وقایع و کاراکترهایی که به دلیل ازدحام غیرمتمرکز و نامنسجم در روند اطلاع‌رسانی روایی، فرصت رشد و شکوفاییِ چندان واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانه‌ای را به یکدیگر نمی‌دهند




عنوان داستان : کینه ورزان
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

به پشت سر به مسیری که آمده بودیم چشم دوخت و گفت :
《 اینجارو پیدا نمی کنن 》 اگرنرسیده بودم یا کشته بودنت یا گراز ها زیردست و پالهت کرده بودن》 اوبعداز گفتن این حرف وارد غار شد و گفت :
《 دنبالم بیا 》پشت سراش وارد غار شدم . غار باریکی بود با سقفی بلند . به انتهای غاررسیدیم . به بالا اشاره کرد به سوراخ کوچکی که نور از آنجا بداخل می تابید . کوله پشتی را گوشه غار گذاشت و به آن تکیه کرد و گفت :
《 دوروزی باید سخت بگذرونیم زخم شونتم خوب میشه ، بعد برمی گردیم 》 دست روی شانه ام گذاشتم و گفتم :
《زخمش عمیق نیست یک شاخه باریک بود . منو کی برمی گردنی سیاهکل ؟》 کلاه را ازسراش پس زد و روسری اش را محکم کرد وگفت :
《 تاآخرهفته ، باید تحمل کنی ، گیرت بیارن دخلت آمده ، نگران خان هستی؟》 کنارش نشستم و به دیواره غار تکیه کردم و گفتم :
《 بله و نگران سارا قرار بود پس فردا برگردم تهران و باهم برای ادامه تحصیل بریم فرانسه ، بلیط داشتیم 》 پرسید :
《 دوسش داری، عاشقشی؟》 سرم را پائین انداختم و جواب اش را ندادم . گفت :
《 منم عاشق رضا ی مش کرم بودم ، رضا که رفت سربازی
پدربزرگت مجبورم کرد زن حمدا..چوپون بشم ،ده سال ازخودم بزرگتر بود ازش بدم میامد . رضا وقتی برگشت وفهمید خودش را همان شب انداخت تورودخانه ، صبح جنازه اش رااز آب گرفتن گیرکرده بود پائین تر به تنه یک درخت شکسته 》 اشگ در چشمانش دوید . لبهایش لرزید و گفت :
《 مش کرم بعداز مرگ رضا زد به جنگل معلوم نشد کجارفت . زنشم دق کرد 》 گفتم :
《 پدربزرگم آدم بدی بود؟》 گفت :
《 ارباب ها هیچ کدوم خوب نبودن ، البته بخاطر اصلاحات ارضی حالا وضع فرق کرده ، حمدا.. را معلوم نشد کی باگلوله زد و گوسفندای پدر بزرگت را برد 》 گوش تیز کرد و گفت :
《 صدایی نمی شنویی؟》 به ورودی غار نگاه کردم و گفتم :
《 نه ، شاید باد باشه 》 پرسیدم :
《 بعدش چی شد ؟》 اشگ های روی گونه اش را پس زد و گفت :
《 پدربزرگت منو صیغه کرد تاشاید صاحب پسری بشه
《 منم دختر زائیدم ، دخترم را مادربزرگت گرفت و گفت " تو پسرزا نیستی " منو فرستاد خونه برادرش جمال خان شدم کلفت ، بعدمرگ مادربزرگت برگشتم خونه باغ تو آشپز خونه وردست فرنگیس و مشغول شدم ، سراغ بهارو گرفتم ، گفتند چندماه بعد سینه پهلو کرده و مرده 》گفتم :
《 تو میدونی سرمادرم و پدرم چی آمد ، راسته شکارچی ها اونا رو تو جنگل اشتباهی زدن ؟》 از جا بلند شد و گفت :
《 اونارو مامورا زدن ، اما به پدربزرگت گفتن بگو شکارچی ها زدن 》 بطرف ورودی غار راه افتاد و گفت :
《 بیرون نیا من یک سروگوشی آب میدم و میام 》
بعد از گفتن ابن حرف از غار خارج شد .ساعتی گذشت او برنگشت در کوله پشتی را بازکردم مقداری نان ببرون کشیدم و مشغول خوردن شدم . صدای حرف زدن دومرد بگوشم رسید . طولی نکشید دومرد قدبلند تفنگ دردست باریشی انبوه که اورکت های رنگ ورورفته برتن داشتند وارد غار شدند . از جا بلند شدم و خودم را به دیواره غار چسباندم و حشت زده به آنها چشم دوختم .
مردی که لاغرتر از همراه اش بود گفت :
《 پرویز براش توضیح بده ، مراقب اش هم باش تا من بک چرت بزنم . بعد از گفتن این حرف بطرف من آمد .هرچه در کوله بود بیرون کشید و کوله خالی را زیر سراش گذاشت و نزدیک من دراز کش شد . پرویز گفت :
《 نترس کاووس ، فکر فرار بسرت نزنه آسیب نمی بینی 》 پرسیدم :
《 شما کی هستین ، طاهره کجااست ؟》 روی زمین نشست و گفت :
《 طاهره افتاد تورود خونه ، اگر توهم نمی خوای بمیری ساکت باش 》پرسیدم:
《 آتیش زدن خونه باغ کار شما بود؟》 سرتکان داد
و گفت :
《 همه اش نقشه بود که همه چی بهم بریزه و من و قنبر از شلوغی استفاده کنیم 》 گفتم :
《 فرنگیس کارتون را خراب کرد》 گفت :
《 آره ، اون فراریت داد اما تا وانشم داد 》 پرسیدم:
《 منظورت چیه ؟》 گفت :
انداختم اش زیر دست وپای گله گاوا ی رم کرده》 از جابلند شد و بطرف ورودی غاررفت . به قنبر که خروپف اش بلند شده بود نگاه کردم پالتوی قنبر از روی شکم اش کناررفته بود .چشمم به اسلحه طاهره خانم که پرکمر او بود افتاد . دردل گفتم :
《 طاهره ، چشمانم پراز اشگ شد 》 چهره فرنگیس و طاهر در ذهنم ظاهر شد . پرویز برگشت و گفت :
《 دعاکن پیرمرد پولو بده 》 قنبر نیم خیز شد و گفت :
《 چقدر گرسنه ام 》 به من نگاه کرد:
《 اگه فرار نمی کردی ما اینهمه توزحمت نمی افتادیم ، شانس آوردی طاهره پیدات کرد وگرنه خوراک حیونات می شدی 》 ازجابلند شد به پرویز گفت:《 هرچی حبیب خان ظلم کرد ، پدرو مادر این تاوانش رادادن 》 او از غار بیرون زد . پرویز گفت :
《 پسر ۷ ساله من زیر سم اسب های پدربزرگت تواصطبل جون داد ، یک عمر نوکریش و کردم ، اما تهش بدهکارم کرد 》 گفتم :
《 من مقصرکارهای پدربزرگمم ؟》 پرویز گفت :
《 راه دیگه ای برای گرفتن حقمون نداشتیم 》 گفتم :
《 با آتیش زدن خونه باغ و به خطر انداختن جون من و فرنگیس و کشتن طاهره ؟ پدر بزرگم پیداتون می کنه 》 پرویز گفت :
《 بهتر اون پیرمرد ظالم پولو بده ، بقیه اش را ماباید بفکرش باشیم ، شونت چطوره ؟》 پرسیدم :
《 شونم ، تو ازکجا میدونی ؟》 جوابم را نداد گفتم :
《 طاهر ه هم همدست شما بود مگه نه ؟》 رفت سراغ نان ها تکه ای برداشت ودردهان گذاشت و گفت :
《 نجات پیدا کردی به پدربزرگت بگو مش کرم پدر ومادرت را لو داد هردو شون به چریک ها کمک می کردن ،
مش کرم انتقام رضا را بعد سالها گرفت . من آن روز توجنگل بودم》قنبر برگشت و به پرویز گفت :
《 بیا بیرون 》 هردو بیرون رفتند . بطرف دهانه غار راه افتادم . قنبر و پرویز باهم آهسته حرف میزدند. پرویزگفت:
《 یعنی پولارو می گیره در میره ؟》 قنبر گفت :
《 شاید ، من میرم که چنین فکری به سراش نزنه تو مراقب باش 》 به سرجایم برگشتم و خودم را به خوردن نان مشغول نشان دادم . پرویز برگشت نان برداشت و دردهان گذاشت و گفت :
《 فردا راحت میشی》 گفتم :
《 طاهره به من خیانت کرد 》 پرویز گفت :
《 سختی های زیادی کشید ، نقشه اون بود 》 گفتم :
《 کشتینش که سهم بیشتری گیرتون بیاد؟》 جوابم را نداد رفت دورتراز من نشست و تکیه کرد به دیواره غار . پرسیدم :
《 کی قراره پولارو بگیره ، بهش اطمینان دارین ؟》 نگاهم کرد . گفتم :
《 برای من مهم نیست چقدر از پدربزرگم می گیرین ، میگم بااینهمه دردسر و خلافی که کردین سرتون بی کلاه نمونه》گفت :
《 تونمیخواد دلت برای ما بسوزه ، قنبررفت که مراقب اون باشه 》 گفتم :
《 کی انوقت مراقب قنبر باشه ؟》توفکر فرورفت و گفت :
《 قنبر به من خیانت نمی کنه 》 گفتم:
《 آدم ربایی و آتش زدن اموال یک خان بزرگ و انداختن آشپزش زیر سم گاو ها ، جرم زیادیه ، منم بودم پول دستم می رسید فرار می کردم 》 گفت :
《 خفه میشی یا خفت کنم ؟》 گفتم :
《 ببخشید قصد عصبانی کردن شمارا نداشتم》
کوله پشتی را زیر سرگذاشتم ودراز کش شدم . زیر چشمی نگاه اش می کردم توفکر بود با خودش حرف میزد . ناگهان از جابلند شد و گفت :
《 راست میگی شاید پولو گرفتن وزدن بچاک 》 نزدیک من شد . بند کوله پشتی را از جا کند و گفت :
《 برگرد 》 پشت با او کردم دست هایم را بست و بعد کمربندش را از کمر باز کرد و پاهایم را بست و روی زمین دارزکشم کرد و گفت :
《 زنده بمون من برمیگردم کاووس 》 ازغار بیرون زد . صداهایی از بیرون شنیدم . غار تاریکتر شد . تقلا کردم دستم را باز کنم ، اما محکم بسته شده بود . به اطرافم نگاه کردم چیزی پیدا نکردم . به دیواره چشم دوختم . بزحمت ازجابرخاستم . با پرش های کوتاه خودم را به برآمدگی دیواره رساندم و برگشتم و بند دستم را به برآمدگی دیوار کشیدم . چندبار این کاررا تکرار کردم پوست دستم زخمی شد و سوزش آن تا مغز استخوانم رسید شانه ام درد گرفت بود چاره ای نداشتم ، تلاشم را بیشتر کردم تا بند پاره شد . دست هایم را بهم مالیدم ، کمربند را از پایم باز کردم . خودم را به دهانه غاررساندم .پرویز با شاخ وبرگ دهانه غاررا پوشانده بود . آنها را پس زدم و به سراشیبی بین درختان چشم چرخاندم . پرویز با سرعت پائین می رفت . کلبه شکارچیان ازدور به اندازه یک مشت بود و دود از بام آن قد می کشید . زیرلب گفتم :
《 یکی اونجا هست 》شاخه ها را سرجایش برگرداندم و راه افتادم . نرسیده به کلبه دربین درختان ایستادم .پرویز وارد کلبه شد . طولی نکشید . قنبر و پرویز از کلبه بیرون زدند باهم جروبحث کردند . درکلبه رو پاشنه چرخید . طاهره بیرون آمد به آنها چیزی گفت . گفتم :
《 پس زنده است ، اونی که میخواد پولو بگیره طاهره است 》 هرسه بداخل کلبه برگشتند .دررابستند . صدای شلیک دو گلوله بلند شد . منتظر شدم در کلبه رو پاشنه چرخید . طاهره در حالی که پیت کوچک نفت دریک دردست اش و اسلحه کمری اش دردست دیگرش بود بیرون زد .به اطراف چشم چرخاند نفت را با کلبه پاشید و کبریت را آتش زده بطرف کلبه پرتاب کرد .کلبه شعله ورشد . دکمه های پالتو خودرا بست به سمت غار نگاه کرد و راه افتاد . از پشت سراش حرکت کردم . او زیرلب ترانه ای زمزمه می کرد واز بین درختان می گذشت . من هم بی صدا و به آرامی تعقیب اش می کردم ، او میتوانست مرا به ده برساند .
ناگهان ایستاد به اطرافش چشم چرخاند خودم را به پشت درختی که نزدیک ام بود کشیدم . صدای خرناس خرسی بلند شد. یک خرس بزرگ قهوه ای درست مقابل طاهره قرار گرفت طاهره اسلحه اش را بطرف خرس نشانه رفت و شلیک کرد . خرس بطرف او یورش برد و قبل ازآنکه طاهره گلوله دیگری شلیک کند خرس خودش را روی او پرتاب کرد . چشمانم را بستم ، فریاد طاهره بلند شد . چشم باز کردم خرس در حال دریدن طاهره بود . روی زانو افتادم . تمام بدنم می لرزید . خرس بادندان هایش طاهره را تکه تکه می کرد . باید فرار می کردم خرس زخمی ممکن بود بادیدنم به من هم حمله ور شود به بالای سرم نگاه کردم . تنها راه نجاتم بود . صدای شلیک چند گلوله بلند شد. خرس ناله ای کردو برزمین افتاد . چند مرد مسلح از بین درختان بیرون آمدند . لبخند برلبم نشست .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
داستان تقریباً از بخشِ «میان‌حادثه» [به لحاظ ایجاد حادثۀ «محرک» و ترغیب‌کننده و درگیرکنندۀ داستانی و جهت رسیدن به «نقطه عطف» و حادثۀ «کلیدی» روایت] و حتی‌الامکان بدون درگیر شدن با مقدمه‌هایی صرفاً اطنا‌ب‌آور شروع شده است: «...، به پشت سر به مسیری که آمده بودیم چشم دوخت...» که طبعاً چنین ورودیه‌ای، در صورت تنظیم دقیق‌تر و تأثیرگذارتر، به راحتی می‌تواند که کارکرد رواییِ مدیریت شده‌تر و داستان‌پردازانه‌تری برای این اثر ارسالی داشته باشد تا به صورت محاسبه شده‌تر و مؤثرتری، ذهن مخاطب مکاشفه‌گر را درگیر فضای داستانیِ متمرکز، دغدغه‌آور و پیشبرنده‌ای کند که با برخی از ضرورت‌های روایی موجود در سوژه انتخابی، مطابقت تعمیم‌پذیرانه‌تر و کاربردی‌تری داشته باشد.
البته همان طور که در نقدهای تقدیمی قبلی هم به تکرار تأکید شده است، به طور معمول، مؤثرتر و داستان‌پردازانه‌تر است به جز مواقعی که ضرورت روایی، اتخاذ چنین تصمیمی را ایجاب کند، حتی‌الامکان داستان نه با گفتگو شروع شود [اعم از کاربردی و قاعده‌مندانه و یا نه چندان مؤثر و نامنطبق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای]: «...، اینجا رو پیدا نمی‌کنن، اگر نرسیده بودم یا کشته بودنت یا گرازها زیر دست‌و‌پا لهت کرده بودن...» و نه با گفتگو به پایان برسد؛ درواقع به نظر می‌رسد که چنانچه نگارندۀ گرامی اثر، در بخش همین همین ورودیۀ تقریباً میان‌حادثه‌ای، به جای بهره‌گیری خیلی سریع از گفتگوی مطرح شده، ابتدا به روایتِ در حال شکل‌گیری، فرصت بهره‌مندی از حداقل یک پاراگراف توصیفیِ کامل‌تر و جزءپردازانه‌تر را مبتنی بر فضاسازیِ دقیق‌تری از موقعیت جغرافیایی [محل وقوع حادثه‌ای که در جریان است] و همچنین وضعیت بحرانی [کاراکترهای این بخش از داستان] را به بخش ورودیه روایت اختصاص می‌داد [که اتفاقاً یکی از ویژگی‌های مشهود و ارزشمند شیوۀ نوشتاری شما، نگارندۀ گرامی این اثر ارسالی، همین پرداختن به توصیف‌هایی دقیق، ملموس و جزءپردازانه است: «...، سوراخ کوچکی که نور از آنجا به داخل می‌تابید، کوله‌پشتی را گوشه غار گذاشت و به آن تکیه کرد...، اشک‌های روی گونه‌اش را پس زد...، اورکت‌های رنگ‌ورورفته برتن داشتند...، خودم را به دیواره غار چسباندم...، پالتوی قنبر از روی شکمش کناررفته بود...، کوله‌پشتی را زیر سر گذاشتم...، با شاخ‌وبرگ دهانه غار را پوشانده بود...، کلبه شکارچیان ازدور به اندازه یک مشت بود و دود از بام آن قد می‌کشید...، پیت کوچک نفت...، کبریت را آتش زده به طرف کلبه پرتاب کرد...»] و سپس مطابق با ضرورت روایی مورد نظرش، به تعبیه دیالوگی ضروت‌مندانه، کاربردی و قاعده‌مندانه می‌پرداخت، احتمالاً مخاطب علاقه‌‌مند، با ورودیه‌ای قدرتمندتر، تأثیرگذارتر، درگیرکننده‌تر، ملموس‌تر و قابل‌ درک‌تر و مکاشفه‌گرانه‌تری مواجه می‌شد تا از همان ابتدای داستان، با نیت روایی نگارندۀ دغدغه‌مند اثر از حس همراهی و همزادپنداری مؤثرتر و پیگیرانه‌تری برخوردار شود.
همچنین لازم به ذکر است که احتمالاً، دلیل تعبیۀ بسیار سریع گفتگوی مطرح شده در ابتدای داستان، تأثیر ناخواسته‌ای است که به طور معمول و در صورت عدم‌ انطباق حداکثری [و همچنین عدم مدیریت روایی حداکثری]، راوی «اول‌شخص» بر روی متن و نحوۀ عملکرد روایت‌پردازانۀ شخص مؤلف وارد می‌کند، چون که طبعاً این راوی «من‌گو»، علی‌رغم برخی از باورهای عمومیِ رایج در ذهن برخی از دوستان نویسندۀ گرامی، نه تنها «زاویه دید» چندان راحت و آسانی نیست، بلکه اتفاقاً به روند روایت‌پردازی منطبق‌تر و احاطه‌مندانه‌تر و کاربردی‌تر نیاز دارد تا هم در هنگام شکل‌گیری جریان گام‌به‌گام روایت از جایگاه اطلاع‌رسانیِ منطبق‌تر و حتی‌الامکان بی‌طرفانه‌تری [چون که راوی اول‌شخص در صورت عدم مدیریت و کنترل نشدن، امکان دارد که ناخواسته به جای پرداختن به نیت روایی متن، ناخواسته روند روایت‌پردازی شخص مؤلف را دچار عدم استقلال روایی حوادث ضروری و عدم عملکرد مستقل روایی کاراکترهای اصلی داستان کند] برخوردار شود و هم در ذهن مخاطب، حس اشتیاق و پیگیری مؤثرتری را ایجاد کند.
درواقع منظور از ارائۀ این مطلب، خدای‌نکرده به هیچ‌‌وجه اعلام مخالفت و یا موافقت و یا تأکید بر روی به‌کارگیری یکی از «نظرگاه»‌های تعریف شده و رایج داستان‌نویسی نیست، بلکه پرداختن به ضرورت و نحوۀ انتخابِ منطبق‌ترین و کاربردی‌ترین راوی ممکن برای هر اثر داستانی به دقت برنامه‌ریزی، مدیریت و تألیف شده‌ای است؛ طبعاً چنانچه که پس از مواجهۀ دقیق و دغدغه‌مندانۀ شخص مؤلف با سوژه‌‌ای تأمل‌برانگیز و قابل گسترش، در هنگام شناسایی ظرفیت‌های روایی و درونی هنوز بالقوۀ موجود، تدقیق و صبوری بیشتری صورت بگیرد، امکان انتخاب یک راوی کاربردی‌تر که وظیفۀ اطلاع‌رسانی‌هایی متوالی و ضروری و منطقی روایی را در هنگام روایت‌پردازی اثر، به شیوۀ محاسبه شده‌تر، منطبق‌تر و البته بی‌طرفانه‌تری خواهد شد.
همچنین روند شکل‌گیری متن، به لحاظ ظرفیت‌های روایی و تعمیم‌پذیرانه سوژۀ انتخابی داستان با ظرفیت‌های داستان‌‌پردازی تعریف شده برای قالب «داستان کوتاه» [که در آن صرفاً به بُرشی از زندگی و یا وقایع پرداخته می‌شود]، به لحاظ تفکیک و تعیین وضعیت ظرفیت‌های روایی مستقل و قابل گسترش در یک قالب داستانی مستقل، احتمالاً ذهن مخاطب پیگیر و مکاشفه‌گر را با پرسش‌هایی مواجه می‌کند که طبعاً نیاز به تدقیق و تأمل‌بیشتری دارند، سؤال‌هایی احتمالی و مبتنی بر این که این سوژه حادثه‌محور، دقیقاً برای پرداختن به کدام یکی از ظرفیت‌های رواییِ قابل گسترش موجود در سوژه انتخابی، از اولویت داستان‌پردازانه‌ای برخوردار شده است؛ به طور مثال: 1- آیا سوژه اصلی و حوادث ضروری تعیین‌کننده «خط اصلی روایت»، به صورت متمرکز و اختصاصی دربارۀ دوران ظلم و ستم اربا‌ب‌ها نسبت به روستایی‌های مظلوم و بی‌دفاع است؟ 2- آیا داستان می‌خواهد صرفاً به برهه‌ای از تاریخ معاصر کشورمان است که علی‌رغم تبلیغ‌های رژیم دیکتاتوری شاهنشاهی، و با وجود ابلاغ قانون «اصلاحات ارضی»، ارباب‌ها و خوانین محلی، همچنان به ظلم و ستم‌هایشان نسبت به مردم بی‌دفاع ادامه می‌دادند؟ 3- آیا داستان می‌خواهد که با مورد اولویت اصلی روایی قرار دادن، به زندگی بربادرفته کاراکتر «طاهره» [که قربانی ظلم و خودخواهی و زیاده‌خواهی‌های ارباب است] و همچنین سرنوشت دخترش [که فرزند ارباب بود و بعد از مدتی مُرد] و یا کاراکتر«رضا» [که خودش را درون رودخانه غرق کرده است] و یا کاراکتر «مش‌کرم» «که بعداز مرگ رضا به جنگل زد و عاقبتش هم معلوم نشد] و همچنین کاراکتر همسرش [که از شدت اندوه دق کرد و مُرد] و یا «حمدالله» چوپان روستا [که عاقبت معلوم نشد، چه کسی او را با تیر زد] و یا شیوۀ زندگی ارباب و همسرش [که پدربزرگ و مادربزرگ کاراکتر اصلی داستان هستند] و یا زندگی و علایق شخصی خود کاراکتر اصلی [که قرار است تا برای تحصیل به فرانسه برود] و یا کاراکتر برادر ارباب، «جمال خان» [که طاهره را ابتدا به کُلفتی پذیرفت و بعد از مرگ مادربزرگ کاراکتر اصلی، دوباره او را به خانه برادرش پس فرستاد] و یا سرنوشت پدر و مادر کاراکتر اصلی [که چرا مأموران حکومت شاهنشاهی آن‌ها را با تیر ردند و بعد هم پدربزرگ کاراکتر اصلی را وادار کردند تا به همه بگوید که آن‌ها اشتباهاً توسط شکارچی‌ها کشته شده‌اند] و یا کاراکتر «پرویز» [که پسر «هفت» ساله‌اش زیر سم اسب‌های پدربزرگ کاراکتر اصلی جان داد و اکنون مطابق با اسم داستان، به کینه‌ورزی و انتقام‌جویی پرداخته است] و...، بپردازد؟
درواقع بایستی پذیرفت که هر یک از این موارد مطرح شده، به دلیل ارزشمندی تأمل‌برانگیز روایی، به راحتی از قابلیت حضور در یک روند داستا‌ن‌پردازی مستقل و تعمیم‌پذیرانه برخوردار هستند، اما به دلیل این که همه در یک قالب داستانی قرار گرفته‌اند، هیچ کدام به دیگری فرصت رشد و شکوفایی روایت‌پردازانه چندان مؤثری را به یکدیگر نمی‌دهند و نه تنها هیچ یک از این حوادث، هنوز به مرحلۀ چندان متصل و پیشبرندۀ مؤثری در متن نرسیده‌اند، بلکه تمامی کاراکترهای مطرح شده، صرفاً در حد اسم و تیپ وارد جریان شکل‌گیری متن شده‌اند، کاراکترهایی که متأسفانه هنوز از فرصت شخصیت‌پردازیِ چندان منطبق و مؤثری، در روند شکل‌گیری این اثر ارسالی بهره‌مند نشده‌اند.
همچنین لازم به ذکر است که روند تعبیۀ گفتگوهای مورد نظر شخص مؤلف، در ساختار منسجم و متصل و پیشبرندۀ روایت [حتی اگر هم مطابق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ایِ توصیه شده در متون آموزشی مرتبط و معتبر، از تنظیم ضرورت‌مندانۀ متناسب و تأثیرگذاری برخودار شده باشند]، معمولاً به تنهایی نمی‌تواند که تمامیِ وظایفِ شخصیت‌پردازی، حادثه‌پردازی و اطلاع‌رسانی روایی متن را بر عهده بگیرد و برای مؤثرتر و قدرتمندتر عمل کردن، نیاز ضروری به حضور برنامه‌ریزی شده‌تر و منسجم‌کننده‌ترِ بخش «بدنۀ توصیفی» متن دارد تا توصیف‌های تعبیه شده در سیر شکل‌گیری روایت [علاوه بر این که به شیوۀ ملموس و جزءپردازانه‌ای نوشته شده باشند]، به میزان لازم [جهت رفع نیازهای متوالی و ضروری و منطقی روایت] و به شیوۀ متمرکزتر، متصل‌کننده‌تری در جهت ایجاد «انسجام روایی» حداکثری، وارد متن شوند. منتظر خوانش آثار جدیدتان هستم، موفق باشید.

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 07 آذر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، آقای لطف‌الله ترنجی، روند تجربه‌اندوزی روایت‌پردازانه که طبعاً برای نویسنده‌ای ضروری است تا موجب تقویت مهارت‌های نوشتاریش شود، طبعاً شامل تقبل سختی‌ای رایج آزمون‌وخطا هم می‌شود، درواقع همان طور که در نقد این اثر ارسالی هم مطرح شده است، هر یک از این موارد، مطرح شده، به تنهایی از قابلیت حضور در قالب داستان کوتاه تأثیرگذاری برخوردار هستند، البته چنانچه نیت روایی شما، مبتنی بر حضور تمامیِ این موارد، در یک قالب روایی منسجم و متشکل روایی است، پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدیدتان، تألیف یک رمان تأمل‌برانگیز و دغدغه‌مندانه و پرکشش را با حضور همین نیروهای رواییِ بالقوۀ موجود در روایت، مدنظر قرار بدهید؛ همچنین همان طور که در بالا هم شاره شده است، جهت تقویت ورودیۀ روایت، اختصاص دادن یک پاراگراف توصیفیِ دقیق و جزءپردازانه، مبتنی بر فضاسازیِ کامل‌تر و منطبق‌تر با شرایط روایی موجود، احتمالاً موجب روایت‌پردازانه‌تر و در نتیجه قدرتمندتر شدن این بخش از داستان خواهد شد. با سپاس و احترام
لطف الله ترنجی » یکشنبه 07 آذر 1400
سلام دقیقا به نقاط ضعفی اشاره شد که درآن دست وپا میزدم داستان شروع دیگری داشت که فکرکردم از نیمه داستان وارد شوم .این اشتباه مهلک و برش در بعضی از دیالوگها و کم کردن ازمشخصه کاراکترها کارا بیشتر به سقوط کشید .داستان اصلی که در ۱۰صفحه بزرگ نوشته شده بود که چکیده یک داستان ۳۰ صفحه ای بود . شاید وسواس .شاید خودسانسوری و اینکه خلاصه تر شود این بلا را سر کینه ورزان آورد حق باشمااست .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت