یک عاشقانه آذری خوب




عنوان داستان : بابا نین گیزی
نویسنده داستان : فاطمه محمدی

به نام خداوند نون و قلم
نام داستان : بابا نین گیزی
فاطمه محمدی

روی تخته سنگ پشت دیوار می نشینم. قرارمان همین است. یک خزان باران و یک زمستان برفی که گذشت هم همین عهد بود. پشت سر هم نفس می‌کشم. عرق پیشانی‌ام را با دستمال پاک می‌کنم. به اطراف نگاه می‌اندازم. از خانه که راه افتادم، قلبم عین زمین مسابقه اسب های تازی بود که صدای کوبیده شدن سم شان در مغز سرم می پیچید.
یعنی رشید به بالاداری از آقاجانم بلند می شود؟! معمول، پیش از من آمده بود. نکند بابا میرزا بهادر بویی از دو فصل سر نهان بین مان برده باشد!؟
نکند زبانم لال درشکه‌ای اسبی...
به خودم نهیب می زنم؛ زبان به کام بگیر معصومه با آن سق سیاهت. صد صلوات نذر سلامت آمدنش می کنم. از روی سنگ های ریز و درشتی که کنار دیوار ریخته، بالامی روم و قدم را بلند می کنم. دستم را به لبه دیوار کاهگلی می دهم و باغ و درخت های تازه شکوفه زده ی سیب را از نظر می گذرانم. خانه بیوک ننه پشت باغ سیب است. سرفه می کنم و از بالای سنگ ها پایین می آیم و سرجایم می نشینم.
دست هایم را جلوی دهان میگیرم. ها می کنم و چشم هایم را ریز. چادر را تنگ می گیرم و بیشتر در خود مچاله می شوم. گهواره وار تکان می خورم. دست های بومان جان داخل شکمم رخت چنگ می زند. صورتم می سوزد. روبنده را پایین می اندازم. دست هایم را به زیر چار قد می برم و گرمای پیراهن را جان پناهش می کنم. همان پیراهنی را به تن دارم که پارچه طلایی رنگش وصل به اولین دیدار است.
آن روز از لابه لای پارچه های رنگارنگ حجره میرزا بهادر خان و از پشت توری روبنده، چشم هایم به جمال تنها اولاد ذکور بهادر خان افتاد. بند بند دلم به بند سیمایش گره خورد. دستم روی پارچه ی طلایی ماند، همان را برداشتم.
پیراهنم را لمس می کنم. گل به صورتم می نشیند. گرم می شود زمستان. گوشه لبم را به دندان می گیرم. استغفراللهی زمزمه می کنم. دانه های خیس عرق از پشت گوشم راه باز می کند و به گردنم می نشنید.
همیشه لباس های کوچک شده ی باجی سلطان نصیبم می شد. قدرتی خدا بود که آن روز آنا جانم مرا باخود به حجره آقای رشید برد. رشید، رشید است. کاش رضا دهد به همراهی آقاجان.
شکوفه ای سفید، جلوی پایم می افتد. شکوفه بعدی صورتی است و درست روی ساغری هایم پایین می آید. روبنده را کنار می زنم. سرم را بالا می گیرم و نگاهم را به سقف آسمان می دهم. یک جفت دست از روی دیوار کاه گلی پیدا می شود. دست ها از هم باز می شوند. نرمی شکوفه های سیب به صورتم می نشینند.
_ عذر تقصیر بانو که دیر آمدم. به جبران یک سبد شکوفه سیب تقدیم سیب سرخ.
لب هایم به بالا کشیده می شوند. دست به گونه هایم می کشم. می سوزم. نگاه به زمین سبز زیر پایم می دوزم.
_ بانو روا نیست از عاشق دریغِ نظر کردن.
یک جفت چکمه سوارکاری مشکی مقابل چشم هایم است. می ایستم. به روبه رو نگاه می کنم. شکوفه ها می رقصند. نفسی می کشم و دست هایم را به آسمان می گیرم و تا رقص آخرین شکوفه روی سرم می چرخم.
روی سنگ می نشنیم. نگاهم می کند. تب دار و گرم. ذوب نگاهش می شوم و سنگینی تنم را به دیوار می دهم.
_ شما هر نوبه به طریقی این کمینه دلتنگ رو به ذوق میارین آقا.
لب هایش به خنده باز می شود و قد بلند می کند. بادی به غبغب می اندازد و سرفه ای مصلحتی می کند.
_ خوشم به خوشی شما دست و پاحنایی، بیشترینی شما بانو.
دست های حنا زده ام را مشت کرده زیر چادر می برم.
_ خدا بیوک ننه و باغ سیبش را برایمان نگه دارد. اگر نبود بهانه صله رحم از پیرزن، اولین روز هرهفته به شوق دیدار چه کسی تا اینجا به تاخت می آمدم؟
دستی به محاسن بورش می کشد و نگاهش را به لب هایم می دوزد. سیبک گلویش بالا و پایین می پرد. آب دهانش را فرو می دهد و نفسش را محکم بیرون می دهد.
_ اگه داغ بی بی جانم به سرمان نمی آمد و سیاه پوش نمی شدیم، الان در حجره وقت می شمردم تا صلاه ظهر که بیام و آب گوشتی که بار گذاشتی بخوریم.
_ خدا رحمت کنه بی سکینه رو. یه مطلب مهم هست آقا رشید که باس بگم. فقط بیم دارم که نه بیارین و چینی نازک دلم رو بشکنین.
آقام فردا صبح عازم تهرانن. حتمی میدونین به چه منظور. آقاجانم میگن: این مردم کم نکشیدند تا عدالت خانه و مجلس دایر بشه، تا مشروطه حاکم بشه. شما قصد ندارید همراه شید با فوج فوج مردی که بِرنو به پشت راهی میشن با سردار ملیشون؟!
رشید در سکوت سیبیل هایش را با گوشه دهان به بازی گرفته است. دلم قوت میگیرد و محکم تر شروع میکنم.
_ دیشب آقا به اندرونی نیامدن برای خواب. بومان جان خودش پنهانی دیده که ظهری اقا جلوی پای آنا نشستن و برگه ای رو زمین گذاشتن و گفتن که اگه نقشه و نیرنگی باشه، بهتره دامن گیر ستار بشه نه فاطمه بانو. دلم آشوبه. میخوام کنارشون باشین. آقام اولاد ذکور سن و سال دار ندارن. نمیخوام تو دیار غریبستون تنها بمونن. حکم اولاد دارین براش.
سرم را آهسته بلند میکنم و در چشم هایش غرق میشوم وهرچه ناز هست در صدایم میریزم و هرچه خواهش هست در چشم هایم.
_ به لشکر سردار آزادیخواه پیوند میزنین دل و قدمتون رو؟
تیز سرش را بالا می اورد. نگاهش اطراف میچرخد.
_ آقام میگه اگه پیگیر آقات شم جز بازنده شدن تو قائله پیشرو عایدی ندارم. آقام میگه روبه روی شاه مملکت وایستادن عاقبتش جنگه. میگه جنگ وضع مردم و ما رو بد تر میکنه. میگه رعیت رو چه به گردن کشی پیش صاحبش؟! میگه جنگ قحطی میاره و نداری. میگه...
_ همش که شد آقام میگه اقام میگه! پس شما کجای این دوراهی وایستادی؟!
تنم میلرزد. سینه ام بالا و پایین میشود و طرف چپ گردنم میزند. صدایم بالا تر میرود.
_ کجا وایستادین!؟ طرف حق یا باطل؟ خاک و استقلال یا نان و جان؟!
_ من مشروطه و مجلس چه میشناسم!؟ من فقط چشم های معصوم معصومه میشناسم. مگه من عهدی با مشروطه چی ها و خان ها و ملا هابستم؟! من فقط دل به دل دلدارِ معصومم بستم.
یک تای ابرو را به بالا میدهد نگاه عاقل اندر سفیه اش را از بالا به صورتم می اندازد و کلفتی صدایش را به رخم میکشد.
_ شما هم بهتره به جای دخالت و تفکر درامور مردانه و بزرگان ذهن خودتون رو معطوف یادگیری شوهرداری و خانه داری کنین. با آقام حرف میزنم مِن باب جلو انداختن عروسی. کسب اجازه میکنم ازش که تا سال بی بی صبر نکنیم و بعد برگشت آقات از سفر تهران سراغ منزل و زندگیمان بریم.
خمیروارفته ای میشوم. در لاک خودفرو میروم و سرم را پایین می اندازم. زیر لب وزمزمه وار میگویم
_ این لحن سرد از کدام نا کجا اباد به زبان شیرین سخن شما آمد آقا رشید!؟
گرمی دستش را روی دستم حس میکنم. چشم هایم گرد میشود و بدنم گر میگیرد. انگار نه اینکه سرد است و روزهای اخر زمستان. میلرزم، آتش گرفته ام. صدای بهم خوردن دندانهایم را میشنوم اما تب میکنم.
_ دستات، کوچک و نرمه. مثل اسمت معصوم.
میلرزم و در خود جمع میشوم. دست هایش را میکشد. دورتر مینشیند. زمستان میرسد. نفس راحتی میکشم. به دست هایم نگاه میکنم و سریع از زیرچادر به زمین میکشمشان. بر شیطان لعنت میفرستم.
_ قبل عروسی طبق طبق هدیه با ساز و آواز میفرستم برات. پارچه های طلا کوب و حریر، سینه ریز و خل خال وچه وچه. تو میشی عروس خونه مهر. عروس خونه ای که از در و دیوارش مهر میباره معصومه. دیگه برای یک عمر دستات تو دستمه خاتون.
به نقطه ای که نمیدانم کجاست خیره میشوم. خیره میشوم به دور. دور تر از دیوار روبه رویم، دور تراز باغ، دور تر از رشید. میرسم به خانه. به بابا. صدایش را نمیشنوم. صدا ها همه سکوت شده اند. دیگر باد نمی وزد. پرنده نمیخواند. با آب و تاب دست هایش را تکان میدهد و میخندد و راه میرود. راه میرود و شکوفه های سیب را چکمه کوب میکند. می ایستم. نگاهش میکنم. دهانم را برای آخرین تلاش باز میکنم.
_ ستارخان به رشید پارچه فروش نیاز نداره، اما معصومه نیاز داره که مردش رو تو میدون حق ببینه. برنو به پشت ببینه در حالی که با سرافرازی برای ملیت یک ملت سینه سپر کرده. قرار نیست که حتما آخر راه ختم به شر بشه. از کجا معلوم که خیر نشد؟! خودت رو به آقام نشون بده. کمک دستش باش. فردا صبح بعد نماز و ناشتایی اسبتون به دست میگیرین، تفنگ به دوش تا...
_دیگه داره دیر میشه ابرو کمون. بیوک ننه چشم به راهته. بهتره بری.
رویش را بر میگرداند. به طرف ته دیوار می رود.
_ بیشتراز این صلاح نیست شما عقد کرده خونه پدر بمونی. بعد سفر بی دلیلِ آقات، با آتا بهادر برای تعیین روزعروسی میرسیم خدمت ستارخان.
رشید میرود. سبد شکوفه ها ی سیب کنارتخته سنگ جا میماند. رو بنده را پایین می اندازم. دستم را به دیوار میگیرم و میروم.
خانه بیوک ننه را رد میکنم، سقا خانه و نجاری را هم. شمعی روشن نمیکنم، در کشکول سید سکه ای نمی اندازم، چوب بری را بو نمیکشم. فقط میروم. شده ام ماستی که روی زمین ریخته و میرود.
به در چوبی خانه مان میرسم. کلون نسوان را در دست میگیرم. سوز صدای بابا پنبه زن در گوش کوچه میپیچد.
_ عاشیق ائلل آیریسی، شانا تئللر آیریسی...
بیرگونونه دوز مزیم، اؤلدوم ایللر آیریسی...
نئیلیم آمان، آمان... نئیلیم آمان، آمان... ساری گلین.
کلون رامیزنم . دربازمیشود.
سوال های بومان جان را نشنیده میگیرم. آنایی که از دیروز ظهر از اتاق بیرون نیامده را نادیده میگیرم. ساغری هایم را از پا در می آورم. به اتاقم میروم. چادر و روبنده را روی زمین کنار دار می اندازم.
پیراهن طلایی را با حرص از تن میکنم و پیراهن سوغات کربلای آقاجانم را به تن میدهم.
پشت دار قالی مینشینم. دستی به بافته نصفه اش میکشم. تند تند نقشه خانی میکنم و میبافم.
_ قهوه ای جاخواه، یشمی اول، بقیه دوغی.
داراخ را بر میدارم و تند تند شانه میزنم. اتمام حجت آخر رشید پیش چشمم می آید. میبافم و رَج به رَج جلو میروم. با هر رج قامت رشید کوتاه و کوتاه تر میشود. گلویم باد میکند. چاقو را برمیدارم نخ و انگشت را میبرم. آخ خفه ای میگوم. میسوزم و چشم هایم را ریز میکنم. انگشتم را محکم فشار میدهم. صدای ضعیف اذان ملا جواد از پشت بام مسجد داخل اتاق میپیچد. سینی غذا کنج اتاق جا خوش کرده است. باچشم های بیرون زده ازپنجره به حیاط نگاه میکنم. آسمان عبای سیاهش را پوشیده.
ـ خاک عالم قرمزی خون رو دستاته!
سرم را به سمت صدا میچرخانم. رنگ صورت صاحب صدا به گچ میماند. بدو به سمتم می آید و با پارچه ای انگشتم را میبندد .
_معصومه جانم، بومان پیش مرگت، نهار و نماز ظهر رو که قضا کردی هرچه آمد و شد کردم نه گفتی ها، نه گفتی نه. از پیش ازظهره نشستی پای دار و هی میزنی.
به دستم اشاره میکند و میگوید: خیال میبافی یا قالی؟! درسته که حکم خادم دارم براتون ولی میدونی که کمتر از آنات فاطمه دوستت ندارم. چه میکنی با دل بومان!؟
دستم را از دستش میکشم و خودم را به سرحوض میرسانم به قصد دست نماز. خنکای هوا و سردی آب مرهم خوبیست برای داغ دل و زخم دست.
سجاده را پهن میکنم کف اتاق و قامت میبندم. زوزه گرگ ها دل آسمان را سوراخ می کند. آقاجان یکه و تنها روی صخره ایستاده است. آب از پوزه گرگ های سیه روی میچکد. لچک به سر ندارم و باد موهایم را به بازی گرفته. آقاجان نفس نفس میزند. سینه اش بالا و پایین میشود. دندان گرگها برق میزند. چشم حریصشان را به شکار میدوزند. رشید طبقی به سر دارد و رقصان به طرفم می آید. گرگ ها به آقا جان نزدیک تر میشوند.
پایین صخره، دریایی از خون میشود. باد غُرشی سر میدهد و به تن دریای زخمی میکوبد. قطره های سرخ به تیزی دندان گرگ ها میپاشد. رشید طبق را جلوی پایم میگذارد. آهویی در خون خود میغلتد. گلویش خرخر میکند. آمیز بهادر سکه هایش را میشمارد. اوراق زمین هایش را تنگ در بغل میگیرد. میلرزم. پاهایم به طبق زنجیر میشود. رشید زیر بالا پوش میرزا کنج میکند. میرزا بهادر صندوقچه سکه هایش را بغل میگیرد. گرگ ها زوزه کشان پنجه نشان میدهند. درنده میجهد و دندان به پای آقا میگیرد. شب جیغ میکشد.
چشم باز میکنم. خانه تاریک است. سجاده پهن. چادر نماز دورم پیچیده. نفس نفس میزنم. دستی به خیسی چشم هایم میکشم. زبانم به کام چسبیده. نگاهم به گلدان روی پنجره میفتد. تنم را به کنار پنجره میکشانم. چنگی به گلدان میزنم و آبش را با ولع به کویر خشک گلویم میریزم.
گوشه ی پرده اتاق را کمی کنارمیزنم. نور فانوس به کمک ماه آمده و دور و بر حوض را روشن کرده است. آقا جان راست حوض روبه‌روی آنا نشسته است. آنا چادر نماز به سر داده. سکوت شب میانشان حاکم است و تنها صدا، آواز جیرجیرک هاست. ماه داخل حوض افتاده و لرزان است. آنا نگاه به زمین دوخته است. چشم های آقاجان عمق دارد و آنا را در خود غرق میکند. هردو پوستین به شانه انداخته اند. مینشینم به تماشا. لب های آقا تکان میخورند. چیزی نمیشنوم.
گرگ و میش می رسد. اذان میرسد. آقا دست نماز میگیرد. من نگاه میکنم. آنا خمیده وسلانه سلانه به اتاقش میرود.
صبح میرسد. از اتاق بیرون می آیم. پروانه وار دور آقا میچرخم. روی شانه اش بوسه مینشانم. شرم میکنم. میخندد. دستی به سرم میکشد. قدش را به قدم میرساند و در گوشم زمزمه میکند: مباد از خاطر ببری که معصومه ی بابا هستی بابانین گیزی.
به حیاط میرویم. سر وصدای مردمِ منتظر وغوغای کوچه به داخل خانه رسیده است. آقا قامت رعنایش را با برنو زینت میدهد. دستی به سبیل هایش میکشد. آنا چادر سیاه به سر و روبنده به صورت دارد. سینی قرآن و کاسه آب در دست دارد.
_ پس این یدالله بابا کجاست؟!
آنا صدا بلند میکند و یدالله را میخواند.
بومان جان این پا و آن پا میکند و میگوید: بچس دیگه آقا، رنجیده شده که چرا شما همراه خودتون نمیبریدش. حتمی الان یه گوشه کناری وایستاده شمارو میپاد.
_ یدالله بابا قایم شدی ها! من که رفتم بشو جای من. اصلا بشو من. هوای ننه و باجیت رو داشته باشی ها. از تهران برات سوغات میارم بابا.
دستی به گلدان تازه گل داده ی روی پله میکشد. روبه روی آنا می ایستد. آنا سینی را روی بهار خواب میگذارد و قرآن را بر میدارد. روی دست می گیرد. آقا از زیر قرآن رد میشود. یک بار، دوبار، سه بار و به زورآنا پنج بار.
آنا قرآن را به دستم میدهد. آقاجان حالا دم در ایستاده است. همه چیز را از نظر میگذراند. من را، حوض آبی را، درخت سیب کوچک وسط باغچه را، شعمدانی های تازه رسیده را و آنا را. نگاهش که به آنا میرسد طولانی تر میشود. در را باز میکند. بلند بسم اللهی میگوید و از در خانه بیرون میرود. در را میبندد. اسب شیحه میکشد. تبریز همه صدا میشود و غوغا.
آنا روبنده را از صورتش میکند و روی دسته ی نرده چوبی می اندازد. سیاهی سرمه ردی شده که از چشم هایش به گونه ها رسیده. روی زمین مینشیند. نگاهش که به سینی می افتد عقرب نیشش میزند وتندی دست می اندازد و کاسه را بر میدارد و به طرف در پا تند میکند. چادر روی دوشش میفتد. دنبالش میدوم. در را باز میکند. نگاه بی قرارش را به کوچه می اندازد. روبه روی در وسط کوچه می ایستد به اول و آخر کوچه نگاه میکند. دور خودش میچرخد.
_ از کدوم طرف رفتن؟!
نصف آب را طرف راست میریزد و باقی اش را به چپ. شکوفه سیب داخل کاسه روی زمین می افتد. دستش را به در و دیوار میگیرد و داخل میشود. من هم. در را نیمه باز میگذارد روی اولین پله مینشینیم.
آنا جان چشم هایش را با نخی نامرئی به در میدوزد. سرم را روی شانه اش میگذارم. نگاهم را وصل نخ نامرئی آنا میکنم و به در میدوزم.
در نیمه باز است. خانه خاموش.
پایان.
شهریور ‎1400
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و آذری‌زبان که با هم فکر کنم همشهری هم هستیم! بسی خرسند شدم یک داستان در فضای آذربایجان و با تکه‌ها و المان‌های آذری خواندم! البته باید اعتراف کنم که هرچند چون داستان‌تان در اتمسفر آذربایجان قدیم است برایم دلچسب بود، اما بومی بودن کارتان هم بسی جای قدردانی و تشکر دارد. فرقی نمی‌کند کدام خطه از کشورمان باشد. شمال یا جنوب. آذربایجان یا لرستان و... جایگاه و اهمیت داستان بومی در ادبیات معلوم است. اما علاوه بر داستان بومی من از لوکیشن بومی هم دفاع می‌کنم. هرچند داستان بومی لاجرم لوکیشن بومی هم خواهد داشت، اما لوکیشن بومیِ خاص منطقه در جامعه امروزی بسیار با اهمیت و ارزشمند است. مخصوصاً در کتاب که انگار حکم تثبیت‌شدن را دارد و ماندگاری بیشتری دارد.
برای همین اولین نقطه قوت شما فکر می‌کنم بومی بودن کارتان است. شما به جزئیات بومی‌بودن داستان هم اشاره کرده‌اید. در واقع اتمسفر داستان را خوب ساخته‌اید. از نحوه لباس‌پوشیدن تا نام‌گذاری افراد و حال‌وهوای یک شهر آذری، جزئیات خانه و کوچه و باغ همه خوب چیده شده‌اند. این جزئیات همه دست به دست هم داده‌اند و توانسته‌اند برای شما یک لوکیشن بومی بسازند. جالب اینکه تنه اصلی داستان هم یک داستان بومی را در خود جای داده است. داستان عاشقانه در زمان مشروطیت. این داستان، داستان مخصوص تبریز است. یک داستان عمومی نیست. این داستان را نمی‌شود برد و مثلاً در لوکیشن اهواز یا بندرعباس یا مشهد یا تهران جای داد. این مخصوص تبریز است. این هم نقطه قوت ارزشمندی از نوشته شماست.
در المان‌های بومی کار شما باید به ترانه یا فولکلور ترکی «ساری گلین» اشاره کنم که به زیبایی در کارتان گنجانده‌اید. (ضمناً به املای کلمات آذری دقت کنید: «قیز» این‌طور نوشته می‌شود. شما یا گاف نوشته‌اید که اشتباه است.) خانه بیوک ننه، کلون نسوان، طرز لباس پوشیدن راوی، قالی بافتن راوی و اطلاعات خوب و حرفه‌ای که از قالی‌بافی دارد مانند نام رنگ‌ها، چکمه سوارکاری و تفنگ برنو، آناجان، سیبیل‌های بلند، بومان جان، سردار ملی، حمله گرگ‌ها در خواب (به نظرم این خواب اضافه بود. هرچند شاید شما می‌خواهید به عنوان کد از این خواب استفاده کنید و نگرانی مخاطب را بالا ببرید که پدر دارد به سمت گرگ‌ها یا مرگ می‌رود.)، انداختن پوستین به شانه، دست نماز و... این‌ها همه المان‌های بومی کارند که بسیار ارزشمند هستند و به شما باید تبریک گفت.
شما هم‌زمان با المان‌های بومی، المان‌های تاریخی هم به کار برده‌اید. این داستان در دوره مشروطه می‌گذرد. بسیار مهم است. شما داستان‌تان را هم از نظر مکانی و هم از نظر زمانی محدود کرده‌اید. که این بسیار کار درستی است. نحوه حرف زدن شخصیت‌ها و لباس پوشیدن‌شان و حتی تفکرشان (مثلاً جایی می‌گوید: رعیت رو چه به گردن کشی پیش صاحبش؟!) و حتی رفتارهایشان مربوط به آن سال‌هاست. این نیز کاملاً درست و خوب است. دیالوگ‌های شما بسیار خوبند. هرچند شاید کسی که خِبره است و می‌داند دقیقاً در آن سال‌ها مردم با چه ادبیاتی با همدیگر صحبت می‌کردند ممکن است از شما ایراد بگیرد و بگوید فلان جا را اشتباه نوشتی و باید اینطور می‌نوشتی، ولی مخاطب عادی کاملاً با نوشته شما ارتباط برقرار می‌کند و از این دیالوگ‌ها لذت می‌برد.
البته باید اشاره کنم در اواخر زمستان (زمانی که داستان شما در آن موقع‌ها روایت می‌شود هنوز شکوفه‌ها در نمی‌آیند. درخت سیب در اواخر اردیبهشت ماه شکوفه می‌دهد. مخصوصاً در جای سردسیری مثل تبریز.)
علاوه‌بر بومی‌بودن، خود دقت به جزئیات نیز نقطه‌قوت داستان شما به حساب می‌آید. جزئیات داستان را درمی‌آورند. ریزه‌کاری داستان هستند. باورپذیرش می‌کنند. شما از این امر غافل نشده‌اید و به زیبایی از این‌ها استفاده کرده‌اید تا هم از لحاظ جغرافیایی کار را درست دربیاورید و هم از لحاظ تاریخی. باید دقت کنیم که جزئیات نه بیشتر باشد و نه کمتر. به اندازه باشد. بسته به حجم کار. این را باید خود نویسنده سعی کند تشخیص دهد تا مخاطب را خسته نکند. اگر بیش از حد باشد مخاطب خسته خواهد شد.
اما مساله مهمی که می‌خواهم در مورد نوشته شما مطرح کنم این است که به نظرم این نوشته بخشی از یک رمان است نه مجموعه داستان‌کوتاه. ببینید این نوشته فصل اول یک رمان است. من پیشنهادم این است که شما خودتان کل رمان را بنویسید. اینکه نویسنده‌های دیگر هر کدام یک فصل بنویسند و از نگاه راویان دیگر، بنظرم شلخته خواهد شد. و البته یک‌دست نخواهد بود. نثر شما قطعاً متفاوت است با نثر دیگران. پیشنهادم این است که اولاً این را مجموعه داستان نکنید و رمانش بکنید. (حتما خودتان تفاوت مجموعه‌داستان و رمان را می‌دانید و اگر نمی‌دانید حتماً از اینترنت سرچ کنید و مطالعه کنید.) دوم اینکه کار را خودتان بنویسید. داستان‌نویسی هنر فردی است و من بر این قائلم که کار باید از دست یک نفر خارج شود.
باید اشاره کنم که نوشته شما نه تنها از جزئیات خوب بهره می‌برد و اهمیت داده است به جزئیات، در کلیات نیز قابل دفاع است. شما مثل بعضی نویسندگان مبتدی کلیات و محور اصلی داستان را فدای جزئیات نکرده‌اید. نوشته شما دو خط محوری اصلی و مهم دارد که تا فصل‌های بعدی این کتاب کشیده خواهد شد. نخست رابطه عاشقانه بین معصومه و رشید است. عشق همیشه جذاب است و طرفدار دارد. دو مولفه بسیار مهم که بهتر است هر داستانی داشته باشد عشق و مرگ است. عشق با ضمیر انسان‌ها سروکار دارد و قطعاً هر مخاطبی را درگیر خواهد کرد. بنابرین خط داستانی عشقی که برای دو شخصیت اصلی‌تان انتخاب کرده‌اید بسیار درست و بجاست.
و خط داستانی دوم پدری است که به جنگ یا اعتراض با دولت وقت می‌رود. او مشروطه‌خواه است. در واقع پدری که به جنگ می‌رود. بوی مرگ می‌آید. شما دو مولفه عشق و مرگ را به زیبایی در کار گنجانده‌اید. اما جای تحسین‌برانگیز نوشته شما این است که این دو خط داستانی را در تضاد باهم قرار داده‌اید. تضاد داستان را به کشمکش می‌کشاند. مخاطب عاشق نگران‌شدن است. و این هوشمندی نویسنده را می‌رساند. خط فکری دو عاشق با هم نمی‌خواند! چقدر زیباست! از طرفی عاشق و دلباخته هم‌اند و از طرفی در روبروی هم قرار گرفته‌اند. احسنت.
ضمناً بسی لذت بردم از این که فضای آذربایجان را فضای عاشقانه نشان دادید. هم عشق بین معصومه و رشید و هم عشق بین پدر و مادر معصومه. بسیار زیبا و الحق درست است. عاشقانه‌های آذربایجان معروف است. ما در فرهنگ‌مان کم از این عاشقانه‌ها نداریم. منتظرم کل کتاب چاپ شود و بخوانم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت