ریتم داستان را رعایت کنید




عنوان داستان : پیرمرد و خورشید
نویسنده داستان : یاسر محمدی

به نام خدا
مثل قرقی میجهید. پله ها را دوتا و گاهی هم سه تا یکی میکرد و چنان به عضلات پیر ساقهایش فشار می آورد که گویی هنوز ۱۴ساله باشد. هیچ در ذهنش نبود جز رسیدن به پشت بام. چشمانش تنها پهنه های سرامیکی پلکان را میدید و در گوش هایش صدای ریزی از دریا. هر پاگردی که میرسید. از پنجره به بیرون درست میانه ی آسمان نگاهی, سپس لبخندی تازه میکرد و دوباره میجهید. شور عجیبی کل بدنش را آتش انداخته بود. تک تک گلوکز های ذخیره در سلولهای پیرش را به خورد ماهیچه هایش میداد تا مبادا لحظه ای دیر کرده باشد. هرچند به مقدار کافی هم دیر شده بود و این ناعهدی اش نابخشودنی بود اما باز هم راضی بود که شده حتی دیر، ولی برسد. برای همین موتورش بیشتر داغ کرد. پاگردی دوباره رسید. اندکی مکث, باز نگاه از پنجره به بیرون و بعد هم جهش به بالا. سرعتش بیشتر شد. پلکان سرامیکی که هیچی، دوست داشت دیواره های ناهموار کوهی مرتفع باشد و از روی صخره هایش مثل ببری نر، تیز بپرد بالاشان. سه پله ی بعدی نشانه رفت. جهید، ولی پاهایش قبض شدند. بی اختیار ایستاد. نمیدانست چه کند. کمرش سست شد و یکباره کف پاهایش یخ کرد. با لرزش پا برداشت ولی نمیتوانست. دستانش روی نرده ی پلکان لیز خورد و در پنجاه پنجاهِ کله پا شدن و سقوط از پشت, یک آن محکم باسنش را روی پله ای کوباند. لمید همانجا. چهار ستون بدنش خیس عرق بود. چشمانش دو دو میزد. قلبش مثل تلمبه میتپید. دهانش خشک و رانهایش ذق ذق میکردند. گوشهایش به نوبت زنگ میزدند. حالا نه مثل یک ببر، که قوچی پیر روی تپه های سنگی دامنه کوه هم قبول بود.
تازه دو طبقه را آمده بود. هنوز سه پاگرد دیگر تا پشت بام میخواست. هن و هن نفسهایش سیخی بود که تا انتهای ریه اش فرو میکردند. باریکه های نور جا به جا و اریب روی دیواره های سرد ساختمان افتاده بود. از همان اول صبح میدانست که امروز کاملا فرق میکند. اتفاق عجیب پشت پلکهایش این را میگفت.
مثل مرده ای که انگار قیامتش رسیده باشد از خواب بلند میشود و سر جایش شق مینشیند. یک وجبی اش زنی به ظرافت جزییات مجسمه های میکلانژ خوابیده. موهای جو گندمی زن پریشان روی پیشانی و شقیقه اش چسبیده بود. دستانش روی شکم زیر پتو به هم قفل کرده بود و آرام داشت نفس میکشید. حرارت بازدمش به بازوهای پیرمرد میخورد. با امواج هوای زن موهای نازک دستانش میلرزیدند و هوای زن، بوی ترش شرجی داشت. پیرمرد وجود دیگری هم حس میکرد. آن هم گرم بود. مثل آفتاب رنگ داشت و با ظرافت داشت کم کم وارد اتاق میشد. پتو را بلافاصله کنار میزند. جلوی پنجره می ایستد. پرده را کنار میکشد. و ناگهان خورشید را میبیند که در آسمان لبخند میزد. خنده ی خشکی میکند. انگار سالهاست نخندیده است. ناخودآگاه درحالیکه نگاهش به پنجره و آفتاب بود، سمت در رفت. همزمان با فشردن دستگیره صدایی گفت:
Do you want to go?
دخترانگی صدا در مغزش خفه شد. سرش چرخاند. پیرزنی تکیه به تخت نشسته بود و تماشا میکرد. صورت زن هم چروکیده بود. چشمانش پف داشت. و رنگ آفتاب صورتش را سرخ کرده بود. سرش از پنجره گرداند. پیرمرد همچنان میخندید. خشک و بی دلیل. همزمان کرکهای طلایی گونه های پیرزن نیز تکان خوردند. او نیز لبخند زد.
Just don’t take too long… come back soon babe!
پیرمرد چیزی نگفت. فقط خیره بود به پیرزن.
زن تاکید کرد:
Ok!?
پیرمرد با سر تایید میکند. ادامه ی دستگیره را میچرخاند و فورا به سمت در آپارتمان میرود. در را بهم میکوبد و با قدرت هر چه تمام به سمت پشت بام راه می افتد. صدای محکم پاهایش را زن می شنید شق..شق...شق....
حالا میانه راه و دارد افسوس میخورد که ای کاش پاهایش هم به قدرت دل و مغزش جوان بودند. ای کاش ذره ای از قدرت نوجوانی اش را دوباره بیابد و استوار روی پاهایش بایستد. مثل دورانی که کسی توی بوالخیر حریفش نبود، شلوار برکشد و تیز کند سمت مقصد. برای همین موتورش دوباره روشن شد و پاهایش را به پهنه های سرامیک پلکان کوباند و دوباره راه افتاد. حرارت آفتاب داشت میرسید. و همزمان تب و تاب عجیبی هم در عمق پیرمرد داشت ایجاد میشد. این بار,دیگر پاگرد ها را نمی ایستاد. هر بار که از پنجره ای میگذشت خطی از گرمای آفتاب را روی گردن سیاهش حس میکرد. همین کافی بود. کمرش سفت تر از قبل جان میگرفت و تن نحیف و باریک خود را میکشاند بالا. آنقدر که تصور میکرد پرواز میکند. مانند بادی که میانه های یک شرجی خفه کننده میوزد و تند و سریع محو شود. مثل یک مرغ دریایی، لیقه کشان اوج بگیرد و دوباره فرود آید سمت دریا. دریا, شرجی, آب, خورشید, حرارت و گرما یک به یک به سر پیرمرد فرو میرفت و در میامد. اورا میپیچاند. میچرخاند و میتاباند میانه های زمان. جایی که خودش بود و خودش. پیری اش، جوانی اش. گذشته هایی گذشته. و آینده ای که هر تابستان برایش تکرار میشد.
"پیسوووووو!.. هاااای بچا......" خاموشیِ اسکله میگوید کله ی سحر است. مه ای چرب از رطوبت دریا سراسر بوالخیر و دریا تا آن انتهایش، اسکله و احتمالا تمامی شیخ نشینها را گرفته بود. پاهامان به شنهای ساحل میزدیم و مثل اسب های مسابقه ای پرش میکردیم. هن و هن نفسهایمان را از پشت سر هم میشنیدیم. صدا از جلو می آمد" هاااااییی... بچاااااا...پیسو... دیدمش" چشمها که هیچ فقط گوشمان راهنمایی میداد. فشار و رطوبت هوا زیاد بود. قدری که آب تنفس میکردیم و نم پس میدادیم. عرق از هر سوراخ تنمان میجوشید. و نمیدانستیم دیگر این مزه ی شور توی دهانمان از چیست، دریاست، عرق یا شرجیست. فقط می دویدیم. "بچاااااا ... بیاییننننن...." نرسیده به اولین لنگرگاه اسکله قدیم جایی که حالا شده بود قبرستان لنج ها بودیم که پاهای سیاه غُلو از مه پریدند توی دریا و فریاد هایش قطع شدند. همین که رسیدیم ما هم لباس به تن فرو رفتیم توی دریا. به شوق دیدن پیسو و موج سواری با او، به رهبری غلو به مقصدی که فقط خودش میدانست شنا میکردیم. غلو دست شنای تندی داشت. هیچکداممان به اش نمیرسیدیم. تا چشم کار میکرد مه بود و شرجی و دریا. فقط شنا میکردیم. مدتی بعد. جایی که برایمان وسط دریا بود متوقف شدیم. رحمانو گفت:" غلو قرمساق پس کو پیسو؟" غلو به افقهایی نامعلوم خیره میشد و دوباره باز میگشت به محل تجمع مان. وسط حوضی بودیم که هیچ کرانه ای نداشت و سر در تن خود گم بودیم. علیباش گفت:" ری چه حسابی بُخدا دُمِ این غلو افتادیم؟" رحمانو گفت"تقصیر جاسموهه" نگاه های وحشیانه شان آمد سمت جاسمو یکباره غلو گفت:" اوناش" و زیر پایمان زیر آبی رفت و توی مه سنگین و شرجی سطح دریا گم شد. این چندمین باری بود که گول میخوردیم. با شانه هایی کوفته بی جهت دنبالش کردیم. با صدای جاشوها، لنگر و موتور لنج ها راه ساحل را یافتیم. آفتاب که شدت می یافت، از حجم مه هم کم میشد. طوریکه که حالا می توانستیم صخره های اسکله را کمابیش ببینیم.
در راه برگشت انگار نقطه ای مشکی روی آب یافتیم. به خیالمان غلو بود که با پیسو موج سواری میکند. تند با سرعتی معادل گره دریایی پیش رفتیم. که نه. نه غلو بود و نه پیسو اش. بلمی بود آویزان روی دریا و پیرمردی پارو زنان ارام میراندش سمت ساحل. پیرمردی لنگوته به سر. که با نهایت قدرتش پارو ها را به عمق آب فرو میکرد و به پهنه بلم جریان میداد.
پله ی آخر است. همانجا می ایستد. پرتو های آفتاب را روی صورتش احساس میکند. این اولین آفتاب بیرمنگام در میانه های یک جولای و پشت بام مثل همیشه این روزا پذیرای ساکنانش بود. همانطور با لباس خواب و پای پتی اش به سبک جاشوهایِ یک لنج باری نشست و روی زمین چمپاتمه زد. آفتاب دیگر جان گرفته بود. همانی بود که پیرمرد میخواست. لذتی دوچندان در وجودش دمیده شد. همانطور که نشسته بود, گردن صاف کرد. آفتاب پرست وار خورشید بیرمنگام را به جانش میرساند. از ذره ذره ی گرمایش نمیگذشت. اما همین آفتاب هم کلافه گی داشت و عرقش را در می آورد. روح اش لحظه به لحظه بیشتر پرواز میکرد. ذهنش در واحد زمان سیال بود و حواسش جمع بود.
با اولین صدای در، خلخال پای زلیخا تکان میخورد. روسری نپوشیده میرود توی حیاط, میرسد پشت در.کلون که می اندازد. در هل میخورد داخل.
"کُجی یه ساعتن؟"
این را مردی سبزه رو با ریشهایی تنک میگوید و می آید تو. اول میرود کنار حوضچه. بوی سمحک ماهی تمام بدنش را گرفته. جاهایی روی گردنش, زیر گوش, و پیشانی اش از فلس های ماهی برق میزند . آب میپاشد. میشوید. زیر پیراهنی اش را در می آورد. آب داغ شیر را میریزد روی کله اش."هوووف" با دست ماساژ میدهد. آب از سر میریزد شیار کمر تا برود پایین. کل بدنش را آب میگیرد. آنوقت پاهایش را وارد حوض میکند. حوله ای نازک زلیخا میپیچاند دور سر و گردنش. با نرمی، سر و عضلات کول و شانه مردش را میخشکاند. میگوید " چه کردی عبدول؟" حوله را از دست زن میگیرد. پاهایش از حوض بیرون میآورد. چون دمپایی ندارد, سریع با دو قدم بلند میجهد روی سکوی جلوی خانه. پاهای گِل گلی اش را به پادری میکشد و همانجا پهن میشود درگاه خانه، زیر پنکه سقفی. چشمانش را میبنددهوای پنکه صورتش را میروبد. قطراب آب از هر نقطه ی صورتش پایین می افتنند. ناگهان سایه ای جلوی چشمان بسته اش مینشیند. بوی زلیخا می آید.
"با آدِی حرف زدی؟"
کاسه ی پنکه لقی میزند. از در، تش باد میاید و موهای سینه ی عبدول را تکان میدهد. مثل اول صبح انگار شرجی نیست. سایه دوباره تکان میخورد:
" تا سر برج چی دیگه نمونده.. اگه جورش نکنیم پای رییس غلوم حسین میاد وسط" کاسه پنکه دو لق دیگر میزند. عبدل غلتی میزند و سر از در خانه میگرداند داخل. هوا خنکتر میشود. خبری از سایه هم نیست. ولی بوی زلیخا غلیظ تر میشود."نمیخوای فکری کنی عبدُل؟.." مجددا غلتی دیگر. " آخه به تو هم میگن مرد؟...عبدل" مثل جرقه میپرد و میرود توی سینه زلیخا "چه سی خوت میگِی... کو پیل؟.. میبینی خو... " زلیخا پلک نمیزند. همانطور حیرت زده به رگهای سرخ چشمان عبدول زل میزند."تو خو باید بختر بفهمی زن... " صدا میآورد پایین. به متکای کنارش میلَمَد." هر چه موهی پِلک میکنم تمومی نداره...هرچه میدوُم نمیرسم... تو خو باید بفهمی زن" مُنگه کنان تکرار میکند"باید بفهمی دیگه...بچه خو نیسی" لحظه ای بعد ساکت میشود. دوباره چشمانش میبندد.
زلیخا هقی زد زیر گریه:
" فکر آبرومون کن... کجا داریم بِشیم.. هیچی نداریم.. همش همی..." بینی اش را میکشد بالا " همین خونه خشتی کو سیمون مونده... کجا بریم چله ی تووسون... فکر بچه مون کن... تو مردی مایی" عبدل دوباره قاطی میکند. میپرد برایش. دست بلند میکند و گره روسری اش میگیرد" بس میکنی؟..."
یکهو جفتشان خشک میشوند. انگار کسی در میزند. زلیخا بلند میگوید"اومِه ..اومِه..." و از چنگ عبدل خلاص میشود. روسری میپوشد و میرود در باز کند. عبدول آهی میکشد. سرش را میگذارد به متکا. و چشمانش را بهم میزند.
در که باز میشود پسری سیاه زیر دست زلیخا میزند. " پدر سگ کجا بیدی تا ایی موقع ظهر!" بدون توجه تند میدود سمت حوض. خواست دمپایی درآرد و تیرش کند که صدایی پشت در گفت:" سلام علیکم" زلیخا برمیگردد. پیرمردی لنگوته به سر است که بوی دریا میدهد.
دستپاچه میشود "سلام آدی نصرالله... خیلی خش اومی... بفرما بفرما" در حیاط را باز تر میکند.
پیرمرد میگوید:" نه.لازم نیسی... فقط جلدی سی عبدل بگو بیو کارش دارم..." ابرو میپیچاند که" خونه ان دیگه؟"
تند جواب میدهد" ها... الان...چشم"
بر میگردد که عبدول خودش می آید" بَه... آدِی نصرالله... بفرما داخُل...ایجور بده ..." نگاهی به زلیخا و بعد هم پیرمرد" جونم آدی؟"
زلیخا جدا میشود. می آید سمت حیاط.
آدی و عبدل سر تو سر هم دارند مداوم حرف میزنند. آدی گاهی با انگشت انگار خط و نشان میکشد. عبدل سر پایین انداخته. فقط گوش میدهد. آدی حالا چشمانش را درشت میکند و حرف میزند و عبدل هم جوابی میدهد. ادی اشاره به خانه میکند انگار زلیخا. دوباره چشمان را گرد میکند. خلاصه زلیخا گیج میشود. میان ادا و رفتاراشان. لحظه ای نمایش را ول میکند. فکر میکند. چه میشود این جا را ول میکردیم و میرفتیم. کاری برای عبدل پیدا میشد. بدهکاری ها مان میدادیم. شاد بودیم. چه میشد این بچه زودتر بزرگ میشد. زنی برایش میگرفتیم. نان آورمان میشد. حتی بیشتر از پدرش. هرچه باشد خون من هم در رگش میجوشد. صدای بسته شدن در می آید. میرود پیش شوهر.
"چه بید عبدول... آدی چه گفت ؟"
مینشیند لبه ی حوض. زلیخا هم می آید. انگار فکری مغز عبدل را میجود.
بوی زلیخا می آید. "عبدل؟" یکباره نیشخند سفتی میزند و رو به زلیخا میگوید:"آدی جورش کرد." زلیخا قند توی دلش آب میشود:"خداروشکر خداروشکر... گفتم خو...گفتم آدی اگه از زیر سنگم بو، پیل سیمون جور میکنه... دستش درد نکنه...." وسط شادی کردنهایش گفت:" مو میرُم بحرین"
"بحرین؟"
لبخند زد و گفت:" با ناخدا حرف زده... امروز صبح از دریا واگشته... گفت آخر برج جولای با لنج ناخدا کریم میرم بحرین.."
"جولای دِ چنه عبدول"
"ولش کو... نمیفهمم ...گفت همین برجی که بیا... گفت یعنی دو هفته دیگه... میگن همه چی تو بحرینه... ما هیچیش نمیخوایم فقط کار.... هر هفته هم سیت پیل میفرستم... " آهی کشید و گفت" زلو... سی خوت و جاسو هر چه میخوایین بخرین... فقط الکی خرج نکن...."
"یعنی مو و جاسو میخوایی ول کنی بری عبدول؟" بلند میشود که برود دنبال آدی.
"کجا میری زلیخا...."جلویش ایستاد"بشین تو سیت میگُم"
"یعنی چه میخوام برُم" بغض میکند" تو میخواد مو ول کنی؟ با یه بچه که صبح تا شو باید دنبالش بوییم"
عبدل گفت:" سخت نگیر... زجرش تو سال اول بعدش همه چی درست ویمو"
و دوباره نشستند لبه ی حوض. آن روز تا پایان شب باهم حرف میزدند. عبدل مدام آینده ای را توضیح میداد که زلیخا تصورش نداشت. بحرینی که فقط عبدل میشناخت.
پیرمرد سرجایش تکان نمیخورد. چشمان بسته اش را سفت میفشارد. بوی ماهی, دریا, پیسو, اسکله و آفتاب در هم برهم برایش تکرار میشدند. ذهنش هنوز شرجی زده بود. غلو روبرویش نشسته بود. یک شورت پا بلند پایش بود. که خیس آب بود. قطرات آب از کل بدنش میچکید. دستان کت و کلفتش را محکم از بالای پیشانی میسراند تا زیر چانه . رحمانو سمت راستش. علیباش سمت چپ. همگی خیس بودیم. نمک دریا چشممان را میسوزاند. کمی که احساس کرد خشک شده، بلند شد. بلند گفت یک دو سه... و غلو پرید توی دریا. موج ها شلاقی می آمدند سمت صخره. پشت سرش با دور خیز چند متری. خودمان را رها کردیم روی سر هم و لحظه ای بعد پووپ! رفتیم عمق آب. تلخ و شور دریا قاطی بود. خنکای دریا بی نظیر بود. مرغان دریایی تک تک روی سرمان پرواز میکردند. قیحه های مرغ ها لرزه به دلمان می انداخت. بعد روی آب میگرفتیم. گرم و سرد که میشدیم دست و پا زنان می آمدیم طرف خشکی. میرویم دوباره بالای سنگ. مینشینیم تا کمی گرم شویم. "پیسو خیلی قشنگن" بعد تف چرکینی را به دریا انداخت. رحمانو گفت:" یعنی غلو تو؟... رفتی پیسو گرفتی و باش موج سواری کردی؟" همگی زدیم زیر خنده. غلو گفت": باید حتما یه روز بشیم تا بفهمین" آفتاب هزار آفتاب شده بود. هر سطحی از دریا یک تلالو داشت. هر موجی که میرسید آفتابی را با خودش می آورد سمت ساحل. غلو دوباره بلند شد. گفت:" پیسو خیلی قشنگن، حتی بوام میگو هرچه جوون تر باشه، بختره. نرم تر سی موج سواری " پدرش را هیچ وقت ندیده بودیم اما همیشه میگفت بعد از قبرستان لنج هاست. توی یک اتاق لنج نسشته و تورهای پاره مردم را میبافد. شورت لنگری اش را کشید بالا و دوباره پرید. پووپ که میشنویم. به نوبت میپریم. علیباش بعدیش... روی سرمان فرود آمد پووپ. رحمانو پشت سرش، اما پوپ نداد! صدایی محکم گفت:"بدو برو خونه.... خورشید...بدو برو" درست نمیدیدیم. قطره های آب میپاشید روی صورتمان. رحمانو سنگی برداشت، سوت بلندی زد و دوباره گفت:"برو خونه" انگار چند صدمتر آنورتر دودختر بودند. ما آنها را از میان دریا، وسط امواج و تلاطم دریا میدیدم. باد لباسهاشات را تکان میداد. سنگی دوباره از جانب رحمانو که روی صخره بود سمتشان رفت. "بدو برو خونه" سنگ کنار یکیشان فرود آمد. صدای جیغی شنیدیم. و در غوغای امواج دیدیم یکیشان روی زمین افتاد. از آب بیرون آمدیم. دستپاچه دویدیم سمتشان. وقتی رسیدیم رحمانو بیشتر صدا داد:"قرمساق نگفتم نیو دنبالُم... گفتم بشین تو خونه..." دختری که سالم بود گفت:"به تو چه که کجا میاد... از تو بزرگتره تو چکاره ای اَنتَر"
"تو چه میگوی بی حیا..." دست بلند کرد که رحمانو اوفی گفت و افتاد روی زمین. یکباره نگاه ها چرخید سمت جاسمو. غلو اولین نفری بود که دستی پراند زیر گوشش بعدش بارش مشت و لگد ها بود که آمد سمتش. دختر ها فرار کردند. آنکه سالم بود هر چند قدمی می ایستاد. نگاهی میکرد ولی دور تر میشد. مرغی روی سرمان میچرخید قیحه میکشید و دور میشد. همه چیز مزه ی شن ساحل میداد.
روز بعد
جاسمو اما تنها با بدنی کوفته و کهنه از درد دراز کشیده بود روی ماسه ها مشغول تماشای لنجی که از غرب می آمد. موجها تا زیر کمرش میروند و دوباره می ایند. سه نفر از بالا صخره میپرند پایین...
پوپ...
پوپ....
پوپ....
"سلام"
صدا نه آشنا بود. ولی نازک بود. جاسمو انگار که رُتیلی گزیده باشدش بلند میشود. شق می ایستد.
" سلام"
بلند تر از جاسمو بود. موهای شلال زردی داشت. باد زیادی نمیوزید اما مدام پریشان میشد روی صورتش و دختر هر دم از صورتش کنار میزد. جاسمو نمیدانست چه کند. یا چه بگوید. بعدِ کمی مکث مینشیند همانجایی که بود. لنج انگار سرجای قبلی اش مانده بود. مجددا صدای آن سه از بالای صخره تکرار میشود:
پوپ...
پوپ...
پوپ...
جاسمو نگاهش میکند. دلش اما بد میتپد. هیچگاه سابقه ندارد که صدای قلبش بشنود. بلند میشود. "خداحافظ"
دختر هیچ نمیگوید. آنجا ایستاده و به رفتن جاسمو نگاه میکند.
پیرمرد نفسی میگیرد. جایش را تغییر میدهد. و دوباره به همان سبک مینشنید. سر و صدای همسایه را نمیشنود. خنده های مردم برایش اهمییتی ندارند. انگار برق هزار ولت گرفته بودش و خشکش زده بود. بدنش به بی حسی عمیق فرو رفته است. گرمای آفتاب را حس نمیکند. فقط به روشنایی خورشید مینگرد و پلک میزند.
زلیخا میداند که امشب پسرش حال خوشی ندارد. از زیر لحاف نظاره گر احوال پسرش هست. که شق سر جایش نشسته است. میرود توی حیاط.کنار حوض، پاهایش میشوید. آب صورتش میزند و دوباره می آید تا بخوابد اما فقط می پلکد و چشمانش را میبیند که به سقف خیره اند و باز و بسته میشوند. حالش خیلی دگرگون است. فقط جاسمو خودش میداند که چه مرگش است. قلبش رسیده بود به زیر پوستش. اینقدر نازک شده بود که از ترس اینکه پوستش ندَرَد و بیوفتد بیرون روی شکم میشود. هر چه میکند نمیتواند فکر نکند. فکر دریا, باد. موها. دوباره به پشت میشود. قلبش بیقرارتر میشد. خورشید در تمام چاله های مغزش فرو رفته بود. ناچارا دوباره به شکم... موها, دریا, باد, و موج.
نزدیکهای ظهر بود که میرود سمت ساحل. خورشید از بلندترین جایش توی آسمان میتابید. دریا هزاران خورشید دارد و گرمای هوا به شدت فرساینده است. هیچ جنبده ای نبود. حتی آن سه شیرجه زن هم نبودند. باد کمی وزیدن میگیرد. جاسمو دوباره دلش شروع میکند. بوی دریا بیشتر توی دماغش پیچید. مثل دیوانه های عصبانی لباس هایش را میکند. و مثل دلفینی جوان خودش را پرت میکند عمیق ترین جایی که میتواند فرود آید و دوباره بازگشت بالای صخره. مرتفع ترین جا ایستاد و دوباره پووپ. بازگشت. همانجا ایستاد و هر بار سنگین تر فرود می آمد. پووپ! دوباره ایستاد. این برایش خوب است. نبایستی ذره ای فکر میکرد. پس دوباره شیرجه میزند پووپ. ذره ای فکر، قلبش را میتَپاند. دوباره.... هر دفعه شدیدتر فرود می آمد پووووپ! بازگشت به بالا. بالا ترین نقطه... آماده میشود.
"سِلام"
یکباره برگشت. ای وای من. همان دختر است. صورتش بیشتر میدرخشد. "امروز خوت تنهای؟"جاسمو قلبش دوباره.....
قفل کرده بود. وسط گرمای تابستان داشت لرزش میگرفت. سرش زق زق میکرد ولی انگار ندیده باشدش یا وجودش را حس نکرده، خودش را می اندازد توی آب (پوووپ). اندکی توی عمق آب می ماند. نفسش که تمام میشود. می آید بالا. شناور روی آب می ماند. دلش نمیخواهد برود بالای صخره. دلش میخواست تا شب همانجا بماند. دلش میخواست راستی راستی پیسویی بشود و برود سمت غرب و زیر آبی برود تا کسی نبیندش و شب وقتی کسی نباشد بیاید خانه و دوباره بشود همان جاسمو. ولی نمیشد. متاسفانه او یک انسان بود. یک نوجوان که از قضا دل دارد. میدیدش که بالای صخره ایستاده. هنوز انجا بود. دختر سعی میکرد چیزی را برساند ولی واضح نبود. چیز هایی میگفت. ولی جاسمو نمیشنید. دلش هم نمیخواست که بشنود. آرام آرام خودش را کشاند زیر صخره. حالا دیگر دختر را نمیدید. فکر خوبی بود. چند لحظه بیشتر طول نمیکشد. بعدهم میرود پیِ کارش. تنش را به جلبکهای صخره چسباند و زیر سایه خنکش چشمایش بست و سعی کرد که به چیزی فکر نکند. یکباره چیزی زرد و مثل فشنگ از بالای صخره پرت شد پایین. موجی محکم آمد سمتش و آب، بینی و گلویش را پر کرد. چه بود این؟ جاسمو عصبانی شد. اگر میخورد توی سرش و کله اش را میشکاند چه. جستی زد و سریع خودش را رساند بالای صخره. کسی نبود. یاخدا. دخترِ مردم. احتمالا خودش را پرت کرده است پایین. "خورشید...خورشید..." هیچ اثری نبود. بی مهابا پرید. خودش را برد زیر آب. سریع آمد بالا. چشماش داشت در شوری دریا حل میشد. انگار هزاران سوزن وارد تخم چشمش میکردند. دوباره نفس گرفت و رفت. هیچ چیز زردی نمیدید. رفت جلو تر. عمق بیشتر. هیچ اثری نبود. دل توی دلش نبود. "خورشید...هااااای خورشید.." جاسمو به گریه افتاد. بلند گفت"آخو کُجیی...... خورشید..." دوباره رفت زیر آب. چیزی نبود. کت و کولش خسته شدند. به هر جان کندنی بود رفت طرف صخره که دید دوباره چیزی پرت شد پایین پووووپ. آب، دهان و بینی و گوش جاسمو را کیپ کرد. خورشید بلافاصله آمد سطح آب. موهای زردش خیس و چسبناک، تابیده شده بود دور سرش. بلند بلند خندید:" دیدی مونم بلدم؟" و محکم تر خندید. جاسمو رفت بالای صخره. یخ جاسمو انگار باز شده بود. گفت:"سیل کن.. پاهات جمع کن اینجوری"
پوووپ...
جاسمو خورشید را پشت سرش میدید که میپرد.
"ها همینطور... حالا کرال پشت بیو..." چنان گرم شده بود که نفهمید چه میکند. عشق خورشید او را دیوانه کرده بود. وقتیکه جاسمو شیرجه زد. منتظر ماند اما خبری نشد. رفت زیر صخره. کمی دیگر و باز نیامد. آرام آرام رفت بالای صخره که متوجه شد کسی نیست. هوا به تاریکی غروب رسیده بود و بوی زهمی از ماهی و دریا و شرجی توی فضا پخش میشد. خورشید رفته بود. کم کم برگشت به خانه. توی ذهنش موهای خورشید بود که خیس و شلال تابیده بود دور سرش. و بویی که شبیه ماهیان دریایی و احتمالا پیسو میداد.
دوباره شب و دلش که مثل سیر و سرکه میجوشید. کمی دیگر مانده بود تا راستی راستی دلش از سینه اش بیرون بزند و بیوفتد کف اتاق و لحاف و فرش و دیوار را همگی خونالود کند. خانه برایش قفسی تنگ بود. هزار صدا توی مغزش بود. هزار بو در دماغش و هزار خورشید را میدید که همه شان میخندیدند. از جایش بلند شد. رفت کمی آب بخورد. نشست سر جایش. سر به زانو گرفت و در روشنای نیمه جان چراغ برق های کوچه به گل و طرح های قالی نگاه کرد. توی خانه پچ پچ ی میشنید اما اعتنایی نداشت. احتمالا بحثهای همیشگی پدر بود با مادر. چند ماه همانطور گذشت. دیگر توان خارج شدن از خانه را هم نداشت. روز به روز ضعیف تر میشد. و مغزش پر صدا تر. کز کرده بود توی خانه. هیچ نمیخورد. و هیچ نمیگفت. عبدل میگفت:" آل زده اش" زلیخا پاشویه اش میکرد و به زور قاشقی غذا میچپاند توی حلقش. همه جا همهمه بود. حتی توی کوچه هم سر و صدا می آمد. صبح روزی دل جاسمو تنگ شد. طوری که بی اختیار از خانه بیرون شد و راه دریا را گرفت. همان ساعت داغ روز، همان ساعتی که خورشید بالاترین جایش توی آسمان بود. اخرین بار یادش نمی امد کی از خانه بیرون زده. مطابق معمول هیچ کسی نیست. بادی میوزد. این بار تند تر از همیشه است. دل جاسمو میتپد و هربار سینه اش سوز میدهد انگار قلبش از فرط ضربانهای دیوانه وار زخم عمیقی برداشته بود. و هر تپش شدید تر از تپش قبلی سینه اش تنگ میشود. ولی عادت کرده بود.
از لنگرگاه قدیمی میگذرد. میخواهد جایی باشد که هیچ کسی نباشد. خودش باشد و خودش. قبرستان لنج ها و جایی انطرف تر حتی. جایی که تا به حال نیامده بود اما برایش آشنا بود. صخره ای مرجانی و مرتفع پیدا میکند. بالاترین سطح صخره می ایستد. لباس در می آورد. نگاهش به روبروست به انتهای آبی دریاست. نه مه است و نه شرجی. فقط آبی دریاست که به آبی آسمان میرسد. نفسی میگیرد و بعد پاهایش جمع میکند. سبک میشود برای شیرجه. زمان پریدن، آسمان میبیند و خورشید. موقع فرود انتهای دریاست و سطح آب و خورشید. خورشید؟ پووووپ!. میاد بالا. هیچی یادش نیست. وسط سرش تیر میکشد.کمی گیج است. آسمان دور سرش میگردد. ولی بوی عجیبی میشنود. بویی گند. انگار لاشه ی کهنه یک ماهی همین نزدیکهاست. چشمانش درست نمیبیند. زیر صخره سایه بانی است جلبکی. گیج و سرسنگین شنا میکند زیر صخره. جسمی سیاه رنگ را می یابد. احتمالا یک پیسوست که روی آب زیر سایه صخره لمیده. پیسویی که انگار هفته هاست افتاده. گند کرده است. سرش گیج و درد همچنان از وسط کله اش تیر میکشد به پشت. آرام میرود سمت سیاه جسم. درون توری انگار گیر کرده است. توری پارچه ای. جاسو چشمانش هنوز تارند. هنوز گیج است. چقدر هم نرم است این پیسو. این چه پیسویی است که پا دارد. یاخدا! جاسمو میشود آن لحظه یک موجود تاکسیدرمی شده. خشکش میزند. پس میوفتد. یک آن سینه اش میگیرد. میخواهد سکته کند. یا خدا. زلفهایش زرد و نازک روی آب گرفته بود و جلبک زده بود. شکمش مثل طبل بالا آمده بود و چیزی به اندازه ی یک پرتقال روی شقیقه ی راستش فرو رفته بود. ترسان و لرزان از آب بیرون می آید. حس کرد چیزی روی بالاترین نقطه ی صخره ایستاده است. منتظر است انگار بپرد توی آب. ولی کش شورتش گرفت و دوید. دوید سمت خانه. یک چشمش اشک بود و یکی چشمش خون. دیگر انگار روستا را میشناخت. راه خانه را نمی یافت. هر چه میرفت نمیرسید. منتظر در نشد. مستقیم از دیوار خودش را انداخت داخل. زلیخا و عبدل وسط حیاط داشتند باهم گپ میزدند که همزمان جفتشان برگشتند. نگاهشان آمد سمت جاسو. رنگ به صورت نداشت بچه. سریع دوید توی خانه. رفت زیر لحاف و به خودش لرزید. گریه میکرد و میلرزید.
زلیخا میگفت:"نه بچه ی مو و ایی حرفا؟... نه. اصلا..." دستش گاز میگرفت"ابداااا"
عبدل میگفت:" صیادو خودش دیدتش... کی اونجان غیر صیادو... اونجا هیچکی نی...بالای سرشون بیده"
زلیخا گفت:"دروغ میگه... صیادو اگه آدم بید میومد تو ولات زندگی میکرد نه جایی که سگم نمیره"
_"دروغ یا راست... بالاخره پشت سر بچه ی ما حرفه... کل ولات پیچیده"
_"دروغه... به والله دروغِ... جاسو بچه اته" میزد به سینه ی عبدل"جاسو بچه اته میشناسیش... اینجوری نیسه عبدل... خوم و خودت گُتِش کردیم...چیزی سرش نمیشه...همش چهارده ساله شه"عبدل سرش پایین بود.. هیچی نمیگفت.
ناله میکرد زلیخا:"عبدل چه کنیم؟...یا خدا.یاخدا.." سرش را فشار میداد:" یا خدا خودت کمکمون کن. میگن ایی دخترو نشون کرده ی بچه ی رییس غلومحسین بیده... یه کاری کن عبدل... بچه مون امشو میان میکشنش.... هیچ کی حریف اینا نیسه"
_"ها هیشکی حریفشون نی.... بوا جاسم... دست رو بد دختری نهادی... عاموش رییس اینجان، و نومزاد بچه اش بوده همون که باهاش میرفتی تو دِریا..."
"زلیخا ادامه داد:"چقد سیت گفتم نرو ایی جاها"
عبدل گفت:" و گوش ندادی آخرش.... " رفت کنار جاسو. لحاف کشید کنار." گوش ندادی آخرش... میتونه نیستمون کنه...خاک توسرت..خاک.تو سرت بوا.." زلیخا عبدل رو گرفت. دوباره عبدل رفت سراغ جاسو و میزد تو سرش با مشت "بوا بدبختم کردی...خاک تو سِرُم کردی...خاک تو سرمون کردی" زلیخا میگفت
"بچه ام، بچه ام، وووی بچه ام"
"یواش زِلو یواش...". عبدل رفت برای زلیخا
عبدل نشست و خون خودش داشت میخورد
زلیخا میگفت:"دستم به دامنت عبدُل...دورت بگردم..هرچه میتونی بکن سی بچه مون"
"چه میتونیم بکنیم... یا بکشیمش...یا بذاریم تا خودشون بکشنش"
زلیخا زد توی صورت خودش" ووی...ووووی"
دوباره همان مه کثیف و نم زده دریا. دوباره همان شرجی. هیچ ستاره ای نمیدرخشید. چراغ شیخ نشینها هم پیدا نبود. فقط صدای پاهایمان می آمد. هنوز آفتاب نزده بود که از خانه بیرون شدیم. هر دوی مان میلرزیدیم. لنج کهنه ای انتهای اسکله داشت لنگر بالا میکشید. مردی با شلوار کردی و عرقچینی نو آمد پایین.
آماده ای عبدل؟""
نه""
یعنی چه""
"ناخدا... به جای خودُم، بچه ام ببر"
چه؟... بچه ات؟... تو عقلت سالمه؟""
عبدل میگوید:" مو یا بچه ام...چه فرقی داره وقتی میخوایی قاچاقی رد کنی..."
ناخدا بی حوصله گفت:"باشه. فقط جلدی.. هیچ وقت نداریم"
عبدل سر جاسمو بوسید:"رسیدی خبرم بده بوا... خبرمون بده فقط... کار کن بوا... کار فقط کن... فقط کار... برو به سلامت..."
"جاسم.... جاسم.... پاشو عزیزم...پاشو آفتاب تموم شد". قطره ای از گوشه ی چشمش چکید بیدار شد. بیدار شد. دخترانگی صدا در گوشش تکرار میشد. پیرمرد دستانش رها و خودش را کمک کرد بلند شود. ارام آرام به در پشت بام راه افتاد. همسایه پیرمردی تنها دیدند که لبخندی دلفین وار بر چهره اش دارد و نیم نگاهی به کنارش. که داشت میرفت.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
مثل قرفی می جهید؟
در به کار بردن این جور جملات باید بیشتر دقت کنید و دقت کنیم. طبیعی است قرقی کارش جهیدن نیست اصلا اگر این جمله را حذف کنید مشکلی هم پیش نمی آید. داستان از همان پله ها آغاز شود.
هیچ در ذهنش نبود جز رسیدن به پشت بام... جمله قشنگی نیست

لبخندی تازه می کرد؟ جمله شاعرانه است که ربطی به داستان ندارد. ساده بنویسید پوزخندی می زد یا جمله هایی مانند آن این مسئله در مورد شور عجیبی کل بدنش را آتش انداخته بود هم صادق است.
شور عجیب یعنی چه؟ مفهوم ندارد مضافا اینکه آتش انداخته بود را اجازه دهید خواننده در طول داستان بفهمد.
همین جور درباره جمله دخترانگی صدا در مغزش خفه شد.
نگاه کنید ببینید این جمله چه معنایی دارد.
دیگر نوشتن از گلوکزهای ذخیره شده و... در داستان کم لطفی است به داستان. متن علمی نیست و خواننده هم چیزی در این مورد نه می داند و نه بناست بداند. ما داریم داستان می خوانیم، حوزه زیبایی شناسی و هنر و البته اندیشه که فراتر است مسائل علمی و اثبات پذیر است.
جملات انگلیسی هم باز چندان لطفی در داستان ندارند.

در نهایت داستان خیلی کند پیش می رود. با توضیحاتی که نیاز نیست و کمکی به کلیت داستان نمی کند و جملاتی که معنای خاصی ندارند و می شود آنها را حذف کرد.
گفته ایم قبلا که ابزار نویسنده پاک کن است نه قلم. باید به کار گیرید و خیلی از این جملات را حذف کنید. در بین این جملات و توصیفات خود داستان گم شده است. یک سوم داستان به بالارفتن این پیرمرد بر می گردد که واقعا نیازی به آن نیست و هیچ حس خاصی را به خواننده منتقل نمی کند.
یک داستان جان چیور دارد به نام شناگر. ببینید کمابیش او که در حال شناکردن کل استخرهای یک منطقه است چطور همه این چیزها را که در ابتدای داستان هست را نشان داده و هیچ به بی راهه نرفته و درواقع شخصیت داستان هم برای خواننده ملموس است.
به کار بردن لهجه در داستان چندان مطلوب نیست یا به این صورت مطلوب نیست. نویسندگان جنوبی زیاد داشته ایم اما همیشه سعی کرده اند این موضوع را مدیریت کنند هم حس آن لهجه را منتقل کرده اند هم به دام لهجه و گویش خاص نیافتاده اند.
دقت کنید بنا نیست خواننده را آزار دهیم . بناست برای او قصه ای بگوییم که اولا سرگرم شود دوم هم به دنیای دیگری پا بگذارد. از خودتان بپرسید این دو را دارد؟
از دید یک خواننده این متن را بخوانید، بعید است پس از چند پاراگراف میلی به ادامه داشته باشید.
به موقع سر اصل مطلب بروید. پر گویی نکنید. داستان را جذاب و با ریتم مناسب بیان کنید.
از انگلیسی نوشتن در داستان پرهیز کنید جایش اینجا نیست.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت