشتناکه!" قبلا تا دم مرگ رفتم .کلاس پنجم که بودم سرخچه گرفتم بر اثر تب زیاد تشنج کردم و دو روز در کما بودم . راهنما چشمانش را ریز کرده به من چشم دوخته.»

نقشی که برای آقای اس برای خواننده در ضمیر قهرمان فراهم کرده‌اید بسیار خوب در آمده است، چنان که ما آقای اس را بسیارخوب می‌شناسیم. جایگاه مخرب او و زیاده‌خواهی‌های تنای در یک موتور خوب و زاویه دید بسیار جذاب را می‌خوانیم. بعد نقش راهنما شروع می‌شود. می توانم تقابل دو روش زندگی در سفر و زندگی ساکن را در دیالوگ‌‌نویسی ممتاز در داستانتان به وضوح ببینم. سالینجریسم درون و بیرون داستان به شدت جا افتاده است. زیر متن و متن کاملا ظریف است.
مثل اینجا:
«شیار گرم اشک روی صورت یخ زده ام نا پدید می شود .لنگ دستکش دیگرم را درمی آورم و دستم را روی صورتم می گذارم ،با حرارت نفسها تازه اشکها فرصت پیدا کردند تا بریزند . هرماه پیش خودم می گویم یا رومی رومی یا زنگی زنگی یا همه چی را بنداز و برو یا برو مستیقم بگو دوستش داری .. خانه پرش از این بزدلی خلاص می شوی دیگر لازم نیست مثل ابله ها رفتار کنی .مصمم می گویم این ماه که بیاید استعفا می دهم و برای همیشه خداحافظی می کنم ده سال شده باور نمی کنم ده سال؟!
_"ده ساله"
راهنما : چی ؟!
و هر ماه بهانه ای برای ماندن پیدا می کنم . یک ماه با زنش قهر می کند می مانم ،یک ماه مادرش می میرد می مانم ، یک ماه چک دارد می مانم ،یک ماه فصل مسافر نیست .. یک ماه مریض است .
ده ساله این رنج این بار عذاب این نفرین خدایان . واااای»

و پایانی بسیار فاکنری
«دست بی دستکشم بی حس شده به دیواره یخ تکیه می دهم شوری اشک را حس می کنم. جا به جا می شوم سرما تا مغز استخوان رفته .راهنما با دست اشاره می کند هول کرده می خواهد چیزی بگوید نمی شنوم مهم هم نیست از کوله شکلات تلخ 86 درصد بر می دارم چشمم می افتد به ساندویج خرما و گردویی که مامان برایم گذاشته .پشتم را به راهنما می کنم شکلات تلخ در دهانم ماسیده و تلخیش بیشتر شده .صبح مامان پیام داده بود
" ناهار نمی‌خوریم تا شب بیای ".»

اکنون با این همه تعریف درباره‌ی یک داستان خوب چرا زبان به تشویق نگشایم! سپاس از شما.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
سعید تشکری » شنبه 20 آذر 1400
منتقد داستان
ارادت و مهر
فریده ذوالفقاری » شنبه 20 آذر 1400
استاد گرامی آقای تشکری خوشحالم که داستانم توسط شما نقد شد مطالبی که نوشتید بسیار برایم ارزشمند است و راهگشای نوشتن و ادامه این مسیر پر نشیب و فراز است امیدوارم در ادامه لایق ِتحسین شما باشم خالصانه سپاسگزارم سایه تون بر سر ما ادب دوستان باشد مانا و سربلند بمانید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت