جزء از کل!




عنوان داستان : اندوه خورشید بودن
نویسنده داستان : سین دال

خورشید خسته بود. دیگر طاقت ماندن و تابیدن را نداشت. بریده بود از زندگی. گفتم که، خسته بود. اشتیاقش برای درخشش ته کشیده بود. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید. قطره‌های سرخ‌رنگ روی سقف آبی یک دست پخش شدند. باد طاقت دیدن لکه‌های خون را نداشت. آسمان را هم زد. بوم کبود شد. یک‌ رنگ شد.



زخم خورشید اما التیام نیافته بود. هنوز خون ریزی داشت. کسی به فکر نجات او نبود. حتی حالش را هم نپرسیدند. ​خورشید بیچاره داشت نفس‌های آخرش را ​​می‌کشید. آسمان دوست نداشت انعکاس تصویرش در چشم آدم‌ها اینقدر غمگین باشد. زود چراغ‌ها را خاموش کرد. نگذاشت کسی مرگ افتاب را ببیند. بعد هم جناره‌ی خورشید را دور انداخت.



خورشید مرد. در تنهایی و بدبختی خودش غوطه‌ور شد و مرد. برایش هم مراسم هم نگرفتند حتی. خرمایی هم پخش نکردند. فقط یک عالمه ستاره‌ی ریز و درشت ریختند روی سر آسمان. ادعای ارث و میراث کردند. نوری نمانده بود اما که بینشان تقسیم شود.



میراث خورشید فقط شهرتش بود. جایگاهش. عزتش. نامش. همه‌ی ستاره‌ها خواهان نام خورشید بودند. برای همین هم مسابقه‌ای برگزار شد. قرار شد نورانی‌ترین ستاره‌ی شب صبح‌دم خورشید نامیده شود. همین طور هم شد. مقام اول با دبده و کبکبه باقی ستاره‌ها را کنار زد و پشت پرده‌ی کوهستان سنگر گرفت تا با اشاره‌ی کارگردان وارد صحنه شود و حسابی بدرخشد.



صدا. دوربین. حرکت. روز آغاز شد. زندگی از سر گرفته شد. خورشید دوم آن بالا نظاره‌گر دنیای زیر پایش بود. بنده خدا حسابی ذوق و شوق داشت و تمام تلاشش را می‌کرد تا وظیفه‌اش را بهترین نحو ممکن انجام دهد‌. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت اما...



نمی‌دانم در بین آدم‌ها چه دید و چه شنید که آرام آرام پژمرد. خسته شد. اشتیاقش برای درخشش ته کشید. برید از زندگی. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید...
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست گرامی و همشهری عزیزم. من داستان شما را خواندم و باید بگویم شما سعی کرده‌اید داستان متفاوتی بنویسید. زیبایی کارتان این است که شما سعی کرده‌اید برای یک پدیده طبیعی که ما هر روز شاهد آن هستیم یک داستان خلق کنید. خب این زیبا و ارزشمند است. اول از همه بگویم این تعبیر شما متفاوت با تعابیر دیگر است. یعنی ما معمولاً در نوشته‌ها و داستان‌ها از طلوع و غروب آفتاب به خوشی و نیکی یاد می‌کنیم و معمولاً در ادبیات دیده‌ایم که غروب و طلوع آفتاب به زیبایی یاد شده‌اند که عاشق و معشوق برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کنند. اما شما غروب را به خودکشی و رگ‌زنی خورشید تعبیر کرده‌اید‌. در واقع این خرق‌عادت کار را زیباتر کرده است. متفاوت بینی همیشه جذاب است و مخاطب را جذب می‌کند. مانند شعر مشهور فکر می‌کنم از مولانا باشد که می‌گوید: 《دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد / جز غم که هزار آفرین بر غم باد.》 معمولاً شاعران در تلاشند از دست غم خلاص شوند ولی اینجا شاعر غم را تحسین می‌کند که با او هم‌نشینی می‌کند. این خرق‌عادت و متفاوت بینی جذاب و ارزشمند است. این نخستین ویژگی مثبت داستان شما است.
مورد بعد این است که شما این متفاوت‌بینی را در قالب داستان آورده‌اید. یک خورشیدی هست که شب خودکشی می‌کند. علتش در داستان مشخص نیست. حتی جایی که خورشید بعدی نیز دست به خودکشی می‌زند علتی گفته نمی‌شود. فقط به خسته شدن خورشید اشاره می‌شود. خسته شدن از آدم‌ها. همین. در ادامه، شب نیز به زیبایی تعبیر می‌شود. ستاره‌هایی که چراغ شبند. به ماه اشاره‌ای نکرده‌اید. کاش جایگاه او هم در این ضیافت مشخص می‌شد! ستاره‌ها باهم مسابقه‌ای برگزار می‌کنند که معلوم نیست چه مسابقه‌ای! و یکی به عنوان خورشید جدید انتخاب می‌شود. او صبح کارش را شروع می‌کند و شب رگ می‌زند! و تمام!
داستان قابل قبولی است. اما می‌توانست به مراتب بهتر شود. شما به ایده اولیه رسیده‌اید اما در پرورش و داستان‌سازیِ آن کم گذاشته‌اید! می‌توانستید با کمی تمرکز و گذاشتن وقت زیاد به داستان ایده‌آل برسید. مشکل بخشی از داستان‌نویسان تازه‌کار همین است. اینکه یک بستر داستانی نسبتاً جذابی را پیدا می‌کنند و همان را به عنوان داستان جا می‌زنند و می‌نویسند. در صورتی که این ایده، بستر داستان است نه خود داستان! اینکه خورشید شب رگ می‌زند ایده خوبی است اما یک کلّیت است. شما باید از این کلّیت به جزء وارد می‌شدید. مثلاً اینکه در بین این همه خورشید و ستاره که همه خودکشی می‌کنند یک خورشید است که نمی‌خواهد رگ بزند! یا اصلاً فرض کنید این قانون است که هر کس به عنوان خورشید انتخاب شد باید عصر خودش را بکُشد. الآن خورشیدی پیدا شده که نمی‌خواهد این کار را بکند. می‌خواهد ساختارشکنی کند. ببینید الآن دیگر داستان دارد شکل می‌گیرد. پس یادتان باشید از کل به جزء برسید و داستان شخص را بگویید. من کتاب کوری نوشته ساراماگو را مثال می‌زنم. در شهری همه دارند کور می‌شوند. ساراماگو به این کلّیت بسنده نکرده و وارد زندگی‌ها شده است. او زندگی یک شخصیت را در این بین روایت می‌کند که او کور نمی‌شود. یک بینا در شهر کورها. پس دقت کنید که ما باید در داستان به شخصیت برسیم.
الآن داستان شما شخصیت ندارد. شما داستان چه کسی را روایت می‌کنید؟ معلوم نیست. شما به جزء نرسیده‌اید. در کل مانده‌اید. شخصیت جزء اساسی یک داستان است. شما باید یک شخصیت متفاوت و خاص با ویژگی‌های خاص می‌آفریدید که هدف خاصی داشت. دیدگاه خودش را داشت و به سوی باورهایش در حرکت بود.
ضمناً باید بگویم این داستانی که نوشته‌اید یک داستان خاص است منظورم این است که به احتمال فراوان دیگر به این سبک نتوانید یا نخواهید داستان بنویسید. اینکه یک داستان نمادین بنویسیم و از اتفاقات و حوادث طبیعی تعابیر مختلفی داشته باشیم و برای آن سعی کنیم داستان بسازیم. شما دیر یا زود مجبور هستید به سمت داستان ناب روی بیاورید. نحوه نوشتن داستان ناب را یاد بگیرید. اینکه از صفر تا صد خودتان یک داستان بسازید. همه‌اش را خودتان خلق کرده باشید.
پیشنهاد می‌کنم به کلاس‌های نویسندگی بروید. چون وجود یک استاد خیلی می‌تواند به شما کمک کند. قدم‌به‌قدم می‌تواند شما را جلو ببرد. حتماً زیر نظر استاد باشید و جلو بروید. ضمناً حتماً کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی را بخوانید. کتاب 《داستان》 نوشته 《رابرت مک‌کی》 خیلی کتاب مهمی است. اگر نخوانده‌اید حتماً بخوانید. با دقت هم بخوانید. می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. تا می‌توانید رمان و داستان‌کوتاه بخوانید. هم ایرانی و هم خارجی. روزی بر شما نگذرد که کتاب نخوانده باشید. امیدوارم به آنچه که می‌خواهید در نویسندگی برسید. منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت