اگر داستان حجم می‌خواهد شما مانع نشوید.




عنوان داستان : قهرمان ملی
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

اتاق مملو از آدم هایی بود که با نگرانی بدور تخت حلقه زده بودند و منتظر بهوش آمدن نادر بودند . در راهرو ازدحام جمعیت عجیبی بود که گاهی یکی بداخل اتاق سرک می کشید . پرستار در چارچوب دراتاق ظاهر شد و گفت :
《 آقایون خواهش می کنم ، شمادوستین یا دوشمن خلوت کنین دور بیمارو 》 مسعود خان بطرف پرستار رفت و گفت:
《 خانم همه از هم تیمی های آقا نادر ن و مسئولین تیم ملی و نگرانن، درک کنید 》پرستار قدم بداخل اتاق گذاشت و گفت:
《 لطفا همه ببرون ، میدونم همه نگرانین اما نباشین حالش خوبه ، بفرمائید 》 مسعود خان گفت :
《 بفرمائید دوستان ، خلوت کنین تا بهوش بیاد 》 اتاق خلوت شد پرستار وضعیت آفا نادر را برسی کرد و از اتاق خارج شد . مسعود خان بطرف من آمد و گفت :
《 صالح پیداش کن ، کی بوده که جرات کرده ازپشت به نادر کارد بزنه ، این هرکی بوده پشت اش به یکجا گرمه 》
نزدیک تخت شدم نادر بروی شکم دراز کش بود .خم شدم شانه اش را بوسیدم و روبه مسعودخان کردم و گفتم :
《 پیداش می کنم مربی قول میدم ، اونایی که شادی ملت را تبدبل به غم کردن تاوان پس میدن 》 مسعود خان قطره اشگی که از چشمم روی گونه ام سر خورده بود را با نوک انگشت اش پس زد و گفت:
《 گیرو گرفتاری پیدا کردی برو سراغ سید هاشم مسجد امیرالمومنین 》 سرتکان دادم و ازاتاق بیرون زده و از میان جمعیت داخل سالن بیرون زدم تمام محوطه بیمارستان پربود از آدم هایی که مضطر ب و نگران ودست به دعا بودند . فرخ نزدیک ام شد و پرسید :
《 چی شد اوستا بهوش آمد ؟》 گفتم :
《 میاد مشتی دعای ۳۰ میلیون آدم پشت سرشه، برو آتیش کن بریم که خیلی کارداریم 》 از بیمارستان بیرون زدیم . جمعیت در خیابان موج میزد به زحمت به ماشین رسیدیم . سوار شدیم . فرخ ماشین را با با چراغ زدن های مکرر از بین جمعیت عبور داد و گفت :
《 اوستا ممد شرطی رو دیدم نیم ساعت پیش می گفت وقتی آقا نادرو زدن اونجا بوده 》 گفتم :
《 خبرش کن بباد زور خونه بعدش ببین دوربر راهرو به رختکن کیا بودن اسم همه شونو میخوام . هرکی بود 》 گفت :
《 سخته اوستا اما بروی چشم ، امروز گلریزون پس تعطیله ؟》 گفتم:
《 نه بچه همه ساعت ۵ میان، همه بروبچه های بازار و پهلونا و لوطیا ، نگران نباش 》 گفت:
《 خدا کنه جورشه اوستا این پدرزن آینده ما از سوراخ بیاد بیرون 》به زورخانه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و فرخ رفت .

ساعت ۱ بود فرخ همراه محمد وارد زورخاته شد . محمد نزدیک من شدو سلام کرد وگفت :
《 امرکردین خدمت رسیدم لوطی》گفتم:
《 تو نمی خوای آدم بشی به ریخت وقیافت نیگاه کن ، شکل کارتن خوابا شدی . ول کن این شرط بندی رو مرد ، توبه کن 》
سراش را پائین انداخت 》 گفتم :
《 بشین 》 روبه فرخ کردم :
《 از مش تقی یک چایی بگیر واسه محمد آفا 》 محمد ابن پا و اون پا کرد . گفتم:
《 مارو قابل بدون بنشین مشتی 》 محمد نشست ، پرسیدم :
《 شنیدم روزبازی نزدیک راهروی به رختکن بودی ، تعریف کن ، چی دیدی ، غریبه ای نزدبک راهرو بچشمت خورد دیدی کی نادرو زد یانه ؟》 محمد گفت :
《 ندیدم لوطی ، وقتی فریاد آقا نادر بلند شد و همه ریختن دورش ، بیشتر بچه ها خودی بودن جز دوتفر که یک مرتبه جیم زدن》 پرسیدم:
《 کی بودن و چه شکلی بودن؟》 گفت:
《 معلوم بود فوتبالی نیستن بیشتر به مامورا می خوردن تاحالا ندیده بودمشون ، اما جیم شدنشان آن لحظه مشکوک بود به فرخ گفتم》فرخ با سینی چای ازراه رسید و تعارف کرد و محمد استکان چایی رابرداشت .و گفت :
《 اما بعدا دیدمشان ، یعنی یکی شونو 》 به او چشم دوختم . فرخ گفت :
《 بگو مرد اینجا زورخونه است رازت سربه مهر می مونه 》
محمد به گود نگاه کرد و بعد به تصویر بزرگ پوریای ولی که روی دیوار نقاشی شده بود و بعد به محل نشستن مرشدو ضرب زورخانه و سر اش را پائین انداخت گفت :
《 روم به دیوار لوطی شب همون روز رفتم خونه نرگس سیاه تا برد شرط بندی را باخوردن نجسی نفله کنم ،اونجا دیدمش》به من نگاه کرد و گفت:
《 نرگسی بهش می گفت کامبیزخان ، یک جوون لاغر بود که سبیل نازکی پشت لبش زار میزد وبارانی تو تنش آویزون بود 》
محمد چای اش را خورد و از زورخانه بیرون زد . به فرخ گفتم :
《 راه بیفت بریم سراغ نرگس》

قدم بخانه نرگس گذاشتیم . چند زن با آرایش های غلیظ و دامن های کوتاه در حیاط پرسه میزدند . فرخ فریاد زد :
《 نرگس 》 نرگس از اتاق اش بیرون زد . آرایش غلیظی بر چهره داشت و لباس چسبان نازک صورتی رنگی برتن .سلانه سلانه از پله ها پائین آمد و باصدای بلند گفت :
《 دخترا کیش، کیش، تواتاق، دهان چفت ، گوشا کر ، پرده ها کشید 》 زن ها باسرعت بداخل اتاق های خودرفتند و پرده هارا کشیدند . نرگس بطرف ما قدم برداشت به دوقدمی ما که رسید فرخ گفت :
《 ترمز ، همونجا وایستا 》 نرگس لبو لوچه چرخاند و گفت :
《 چی شده لوطی گذرش بخونه نرگس افتاده ، چرا سر در گریبونی لوطی، دنیا بکام نیست ؟》 گفتم:
《 سوال و جواب حرف زیادی نداریم ، کامبیز کیه و چیکاره است ؟》 نرگس گفت:
《 الهی آتیش بگیری ممد شرطی 》 فرخ گفت:
《 حرف زیادی نداریم ذغال جواب بده 》 چشم غره ای به فرخ رفتم به نرگس چشم دوختم .نرگس من و منی کرد و گفت :
《 ماموره ، از آبادان میشناختمش و قتی دبیرستانی بود . استخدام شده و آمده تهرون》 فرخ گفت:
《 کش نده دمپایی، آدرس》نرگس پا شل کرد و گفت :
《 بعدش چی من می مونم کامبیز و همت جنوبی و چاقوی ضامن دار زنجونیش؟》 به اتاق های خانه نگاه کردم و گفتم :
《 تا چندوقت دیگه اینجا رو سر هرکی باشه خراب می کنیم ، یادت باشه چی گفتم ، در توبه باز ، خرج سفر دخترا پای مشتیای زورخونه مهیا 》 نرگس گفت :
《 ایشاا...》 نرگس آدرس خانه کامبیز را داد و از خانه اش بیرون زدیم . سینه به سینه همت برخوردیم او پوزخندی برلب نشاند و گفت :
《 محله رو دیدم روشنه می گفتین گاوی ، گوسفندی زمین میزدیم لوطی ؟》 گفتم:
《 نامه سیدرضا بدست رسیده خبردارم وقتت تمومه ، خودت تعطیلش کن برو همت》 بلند خندید و دست بداخل جیب اش برد 》 فرخ گفت:
《 خودم می کشمت پائین همت ، لوطی از لوطی گیریشه وقت بهت داده 》 همت گفت :
《 تویکی بی خی خی ، بزار سبیلت پرپشت بشه بچه ، انگار یادت رفته کجاروخشت افتادی ؟》 سیلی محکمی به صورت همت کوبیدم و گفتم :
《 تف به مرامت ، گمشو از سرراه 》 خون از سوراخ دماغ همت بیرون پاشید و پیراهن سفیدش را غرق خون کرد . او سر تکان داد و باسرعت وارد خانه نرگس شد . به فرخ گفتم:
《 راه بیفت خروس بی محل تا بزرگتر هست سینه سپر نکن 》
به خانه کامبیز رسیدیم از ماشین که پیاده شدیم کامبیز ازراه رسید و کلید بداخل قفل انداخت . فرخ صدایش زد او بطرف ما برگشت . خودمان را به اورساندیم و سلام کردم و گفتم :
《 کامبیزخان میخوام باهم دوکلوم مردونه گپ بزنیم 》 گفت :
《 بفرمائید آقا 》 گفتم :
《 خبردارشدم روز بازی تیم ملی با تیم اسرائیلی توامجدیه ، شما نزدیک به راهرو رختکن بودی ، چرا؟》
《 به فرخ و بعد به من نگاه کرد و لبه کت اش را پس زد و پرسید :
《 که چی ، شما کی هستین اصلا ؟》 فرخ گفت :
《 ببین یارو مامور باشی یانباشی اینجا رسم ورسوم خودشوداره ، توکه فوتبالی نیستی ، اسلحه به کمر اونجا چیکارداشتی ، یک کلام 》 من و منی کرد و گفت :
《 اتفاقا فوتبالیم مگه میشه جنوبی باشی و فوتبالی نباشی درو دیوار اتاق من پراز عکس فوتبالیست ها 》گفتم :
《 خوب بچه جنوب ، جواب سوال و ندادی》 گفت :
《 راستش من و همکارم بدستور سرگرد جوادی رفتیم امجدبه و به اصرار او نزدبک راهرو بودیم از ماخواسته بود هراتفاقی افتاد را گزا ر ش کنیم 》 گفتم:
《 ایول مشتی ، وقتی آقا نادرو زدن ندیدی کی بود ؟نادر قهرمان من و این و اون نیست قهرمان ملته 》 گفت:
《 من، من ندیدم تا شلوغ شد شایان گفت " بزن بریم کامبیز که ملت بهمون گیر میدن ، پرسیدم کی بو د؟ گفت "
اون صابر بی همه چیز بود که دررفت بین جمعیت" من صابر و نمی شناسم نمیدونم کیه من تازه اومدم تهرون》 فرخ گفت:
《 صابر زالو ، اسمش عذاراست بچه مسلمون نیست ، تلکه بگیر بالااست ، توقمارخونه فری ژیگول میشه پیداش کرد.》 دست روی شانه کامبیز گذاشتم و گفتم :
《 بچه جنوب اگه خواستی روح وروانت و جسمت راصیقل بدی یکسر بزن به زور خونه پوریای ولی ، دمت گرم یاحق》
از کامبیز جداشدیم و به فرخ گفتم :
《 صابرو شب میریم سراغش ،الان نمیشه تا ۵ بیشتر وقت نداریم ، مشتیا میان واسه گلریزون ، یک سر بریم بیمارستان و بعد زور خونه 》
به بیمارستان رسیدیم جماعت خوشحال و لبخند برلب متفرق می شدند . فرخ به سه گوسفند ذبح شده آویزان بر درخت که توسط سه مرد پوست کنده می شدند اشاره کرد وگفت:
《 خدارا شکر فکر کنم خطر برطرف شده و آقانادر بهوش آمده》گفتم :
《 توبمون تا برگردم و بریم زورخونه 》 فرخ گفت:
《 اوستا شما آمدی من برم به دیدنش؟》 به ساعت ام نگاه کردم و گفتم :
《 بهتره بریم زور خونه ، ساعت چهاره ، بعداز گلریزون باهم میاییم ، برم بالا ممکنه یک کاری پیش بیاد وبه گلریزون نرسیم》 حرکت کردیم به زورخانه رسیدیم، جماعت زیادی جلوی در زورخانه جمع بودن. فرخ گفت :
《 اوستا یک اتفاقی افتاده ، شما پیاده نشو تا ببینم چه خبره 》 فرخ پیاده شد و بدل جمعیت زد و بسرعت برگشت و گفت :
《 باید بریم ، صابر زالو سربریده داخل گود زورخونه است 》 ماشین رابحرکت در آورد ، پرسیدم :
《 چی میگی ، کجاراه افتادی !؟ باید ببینم چه خبره فرخ یانه》 فرخ گفت :
《 مامورا منتظرتن اوستا ، یکی لوداده دنبال صابریم بایک تیردونشان زدن هم دهن صابرو بستن هم شمارو گرفتار می کنند 》 گفتم:
《 حتما کار اون نرگسه، بعید میدونم کار کامبیز باشه بروخونه نرگس》

قدم به خانه نرگس گذاشتیم . زنها بادیدن ما بداخل اتاق ها دویدند ودر را بستند .فریاد زدم :
《 نرگس، نرگس》 دراتاق نرگس باز شد او با سروصورت کبود و موهای آشفته از اتاق بیرون زد و ازپله ها پائین آمد . فرخ گفت :
《 حرف بزن به کی خبردادی مادنبال کامبیزیم》 نرگس با صدای لرران گفت :
《 یکی از دخترا به همت رسوند اونم افتاد بجونم ، همت گفت " بدبخت اونا دنبال ضارب نادرن " بعدم زنگ زد به سرگردی جوادی و بااو حرف زد .بعد باسرعت رفت 》
فرخ گفت:
کار مارو ساده کرد اوستا، شک نکن کارهمت و نوچه هاش بوده 》گفتم :
《 حالا که قراره تاوان کار نکرده روبدم ، دوتام بیادروش فرقی نمی کنه فرخ》 به نرگس نگاه کردم و اوگفت :
《 توحموم چهل دوش میتونی سرشب پیداش کنی، قبل از آمدن تواین خراب شده میره اونجا 》 سرتکان دادم و گفتم :
《فرخ آتیش کن بریم 》 فرخ رفت به پنجره اتاق ها نگاه کردم از پشت هرپنجره دو چشم سباه به من خیره شده بود .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نوشته شما هم نقاط قوتی دارد و هم نقاط ضعفی. در مورد نقاط قوت آن یکی حرکت روان و راحت داستان تا انتهاست. در یک داستان به این کوتاهی کلی در زمان و مکان حرکت کرده، اما خوانش و ماجرا را دچار سکته و پریشانی ننموده‌اید.
از طرفی تلاش برای ایجاد و حفظ لحن شخصیت‌ها قابل تقدیر است. برخی جملات که برای خواننده جذاب و لذت‌بخش هم هستند.
اما نقاط ضعف داستان. ابتدای اغلاط بی‌شمار نگارشی که تقریبا در هر خطی دیده می‌شوند از نقاط ضعف اولیه متن هستند. عادت به اصلاح نمودن نوشته باعث می‌شود نویسنده ناچار به خوانش مجدد داستان بشود و این خوانش می‌تواند نظر او را در بسیاری موارد تغییر داده و با نشان دادن نقاط ضعف متن، به اصلاح و بهتر شدن داستان کمک نماید. به خصوص اگر ویرایش و بازخوانی با گذشت چند روز از نوشتن داستان باشد.
نقطه ضعف بعدی نوشتن داستان بر مبنای اراده شخصی خودتان است. رابطه‌های بین کنش‌ها و یا کنش‌ها و شخصیت‌ها باید دارای منطق حقیقی باشند به خصوص که خود داستان نیز قرار است مبنای حقیقی و واقعی داشته باشد. نویسنده نباید تصمیم بگیرد که در صحنه‌ای مثلاً یک سرباز برخلاف سلسله مراتب و عرف معمول به فرمانده خود دستور بدهد مگر این که منطق داستان جوری پیش رفته باشد که چنین کنشی را توجیه نماید و خواننده و به خصوص منتقد هم آن را بپذیرند. در داستان شما یک مامور که گویا فعالیت اطلاعاتی هم دارد به راوی که به نظر ورزشکار و از طبقه پایین است جواب پس می‌دهد: "خوب بچه جنوب ، جواب سوال و ندادی" گفت :" راستش من و همکارم بدستور سرگرد جوادی رفتیم امجدبه". اگر حالا این مامور ابتدا کتکی خورده بود و تهدیدی شده بود جواب پس دادنش قابل پذیرش بود اما بدون هیچ حرکت خاصی از سوی راوی یا همان صالح، این مامور اطلاعاتی را در اختیار او قرار می‌دهد. چنین کنشی منطقی نیست. به کلمه "امجدبه" هم توجه کنید که جزو همان اغلاط بی‌شمار نگارشی شماست. غلط نگارشی در مواردی شامل لحن هم شده. به این جمله دقت نمایید: "بارانی تو تنش آویزون بود". کلمه بارانی رسمی ادا شده و بقیه کلمات خودمونی هستند. مشکل نوشتن به زبان خودمانی همیشه همین است که احتمال خطا وجود دارد پس حتما ویرایش و چندبار خوانش را فراموش نکنید. این خطای لحن در ابتدا و گشایش داستان که خیلی در چشم می‌زند: "اتاق مملو از آدم هایی بود که با نگرانی بدور تخت حلقه زده بودند و منتظر بهوش آمدن نادر بودند. در راهرو ازدحام جمعیت عجیبی بود". حتما خودتان متوجه شدید چقدر جملات رسمی و انشایی هستند. در ادامه خودتان با بقیه جملات راوی مقایسه کنید و تفاوت‌های زبانی و لحنی را ببینید.
برخی صحنه‌های ترسیم شده هم دلیل منطقی ندارند و در عین حال رها شده‌اند.
"نرگس آدرس خانه کامبیز را داد و از خانه اش بیرون زدیم . سینه به سینه همت برخوردیم". و نرگس هم که جلوتر از همت نام برده بود: " بعدش چی من می مونم کامبیز و همت جنوبی و چاقوی ضامن دار زنجونیش؟" پس چطور راوی (صالح) وقتی ابتدا بیرون در به همت بر می‌خورد هیچ پاپیچ او در مورد چاقو خوردن نادر نمی‌شود؟ و چرا در انتها هم باز نمی‌داند که همت لحظه آخر وارد خانه نرگس شده بود؟ در حالی که قبلا گفته بودید:" او (همت) سر تکان داد و باسرعت وارد خانه نرگس شد."
پس باید گفت که این صحنه مواجهه با همت خیلی روی هواست.
برخی داستان‌ها قابلیت این را دارند که بلندتر بشوند. گاه نوشتن یک داستان کوتاه به یک رمان ختم می‌کند. این داستان هم می‌تواند بلندتر شود و مشکلی هم از این حیث نیست. مهم داشتن یک داستان خوب و کامل است نه ضرورتاً نوشتن یک داستان چند صفحه‌ای.
راوی خیلی سریع به نتیجه رسیده حتی کارکشته‌تر از هر ماموری عمل کرده. این چنین مسائلی از باورپذیری داستان کمی دور هستند. اگر قرار بود فقط با این مساله روبرو باشیم که یک اسراییلی در پشت همه این‌هاست یا نیروهای اطلاعاتی داخلی، لزومی به آوردن خیلی از بخش‌های داستان و شخصیت‌ها نبود و کوتاه‌تر از این‌ها هم می‌شد این را رساند. اما اگر هدف نوشتن یک داستان ریشه‌دار است با پیرنگ قوی است و این که مشخص شود اصلا چرا این آدم‌ها به چنین کاری دست زدند بایست داستان کمی بیشتر طول می‌کشید.
نوشته را در زمان و ضرباهنگ کندتر کنید. صحنه‌ها و کنش‌ها را باورپذیرتر و منطقی نمایید. طول دادن داستان به شما اجازه ایجاد منطق برای کنش‌ها را می‌دهد چون می‌توانید زمینه‌های منطقی را هم بچینید.
این نوشته را طرحی برای یک داستان بزرگتر در نظر بگیرید و جلو بروید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۳
احسان عباسلو » دوشنبه 22 آذر 1400
منتقد داستان
متوجه شدم که همت اون موقع کاره ای نبود اما در در داستان شما در مظان سوء‌ظن قرار می گیره: "بعدش چی من می مونم کامبیز و همت جنوبی و چاقوی ضامن دار زنجونیش؟" یعنی باید همت را هم می دید و ازش سئوال می کرد. اگر غیر از این باشه که ذکر نام همت در این جمله بی معنا می شه. وقتی اسم همت کنار اسم کامبیز قرار می گیره اینجا طبق منطق او هم در ماجرا دخیله. درانتها هم کاملا وارد ماجرا شده دیگه پس نباید رها می شد.
لطف الله ترنجی » یکشنبه 21 آذر 1400
سلام سپاسگزار م پاینده باشید همت در زخمی کردن نادر کاره ای نبود . صابر بود همت بعدا بسراغ صابر میره درواقع صورت مسئله را پاک وقتل صابر بندازه گردن لوطی صالح غلط املایی ناخواسته پیش میاید . در خوانش چند باره خودش را مخفی می کند چون کلمات تایپ شده دیده نمی شوند آنچه در ذهن است دیده میشود . ممنون از نقد شما
لطف الله ترنجی » یکشنبه 21 آذر 1400
سلام سپاسگزار م پاینده باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت