بخوانید تا به زبان خوب برسید.




عنوان داستان : ما همه داریم می میریم
نویسنده داستان : میلاد تشکری

ما همه داریم میمیریم
همین دیروز بود که همسایه مون از خفگی مرد. پلیس ها باور نکردند ولی خودم شنیدم که دکتر گفت از خفگی مرده. این روزها همه از خفگی می میرند، یک مرگ دسته جمعی و یکباره. به چشمم دیدم خانواده ام یکی در خانه یکی هم در مریض خانه از خفگی کشته شدند. برادرم از ترس فرار کرد و من تنها ماندم. گاهی نفسم بند می آید و سینه ام درد می گیرد، هنوز فکر می کنم تب دارم و مرتب دمای بدنم را اندازه می گیرم. این مرض مهلک همه جا ریشه دوانده، به هر که سرایت بکند جا به جا کشته می شود. شهر بوی گوه گرفته چون هیچکس به بهداشت و نظافت اهمیت نمی دهد. اما من به لباسهایم هم اطمینان ندارم هر روز خانه را گندزدایی می کنم. همه چیز را چند مرتبه می شورم اما باز هم به هیچ چیز و هیچ کس اطمینان نمی کنم. این مرض مهلک بی صدا می آید و با نفس آخر آدم ها می رود. از پشت پنجره می بینم که نعش کش ها یکی یکی از لابه لای ماشین ها رد می شوند اما انگار مرگ برای همه عادی شده، دیگر هیچکس از مردن نمی ترسد، اما من از این مرض مهلک می ترسم. آنقدر می ترسم که وقتی در خیابان ماسک می زنم مردم به من می خندند درست مثل برادرم. هنوز او را به خانه راه ندادم، اگر به مرض مهلک مبتلا باشد چه؟ می دانم مرگ خانواده ام گردن اوست اما زیر بار نمی رود. چند روز پیش برایم پیغام تصویری گذاشت با گریه گفت:« نمیخوای منو به خونه راه بدی؟هنوز می ترسی؟ تا کی خودتو سرزنش می کنی؟ ده سال از اون مرض مهلک گذشت همه چیز تموم شد.سالهاست اثری از اون ویروس لعنتی باقی نمونده باور کن. دکترت می گفت چند وقته مطب نرفتی! داروهاتو میخوری؟ نگرانت بودم به همسایه ت زنگ زدم گفتم هواتو داشته باشه»
دیروز همسایه طبقه پایین برام یه کاسه سوپ آورد.وقتی برگشت تو پاگرد پله ها ایستاد و سرفه کرد، نفس نفس می زد. فهمیدم او هم به مرض مهلک مبتلا شده، از پشت یقه اش را گرفتم و خفه ش کردم. واضح بود قصدش مبتلا کردن من بود یا شاید اجیر شده برادرم بود و می خواست از شرم خلاص بشود. پلیس ها حرفم را باور نکردند اما دکتر گفت از خفگی مرده، من هم حرفشو تایید کردم. اینجا در زندان به هر که می گویم از مرض مهلک خفه شده هیچکس باور نمی کند، همه می خندند. از زندانبان خواستم منو به زندان انفرادی ببرد اما وقتی به انفرادی رفتم از این فکر احمقانه ام خندم گرفت. اصلا چه فرقی می کند آدم از مرض مهلک بمیرد یا طناب دار؟ حق با من بود، عاقبت همه از خفگی می میریم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داشتن ایده‌بخشی از داستان‌نویسی است، اما به چگونگی پردازش آن هم باید توجه کرد. گاه در پردازش اشتباهاتی پیش می‌آید که ایده را خراب می‌کنند. شما در ایجاد یک گشایش خوب، موفق عمل کرده‌اید. گشایش هم تعلیق دارد و هم مخاطب را وارد بازی‌های ذهنی نویسنده و شخصیت راوی می‌کند. به جمله گشایش داستان خودتان دقت کنید : "همین دیروز بود که همسایه‌مون از خفگی مرد." زمان این جمله به دیروز اشاره می‌کند اما روند حرکتی داستان فاصله زمانی بیشتری از زمان "دیروز" دارد. تنها در یک صورت می‌تواند جمله اول درست دربیاید و آن این که بپذیریم به سبب مشکل روانی راوی، زمان برای او مفهوم ندارد. پیام تصویری برادر بر این ناتوانی راوی از درک زمان صحه می‌گذارد: "ده سال از اون مرض مهلک گذشت همه چیز تموم شد." برای او ده‌سال پیش کماکان ادامه و استمرار یافته و لذا چنین استنباط می‌شود که او درک درستی از زمان ندارد. این گشایش علاوه بر این‌ها همان تعلیق هیجان انگیزی را که گفتم نیز بدست داده است. مرگ و حادثه برای جذب مخاطب عناصر جالبی هستند. گشایش هیجان‌انگیز برای جذب مخاطب لازم است.
نکته بعدی مربوط به قلم شماست. پنج "اما" در فاصله‌های نزدیک به نظر خیلی جذاب نیستند. تعمد یا تکنیکی هم در این مورد دیده نشد که فکر بکنیم یک ایده شخصی پشت این تعدد استفاده از کلمه "اما" قرار دارد. یکی از این "اما"ها نیز غلط فنی دارد: " شهر بوی گوه گرفته چون هیچکس به بهداشت و نظافت اهمیت نمی دهد. اما من به لباسهایم هم اطمینان ندارم هر روز خانه را گندزدایی می کنم." تکه اول به گونه‌ای بیان شده که در بخش بعد از "اما" بایستی ما شاهد جمله‌ای مثبت دال بر اطمینان داشتن و توجه کردن باشیم چرا که "اما" طبیعتا یک تضاد ایجاد می کند لیکن دو طرف این ساختار در قبل و بعد از "اما" حالت منفی دارند و در تضاد نیستند. "شهر بوی گوه گرفته چون هیچکس به بهداشت و نظافت اهمیت نمی دهد. اما من به لباسهایم هم اطمینان دارم (چون) هر روز خانه را گندزدایی می‌کنم". به نظر چنین جمله‌ای باید رقم می‌خورد.
غلط فنی و دستوری دیگر در این جمله است " هنوز او را به خانه راه ندادم". وقتی از هنوز استفاده می‌کنید باید جمله به زمان حال کامل یا ماضی نقلی نوشته شود. لذا درست آن این است "هنوز او را به خانه راه نداده‌ام".
در کنار این‌ها، برهم خوردن لحن روایت که عمدتاً رسمی و گاه غیررسمی شده بر ضعف زبانی افزوده است. کلمات "برام یه" و "منو" نمونه‌هایی از لحن غیررسمی شما هستند این در حالی است که ما بقیه متن را داریم که بیشتر با لحن رسمی رقم خورده‌اند. این جمله نیز از لحاظ لحنی با بقیه جملات بسیار فاصله دارد و به همین دلیل به هیچ وجه دارای تناسب لازم با بقیه متن نیست: " شهر بوی گوه گرفته". خودتان به بار لحنی و معنایی کلمه اگر دقت نمایید تناسبی با بقیه متن پیدا نمی‌کنید.
با این همه ایده قشنگی داشتید و روند حرکتی داستان به سمت گره‌گشایی خیلی خوب شکل گرفته. پایان بندی آن هم با گفتن " اصلا چه فرقی می کند آدم از مرض مهلک بمیرد یا طناب دار؟ حق با من بود، عاقبت همه از خفگی می میریم." خیلی هدفمند درآمده. جمله آخر نیز بسیار با داستان هماهنگی دارد.
فقط روی نکات پیشنهادی کار کنید تا در فرم هم نوشته بهتر شود. داستان‌های خوب بخوانید و به زبان آنها دقت کنید تا خودتان هم به زبان خوبی برسید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت