از فضایی که ساخته‌اید بیشترین بهره را ببرید



عنوان داستان : کمی قبل از پایان

به شیشه‌ی بخار گرفته اتوبوس زل زده‌ام. درخت‌ها مانند پیرانی خشک و تکیده در انتظار مرگ ایستاده‌اند. مسیرمان یکی است؛ اما آن‌ها در انتظارند، ما به استقبال می‌رویم. دستی به شانه‌ام می‌خورد. کودکی‌ست که در آغوش مادرش کنار من نشسته است. لبخندی می‌زند. مشتش را به سمتم دراز کرده و بازش می‌کند. آلویی خشک و مچاله شده را به من تعارف می‌کند. برمی‌دارم. خودش هم یکی را درون دهانش می‌خیساند. کمی دیگر نگاهش می‌کنم. چشمانش را از من گرفته و به ناکجا خیره شده است.
هوا بوی نا می‌دهد. گرمای بخاری و حرم نفس‌های دردآلود و خسته‌ی مردم، کرختی و خواب‌آلودگی را به مغزم تزریق می‌کند. پلک‌هایم رفته رفته دارند زیر بار فشار خواب تسلیم می‌شوند. گمانم بهتر است مقاومت را کنار بگذارم و به زیر چتر خواب پناه برم.
صداهایی درون سرم جسم می‌گیرند. همهمه، جیغ و فریاد، گریه و صدایی متفاوت مثل ساییدن فلز بر فلز. باید چشمانم را باز کنم. تکان‌هایی وحشیانه، و ناگهان در هوا معلق می‌شوم. ثانیه‌ای بعد با نگاهی خون‌گرفته و تار به جسمی سخت کوبیده می‌شوم. دیگر صدایی نمی‌آید. سکوتِ مرگ پرزورتر از هر آوایی به گوش می‌رسد. با آخرین توانم اطرافم را از نظر می‌گذرانم تا شاید دستاویزی برای انکار آنچه در ذهنم جان می‌گیرد بیابم. اما حقیقت، عریان‌تر از مرگ خودنمایی می‌کند. خسی خسی تمام وجودم را دربرگرفته، گلویم را می‌خراشد. این نفس‌های حریصانه درد را همراهی می‌کنند. انگار طاق باز روی زمین افتاده‌ام اما نه...، چیزی ست ناملایم‌تر از زمین. به سختی دستانم را تکیه‌گاه می‌کنم. ناگهان زیر پایم سست می‌شود و لحظه‌ای دیگر، غرق در خون و اشک و عرق اطرافم را به تماشا می‌نشینم.
هیچ چیز نیست جز حجم سیال خاکستری رنگی که دائم پیچ و تاب می‌خورد. شاید هم چیزی باشد، کمی آن طرف‌تر اما من، نه می‌توانم و نه می‌خواهم که تکان بخورم. سرمای زمین نیمه چپ صورتم را کاملا بی‌حس کرده است. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها می‌گذرند و همه‌چیز در سکون باقی می‌ماند. چندباری پلک می‌زنم شاید در این فاصله اتفاقی رخ دهد. در انتهای میدان دیدم نوری خاموش و روشن می‌شود. امید، چشمانم را هرچه بیشتر مجبور به باز شدن می‌کند. تعداد روشنایی‌ها بیشتر می‌شود و امید هم. بیشتر و بیشتر و باز هم، به شهاب بارانی تبدیل شده و... انفجار، زندگی را در خود می‌سوزاند. تکه و پاره‌های فلز، سنگ، آسفالت و...و... گوشت و استخوان. انفجاری دیگر و اینبار سایه‌هایی نمایان می‌شوند که درون گودال را می‌نگرند. انفجاری دیگر، چیزی در چند قدمی‌ام به زمین می‌افتد. بوی تند خون صورتم را منقبض می‌کند. دقیق‌تر می‌شوم. یک پایش از زانو قطع شده و نیمی از استخوان‌های دنده‌اش در تاریکی می‌درخشد. انفجاری دیگر، چهره‌اش لحظه‌ای روشن می‌شود؛ به ناکجا خیره شده است.
راه را برای بغض‌های مانده در گلویم باز می‌کنم، صدای گمشده‌ام را باز می‌یابم، چشمانم را روی هم می‌گذارم و خودم را از بند این جسم رها می‌سازم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام. سه سال است که داستان می‌نویسید و «کمی قبل از پایان» اولین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم. ما اینجا هستیم تا به شما در بهتر شدن داستان‌هایتان کمک کنیم.
از عنوان داستان شروع می‌کنم که جذاب است. ویترینی که هوشمندانه انتخاب شده و مخاطب را به خواندن متن تشویق می‌کند.
خانمی در اتوبوس نشسته و به مقصدی می‌رود که انفجارهایی پشت هم اتفاق می‌افتد و در آخر او هم تسلیم مرگ می‌شود. مخاطب از شخصیتی که از قضا راوی داستان هم هست چیزی بیشتر از این‌که یک خانم است، دستگیرش نمی‌شود. متن پر از تشبیهات و توصیفات زیبا و دلنشین است اما شخصیت هیچ اطلاعاتی از خودش به مخاطب نمی‌دهد. متوجه هستم که این داستان موقعیت است اما مخاطب می‌خواهد تصویری از شخصیت در ذهنش بسازد. مثل تصویری که از کودک کنار دست او در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد. فضای اتوبوس خوب ساخته شده و این فرصت خوبی است که شخصیت به جای خواب‌آلودگی از مسافران بگوید. همین مسافران قرار است به زودی در انفجارهایی پیاپی کشته شوند. مخاطب اگر تصویری از آن‌ها داشته باشد احساساتش بیشتر درگیر متن می‌شود و داستان به جانش می‌نشیند. اما وقتی تصویری از مسافران ندارد انگار گزارشی از یک بمباران را در روزنامه می‌خواند. «کمی قبل از پایان» قرار است با موقعیتی که ایجاد می‌کند احساس خواننده را درگیر کند. عده‌ای بی‌گناه دارند آخرین نفس‌هایشان را در اتوبوس می‌کشند و این موقعیت دراماتیک باید به درستی پرداخت شود. فکر اولیه پتانسیل خوبی برای تبدیل شدن به داستان دارد به شرط آن‌که نویسنده از موقعیت و فضایی که ساخته به خوبی بهره ببرد و طرحش را به بهترین شکل پرداخت کند.
نویسنده بهترین زمان را برای روایت انتخاب کرده. داستان در اکنون روایت می‌شود و همین همزمانی رویداد و روایت بیشتر مخاطب را درگیر می‌کند. نه راوی می‌داند چه در انتظارش است نه مخاطب و قرار است هر دو همزمان موقعیت غریبی را که اتفاق می‌افتد تجربه کنند. اما همانطور که پیشتر گفتم حس مخاطب آن‌طور که باید درگیر داستان نمی‌شود. علت دیگری که مخاطب به موقعیت و شخصیت و آدم‌های توی اتوبوس نزدیک نمی‌شود، زبان داستان است. این متن می‌طلبد که با زبانی ساده و به دور از آرایه‌های ادبی روایت شود. خانمی در اتوبوس است. معلوم است از محل کار یا جایی برمی‌گردد که خسته و خواب‌آلود است. ناگهان انفجاری رخ می‌دهد و اتوبوس منفجر می‌شود. انتخاب زبانی ساده برای شخصیتی که اتفاقا ساده است و پیچیدگی‌ای ندارد مخاطب را به او و موقعیت و فضای داستان نزدیک‌تر می‌کند و وقتی انفجار رخ می‌دهد دل مخاطب می‌لرزد و منتظر است که ببیند حال راوی و باقی مسافران توی اتوبوس چطور است. انتخاب زبان مناسب هر داستان به مضمون، موقعیت، راوی و چند چیز دیگر بستگی دارد. این توصیف و تشبیهات زیبا و دلنشین را برای داستان دیگری خرج کنید. حیف است که در داستانی به اشتباه استفاده شوند که هم متن را از موقعیتی که شایستگی‌اش را داشته پایین بیاورند هم مخاطب با آن‌ها ارتباط برقرار نکند.
مدتی از متن فاصله بگیرید و در فرصت مناسب به سراغش بروید و بازنویسی‌اش را با صبر و حوصله انجام دهید. اطمینان دارم که به داستان خیلی بهتری می‌رسید که هم خودتان از نوشتنش احساس غرور می‌کنید هم مخاطب از خواندنش به لذت بیشتری می‌رسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت