دارید بهتر و بهتر می‌نویسید اما باید بیشتر و بیشتر هم بخوانید




عنوان داستان : خاطرات شیرین
نویسنده داستان : کیانا خواجه فرد

(به نام خالق یکتا)
هیچ وقت گول ظاهر چیزی را نخورید!حتی اگر آن موضوع انشا مدرسه تان باشد!چه کسی فکرش را می کرد که نوشتن خاطرات خنده دار انقدر سخت باشد؟اصلا به ظاهرش نمی خورد!اول که موضوع را دیدم گفتم خب یک چیزی می نویسم دیگر!این که کاری ندارد ولی سخت در اشتباه بودم.سر همین موضوع به ظاهر ساده یک هفته است که تمام اهل خانه را کلافه کرده ام!بچه ها را هم همینطور.از همین جا از اهل منزل و همینطور دوستان مدرسه ام عذر خواهی می کنم و حلالیت می طلبم.راستش را بخواهید این حرف ها هیچ نتیجه ای نداشت!نه خاطره خنده داری به ذهنم رسید نه خاطره خنده داری برایم گفتند.البته مادرم کلی از کودکی ام خاطره برایم تعریف کرد اما خب مال بچگی است دیگر!بچگی که تعریف کردن ندارد!تازه آبرویم هم می رود!چند تا از بچه ها هم خاطراتی گفتند اما خب باز هم پای آبرو می آید وسط!مثلا یکی از دوستان که اتفاقا یک سال هم از من بزرگ تر است خاطرات کلاس ورزشی را گفت که با هم می رفتیم.ما دوتا باهم روی همان توپ های بزرگ بالا پایین می پریدیم و غر می زدیم.و بیچاره مربی ورزشمان یاد مادربزرگ هایش افتاده بود!یعنی واقعا یک سبزی برای پاک کردن و یک چادر نماز گل گلی کم داشتیم که به پیرزن های تمام عیار تبدیل شویم!خب من این را برای شما تعریف کنم آبرویم نمی رود؟(یکی نیست بگوید خب تو که الان تعریف کرده ای!) خاطراتی که از کودکی هم مادرم برایم تعریف کردند جالب بودند.مادرم را برای آن خاطرات تا دو نصفه شب نگه داشتم!از مادرم باید ویژه حلالیت بطلبم!
مادرم برایم تعریف کردند:((یک سری استیکر ژله ای برات گرفته بودم که مرغ و تخم مرغ و اینجور چیزا روبازی بازی یاد بگیری.یک روز داشتیم با هم بازی می کردیم.من فقط یک لحظه سرم رو چرخوندم دیدم استیکر تخم مرغه دیگه نیست!که نگو تو فکر کردی تخم مرغ واقعیه خورده بودیش!))
خب من الان این را برایتان تعریف کنم چه فکری درباره من می کنید؟!(دقیقا همان چیزی فکر می کنید که الان فکر می کنید!)
اگر نفهمیدید من چه گفتم غصه نخورید!خودم هم نفهمیدم.مثل بازیکنان فوتبال وقت تلف می کنم بلکه یک صفحه ام پر شود!
خلاصه داشتم می فرمودم که خاطره خنده دار پیدا کردن بسیار سخت و دشوار است!اما من خیلی چیزها در این بین فهمیدم.مثلا متوجه شدم در کلاس بسکتبال یکبار اتفاقی توپ را زده ام به دماغ دوستم!یا مثلا متوجه شدم به یکی از اهداف زندگی ام رسیدم!می دانید آن چه بود؟دوستم خاطره خنده داری برایم نگفت. اما چیزی به من گفت که از هزاران خاطره خنده دار برایم جذاب تر و خوشحال کننده تر بود.او برایم نوشت:((خاطره خنده داری ازت ندارم که بتونم کمکی بکنم ولی همیشه وقتی باهات حرف می زنم خوشحال میشم.فکر کنم چون پرانرژی هستی.))
همیشه دوست داشتم بقیه همین حس را از ارتباط بر قرار کردن با من داشته باشند.دوست نداشتم آن کسی باشم که وقتی با او حرف می زنند تمام امید و انگیزه شان را برای ادامه حیات از دست بدهند.دوست داشتم کسی باشم که اگر کسی حالش بد باشد وقتی مرا می بیند حداقل لبخند هرچند کوچکی بر گوشه لبش از حرف‌هایم بنشیند.فکر کنم موفق شده ام.حداقل برای یک نفر که اینطور بوده است.نمی دانم بقیه چه احساسی نسبت به من دارند.امیدوارم احساسشان خوب باشد.
به جز این چیزهای دیگری هم فهمیدم.چیزهایی به مراتب مهم تر.مثلا فهمیدم به خاطر سپردن خاطرات تلخ و دردناک به مراتب راحت تر است از به یاد داشتن خاطرات خوش و خنده داری است که داشته ای.انگار وقتی می خواهی خاطرات خوشت را به یاد بسپاری،بر روی پاره سنگی باید آن را به سختی حک میکنی!ولی خاطراتی که از آنها بیزاری به یاد سپردنشان به راحتی نوشتن با روان نویس بر روی کاغذ است.نمی دانم چرا اینطور است.شاید برای این است که ما از آن خاطرات غم انگیز بیشتر درس می گیریم تا خاطراتی که مانند قصه های پریان به خوبی و خوشی تمام می شوند!البته کلاشادی احساس مظلومی است.هیچکس چون خوشحال است تصمیم نمی گیرد سرکار نرود ولی وقتی غمگین باشد مرخصی می گیرد.هیچکس به خاطر شاد بودن از بیرون رفتن اجتناب نمی کند ولی اگر غمگین باشد دوست دارد تنها بر روی تختش دراز بکشد و ساعت ها گریه کند.اما خیلی وقت ها ما حتی شادی مان را بروز هم نمی دهیم!ما صرفا برای اینکه شاد هستیم کار خاصی انجام نمی دهیم ولی برای غمگین بودن کاملا برعکس است.شادی مظلوم ترین حس در بین احساساتیست که ما تجربه می کنیم.
البته اینکه ما نمی توانیم خاطرات شاد و خنده دارمان را دقیق به یاد بسپاریم می تواند به نیاکانمان هم ربط داشته باشد.شما حساب کنید در زمان انسان های اولیه اگر انسان خاطره ای که از حمله خرس های گریزلی را به یاد نمی سپرد ممکن بود دوباره برای شکار نزدیک محدوده آنها شود و بمیرد.
حالا که فکر می کنم میبینم شاید خیلی هم بد نباشد خاطرات غمگین ات را مثل شعر از بر کنی!
البته به شرطی که قرار نباشد یک روزی انشایی درباره یک خاطره خنده دار بنویسید!
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم کیانا خواجه فرد سلام.
خُب، واقعیت این است برای سن 13 سالگی، متن‌هایی از این دست خیلی هم خوب است و پیشروی شما به سمت «داستان» در «خاطرات شیرین» قابل ملاحظه است یعنی «بیان داستانی» وارد متن شده است گرچه مهم‌ترین بخشی که در نهایت باید متن را بدل به داستان می‌کرد در متن نیست یعنی وضعیت ثانویه و جایش را گزینه‌ای پندآموز گرفته است: «البته اینکه ما نمی‌توانیم خاطرات شاد و خنده‌دارمان را دقیق به یاد بسپاریم می‌تواند به نیاکانمان هم ربط داشته باشد. شما حساب کنید در زمان انسان‌های اولیه اگر انسان خاطره‌ای که از حمله خرس‌های گریزلی را به یاد نمی‌سپرد ممکن بود دوباره برای شکار نزدیک محدوده آن‌ها شود و بمیرد.» [«نیم‌فاصله‌ها» را در متن اصلاح کرده‌ام. شما البته باید این کار را می‌کردید. هر نویسنده‌ای باید چنین کند. روش کار: اگر با کامپیوتر یا لپ‌تاپ تایپ می‌کنید فقط کافی‌ست مثلاً «خاطره» را تایپ کنید و بعد هم‌زمان با فشردن سه دگمه «کنترل + شیفت + 2»، «ای» را تایپ کنید که تایپ شود «خاطره‌ای» نه با فاصله‌ی کامل تایپ شود «خاطره ای»؛ اگر هم با تبلت یا گوشی تایپ می‌کنید بعد از مثلاً «می»، پایینِ صفحه کلید مجازی دگمه‌ای را که با سه خط‌چینِ ایستاده با دو فلش کوچک در کنارش مشخص شده، لمس کنید و بعد «شود» را تایپ کنید که «می‌شود» تایپ شود نه «می شود»؛ البته در برخی گوشی‌ها، صفحه تایپ مجازی استاندارد وجود ندارد که این دگمه را داشته باشد و باید از گوگل استور، صفحه تایپی را دانلود کنید که این مشخصه را داشته باشد و بعد در بخش تنظیمات، آن را در اولویت قرار دهید.] اینکه با «بیانِ طنزآمیز» بخواهیم داستان بنویسیم نه تنها بد نیست که می‌تواند از وجوه مثبتِ کار باشد و برخی از بهترین آثار ادبیات کودک و نوجوان و حتی بزرگسال از همین مسیر به موفقیت رسیده‌اند. شما شروع خوبی دارید در این متن، که جذاب هم هست: «هیچ وقت گول ظاهر چیزی را نخورید! حتی اگر آن موضوع انشاء مدرسه‌تان باشد! چه کسی فکرش را می‌کرد که نوشتن خاطرات خنده‌دار آنقدر سخت باشد؟ اصلاً به ظاهرش نمی‌خورد!» احتمالاً اگر تعدادِ خاطراتِ خنده‎دار را بیشتر و باکیفیت‌تر می‌کردید و بعد در ادامه، خواندنِ همان انشاء را سرِ کلاس، بدل به خاطره‌ای خنده‌دار می‌کردید [مهندسی و ساخت وضعیت ثانویه] خیلی از مشکلات متن حل می‌شد. یکی از موفق‌ترین رمان‌هایی که بر اساسِ شوخی‌های به هم پیوسته زنجیروار نوشته شده‌اند، «ماجراهای تام سایر» مارک تواین است. با خواندنِ این داستان، همان قدر که می‌توانیم از وجوه داستانی‌اش لذت ببریم می‌توانیم حسابی به شوخی‌هایش هم بخندیم. می‌دانید چرا؟ چون شوخی‌های این کتاب بر اساس «موقعیت» طراحی شده‌اند نه صرفاً شوخی‌های کلامی باشند: «سی متر نرده‌ی چوبی به ارتفاع تقریباً دو و نیم متر. زندگی در نظر تام پوچ و توخالی آمد، و هستی چیزی جز رنج و عذاب نبود. تام آهی کشید و قلم‌مویش را توی دوغاب فرو برد... تام به خودش گفت که دنیا آن‌قدرها هم پوچ و توخالی نیست. او بی‌آنکه بداند یکی از قوانین مهم فعالیت بشری را کشف کرده بود – به این معنا، که هروقت بخواهیم دل مردی یا پسربچه‌ای برای چیزی غنج بزند، فقط کافی‌ست دسترسی به آن را برایش دشوار کنیم!» تام در این صحنه، از عذابی که درگیرِ آن است یک موقعیت می‌سازد و دوستانش را قانع می‌کند که دوغاب زدن به نرده‌ی چوبی، کارِ لذت‌بخشی‌ست که او به آنها اجازه نمی‌دهد در آن شریک شوند مگر اینکه تیله یا هر چیز باارزشِ دیگری را هدیه بدهند! بله! سرشان را کلاه می‌گذارد! تام سایر است دیگر! تواین بعد از این رمان، اثری دیگر را خلق می‌کند که دنباله‌ی ماجراهای همین کتاب است و تقریباً از شیوه‌ی همین کتاب هم استفاده می‌کند: «شما مرا نمی‌شناسید، مگر اینکه کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک تواین نوشته بود و بیشترش هم راست گفته ‌بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیشترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه آدمهایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه دو گلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی – یعنی البته خاله تام – و ماری و بیوه دو گلاس، نقلشان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.» البته کتاب دوم غیر از تأثیر بر ادبیات کودک و نوجوان، بر ادبیات بزرگسال هم به شدت تأثیرگذار می‌شود. ارنست همینگوی درباره‌ی این کتاب نوشته‌: «ماجراهای هکلبری فین بهترین کتابی‌ست که تا به حال داشته‌ایم. تمام داستان‌های آمریکایی از آن بیرون آمده‌اند. چیزی پیش از آن نبوده‌ است.» تواین در این کتاب، روی ساختن مکان و شخصیت و وضعیت و البته خلق «صحنه» خیلی کار کرده است. دلیل اهمیتی که همینگوی برای این کتاب قائل است، همین است چون پیش از تواین ادبیات بیشتر درگیر توصیف‌های طولانی و اغلب، غیرِ ضروری بود و از زبانِ مردم کوچه و بازار هم اغلب دوری می‌کرد: «خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم – دنگ، دنگ، دنگ، دوازده‌تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درختها شنیدم – یک چیزی داشت وول می‌خورد – بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم رو زمین و سینه‌خیز رفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.» [این کتاب را حتماً بخوانید و با ترجمه نجف دریابندری هم بخوانید.] بعد از مارک تواین، یک نفر دیگر توانست با رویکرد طنزآمیز و با آمیختن دو شخصیت «تام سایر» و «هکلبری فین»، به نسخه‌ی دخترانه‌ی این دو شخصیت برسد در شخصیتی به نام «جودی آبوت». مادرش خواهرزاده‌ی مارک تواین بود و پدرش، مدیر مالی مارک توین و ناشر بسیاری از کتاب‌های او. جین وبستر، گرچه پیش از «بابا لنگ‌دراز» آثار دیگری را هم در کارنامه داشت اما با خلق ایسن رمان و پس از آن «دشمن عزیز» بود که به نویسنده‌ای تأثیرگذار بدل شد که متأسفانه با مرگ زودهنگام‌اش در 39 سالگی، این چرخه‌ی موفقیت ادامه نیافت: «بابا لنگ دراز عزیز، شما یک دختر بچه مامانی نداشتید که او را در کودکی از گهواره‌اش دزدیده باشند؟ شاید آن دختر من باشم! اگر ما شخصیت های یک رمان بودیم، شاید گره‌گشایی آخر رمان کشف همین قضیه بود. واقعاً خیلی عجیب است آدم نداند کیست. یک جورایی هیجان‌انگیز و رمانتیک است…» ختمِ کلام اینکه دارید بهتر و بهتر می‌نویسید اما باید بیشتر و بیشتر هم بخوانید. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت