خیال مرز داستان و خاطره است




عنوان داستان : پسر باهوش من
نویسنده داستان : زهرا رستمی

ما تو سال هشتاد ازدواج کردیم، بعد کلی فراز و نشیب زندگی ، تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم همیشه دوست داشتم بچه ایی که به دنیا می آرم تیزهوش باشه و همیشه شعارم این بود گربه خونه آدمم باید باهوش باشه ، ناگفته نمونه که خودم و همسرم از شاگردان ممتاز دانشکده بودیم .

پسرم شهریور سال هزارو سیصد و هشتاد وشش به دنیا اومد اون سال هوای همدان خیلی سرد بود حتی به ۳۶درجه زیر صفر هم رسید و اکثر اوقات منو پسرم تو خونه تنها بودیم و من که دوست داشتم یه جوری بفهمم تیزهوشه یا نه ، ساعاتی رو که بیدار بود شروع میکردم مطالب علمی براش میگفتم یا انگلیسی حرف می زدم و اون طفلک هم با چشمان گرد منو نگاه میکرد و گهگاهی با نگاه عاقل اندر سفیه به من یه لبخند هم می زد . خلاصه، روزها می گذشت و پسر تپل و کچل من هم نم نمک بزرگ می شد و من کلی روسرش ادا در می آوردم مثلا عینک بی شیشه به چشمش می زدم و یک کتاب کوچیک به زور تو دستاش میزاشتم و سریع عکس می گرفتم یا با کاغذ کلاه فارغ التحصیلی درست می کردم و رو سرش میزاشتم بعد اینقدر باهاش حرف می زدم و شعر می خوندم که یه روز ناگهان آخر حرفام گفته « عمه » حالا خدا میدونه منظورش چی بود ؟؟ عمه نجاتم بده !!!.. عمه منو نوازش کرد یا ... نمیدونم در هر صورت خودم راضی بودم ، آخه تو شکمم هم که بود همش براش شعر جوجه جوجه طلایی می خوندم و دوست داشتم تا میاد بیرون به جای گریه طبیعی ، شعر جوجه جوجه طلایی رو بخونه ... که بعد از بیهوشی اسپاینال (از کمر به پایین ) متاسفانه به دلیل استرس زیادی که داشتم آمپول خواب آور زدند و کلا صداشو موقع به دنیا آمدن نشنیدم نمیدونم شاید به جای گریه با شعر جوجه جوجه طلایی به این دنیا اومده باشه.

روزها می گذشت و من همچنان در استرس هوش پسرم شبها رو صبح می کردم و جالبه اون فقط در فکر خوردن و چاق شدن بود و اصلا برای من تره هم خورد نمی کرد و من خودم رو می کشتم که زودتر زبان باز کنه و ببینم درساشو حفظ شده یا نه !! پسرم در آرامش میخورد و با پدرش بازی میکرد و اونها از وجود هم لذت میبردند و من هیچی از روزهای شیرین نوزادی و کودکیش نفهمیدم البته هر از گاهی هم تو دلش به من می خندید . تا اینکه بالاخره زبون باز کرد و من شروع کردم رنگها و صدای حیوانات و اشکال و کلمات انگلیسی رو بهش یاد دادن ، فکر می کردم الان اومدن دم درب خونه ، آزمون بگیرند و منو پسرم باید سریع آماده بشیم . جالبه طفلکم در دوسالگی تمام اشکال هندسی رو حفظ شده بود و این برای من هر جا میرفتیم وسیله ای شده بود برای پز دادن.

خلاصه این پسر بچه شیطون ما ، انگار از یه سنی فهمیده بود که من رو هوشش حساسم ، دیگه هر جا می رفتیم همه چی رو قاطی پاتی جواب می داد. فک کنم از آزار من لذت می برد شایدم تلافی نوزادی و کودکیشو یک جا ، ازمن در می آورد . تا جایی که همسرم گفت بابا بی خیال شو نه خودتو اذیت کن نه این طفل معصوم رو ، باهوش یا بی هوش بچه بزرگ میشه و تا جایی که بتونه موهای ما رو سپید می کنه بزار این بچگی کنه ما هم زندگی .

ازاون تاریخ به بعد تصمیم گرفتم دیگه دست از تعلیم تربیت پسر بچه شیطون سه ساله ام بردارم و اونو به حال خودش رها کنم . تا اینکه یک روز پدرم به خونه ما اومد ، اون موقع صنعت بسته بندی و خرد کردن خیلی در ایران باب نشده بود . هر وقت پدرم می اومد من یک زیر انداز زیر دستش می انداختم و قند شکن رو با یک کله قند جلوش میگذاشتم تا قند برامون بشکنه و من تا مدتی راحت باشم چون اینکار برام خیلی سخت بود.اونروز، عصر یک روز پاییزی بود ، من زیر انداز و سفره قند رو بازکردم و وسایل شکستن قند رو جلوی پدرم گذاشتم و رفتم کله قند رو آوردم ، پسرم که موهای لخت با چتری بلند دور صورت گرد و تپلش رو گرفته بود با شادی و زبان کودکانه که عاشق قند و شیرینی بود گفت: «آقا جون گند میدی» ، بابام سریع یکی بهش داد سریع خورد و دوباره اومد و حین شکستن دو تا دیگه برداشت و سریع داخل دهانش گذاشت و با دندونای ریزش شروع به جویدن کرد و من با اخم گفتم : ضرر داره دیگه نخوری ؛ دندونات خراب میشن ، ولی خنده کودکانه ای کرد و دوباره از پدرم گرفت. من هم عصبانی با داد گفتم : آقاجون نده ، دندوناش خراب میشه ضرر داره ، ولی از اونجا که من تو زندگی عهده هیچکی نمی اومدم دوباره پسرم دوید و این بار با مشت قند برداشت و رو به اتاقش پا به فرار گذاشت و من دویدم و با زور چند تاشو ازش گرفتم اون هم گریه کرد و من با عصبانیت گفتم اگه دست به قند بزنی دستتو اوف میکنم .برگشتم با یه قاشق الکی گفتم این داغه هر کی به قند دست بزنه میزنم رو دستش ، مثل مامورها کنار سفره قند نشستم . دیدم ازش خبری نیست جالب بود دیگه نیومد تا چند دقیقه بعد ، دیدم خیلی آروم اومد بدون اینکه به قندا دست بزنه از روی سفره قند رد شد ، چه خوب حرفم تاثیر گذاشته بود دوباره دو دقیقه بعد اومد و از روی سفره قند رد شد و همینطور شاید ده بار این کار رو به فاصله انجام داد. شک کردم اینبار که اومد و رد شد بلافاصله آهسته بدون اینکه بفهمه دنبالش رفتم و با کمال تعجب دیدم نشسته و زیر پاشو که پودر قند چسبیده لیس میزنه بعد از اینکه کف پاهاشو کامل لیس زد دیدم پابرهنه بلند شد و رفت توی حموم که خیس بود و با همون پاهای خیس برگشت روی سفره قند و رد شد که کف پاهاش کلی پودر قند چسبید و دوباره تو اتاقش رفت و مشغوله لیسیدن پاهاش شد ناخودآگاه از ته دل شروع کردم به خندیدن و گفتم: خدایا خوشحالم و شاکرم برای بچه ی باهوش من !
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زهرا رستمی عزیز، سلام. دو سال است که به نوشتن داستان روی آوردید و فقط دو داستان به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در این راه مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
همه ی ما در زندگی تجربیات شیرین و تلخ بسیاری داریم که بعدها در موقعیت‌هایی آن‌ها را به شکل خاطره برای دیگران تعریف می‌کنیم یا جایی می‌نویسیمشان که به یادگار بمانند. اما بین خاطره و داستان تفاوت بسیار است. هر نویسنده یا داستان‌نویسی در نوشتن از تجربه زیسته، تحقیق و تخیل بهره می‌گیرد. میزان و درصد استفاده از هر کدام از موارد بالا در داستان‌ها متفاوت است اما همیشه حضور دارند ولو با درصد کم. استفاده از تجربه‌ی زیسته باید کنترل شود تا متن به سمت خاطره سوق پیدا نکند. اگر فرض کنیم که این اتفاق در زندگی خود شما یا حتی یکی از اطرافیانتان افتاده و می‌خواهید از آن داستانی بیرون بکشید اول باید ببینید این فکر اولیه یا اتفاق ارزش و پتانسیل داستان شدن دارد. اگر داشت خیال را هم به آن اضافه کنید و از ترکیب و آمیزش تخیل و تجربه زیسته و تحقیق به طرح خوبی برسید و آن را پرداخت کنید. داستان کوتاه جایی برای کلی‌گویی ندارد. از اسمش عیان است که باید کوتاه باشد و در حجم کم و در استفاده‌ی محدود از کلمات حرفش را بزند. داستان باید گره داشته باشد. عدم تعادلی اتفاق بیفتد که مخاطب درگیر شود و در انتظار رسیدن به تعادل ثانویه متن را دنبال کند. داستان شروع و میانه و پایان دارد و هر کدام از اینها دارای مشخصه‌هایی هستند که نویسنده باید به آن‌ها توجه داشته باشد. اگر قرار است چنین تجربه‌ای را به داستان تبدیل کنید باید از عدم تعادلی شروع کنید و از همان سطرهای اول گره را بزنید. گره در این داستان نگرانی مادر برای باهوش یا تیزهوش بودن بچه است. پس هر آن‌چه قبل‌ترش آمده کمکی به این داستان نمی‌کند. این‌که راوی چه سالی ازدواج کرده و کی بچه دار شده و ... اطلاعات اضافه‌ای هستند که بهتر است حذف شوند. آن‌چه در میانه یا بدنه‌ی داستان می‌آید هم در جهت پیشبرد روایت است. و شمایی که دو سال است می‌نویسید پایان و مختصاتش را بهتر از من می‌دانید. مهم‌تر از همه‌ی اینها یادمان باشد که در داستان‌های کوتاه محدودیت زمان و مکان داریم. اگر راوی بازه زمانی طولانی (از به دنیا آمدن بچه تا بزرگ شدنش را) تعریف کند تا بخواهد به مسئله‌ی اصلی برسد هم به اصل داستان کوتاه وفادار نبوده هم متن را از موجز بودن دور کرده. موجز روایت کنید تا مخاطب درگیر متن شود.
خانم رستمی عزیز، اگر می‌خواهید از دل این متن یا تجربه یا خاطره یک داستان بیرون بکشید باید طرح داستان را در ذهن یا روی کاغذ ترسیم کنید. شروع و میانه و پایانش را مشخص کنید. پیرنگی چفت و بست‌دار برایش بسازید و بعد آن را پرداخت کنید. به شما اطمینان می‌دهم که می‌توانید از دل این متن یک داستان خوب بیرون بکشید که هم خودتان را راضی کند هم مخاطب را.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
حسین کاوسی » چهارشنبه 10 آذر 1400
خواننده کشش را در این متن حس میکند و تا پایان پیش می‌رود ولی داستانی نخوانده و آخر کار یک حس از آن بیرون می آید آنهم خاطره گویی‌ی یک آدم خوشحال. درحالیکه وقتی داستان شود هر شخص، هر فضا مکان ، زمان و....هر یک حسی به آن اضافه می کنند. شگفت زده می شوید از ترکیبها‌ مواردی که در نقد آمده اگر اتفاق بیفتد خوشحالی ساخت داستانی را خواهید داشت که قبل از اتفاق افتادن باور نمی‌کنید‌. پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت