به نقطه زمانی روایت دقت کنید.




عنوان داستان : آغوش عید
نویسنده داستان : عباس زال زاده

آغوش عید
نویسنده: عباس زال‌زاده
نوروز پاورچین پاورچین می‌آمد، با صدای قُمری‌های روی دیوارها، توی مدرسه‌ی گلستان ما خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بویش را حس می‌کردیم، عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود، با آمدنش آفتاب هم مثل مادر کج‌خُلق‌تر می‌شد، پاهایمان داخل دمپایی پلاستیکی عرق می‌کرد، موج‌های دریا آرام‌تر می‌شدند، عیدها در راه مدرسه بوی خوش پوست موز و عنبه و پرتقال توی سطل‌های زباله‌ی پایین عمارت مهربان بینیی‌هامان را نوازش می‌کرد، عیدها سفورهای شهرداری هم می‌خندیدند، سقف کلاسمان دیگر چکه نمی‌کرد، در کوچه‌ها دیگر گِل نبود و یک وعده کتک بخاطر گِلی کردن کفش‌هایمان کم می‌شد، نوروز می‌آمد و کنار آقای اسکافی توی آفتاب می‌نشست، در خانه‌ی ما مادر راهش نمی‌داد، اما گل‌ها و سبزه‌های روی پشت‌بام‌ گِلی خانه‌یمان‌ آمدنش را خبر می‌دادند، عید را دوست نداشتم، بچه‌هایی که رخت نو می‌پوشیدند و جیب‌هاشان پُر می‌شد از آجیل، اسکناس‌های خشک را توی دست می‌گرفتند و می‌شماردند و پُزش را می‌دادند، همه‌اش تقصیر عید بود، وقتی از مادر عیدی می‌خواستم نعره می‌کشید، سیلی به صورتم می‌زد و با ناخن‌های تیزش روی پوست صورتم چنگول می‌کشد و از اتاق پرتم می‌کرد بیرون و من می‌لرزیدم و به جای چنگول‌ها، دست می‌کشیدم، اما گریه نمی‌کردم، می‌دانستم اگر گریه کنم دلش خُنک می‌شود، از دیدن قیافه‌ی رنج کشیده‌ام و پیچ‌و‌تابی که از درد به خودم می‌دادم لذت می‌‌بُرد و چوبش را پرتم می‌کرد.
اگر می‌افتادم، اگر می‌سوختم و اگر چیزی را گم می‌کردم نباید مادر می‌فهمید، همه‌ی دردهایم را قورت می‌دادم و روی جگرم می‌ریختم.
بابا بیکار بود، شب‌ها تا دیروقت توی کوچه‌ها پرسه می‌زد تا خانه خالی باشد، وقتی مادر می‌خوابید مثل آفتابه دزد‌ها آهسته از لای در می‌سُرید و از پله‌های زیرزمین پایین می‌رفت، سلامم را جواب نمی‌داد، به هیچکس نگاه نمی‌کرد، هیچ نمی‌خورد، نور زیرزمین با آمدنش می‌مُرد و صبح که بلند می‌شدم او را نمی‌دیدم،
مردم می‌گفتند اوایل که به محله آمده بود چهارشانه و بزن بهادر بوده، دستش به خیر بوده، پهلوان صدایش می‌کردند، سربند ازدواج با سعادت شکسته شد و سر به زیر، سنگش هم که می‌زدند برنمی‌گشت، من‌ و خواهرم که دنیا آمدیم انگار دلش باما نباشد، انگار از خونش نباشیم، انگار روسیاهش کرده باشیم، شکسته‌تر و پیرتر شده بود، صدایمان نمی‌کرد، دلم برایش می‌سوخت.
در خانه‌ی ما عیدها فقط خواهرم بود که عیدی می‌گرفت، او با چشمان وزقی‌اش اطراف را می‌پایید و پولهایش را در قلک گِلیش می‌ریخت، شب‌ها که همه خواب بودند می‌رفتم و قلکش را برمی‌داشتم و آن را آهسته تکان می‌دادم، سنگین بود، دوست داشتم از پشت دیوار گِلی قلک درونش را بنگرم.
موقعه عید که می‌شد مادر دستش را می‌گرفت و می‌بردش بازار صفا و برایش لباس و کفش می‌خرید، نو می‌شد مثل دی‌ماروک‌های(مارمولک) برق‌برقی روی دیوار‌های توالت، به شلوار وصله‌ دارم نگاه می‌کردم، کفشم که هر روز انگشت شستم را سرکوب می‌کرد.
یک روز نشستیم دور هم و او قلکش را آورد بشکند و پول‌هایش را جلوی چشمانم پهن کند و بشمارد و بعد بدهد به مادر که با هم به بازار بروند و لباس بخرند و بعد هم دل من را بسوزاند و اشکم را در بیاورند، این کار هر سالشان بود، تکرار و تکرار، اما آن روز من حس خوبی داشتم، بغض نداشتم، لبخند پهنی روی صورتم جا خوش کرده بود و فقط نگاه می‌کردم، مادر نشست با دسته‌ی هاونگ قلک را شکست، پول‌ها را چند مرتبه شماردند. مادر مشکوک مرا نگاه کرد، آخر پول کمتر از همیشه بود، راه پول درآوردن از قلک را یاد گرفته بودم، ذوق داشتم، دیگر آن غم همیشگی که مثل یک نخ سیاه هر سال قبل از عید بر لبم بود وجود نداشت، جستی زد لباسم را گرفت و با مشت به جانم افتاد، فریاد می‌زد:«تو از قلک پول برداشتی!» قرمز شده بود، خواهرم دائم می‌گریست و می‌گفت؛«دُزو پولام رو پس بده!» و ضرباتش مدام بر سر و صورتم فرود می‌آمد، دردش را حس نمی‌کردم، خوشحال بودم، می‌خندیدم، از گوشه‌ی در فرار کردم.
خیابان خوب بود، دیگر عید را دوست داشتم، جلوی قناد‌ی حاج‌فتحعلی بوی کیک می‌آمد، کفش‌های کفش‌ملی برق می‌زدند، شلوارهای دیکیز با رنگ‌های مختلف جلوی مغازه‌ی خلیفه آویزان بودند و چه دنیای قشنگی، دیگر وقتش بود پول‌ها را از زیر دکه‌ی علی‌سیگاری بیرون می‌آوردم شب عید بود، هر چه دلم می‌خواست می‌خریدم، خیابان شلوغ بود، منتظر خاموشی شب بودم، به خودم می‌گفتم؛« پول‌هایم را که بیرون آوردم یه شلوار جین دکمه‌دار می‌خرم مثل همان‌هایی که مهدو نجاتی داره، یه تی‌شرت قرمز هم می‌خرم، کفش هم از مغازه منوچهر خواهم خرید، خدایا کاشکی زودتر بزرگ می‌شدم تا می‌توانستم هر سال برای خودم لباس و کفش بخرم.»
سامی داشت رد می‌شد، صداش کردم؛«هی سامی! تو میدونی من کی بزرگ می‌شم!»
- اگه بخوای بزرگ بشی باید غذا زیاد بخوری تا بزرگ بشی.
- غذا؟!
- آره غذا، اگه گوشت و مرغ و ماهی زیاد بخوری زودتر بزرگ می‌شی.
- ولی من که!«اگه اینطوریه هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شم، آخه مادر همه‌ی گوشت‌های خورشت رو جدا می‌کنه به خواهرم می‌ده، یا ماهی‌های قلیه یا...»
شب شد، میدان ششم‌بهمن خلوت بود، در تاریکی چارچنگونی دستم را زیر دکه بردم سکه‌ها را برداشتم، زیر چراغ بانک ملی نشستم و شماردم، دویست تومان بود، پول یک شلوار جین دکمه‌دار، یک جفت کفش کتانی و یک تی‌شرت قرمز لاگوست، بوی کباب از زیر بازارچه می‌آمد، بیاد حرف‌های سامی افتادم، اگر بخواهم بزرگ شوم باید گوشت بخورم، پاهایم به اختیارم نبود، رفتم توی مغازه‌ی پاسیار سه پرس نون و کباب، چهل سیخ جگر و دل و قلوه سفارش دادم، دوغم را سر کشیدم، همه‌ی دویست تومان را دادم و بیرون آمدم، احساس می‌کردم بزرگ شده‌ام، بزرگ‌تر، قوی‌تر و بلندتر شده بودم.
فش‌فشه‌ها توی آسمان تاریک خط می‌انداختند، توی فلکه‌ی ششم‌بهمن روی چمن‌ها دراز کشیدم و به آسمان نگاه می‌کردم، ستاره‌ها که حالا نزدیک‌تر شده بودند، صدای فواره‌ی وسط فلکه، شکمم دیگر صدا نمی‌کرد، بوی عید را دوست داشتم، انگار کنارم نشسته بود، مثل آقای اسکافی، خودم را فراموش کرده بودم، همراه فش‌فش‌ها به آسمان می‌رفتم، صدای توپ آمد، عید شد، دیگر سال را با حسرت لباس‌نو، با شکم خالی، با صدای مادر شروع نکرده بودم چون دیگر کوچک نبود، بزرگ شده بودم، بزرگ! مرد!
شب روی دل بندر نشسته بود، نفسش را بند می‌آورد و ماه روی پوست آسمان ترکیده بود، مثل تاول روی سرم، چراغ‌های سر تیرک‌ها کم‌نور بودند، محله‌ی ما تاریک بود، کوچه‌ها فحش می‌دادند، فریاد نمی‌کشیدند، مغرور بودند، ویرانیشان را زیر تاریکی شب پنهان می‌کردند، مثل صبح که من زیر دست و پا گریه نمی‌کردم، دست‌هایم از کتک زخم شده بودند، پشت در چیز ترسناکی بود، توی دالان تاریک انتظارم را میکشید، نان گیرم نیامده بود، شاطر گفت؛«آخر صفی‌ها نایستند، نون نمی‌رسه»، دیگه جان کتک خوردن نداشتم، خیلی خسته بودم، پاهایم را به‌زور می‌کشیدم، دمپایی پلاستیکیم خِرچ‌و‌خِرچ می‌کرد، انگار می‌گفت؛«خانه نرو، اینبار می‌کشتت»، به خودم گفتم؛«چقدر خوبه خوابیده باشند، ای عباسعلی خوابیده باشند.»
رفتم داخل، شب با چادر سیاهش مثل مادر اتاق را پر کرده بود، گوشه‌ی اتاق دو چشم وزقی خواهرم مرا می‌پایدند،
- هی نان کو؟!
- تمام شد، شاطرعلی گفت تَه صفی‌ها نایستند!
- چرا زودتر نرفتی کره‌خر
- زودتر داشتم، داشتم...
مادر آشفته از جا برخاست، دستش را روی دهانم گذاشت و سرم را به دیوار فشار داد، «چه بوی کبابی می‌دهی!»، رنگ از صورتم پرید، هلش دادم، به سمت پله‌های پشت‌بام دویدم، تنها جایی از خانه‌یمان که عید می‌آمد و می‌نشست، خواهرم می‌گفت؛« باید پشت دستش را داغ کنی تا آدم بشه، دُزو!»
ترس سراسر وجودم را گرفته بود، دونفری دویدند به سمت سرپله، گوشه‌ی بام ایستاده‌ بودم و می‌لرزیدم، حالا هر دوشان جلویم ایستاده بودند، لکه ابری چهره‌ی ماه را پنهان کرد، هر چه چشم گرداندم عید را ندیدم، مادر چوپ را در دستش چرخاند و به طرفم آمد، خواهرم به من براق شده بود و می‌خندید، زن رسول از پایین داد می‌زد؛«ولش کن، گناه که نکرده بچه‌ی تو شده!»
عقب رفتم، عقب‌تر، ابر کنار رفت، زن رسول جیغ کشید، عید دستش را دراز کرد، گرفتمش، در آغوشش نمی‌ترسیدم.
من ساکت بودم تا دل مادر خُنک نشود.
پایان
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان بسیار زیبا و احساسی است اما نیاز به اصلاحات دارد. مثل مجسمه‌ای شده که با سمباده و سوهان خوردن صاف و صیقلی می‌شود و به خودنمایی می‌رسد. شکل فعلی ایرادهای زیاد زبانی و پردازشی دارد. شما نویسنده خیلی خوبی می‌شوید اگر به زبان خودتان برسید. زبان‌تان حس دارد اما حس یک امر درونی است برای زبان در حالی که شکل بیرونی آن همچنان دارای ناخالصی و گاه نمای زشت است. به برداشت دقیق و کاملی از زبان نرسیده‌اید و البته کمی هم بی‌توجهی نسبت به آن را هم باید اضافه کنم.
شاعرانگی برای این داستان و قالب فعلی بد نیست اما یادتان باشد همیشه نمی‌شود از زبان شاعرانه برای هر داستانی استفاده کرد. ضمن این که دادن احساس به متن همیشه نیازمند زبان شاعرانه هم نیست. گاه خود تصویر آن احساس لازم را دارد. به شروع داستان‌تان بر می‌گردم تا ببینید اشکالات زبانی شما در کجاست:
"نوروز پاورچین پاورچین می‌آمد" در این جا زبان به خاطر شما و خواست شما شاعرانه شده و با صنعت تشخیص (شخصیت دادن به یک چیز غیرانسانی که در این جا نوروز است) آن را شاعرانه کرده‌اید. اما در جمله بعد "صدای قُمری‌های روی دیوارها..." خیلی طبیعی است و در عین ساخت فضای احساسی اصلاً هم غیرطبیعی نیست. پس ملاحظه می‌کنید که به طور طبیعی هم می‌شود فضا را شاعرانه و احساسی کرد.
ایراد زبانی بعد در اینجا پیدا می‌شود: "عید روی درخت کُنار وسط حیاط مدرسه ایستاده بود" در حالی که در جمله قبلی گفته بودید "می‌آمد" یعنی هنوز نیامده و نرسیده بوده چه برسد به این که ایستاده باشد آنجا.
وقتی به طور مصنوعی به شاعرانگی روی می‌آورید دچار پراکندگی تصویری هم می‌شوید. از زیبایی به سمت زشتی و از زشتی به سمت زیبایی باز می‌گردید. از نوروز و پاورچین آمدن و قمری‌ها و نام گلستان و حس کردن و درخت کنار و آفتاب ناگهان می‌رسیم به کج خلقی و بعد عرق کردن و سپس دوباره می‌رویم سراغ موج‌های دریا و آرام حرکت کردن آنها و بوی خوش پوست موز و عنبه و پرتقال.
پراکندگی تصویری بعدی در جایی غلط می‌شود که این همه از زیبایی‌ها می‌گویید اما ناگهان می‌شنویم که اظهار می‌دارید "عید را دوست نداشتم". کسی که عید را دوست ندارد نمی‌تواند برداشت مثبتی از آن را به ترسیم بکشد.
اغلاط نگارشی همیشه مهم هستند و برای برخی کلمات مهمتر. کلماتی که در کانون توجه قرار می‌گیرند و در جمله نقش کلیدی دارند نباید غلط نوشته شوند. کلمه "سفور" غلط بوده و "سپور" درست آن است. یا "وزقی" که "وزغی" درست است و "موقعه" کلمه‌ای غلط بوده و زمان استفاده در محل مورد نظر شما می‌شود با یک کسره منظور را رساند: "موقعِ".
همچنین وقتی عموم متن با زبان استاندارد نوشته شده نباید در وسط‌های آن زبان بومی به کار ببرید. زبان بومی برای دیالوگ‌ها قابل قبول است اما برای توصیفات و هم در جایی که بیشتر متن زبان بومی نیست توصیه نمی‌شود. حتی ساختار هم به تبع این قضیه در جایی بومی شده: "چوبش را پرتم می‌کرد." که مشخصاً منظور این است که "چوبش را به سمت من پرت می‌کرد".
این اشکال حتما بایست رفع گردد.
مساله نقطه زمانی روایت هم مهم است. با چیزهایی که در مورد شخصیت می‌شنویم او را کم سن می‌بینیم. ذهن بیشتر تمایل دارد او را ده دوازده ساله ببیند. چنین شخصیتی خیلی نباید به مارک‌های لباس‌ها توجه کند و یا حداقل نام آنها را به این خوبی بداند. همان شکل و رنگ لباس کافی است. این‌ها هم از ذهن نویسنده در متن آمده‌اند. این گونه گفتن بیشتر قابل قبول است: " شلوار جین دکمه‌دار می‌خرم مثل همان‌هایی که مهدو نجاتی داره" تا این یکی‌ها: " تی‌شرت قرمز لاگوست" و " شلوارهای دیکیز".
شخصیت پدر را حیف که رها کردید. کاش او به جایی تمام می‌شد. نه این که او را بکشید اما لااقل عدم حضورش در صحنه‌های آخر به چشم نمی‌آمد بهتر بود. چرا که برای مخاطب سئوال می‌شود که در این ماجراهای آخری پدر کجا بوده؟ توصیفات مربوط به او شاید اندک باشند اما پررنگ و زیبا شده‌اند و حیف است او را این گونه رها کنید.
پایان داستان خیلی زیباست (البته منظور نوع کنش است). همان طور که گفتم اگر ایرادات زبانی را رفع و رجوع کنید و برخی اطالات را حذف کنید، از دل این متن یک داستان خیلی خوب بیرون می‌آید.
و نکته نهایی این که از دادن هرگونه توضیح جدای از داستان‌تان خودداری کنید. داستان شما باید خود را توضیح بدهد. با نوشتن توضیحات در پایان داستان، لذت درک شخصی مخاطب را از او نگیرید.
منتظر داستان‌های خوب شما هستیم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
عباس زال زاده » یکشنبه 21 آذر 1400
درود با احترام نقد شما را خواندم، روان بود، غنای کلام داشت، همدردی، دقت سنجش و بینش داشت. به خود بالیدم، حظ بردم و بسیار آموختم، بهتر بگوم جلوی استاد چهارزانو می‌نشستم، گوش فرا دادم، و عمری‌ها پندهایتان را مرور خواهم کرد، همین حس خوب خوشبختی است. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت