مراقب باشیم تا ناخواسته، روند شکل‌گیری و سرانجام روایت، به راحتی قابل‌پیشبینی نشود




عنوان داستان : بعداز ظهر سگی 2
نویسنده داستان : سین فراهانی

جمشید با آن موهای وز کرده و پیراهن چهارخانه آبی چرکمرده و شلوار کتان رنگ و رو رفته، مدت زیادی نبود در فروشگاه مواد غذایی مشغول به کار شده بود. او مجبور بود هرروز صبح زود تا دیروقت کار کند بدون هیچ تعطیلی و استراحتی. همین مساله باعث اختلاف با همسرش شده بود.
ظهر تابستان بود و هوا گرم و مثل هرروز ظهر در آن ساعت خبری از مشتری نبود و جمشید بی حوصله سرش را روی میز گذاشته بود و به دعوای شب قبل فکر میکرد.داخل فروشگاه تنها صدای موتور یخچالها به گوش میرسید و پنکه کوچک زهوار در رفته‌ای که روی میز کنار فروشنده تاب می خورد. جمشید گاهی که گوشی موبایلش به صدا در می آمد با عصبانیت جواب پیام همسرش را میداد و ناسزایی نثار خود و زندگی اش می کرد و گوشی را به سمتی می انداخت و دوباره سرش را روی میز میگذاشت. در همین حین شخصی وارد مغازه شد سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت و تنها گوشه چادر زنی را دید که به پشت قفسه‌ها پیچید.
چند دقیقه بعد خانمی با چادر مشکی به سمت پیشخوان آمد. پیش از این نیز چندباری جمشید او را در فروشگاه دیده بود اما نمیشناختش. با آمدن زن، تلاش کرد خود را آرام نشان دهد. این را می‌شد از لبخند تلخی که بر چهره داشت فهمید. مجددا پیامی برایش آمد به گوشی نگاهی انداخت و بدونِ آنکه بخواندش پیام را بست و مشغول حساب کردن شد و رو به مشتری گفت:"30 تومن"
زن کارت عابر بانکش را روی پیشخوان گذاشت و گفت: "1234"
جمشید زیر لب گفت: "چقدر پیچیده! درست مثل زندگی من"
زن کیسه پلاستیکی به همراه کارت و رسیدش را برداشت و با لبخند گفت: "زیاد سخت نگیرید، زندگی همینه"
نگاهی به زن کرد ساده و در عین حال جذاب به نظر می رسید ولی نتوانست در ذهنش جمله مناسبی پیدا کند، صورتش سرخ شد و گفت" حتما حتما" و لبخند زد.
زن نیز بالبخند تشکر کرد و رفت
چند روز بعد سرو‌کله زن‌ پیدا شد. مغازه شلوغتر بود، جمشید از جا بلند شد و خواست تا سلام کند اما زن توجهی به او نکرد و در بین قفسه‌ها ناپدید شد. و چند دقیقه بعد زن در صف صندوق در میان باقی مشتریها ایستاد، جمشید هرازگاهی زیر چشمی او را نگاه میکرد. خودش هم نمیدانست چرا آن مشتری توجه اش را جلب کرده، حس غریبی نسبت به او پیدا کرده بود که دقیقا نمی دانست این احساس از کجا نشات میگیرد. نوبت به زن رسید، با لبخند مشغول حساب کردن شد زن قبل از آنکه او چیزی بگوید کارتش را گوشه ترازو گذاشت و چادرش را مرتب کرد و نگاهی به چهره بشاش جمشید انداخت و در حالی که کلامش آمیخته با شوخ طبعی بود گفت: "امروز که کلافه نیستید!؟"
او که انتظار چنین حرفی را نداشت کمی بور شد و در جواب گفت: "ممنون امروز حالم خیلی بهتره"
زن کیسه ها را برداشت و با لبخند تشکر کرد و رفت و با رفتن او جمشید پیش خود فکر کرد چقدر خوب بود اگر همسرش شبیه آن زن بود به همان زیبایی و مهربانی و آن لبخند دلنشین و بعد تصور کرد زندگی درکنار چنین خانمی چقدر لذت بخش خواهد بود.
از آن روز چشم به راه آمدن زن بود و هر خانم چادری که وارد مغازه میشد لرزشی در دلش احساس میکرد. کمتر از قبل جواب همسرش را میداد و کمتر بااو مشاجره میکرد کار کردن در آنجا برایش لذتبخش شده بود و هربار که فروشگاه خلوت میشد با خود حرف میزد. بیشتر مواقع جلوی آینه میرفت و خودش را در آن برانداز می‌کرد
"یعنی متاهله؟ بعیده، حلقه دستش نبود. اگر تنها باشه و نیاز به کمک داشته باشه حتما بهش کمک میکنم. ولی چجوری!؟ اول باید مطمئن بشم کسی رو نداره ولی قبلش اینجا رو باید مرتب کنم خیلی ریخته و پاشیده است بعد غافلگیرش میکنم. با زنم چکار کنم!؟ اگه بفهمه!؟" چشمانش برقی زد و گفت: "خب فعلن که قرار نیست کسی چیزی بفهمه، قدم بقدم پیش میریم. به موقع فکر اونجا رو هم میکنیم..." مُشتی آب بصورتش زد و مُشتی هم به آینه پاشید. احساس کرد زندگی چقدر می تواند زیبا باشد...
***
خورشید از میانۀ آسمان عبور کرده بود و جمشید از صبح مشغول نظافت و گردگیری مغازه بود. حالا فروشگاه از همیشه مرتبتر به نظر میرسید. خودش نیز آن روز سر و صورت را اصلاح و با لباسهای تمیز سرکار آمده بود. تنش بوی عطر یاس وحشی میداد سرش بوی بادام تلخ و فروشگاه بوی دود اسپند و کندر و عود. هنوز کارش تمام نشده بود که زن وارد مغازه شد با آمدن او دست از کار کشید و خود را به توالت رساند در آینه نگاهی به خود کرد و دستی به موهایش کشید و با هیجان گفت: "امروز همون روزه که منتظرش بودی".
در این میان زن در حال قدم زدن در بین قفسه ها بود، راهروها از همیشه پرنورتر بودند،از بلندگوها آهنگ پخش می شد و تلویزیون بزرگ فروشگاه که همیشه خاموش بود حالا تصویر مناظر زیبا و گلهای رنگارنگ را نشان میداد. زن بسته ای چای برداشت و داخل کیسه‌ی پارچه‌ای اش گذاشت، به سراغ قفسه روغن رفت، سپس قند و رب را داخل کیسه قرار داد. خون در صورت سفیدش دویده و گونه هایش را سرخ کرده بود، همزمان عرق بر روی پیشانی اش نشسته بود. هر بار که دستش را دراز میکرد تپش قلبش تندتر میشد. به آرامی به اطراف نگاه کرد ولی خبری نبود نفسی تازه کرد و کیسه را در زیر چادرش قرار داد و خود را مرتب کرد و به انتهای فروشگاه رفت در میان قفسه ها چرخی زد و به آرامی آخرین بسته را برداشت. احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده. به سرعت به عقب برگشت. مرد فروشنده در میانهٔ راهرو درست در چند قدمی اش بود. زن از دیدن فروشنده یکه خورد. چند قدمی به عقب رفت. بن بست بود، مستاصل به اطراف نگاه کرد. داخل مغازه کس دیگری نبود. دهانش خشک شد، زبان در کامش ماسید بدنش شروع به لرزیدن کرد نمی دانست باید چه کند غافلگیر شده بود. فکر کرد کیسه را رها و پا به فرار بگذارد ولی از در فروشگاه فاصله‌ داشت و مرد نیز سر راهش بود. کیسه را به آرامی زمین گذاشت. تصویر خود را در تلویزیون بزرگ فروشگاه دید، دستش رو شده بود و فروشنده با خشم به او نگاه میکرد و به کیسه پارچه ای که پر بود.
زن گفت: "بخدا مجبورم... بچه ام گرسنه است ... اجاره خونه...یه زن تنها..."
اما تغییری در چهره جمشید ایجاد نشد صورت خشمگین با آن چشمان سرخ و از حدقه بیرون زده اش زن را بیشتر میترساند. کوهی از خشم بود که هر لحظه امکان داشت فوران کند.
زن دوباره به ناله افتاد: "غلط کردم... پول همه جنس هایی که بردم رو میدم ..."
ولی گوش جمشید بدهکار نبود و انگار قصد داشت تا با پلیس تماس بگیرد
زن به گریه افتاد، اشک از گوشه چشمانش جاری شد زانوهایش سست شده بود بی اختیار روی زمین پهن شد، چادرش بروی شانه هایش افتاده بود، روسری سبز رنگ گل گلی اش به عقب رفت و موهای خرمایی اش به روی صورتش ریخت با التماس بیشتری گفت: "توروخدا من آبرو دارم هرکاری میخای بکنی بکن فقط ازت خواهش میکنم آبروم رو نبر"
جمله "هرکاری میخواهی بکن" انگار حسی در وجود جمشید بیدار کرد حسی که باعث شد فراموش کند کیست و در کجا ایستاده و برای چه کاری به آنجا آمده. دیگر آن حالت ترسناک را نداشت و چشمانش از سرخی به سفیدی گذاشته بود. جوان فروشنده نگاهی به سر تا پای زن انداخت، آن صورت زیبا با آن چشمهای درشت و ابروهای مشکی، همانی که آرزو داشت تا بیشتر با او آشنا شود. همانی که احساس میکرد لبخندش به او آرامش می دهد. با آن چادرمشکی که چهرۀ همچون مهتابش را در برگرفته بود.
گوشی تلفن را پایین آورد و خود را به پیشخوان فروشگاه رساند کنترل را برداشت و دکمه پایین آمدن کرکره را زد هنوز کرکره به پایین نرسیده بود که صدای گوشی اش بلند شد، به صفحه گوشی نگاه کرد ریموت را روی میز انداخت، دوباره به صفحه گوشی نگاه کرد و چشمهایش را بست صدای قلبش را می شنید که به تندی میزد و نفسی که همچون شرارۀ آتش از انتهای وجودش برخواسته بود و تمام تنش را برافروخته بود و دلی که میلرزید و دست و پایی که سست شده بودند. هر بار که جمله همسرش را مرور می کرد از شدت تپش قلب و آتشی که به جانش افتاده بودکم می شد ونفسش آرام میگرفت
"منرو بخاطر همه بدی ها و اشتباهاتم ببخش..."
هنوز زن روی زمین بود و گریه میکرد. اشک تمام صورتش را خیس کرده بود و چشم‌ها و بینی اش سرخ شده بودند. صدای قدمهای مرد که به گوشش رسید، چشمانش را بست. برای لحظه ای سکوت تمام فروشگاه را فراگرفت و حتی صدای موتور یخچالها و پنک روی میز هم نمی آمد. زن احساس کرد سایه مرد بالای سرش است به آرامی چشمانش را باز کرد همه چیز برایش تیره و تار بود. نور فروشگاه نمی گذاشت چهرۀ مردی که بالای سرش ایستاده را به درستی ببیند...
***
اشک از گوشه چشمان زن به آرامی غلت می خورد. باد گرم تابستانی دانه های اشک را باخود میبرد و روی زمین داغ خیابان پرت میکرد. لبهایش از بغض و لبخند توامان شده بود. گونه هایش گل انداخته بودند. محکم گوشۀ چادرش را به دندان گرفته بود و آنقدر سریع قدم بر می داشت که انتهای چادرش در آسمان برقص در آمده بود. خیابان را که طی کرد به داخل اولین کوچه پیچید. کیسه ها را روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد، صورتش را تمیز و چادر را از سر برداشت و روی کیسه ها انداخت. در همان لحظه اتومبیلی کنار پایش ترمز زد. زن کیسه ها را داخل ماشین گذاشت و بسرعت سوار شد.
جمشید نفس نفس زنان خود را به کوچه رساند و زن را دید که از شیشه عقب ماشین به او نگاه میکند و میخندد. ناگهان چرخ های ماشین جیغ بلندی کشیدند و اتومبیل همچون تیر رها شده از چله کمان به سمت انتهای کوچه نعره کشید و از نظر دور شد. جمشید که گیج و بی حوصله بود به سمت فروشگاه بازگشت و خود را بروی صندلی انداخت. سرش را به پشتی آن تکیه داد نفس عمیقی کشید و کیف پول زنانه ای را روی میز گذاشت...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نگارنده گرامی
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، هر ایدۀ داستانیِ دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیزی، علاوه بر برخورداری از ظرفیت‌های روایی بالقوه و تعمیم‌پذیرانه [و همچنین شناسایی دقیق این ظرفیت‌های نهفتۀ روایی برای رسیدن به مرحلۀ بالفعلِ داستان‌پردازانه]، به بهره‌گیری احاطه‌مندانه، مدیریت شده و در عین‌ حال خلاقانه از عناصر ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای نیاز دارد تا از امکان رشد و شکوفایی حداکثری روایت‌پردازانه‌ای برخوردار شود و در نتیجه بتواند که با مخاطب سخت‌پسند و مکاشفه‌گر، ارتباط مفهومی و روایی تأمل‌برانگیز و ماندگاری برقرار کند؛ بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر و مطالبی را مطابق با نحوۀ شکل‌گیری این اثر ارسالی [اعم از نقاط قوت و ضعف احتمالی موجود در مسیر متوالی، ضروری و مستدلِ شکل‌گیری روایی اثر]، جهت یادآوری و به اختصار، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
طبعاً برای نوشتن یک داستان موفق و تأثیرگذار، الزاماً قرار نیست که همیشه شخص مؤلف، حتماً سوژه‌ای بدیع و اعجاب‌آور را برای تألیف مد نظر قرار بدهد، چون که به طور معمول، بسیاری از سوژه‌های جذاب و تأمل‌برانگیز، بارها و بارها توسط نویسندگان مختلف و با شیوه‌های متفاوتی به مرحلۀ تألیفی دقیق و مؤثری درآمده‌اند، بنابراین یکی از ویژگی‌های هر اثر روایی تأثیرگذار موفقی، کشف برخی از زوایای رواییِ هنوز پرداخت نشدۀ موجود در سوژه‌های انتخابی و همچنین بهره‌مندی از شیوۀ اجرایی متفاوت و خلاقه‌ای است که برای هر متن داستانی به دقت تألیف شده‌ای، هویت روایی منحصربه‌فردی ایجاد می‌کند؛ درواقع به همین دلیل است که ما گاهی از اوقات با آثاری مواجه می‌شویم [اعم از متون داستانی و آثار سینمایی و تئاتری و...] که گرچه به لحاظ کُلی از یک سوژۀ واحد پیروی می‌کنند، اما به لحاظ شیوۀ نگرش و مواجهه با ظرفیت‌های موجود در سوژه و همچنین نحوۀ پرداختن به جزئیاتی متفاوت، هنوز پرداخت نشده، توجه‌برانگیز و متمایزکننده، از میزان جذابیت و تأثیرگذاری متفاوتی نسبت به یکدیگر برخوردار هستند و در نتیجه با مخاطب سخت‌پسند و حرفه‌ای، ارتباط مفهومی و روایی مختص به خودشان را برقرار می‌کنند.
درواقع سوژه اصلی این اثر ارسالی هم، گرچه به لحاظ کُلی، در مورد اندوه ناشی از شکست عاطفی و روحی در یک ازدواج ناموفق و عواقب احتمالیِ خطرناک ویران‌کننده‌اش است [سوژه‌ای که به طور معمول، دغدغۀ بسیاری از نویسندگان خلاق و اهل تأمل است]، اما علاوه بر موارد مشترک صرفاً کُلی موجود در چنین سوژه‌ای، مبادرت خلاقانه و برنامه‌ریزی شده، جهت پرداختن به جزئیاتی ضروری، به دقت گزینش شده، منسجم‌کننده، مستدل و تعیین‌کننده و البته روایت‌پردازانه، می‌تواند که در خدمت شکل‌گیری روایتی متفاوت و تأمل‌برانگیز و درگیرکنندۀ ذهن مخاطب پیگیر و سخت‌پسند قرار بگیرد؛ طبعاً برای شروع این روند، علاوه بر شناسایی و گزینشِ حوادثی ضروری و تعیین‌‌کنندۀ «خط اصلی روایت» و همچنین برنامه‌ریزی منطبق و خلاقانه و قاعده‌مند [جهت‌ تنظیم سیر توالی، طراحی روابط علت‌و معلولی رویدادهای روایی، کاراکترگزینی‌هایی منطبق و ضروری، ایجاد «کنش»‌ها و «واکنش»‌های مستدل و منطقی روایی، فضاسازی‌هایی ملموس و قابل تصور، شخصیت‌پردازی‌هایی باورپذیرانه و همزادپندرانه، «طرح و توطئه» داستانی و...]، به بهره‌گیری رواییِ حداکثری از روند نام‌گذاریِ دقیقی هم نیاز است که به طور معمول، از برخی از ویژگی‌های اولیه، مانندِ متفاوت، جذب‌کننده، مستترکنندۀ نیت روایی متن [به ویژه جهت غیرقابل‌پیشبینی باقی ماندن نیت روایی متن و به ویژه بخش پایان‌بندی روایت]، شاه‌کلیدگونه، متصل‌کننده و تأثیرگذار در پیشبرد «سیر متوالی، ضروری و مستدل و منطقی روایت» و..، برخوردار باشد.
همچنین لازم به یادآوری است که به طور معمول، چنانچه که روند نام‌گذاریِ داستانی، از وجه رواییِ جذب‌کننده و تأمل‌برانگیزِ مرتبط و مکمل و تأثیرگذاری برخودار باشد، طبعاً دیگر آن وقت، روند شکل‌‌‌گیری روایت، نه صرفاً از «سطر اول» داستان، بلکه دقیقاً از خود اسم داستانی به دقت تنظیم شده‌اش شروع می‌شود، مانند «صد سال تنهایی» و «زیباترین غریق جهان»، اثر «گابریل گارسیا مارکز» و یا «سووشون»، اثر استاد «سیمین دانشور» و یا « سرگذشت کندوها»، اثر زنده‌یاد «جلال آل‌احمد» و...؛ بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر، لازم به ذکر است که نحوۀ نام‌گذاری این اثر ارسالی «بعدازظهر سگی 2»، هم به لحاظ میزان ضروت‌مندیِ منطبق و تأویل‌پذیرانه و هم به لحاظ مشابهت اسمی با فیلمی با همین نام «Dog Day Afternoon»، به کارگردانی «سیدنی لومت» [همچنین فیلمی ایرانی هم با همین نام و به کارگردانی «مصطفی کیایی» ساخته شده است]، جهت رسیدن به کارکرد رواییِ متفاوت و مختص به خود اثر تألیف شده، هنوز به تصمیم و تنظیمِ روایت‌پردازانه‌تر، ضرویت‌مندانه‌تر، منطبقانه‌تر و تأثیرگذارتری نیاز دارد.
همچنین همان طور که در بالا هم به اختصار اشاره شده است، هر داستان موفق و تأثیرگذاری، برای ایجاد درک و تصور هرچه ملموس‌تر و باورپذیرانه‌تر، به حضور توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه نیاز دارد تا رویدادهای ضروری و متوالی و منطقی روایت، به طرز مؤثرتری به مخاطب مکاشفه‌گر «نشان» داده شوند، اتفاقاً در بخش‌هایی از «بدنۀ توصیفی» این اثر ارسالی هم تا حدی چنین رویکرد جزءپردازانۀ ارزشمندی دیده می‌شود: «...، موهای وز‌کرده و پیراهن چهارخانه آبی چرک‌مرده و شلوار کتان رنگ‌و‌رو‌رفته...، سرش را روی میز گذاشته بود و ...، صدای موتور یخچال‌ها به گوش می‌رسید و پنکه کوچک زهوار‌دررفته‌ای که روی میز کنار فروشنده تاب می‌خورد...، گوشه چادر زنی را دید که به پشت قفسه‌ها پیچید...، مُشتی آب به صورتش زد و مُشتی هم به آینه پاشید...، داخل کیسه‌ی پارچه‌ای...، خون در صورت سفیدش دویده و گونه‌هایش را سرخ کرده بود...، هر بار که دستش را دراز می‌کرد تپش قلبش تندتر می‌شد...، صورت خشمگین با آن چشمان سرخ و از حدقه بیرون‌زده‌اش...، احساس کرد سایه مرد بالای سرش است...، محکم گوشۀ چادرش را به دندان گرفته بود و آن‌قدر سریع قدم بر می‌داشت که انتهای...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی روایت را با چنین دقت‌نظر ملموس و جزءپردازانه‌ای تنظیم، ترمیم و تقویت کنید، آن هم به گونه‌ای که تمامی این توصیف‌های تعبیه شده در متن، از وجهی کاملاً ضروری، منطقی، کاربردی، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ بهره‌مند شوند تا روند شکل‌گیری داستان، حتی‌المقدور از «انسجام روایی» حداکثری مؤثرتر، متمرکزتر، مستدل‌تر و ماندگارتری بهره بگیرد.
از سویی دیگر، علی‌رغم حضور ارزشمندِ برخی از توصیف‌های دقیق و ملموس و جزءپردازانه در جریان شکل‌گیری روایت، به جهت تقویت شیوۀ مستتر ماندن نیت روایی متن و به ویژه سرانجام روایت، هنوز روند شکل‌گیری گام‌به‌گام داستانی در این اثر ارسالی، به تدقیق و ترمیم و تنظیم مؤثرتری نیاز دارد تا بخش پایان‌بندی روایت به راحتی برای مخاطب قابل‌پیشبینی نشود؛ درواقع پس از حضور و گفتگویِ کاراکتر زن در فروشگاه مواد غذایی که موجب جذب کاراکتر اصلی روایت می‌شود، آن‌چنان بر روی میزان شیفتگی مرد تأکید می‌‌شود: «...، زن توجهی به او نکرد و در بین قفسه‌ها ناپدید شد...، حس غریبی نسبت به او پیدا کرده بود...، پیش خود فکر کرد چقدر خوب بود اگر همسرش شبیه آن زن بود به همان زیبایی و مهربانی و آن لبخند دلنشین و بعد تصور کرد زندگی در کنار چنین خانمی چقدر لذت‌بخش خواهد بود...، لرزشی در دلش احساس می‌کرد...، بیشتر مواقع جلوی آینه می‌رفت و خودش را در آن برانداز می‌کرد...، احساس کرد زندگی چقدر می‌تواند زیبا باشد...» که مخاطب، تقریباً از همان میانه‌های روایت، خیلی زودتر از سرعت منطقی و مستدل روند شکل‌گیری روایت، به پیشبینی «قریب‌به‌یقین» و طبعاً قابل‌‌وقوعی می‌رسد، مبتنی بر این که عاقبت بدی در انتظار این خوشبینی مرد است و این همه اشتیاق مرد از سویی و مستتر ماندن عملکرد زن در پشت قفسه‌ها و تا قبل از رسیدن به بخش غافلگیر شدنِ کاراکتر زن در هنگام سرقت اجناس فروشگاه [البته در این لحظه حساس از داستان، مخاطب مکاشفه‌گر دچار غافلگیری نمی‌شود، چون که از همان اواسط متن، این وضعیت را پیشبینی کرده است]، منجر به یک فاجعه خواهد شد، البته این که روند شکل‌گیری روایتی، منجر به فاجعه‌ای منطقی، مکاشفه‌گرانه و تأمل‌برانگیز شود، اصلاً هم ایدۀ بدی نیست [چون که در صورت مدیریت حداکثری روایی و محاسبه شدۀ روند ایجاد طرح‌وتوطئه داستانی، به راحتی می‌تواند که از یک ایدۀ اولیه و جذاب داستانی، به مرحلۀ روایت‌پردازی پرکشش و تأثیرگذاری برسد]، بلکه مهم برملا نشدن این ایده در میانه‌های روایت است، وضعیتی که طبعاً جهت ترمیم و تنظیم به تدقیق رواییِ محاسبه شده‌تری نیاز دارد.
همچنین شیوۀ ایجاد تحول در ذهن مرد، از طریق یادآوری پیام همسرش: «...، من رو به خاطر همه بدی‌ها و اشتباهاتم ببخش...» که موجب به خود آمدن و مانع انجام عمل شرم‌آور و گناهکارانه‌ای می‌شود [چون که از این بخش داستان: «...، هر بار که جمله همسرش را مرور می‌کرد از شدت تپش قلب و آتشی که به جانش افتاده بود کم می‌شد و نفسش آرام می‌گرفت...»، چنین برداشتی در ذهن مخاطب ایجاد می‌شود]، آن‌قدر سریع و یک‌باره در داستان اتفاق می‌افتد که وجه باورپذیری ماجرا را تضعیف می‌کند؛ از سویی دیگر، مخاطب اصلاً هیچ‌گونه اطلاع روایت‌پردازانه‌ای از کاراکتر همسر ندارد، به جز این که هم قدر زحمت‌های مرد را نمی‌داند: «...، او مجبور بود هرروز صبح زود تا دیروقت کار کند بدون هیچ تعطیلی و استراحتی. همین مساله باعث اختلاف با همسرش شده بود...» و هم مرتب پیام عذرخواهی ارسال می‌کند؛ طبعاً اگر که موضوع اصلی داستان، آسیب و شکست روابط عاطفی مابین زوجین است، مؤثرتر و منطبق‌تر است که روند شکل‌گیری داستان به طرز هدفمندانه‌تری، صرفاً بر روی درگیری‌ها و وقایع مابین زن و شوهر متمرکز شود تا با تقویت وجه بی‌طرفانه بودنِ روند روایت‌پردازی، برای مخاطب این فرصت مکاشفه‌گرانه ایجاد شود که خودش منطبق با کنش‌ها و واکنش‌های روایی تعبیه شده در داستان، به تجزیه‌وتحلیل رفتار طرفین روایت بپردازد، بنابراین چنین به نظر می‌رسد که این اثر ارسالی، جهت تجمیع و تنظیم و انسجام و تمرکز حداکثریِ تمامی نیروهای ضروری روایی در متن و همچنین شخصیت‌پردازی برای همه کاراکترهای درگیر در روایت [و البته بدون این که چندان نیازی به صرفاً حجیم‌تر نوشتن متن باشد، بلکه حتی‌الامکان، روند توزیع منطقی و ضروری مصالح روایی در متن، به طرز منطبق‌تر و کاربردی‌تری به مرحلۀ اجرایی مستدل و مؤثری برسد]، به بازبینی و تدقیق منطبق‌تر و مستدل‌تری نیاز دارد.
دوست نگارنده گرامی، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، منتظر خوانش داستان بعدی شما نویسنده فرهیخته و خوش‌ذوق هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت