چه چیز به درد داستان نمی‌خورد؟




عنوان داستان : گوشواره‌‌ی تردید
نویسنده داستان : مریم رفیعی طاقانکی

مینا اشک‌هایش را پاک کرد و خودش را روی مبل راحتی کنار اتاق انداخت. پایش به گلدان طلایی کنار سالن خورد و صدای شکستن گلدان فضا را پر کرد. مادر با دست‌هایی که پر از کف بود با عجله خودش را به او رساند:
_چی شده دختر، تو که منو نصفه جون کردی. خب یه کلمه حرف بزن. با امیر دعوات شده؟ شیشه تو پات نرفته که؟
ساق پای مینا از شدت برخورد به گلدان هنوز داشت تیر می‌کشید. سرش را پایین انداخت:
_مامان نمی‌دونم امیر چکار داره میکنه. من رو فرستاد خونه شما، گفت با دوستاش شام خونه یکی از همکاراش دعوته.
مادر ابروهایش را بالا برد:
_خب این که چیز مهمی نیست! گفتم حالا چی شده.
مینا از روی مبل بلند شد و لنگ لنگان خودش را کنار بخاری رساند:
_آخه مامان چند روز پیش اومدم کابینت بالای آشپزخونه رو تمیز کنم دیدم امیر یه گوشواره رو کادو کرده و اونجا گذاشته. فکر نمی‌کنه که من دیده باشمش. مامان نکنه داره بهم خیانت میکنه.
مادر سری تکان داد و گفت:
_خیلی کارت زشته، الکی به بنده خدا تهمت نزن دختر. بشین تا من برم جارو بیارم این شیشه خرده‌ها رو جمع کنم.
صدای زنگ تلفن در اتاق پیچید. مادر از جعبه دستمال کاغذی، یک ورق دستمال برداشت، دست‌هایش را تمیز کرد و به سمت تلفن رفت.
_بله بفرمایید...سلام امیر جان شمایی...مینا؟ آره اینجاست...باشه الان گوشی رو می‌دم بهش...از من خداحافظ.
مادر دو تا پله پایین آمد و گوشی بی سیم را به مینا داد:
_الو سلام...ای بابا حالا شماره کارت واسه چی می‌خوای این وقت شب...حتما همین حالا لازم داری؟...باشه الان می‌رم خونه...باشه تنها نمی‌رم...خیلی خب خداحافظ.
مینا گوشی را قطع کرد:
_مامان بی‌زحمت لباس می‌پوشی آژانس بگیریم بریم خونه ما؟ یکی از دوستای امیر می‌خواد پول کارت به کارت کنه واسش. باید برم شماره کارتش رو بفرستم.
مادر گفت:
_تا تو حاضر بشی من زنگ می‌زنم آژانس.
مینا کرایه آژانس را حساب کرد. کلید را از داخل کیفش که همیشه مثل بازار شام بود پیدا کرد و آن را داخل قفل چرخاند. چراغها روشن شد. برف شادی چادر مینا و مادرش را پوشاند. صدای تولدت مبارک جمعیتی که دور تا دور اتاق ایستاده بودند، عرق شرم را روی پیشانی مینا نشاند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
خیلی هم خوب. ساده و روان چیزی را که می‌خواستید نوشته‌اید. در متن حرف اضافه‌ای نداریم و چیزی هم به نظر کم و کسر نیست. تمام سطرها و دیالوگ‌ها و کنش‌ها هم حول همان مضمون واحدی که از اول تا آخر مورد نظر بوده حرکت کرده‌اند. هر اندازه اطلاعات هم که لازم بوده در مورد شخصیت‌ها داریم و بیشتر هم نیازی نبوده که داشته باشیم.
داستان یکی از موضوعات همیشگی و البته تکراری را شاید دارد اما باز هم به سبب کوششی که در ایجاد تعلیق داشته قابل ستایش است می‌شود از آن لذت برد.
شاید از زمانی که بهانه شماره کارت پیدا می‌شود داستان لو برود چون خواستن شماره کارت کمی غیرعادی است و شاید اگر با بهانه بهتری زن و مادرش را به خانه می‌کشاندید بهتر بود، چیزی که به واسطه غیرعادی بودنش باعث نشود خواننده حدس بزند قضیه چیست.
البته زبان ابتدای داستان هم خیلی گیرا نیست. کیفیت گشایش یک داستان برای جلب نظر مخاطب به منظور ادامه دادن آن داستان تا آخر ‌لازم بوده و می‌باید بسیار زیبا وگیرا باشد. باید روی این جملات اولیه متن هم کار کنید حتما. هر چه به نظر زودتر وارد دبالوگ‌ها بشویم بهتر است چون اصل داستان شما در دیالوگ‌ها ریشه می‌گیرد و گره در آن جاست و در دیالوگ‌ها هم پیش رفته تا به انتها برسد. پس جملات اولیه را کوتاه‌تر کنید. برای نمونه چرا باید نیاز باشد بدانیم مبل راحتی کجای اتاق قرار دارد و یا گلدان طلایی کجاست؟ هر چه به درد داستان نمی‌خورد را کنار بگذارید.همچنین جملات بعدی را می‌شود ترکیب کرد و ساده‌تر گفت "صدای شکستن گلدان مادر را به او رساند" یا "... باعث شد مادر خود را به او برساند".
حتما گشایش باید تغییراتی بکند تا مخاطب، داستان خوب شما را از دست ندهد.
در برخی موارد هم مجبور نیستید به فهم مخاطب شک کنید و این امر باعث شود عبارت توضیحی بیاورید تا بلکه مخاطب شما را اشتباه نفهمد. منظورم در جایی است که گفته‌اید "گوشی بی سیم". تاکید شما بر بی‌سیم بودن از این خاطر بوده که قبل از آن نوشته‌اید مادر دو تا پله پایین آمد و حالا شما می‌ترسید که مخاطب بپرسد اگر دو پله آمده پایین تلفن را چطورتا آن جا کشیده برده؟ راحت بنویسید گوشی را به او داد. امروزه همگان دیگر می‌فهمند گوشی‌ها بی‌سیم هستند حتی اگر خودشان هم نداشته باشند.
این داستان از نوع داستان‌های اخلاقی است که تاکید آن بیشتر آموزشی شده و البته برای این کار فرم و صورت را فدا کرده‌اید. این خیلی مهم است. معمولا داستان‌های اخلاقی در فرم ضعیف می‌شوند چون تاکید روی محتوا دارند اما شما داستان خوبی دارید که فرم خوبی هم دارد. لیکن تفاوت کیفیت بخش توصیفات با بخش دیالوگ چنین نشان می‌دهد که در خلق دیالوگ قویتر هستید تا در نوشتن توصیفات. باید روی توصیفات هم بیشتر کار کنید. توصیفات غیرضروری را حتما حذف کنید. جملات را در صورت امکان در توصیفات ترکیب کنید. جملات سلیس و خوانا باشند.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت