داشتن طرح قبلی مانند داشتن راهنما است.




عنوان داستان : گلوله ها
نویسنده داستان : فاطمه صابری

بسم الله الرحمن الرحیم!
اسمم‌ محمد باقر . ۲۱سالم بود که اولین بار با بارفیقم سید علی وارد خاک افغانستان شدیم. همه جا برام هم غریب بود و هم آشنا.تاکسی های لوکسی که تو ایران گذر موقت بود!
دو،سه روز بود که رسیده بودیم هرات، منزل یکی از اقوام سید علی مهمان بودیم توی این چند روز.
شب های دهه اول محرم بود و منزلشون مجلس روضه به پا بود، صبح ها خانوم ها و شب ها اقایون!. شب تاسوعا بود. ساعت دوازده بامداد حرکت کردیم به سمت کابل، برای گرفتن ویزای تحصیلی و بعدشم برگشتن به ایران. ظهر رسیدیم کابل سر ساعت 3! قشنگ 15 ساعت تو راه بودیم اونم با یه آزاری سفید.
وقتی رسیدیم کابل رفتیم منزل پسر عموی پدرم. تا رسیدیم سفره انداختن برامون و ناهار قابلی پلو با گوشت بود غذای معروف افغانستان.هویج های سرخ شده و باریک روی برنج و بادوام و پسته هاش با آدم صحبت میکرد. من که دلی از عزا در آوردم. . دوغ محلی شم که مجبورمون کرد بعد از ظهر بخوابیم. دم دمای غروب سید علی گفت: بریم زیارتگاه سخی امشب شب عاشوراست!از محل اسکانمون تا زیارتگاه 10 دقیقه راه بود و تصمیم گرفتیم پیاده بریم! توی راه بین صحبتامون گفت:باقر درباره ی زیارتگاه سخی چی میدونی؟- تو بگو !+خرقه پیامبرص ۴۰روز اینجا نگهداری شده، اینجا قدمگاه حضرت امیرالمومنین علی بن ابی طالب ع هست. البته که روایت های دیگه ای هم هست که طولانیه!
نماز مغرب و عشاء رو که خوندیم حاج اقایی شروع به سخنرانی کردن. من وسطای سخنرانی ایشون بلند شدم و رفتم بیرون!
سر درد بدی گرفته بودم و دست و صورتم رو کمی آب زدم که یه هویی صدای مهیبی اومد و وقتی به خودم اومدم که صدای جیغ زنی رو شنیدم! سردردم شدید تر و غیر قابل تحمل شده بود که صدای تیر اندازی شنیدم.
یا علی گفتم و بلند شدم! به صحن زیارتگاه سخی که رسیدم دیدم دور و اطرافم جنازه هایی افتاده و تیکه های خون و گوشت اینطرف و اونطرف پرت شدن! حالم خیلی بد بود، تو خیل حمعیت که داشتن فرار میکردن دنبال سید علی گشتم اما نبود!
دوتا مرد مسلح رو دیدم که داخل مسجد داشتن قدم میزدن!
خواستم برم سمتشون که پیر مردی دستم رو کشید و به سمت گارد امنیتی برد. سرش فریاد زدم: چیکار میکنی؟! همون طور که منو میکشید گفت: بچه م طالبا آمد، تو ر زنده نمل! چند باری به گوشی سید علی زنگ زدم اما بر نمیداشت!
پشت گارد امنیتی بودیم که گوشیم زنگ زد، سید علی بود: الو کجایی تو سید؟
صداش خیلی اروماز پشت تلفن شنیده میشد: باقر من زخمی شدم، بیا منو از اینجا بکش بیرون! گوشیم داره خاموش میشه، من کنار منبرم باقر.
صدا قطع شد و صدای تیراندازی بلند شد!
چند دقیقه بعد که افراد طالبان رو زدن راه رو باز کردن تا مردم برن کمک! اما وقتی کنار منبر رسیدم علی شهید شده بود و بدنش پر از گلوله بود! نمیدونستم جواب مادرش رو چی باید بدم، من با علی اومدم و بدون علی برگشتم !
نقد این داستان از : احسان عباسلو
می‌شود یک داستان را بر اساس طرحی از قبل آماده شده نوشت. برای این کار طرح کلی را اول می‌توانید بنویسید و بعد جزئیات لازم و مفید و موثر را که قرار است در داستان به کار بیایند مشخص نمایید و در ادامه به متن اضافه کنید. داستان کوتاه، جایی برای نوشتن مطالب و جزئیاتی نیست که کارکردی در نوشته ندارند. روی تمام نقاط و نکاتی که باید در یک داستان درج شوند باید فکر کرد و برای آنها منطق و دلیل قابل قبولی داشت. اگر نتوانید برای هر کنش یک دلیل و منطق خوب داشته باشید خواننده آن را نخواهد پذیرفت و همان کنش را نقطه ضعف متن شما و قلم‌تان خواهد دانست.
برای این داستان شما باید فکر می‌کردید که داستان دو نفر را قرار است بگویید که از ایران عازم هرات و کابل شده و در کابل یکی از آنها هدف ترور طالبان قرار گرفته و شهید می‌شود. خوب حالا چه چیزی برای این داستان لازم است؟ اول دلیل سفر به کابل؟ دوم این دلیل که چرا ابتدا باید بروند به هرات؟ سوم علت حضور در جایی که انفجار رخ می‌دهد و چهارم شهادت یکی از آنها و واکنش دیگری. نکات دیگر نظیر زمان داستان هم باید در ادامه این‌ها اندیشیده شود. مساله معرفی شخصیت‌ها نیز در لابلای تمام این‌ها می‌تواند رخ بدهد، این که این‌ها کی هستند و نسبت‌شان با هم چیست.
حال برگردیم سراغ داستان شما: شما با راوی شروع کرده‌اید و این طوری یکی از شخصیت‌ها را هم معرفی نموده‌اید. این شیوه بدی نیست و بلکه می‌تواند از زاویه‌ای خوب هم باشد چرا که برخی نویسندگان باور دارند که چون در داستان کوتاه فرجه‌ای برای شخصیت‌پردازی نیست همان ابتدا باید شخصیت را معرفی کرد و بعد جلو رفت.
اما شما در ادامه به جای پردازش بیشتر شخصیت ناگهان از چیزهایی نوشته‌اید که اصلا مفهوم نیز نیستند: "تاکسی های لوکسی که تو ایران گذر موقت بود!" خوب این جمله یعنی چه و چه کارکردی دارد؟ چرا میان این همه چیزهایی که در افغانستان بود این را گفتید؟ آن هم به طور مبهم که جمله مشخص نیست چه می‌خواهد بگوید. "تاکسی‌های لوکسی که تو ایران گذر موقت بود" چی؟ بقیه جمله کو؟
بعد زمان داستان چرا ناگهان رفته به عقب‌تر: "دو،سه روز بود که رسیده بودیم هرات...". رسیده بودیم یعنی یک زمان عقب‌تر از زمان گذشته. به جای این باید می‌نوشتید "دو سه روزی ماندیم منزل...".
تا اینجای متن که دلیل آمدن به افغانستان را نداریم اما بعد در ادامه ناگهان می‌خوانیم : " ... حرکت کردیم به سمت کابل، برای گرفتن ویزای تحصیلی و بعدشم برگشتن به ایران". این دلیل برای آمدن به افغانستان (ویزای تحصیلی گرفتن) خیلی مهم است و باید همان اول گفته می‌شد، نه اینجا.
مطالب مربوط به زیارتگاه سخی هم داستان را تبدیل کرده به یک مقاله علمی. بهتر است آن را هم حذف کنید یا خیلی طبیعی‌تر و در لابلای توصیفات بیاورید تا در یک دیالوگ.
حالا تا اینجا ما شخصیت‌ها را شناختیم و علت حضورشان را هم متوجه شدیم. مساله شهادت علی باز هم چون بدون طرح قبلی نوشته شده خیلی غیرواقعی نشان می‌دهد. اگر انفجار این اندازه بزرگ بوده که صدای مهیبی از دور داشته پس علی باید حسابی مجروح شده باشد و نمی‌تواند موبایل بردارد و با موبایل حرف بزند. تازه چرا موبایل هم بر اثر انفجار خراب نشده است؟
این داستان را با طرح قبلی یک بار دیگر بازنویسی کنید. فقط چیزهایی را بگویید که به درد داستان بخورند. بخش اول که رفتن به هرات است اصلا نیازی نیست. از لحظه ورود به کابل شروع کنید و اگر دوست دارید به هرات اشاره داشته باشید در حد یکی دو جمله و در قالب توصیفات باقر از نحوه آمدنشان، آن را شرح دهید. مثلا بنویسید: " تازه رسیده بودیم کابل. دو سه روزی بود در هرات در منزل اقوام علی مانده بودیم و چند ساعتی می شد خانه .... بودیم. قرار بود فردای عاشورا برویم برای کارهای ویزای تحصیلی و هر چه زودتر هم برگردیم ایران." این تمام بخش زمینه داستان شما را می‌سازد. اگر هم دوست دارید چیزی اضافه کنید به همین اضافه کنید.
در بخش پایانی هم نیازی نیست علی زنگ بزند. قضیه زنگ زدن را فراموش کنید. مساله اصلی شهادت اوست و زنگ زدن با موبایل کاملا اضافی است. اتفاقا بدون آن بهتر است چرا که دلهره باقر نسبت به این که علی زنده است یا خیر بیشتر هم می‌شود. این دلهره را باید عمیق‌تر کنید.
برای جذابیت پایان‌بندی می‌توانید صحنه را با لحظه روبرو شدن باقر با جنازه علی به پایان ببرید. البته این یکی سلیقه من بود و شما هر چه دوست دارید انجام بدهید اما به هر حال قضیه زنگ زدن را منتفی کنید.
سلامت و موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت