دیالوگ‌نویسی را یاد بگیرید




عنوان داستان : شاید اگر....
نویسنده داستان : سالم باوی

زن از جایش بلند شد. ثوب(۱) بلندش را جمع کرد و چند گام از مرد دور شد. مرد به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. بلند شد و نزدیک شد« من فقط واسه‌ی یک چیز این همه سال انتظار کشیدم» مبل را دور زد. روبروی زن ایستاد. زن دوباره پشت به مرد کرد« و اون همه شعر عاشقانه...» مرد حرف زن را قطع کرد« فقط برای تووووه»
زن به سمت مرد چرخید به لباس سیاهش نگاه کرد« تو زن و بچه داری پیرمرد»
:« آره پیرمردم ولی هنوز...
:« عاشقمی!!!»
:« درسته...»
زن دوباره به سرجای اول برگشت و روی مبل نشست« دنبال چی هستی؟!»
:« گمشده‌ایی دارم که نمی‌دونم چیه»
زن فنجان چایش را پر کرد. نگاهی به فنجان مرد کرد. آن را پر نکرد.
:« واسه‌ی این حرفا خیلی پیریم»
:« ولی گمشده‌ام رو پیدا نکردم»
زن به لباس مشکی اش دوباره نگاه کرد. سکوت طولانی شد.
:« سالیان سال که بهت فکر می‌کنم »
:« ولی توواسم تموم شدی پیرمرد» چای‌اش را جرعه جرعه نوشید.
:« برای من نه»
زن نگاهی به مرد کرد. مرد با سرعت کنار زن نشست . زن خودش را جمع کرد
:« نمی‌فهمم چی می‌گی» زن این را گفت
مرد به اطرافش نگاه کرد« یادمه روزی رفته بودی خوردن بستنی...برام تعریف کردی که بستنی خوشمزه‌ایی بود جات خالی...یادته؟!» مرد سکوت کرد. بلند شد و به سمت پنجره رفت. به بیرون خیره شد. بیرون ابرهای تیره زمستانی آبی آسمان را پوشانده بودند.
زن متوجه شد مرد منتظره که چیزی بگوید:« نه یادم نیست»
:« ولی واسه‌ی من فراموش نشدنیه»
:« خوب انتظار نداشته باش من تموم چیزایی که بیشتر از نیم قرن بین ما گذشته رو حفظ کرده باشم»
:« من فکر می‌کنم اون لحظه به یه چیز مشترک فکر می‌کردیم»
:« این‌که باید کنار هم باشیم؟!»
:« این‌که ما نیاز هم‌دیگریم»
زن فنجانش را محکم به نعلبکی کوبید« گذشت»
:« نه»
موهای حنا کرده‌اش را زیر شیله‌اش(۲) هل داد« به خدا نمی‌فهمم چی می‌گی»
:« تو نیاز منی»
:« برو پیش زن و بچه‌هات پیرمرد»
:« من به تو نیاز دارم»
:« آخه چه نیازی؟!»
:« توی نگات کودکی و زیبایی و خنده می‌بینم»
:« اینا رو توی خنده زنت پیدا کن. تو تموم جونیت رو باش سپری کردی»
:« تکراریه اون لعنتی»
:« من هم می‌شم»
:« تو نمی‌شی»
:« چطوری نمی‌شم؟!!»
:« سالهای سال به تو فکر کردم و هیچ وقت ازت خسته نشدم»
:« فقط فکر کردی»
:« چی؟!!!»
زن آه بلندی کشید. به قوری نگاه کرد. دستش را به سمت قوری دراز کرد ولی مرد قوری را برداشت و هر دو فنجان را پر کرد . زن نگاهی به صورت مرد کرد
:« ببین دوتا بچه بودیم...خوب نهوه(۳) شد و من با پسر عموم عروسی کردم و هرچه بین ما بود رو فراموش کردم» چایش را هورت کشید« ببین من هم زنی بودم مثل زنت واسه‌ی شوهرم»
:« نه برای من...چرا نمی‌خوای اینو بفهمی »
:«چون با من زندگی نکردی»
:« ولی همیشه آرزوی منی»
:« آره درسته و اگه بات عروسی می‌کردم دیگه آرزوت نمی‌شدم»
:« ولی آرزوم موندی»
:« چرا مثل یه بچه حرف می‌زنی؟»
:« چون این حرفا هر شب با خودم زمزمه میکردم تا هر وقت قبل از مرگ پیدات کنم بهت بگم»
:« دیوونه»
:« اگه تو هم نیم قرن منتظر کسی می‌شدی همین حرفا رو می‌زدی»
:« ببین پیرمرد همین حرفا رو به زنت بگو»
:« این حرفا رو فقط وقتی تو میای تو ذهنم می‌گم»
:« اگه با هم عروسی می‌کردیم...»
:« می‌شدم شاعر یا نویسنده شاید هم فیلسوف»
:« هیچی نمی‌شدی»
:« چرا فکر می‌کنی هیچی نمی‌شم؟!»
:« چون شاعرا و نویسنده‌ها از کمبودها و نداشته‌ها می‌گن»
:« چی گفتی؟!!!!»
:« می‌گم وقتی منو داشته باشی فکر می‌کنی به همه چیز رسیدی و دیگه نه شعر می‌گی و نه داستان و از خزعبلاتی که الان می‌نویسی دست می کشیدی»
مرد فنجان چای سردش را یک مرتبه هورت داد« نمی‌فهمم»
:«چیز سختی نگفتم که غیر قابل فهم باشه...تو نمی‌خوای بفهمی»
:« نه منظورم چیز دیگه اس...توهم مثل زنم فکر می‌کنی که نوشته‌هام خزعبلاتن؟»
:« نمی‌دونم چی بگم شاید این حرف رو زدم چون منم زنی‌ام مثل زنت»
:« منظورت....»
:« آره خزعبلات افکاربچه‌گونه...حرفمو بفهم فقط عاشق زنت باش»
:« نمی‌تونم عاشقش بشم»
:« می‌تونی...فقط بخواه»
:« من تموم شب رو تا صبح گریه می‌کنم»
زن بلند شد. به ساعت دیواری نگاه کرد« الان پسرم و زنش از سر کار میان، خواهش می‌کنم تمومش کن»
:« زندگی‌ام فقط خاطرات توست»
:« مرد حسابی ما پنجاه سال همدیگر رو ندیدیم...کدوم خاطرات؟! اگه خاطرات فولاد هم باشن با گذشت این همه سال باید نابود شده باشن»
:« یادت میاد روی درخت وسط حیاط خونه‌مون با چاقو آشپزخونه یه قلب کشیدیم که تیر خورده؟»
:« نه هیچی یادم نمیاد....فقط برو تا پسرم تو را ندیده»
مرد بلند شد و نزدیک زن شد:« چطوری یادت رفته ما اونجا می‌نشستیم و برای آینده برنامه‌ریزی می‌کردیم»
زن گوشه چشمانش را با ثوبش پاک کرد« هیچی یادم نمیاد»
:« آخه چطوری یادت نمیاد؟!»
:« چون تو هر روز اینا رو برای خودت تعریف می‌کنی...من اجازه نداشتم خاطراتم رو مرور کنم»
مرد سرش را پایین آورد به سمت در حرکت کرد. در آپارتمان را محکم بست. زن روی مبل افتاد. آهی کشید . به اطراف نگاه کرد. خم شد . دفترچه نقاشی قدیمی را از زیر مبل بیرون کشید. از دفترچه چند برگ بیشتر نمانده است. توی تمام آنها قلبی تیر خورده نقاشی شده بود که در حال خون‌ریزی است...


1. ثوب لباس زنان عرب که در عزاداریها و پیری به تن می کنند.
2. روسری زنان عرب
3. سنت منسوخ که باعث جلوگیری از ازدواج دختر عمو با غریبه است
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اگر بخواهم رک به شما بگویم که فکر کنم بگویم داستان خوبی نشده است. دوست ندارم از صفت استفاده کنم، اما خب چون بیش و کم هم سن و سال هستیم این اجازه را به خودم می‌دهم.
پیش از این هم دوست دیگری به شما توصیه‌ای کرده‌اند که من هم همان توصیه را به شما می کنم: «دیالوگ نویسی را یاد بگیرید.» نه با خواندن. بلکه با گوش دادن.
متن شما بیش و کم بر مبنای دیالوگ پیش رفته و دیالوگ‌ها هم اغلب ضعیف و تکراری و توضیح واضحات هستند که نباید جایی در داستان داشته باشند. در ضمن داستان شما هیچ جنبه‌ای از بومی و بومی بودن و جنوبی بودن ندارد. خود من جنوبی هستم و باز در این مورد با اجازه یا بی‌اجازه شما اظهارنظر می‌کنم.
حالا دیالوگ‌ها چه ایرادی یا ایرادهایی دارند.
1. تصویری نیستند. یعنی چه؟ یعنی شما وقتی با یکی حرف می‌زنید. دستی تکان می‌دهید. چشمی نازک می‌کنید. ابرویی بالا می‌اندازید تن صدا را تغییر می‌دهید. شما سعی کرده‌اید این واکنش و کنش‌ها را بیاورید، اما بیش و کم این کنش‌ها وضع را بدتر کرده. نخست به این دلیل که خلاقانه نیست. دوم به این دلیل که تقلیدی است از فیلم‌ها و مجموعه‌های بی‌مزه این روزها. زن بلند و پشتش را کرد و مرد کنارش روی مبل نشست. نه، به چیزی بیشتر در داستان نیاز است.
2. توضیح واضحات داده‌اید. یعنی چه؟ یعنی این «آره پیردم ولی هنوز...»
«عاشمی.»
«درسته.»
ببینید... نویسنده باید اهل ذوق باشد. این حرفها، حرف نیست. بعضی چیزها را باید جور دیگر گفت و اصلا در رفتار شخصیت نشانش داد. چه‌بسا جور نگاه کردن مرد به زن یا برعکس به خواننده این موضوع را القا کند که بله این‌ها عاشق همند، اما چرا دارند با هم جر و منجر می‌کنند؟
یا
«هیچی نمی شدی؟»
«چرا فکر می کنی هیچی نمی شدم؟»
ببینید اصلا جان ندارد، پرسش‌برانگیز نیست.
3. کلیت داستان هم جذاب نیست و مسئله‌ای که برای خواننده جالب باشد در این داستان وجود ندارد.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
سالم باوی » شنبه 06 آذر 1400
سلام استاد لطفا به سوالات من جواب دهید: ١.ژانر داستان چیست و چرا؟؟ ٢.متن داستان من چه بود :خبری... امری... پرسشی؟ چرا؟ ۳.نقطه کانونی بر اساس زاویه دید درست انتخاب شده است؟چرا؟ ۴.محور اصلی داستان من چه بود :اندیشه. ماجرا. شخصیت؟ چرا؟ ۵. نام داستان چگونه است؟ آیا اشاره مستقیم. کنایه. بی ربط. لو دهنده بود؟ چرا؟ ۶. شروع داستان مناسب است؟ چرا؟ ۷.لحظه روایت با گرانیگاه داستان من چگونه است؟ ۸.بدعت و نوآوری در داستان مشاهده نکردید. علت چیست؟ ۹.پایان داستان چگونه است؟ ۱۰. لحن داستان با شخصیت انتخاب شده هماهنگی داشت؟ ۱۱.شخصیت پردازی چگونه است؟ ۱۲. زمان عینی. زمان ذهنی چگونه است؟ آیا زمان ذهنی فرویدی است یا برگسونی؟ ۱۳.نسبت حال به گذشته روایت داستان چگونه است و چرا؟ ۱۴.فضا سازی داستان چگونه است؟ ۱۵. گفتگو نویسی چه مشکلی داشت؟ ۱۶.ایا مطابقت لحن شخصیت و زبان با سن و کنش شخصیت ها همخوانی داشت؟ ۱۷. کشمکش های داستانی چگونه بود؟ ۱۸.نحوه اطلاع دهی در داستان چگونه بود؟ ۱۹. آیا علت و معلولها دلالت مند بودند؟ ۲۰.داستان اطناب داشت یا ایجاز؟ ۲۱.لایه زیرین متن چگونه بود؟ ۲۲.ایا داشتن توصیفات بکر. سوژه جدید. بینش جدید برای خواننده ایجاد گرد؟ چرا؟ با تشکر از شما استاد چنگیزی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت