متن شلخته است




عنوان داستان : خانه سایه
نویسنده داستان : محمد واحدپرست

بسم الله
هیچ کسی نفهمید .حالش چرا اینطور شد. حتی عزیزم و سارا جون.اولش که امدیم اینجا در ظاهر مثل ما خوشحال بود. البته من خودم با تغییر مشکل دارم. این خانه جدید هم تا باهاش انس گرفتم طول کشید.
تقریبا سه ماهی گذشته بود که شروع شد. دیگه کمتر می خندید. می رفت تو خودش.زل می زد یه گوشه ای تلویزیون نگاه می کرد یا کتابی ورق میزد یا....
عزیز جون هم، خیلی تو دار بود. ناراحت بود ولی هیچی نمی گفت.بهتر از بقیه می شناختش .دوتاشون خوب حوصله دار بودند.با خیلی سختی ها کنار امده بودند.حدود بیست باری ،اسباب کشی کرده بودند. اونم با مستاجری.حالا که فقط خانه را عوض کرده بودند . کمی بالاتر امده بودند و پانزده متری بر متراژ خانه اضافه کرده بودند.
در خانه بود و بیرون نمی رفت. دو سالی بود که باز نشسته شده بود.این سه ماه ،دیگه همون مقداری هم که برای خرید و یا کاری بیرون می رفت را هم ترک کرده بود.
یک شب بعد از شام گفت: می خواهم بروم بیرون.دیر کردم ناراحت نشوید.عزیز دلش خالی شد.به روی خودش نیاورد.
به سلامتی.مواظب باش عزیزم.-
عزیز هول شده بود.سارا جون هم فهمید.انگار ترسیده بود.بابایی هم زرنگ بود به چشمای عزیز نگاه نکرد و رفت.
دستش داشت می لرزید.النگوها تکان می خوردند. لبش رو گزید تا مثلا ما متوجه نشویم.صورت قشنگی دارد.جوان تر از سنش به نظر میاد.هنوز موهای پرپشتی دارد.چشمهای مشکی که ما هیچکدام ازش ارث نبردیم.عروس خوشگله خانواده بود.
دیر برگشت.از باز شدن صدای در فهمیدم.از ان شب به بعد کار هر شب بابا همین بود.کسی جرات هم نداشت بپرسه کجا میره، حتی سارا جون که رگ خواب بابا را بلد بود.حیا می کردیم نمی ترسیدیم.
خدا بیامرزدش، فقط من نوشته هاش رو خوندم. دیده بودم که بعد از ان شب اول که بیرون رفت ،فرداش در این دفتر خاکستری قدیمی که هیچ وقت نفهمیده بودیم چرا همینطور خالی نگهش داشته چیزی می نویسد.تازه فهمیدم که گاهی که دیر بر می گشتم خونه و می دیدم روبروی پنجرمون نشسته چرا اینکار را می کرد.
خوش خط نوشته بود:
((لامپ هایمان را عوض کرده اند.خانه خیلی روشنتر شده.پنجره ها را با پارچه نپوشانده اند فقط پرده زده اند.لامپ اشپزخانه را خاموش نمی کنند.الان همان نوری را دارد که من دوست داشتم.و سحر دوست نداشت.مثل نور اباژور فیلمهای خارجی..))
ما خانه را به بنگاهی فروخته بودیم.خبر نداشتیم صاحبخانه کیست.خانه ای چهار طبقه .وسط شهر.طبقه سوم.بدون اسانسور.صد متری.سه خواب.خانه ای جنوبی.در انتهای کوچه.با اشپزخانه و پذیرایی رو به کوچه.با همسایه هایی اکثرا قدیمی و اشنا.بر عکس این محله جدیدمان.
روبروی خانه یک پارک خیلی کوچک بود.از روبرو مزاحم نداشتیم.
.....................................
((زن تقریبا جوان است.چهل سال ندارد.خیلی تند راه می رود.زیادی فرز است.موقع ظرف شستن انگار دارد می رقصد.سر و گردن را تکان می دهد.مثل اینکه رقص پا می کند.موهای فر و پرپشت بلندش را روی هوا تاب میدهد.چقدر موی فر دوست دارم.
رکابی و شلوار می پوشد.عینکی است با قابهای گرد وبزرگ.به صورتش می اید.گاهی عینک میزند.هنگام شستن ظرفها.
فکر میکنم خانه دار است.چهره اش خسته نیست.وسط ظرف شستن و غذا پختن چای می خورد.خیلی ارام.انگار داغ داغ دوست دارد.لبها را خیلی تند از لیوان بر می دارد.لبهای کوچیک و جمع و جوری دارد. شیر اب را باز گذاشته بود.زن خوبی است.احتمالا شیر را نبسته تا ظرفها بهتر خیس بخورند.مثل سحر.شاید سمیرا هم اگر اینجا بود اینکار را می کرد.
امشب پیش بند بسته بود.موها را هم جمع کرده بود.دستکش هم پوشیده بود.اولین بار بود اینطوری ظرف می شست.مهمان دارند یا ظرفها بیشتر است یا خدای نکرده دستش حساسیت زده.نمی دانم.دستکش برای دستش بزرگ است.
دختر بچه ای تقریبا ده یازده ساله امد.دستها را بالا برد.خم شد و بوسیدش.با همان لبهای ...
امشب وسط اشپزی گوشی تلفن را با شانه و سر گرفته بود.داشت می خندید.دندانهای مرتب و سفید در بین لبهای گل سرخی اش معلوم بود.چهل دقیقه ای شد که حرف زد.عجب این زنها قدرتی درحرف زدن دارند.سحر اینطور نیست.سمیرا بود.
امشب برقهای پذیرایی خاموش بود.برق اشپزخانه هم نورش کمتر شده بود.داشت ظرف می شست.با موهای زیبای پریشان فر فری.با رکابی یا س...مرد بلند قد و خوش هیکلی که استین کوتاه هم پوشیده بود امد.پرده های کرکره ای اشپزخانه را پایین کشید این را دقت نکرده بودم که هست..قبلش زن را بوسید.از لبهای...پرده پایین امد.چیزی معلوم نیست.نیم ساعتی طول کشید.لامپ ها را روشن کردند.پرده ها را بالا زدند.مرد دستش را شست.زن موهایش را با کش داشت جمع می کرد حجم موها خیلی زیاد است.جمع کردنشان سخت است..زن را بوسید و رفت.شروع کرد به ظرف شستن.))
و....خدا بیامرزد بابا را.بعدا ها فهمیدم.شبها می رفت سرخانه قبلی و از پنجره به خانه نگاه می کرد.
فقط من فهمیدم.البته فکر می کنم.عزیز جان هم فهمیده بود.خانه قدیمی ما برای خانواده ای بوده که دخترشان را به بابا نداده بودند.بابا به عشق دختر،سمیرا، خانه را بعدا خریده بود.و الان هم می رفت انجا .الان فهمیدم که برای چی در خانه خودمان هم می نشست و به پنجره زل می زد.
محمد واحدپرست
نقد این داستان از : علی چنگیزی
متن، روراست بگویم شلخته است. موضوع به خصوص در ابتدای داستان جالب به نظر می رسد اما هر چه می گذرد این شلختگی متن و روایت به داستان ضربه می زند و اصلا کلیت داستان را خفه می کند. مسائل زیادی را خواسته اید بیان کنید، ان هم در چند خط کوتاه... مگر می شود؟ در این متن که نشده است. داستان در نیامده است.
جز اینها شما تمام حس ها را گفته اید.، ناراحت است ... خوشحال است، ترسیده است... تمام این ها را با به کار بردن یک صفت
در حالی که داستان بیان همین حالات است اینکه با صفت کار را به انجام برسانید چیزی به داستان اضافه نمی کند. داستان نویس باید به حس های پیچیده نوع بشر نقب بزند.
خلاصه عرض کنم، داستان را تعریف کرده اید بگذارید داستان اتفاق بیافتد. من این کار را از سر بی تجربگی می دانم و مطالعه اندک. بسیار بسیار بسیار داستان بخوانید. گاهی بدون توجه به خود داستان ببینید چطور وارد داستان شده است چطور آدم ها را می سازد و خواننده را به دل موضوع می برد. جوری که فکر و دل را مشغول می کند.
این متن تا تبدیل شدن به این مهم فاصله بسیار دارد.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت