ماجرای پلی که میان نویسنده و خواننده است




عنوان داستان : گوسفند
نویسنده داستان : سید حیدر حسینی

گوسفند.
جمعیت داشتند می رقصیدند. رقصی که همراه با آهنگ ارگ جور درآمده بود. چنان هم بلند بود که تن آمد را به لرزه در می آورد.
صدای آقا رضا در آمد که « مواظب باشید گوسفند داره از پشت لباس های براقتون رو می جوه ». کسی به فکر این نبود گوسفند دارد چکار می کند. طنین آهنگ و بلندای صدای ارگ گوش ها را پر کرده بود. پر از صدا هایی که نمی شود گفت موزون هستند یا ناموزون. اما گوسفند برایش مهم نبود تن صدا به چه اندازه است. تنها چیزی که برایش مهم بود و حتی قابل توجه براق بودن لباس ها بودند. حتی عروس که تکه هایی از گل بر لباسش دوخته بودند شده بود معضل گوسفند. باید گفت کار داماد بود. عروس که کاری از پیش نبرده بود. همه تلاشش را کرده بود تا مصطفی را متقاعد کند لباس عروسیش را شلوغ نکند اما مصطفی بود دیگر گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.
آقا رضا جلو پرید و گفت « بابا رقصتون به جا اما حواستون به این گوسفند باشه. گوسفنده نمی فهمه . فکر می کنه چیزی توی این برق لباساتون هست. میپره و لباساتون رو پاره می کنه.» هر کی به فکر خودش بود. حتی گوسفند که به هیچ سراطی مستقیم نبود. حاج جهان که همراه با خانواده اش از ماشین پیاده شد همه چیز به هم ریخت . همسرش همین که دست گل داماد را آورد بیرون گوسفند دیوانه شد. زد طناب را پاره کرد وبا کله بزرگش زد زیر پای مهتاب خانم همسر حاج جهان. مهتاب خانم زمین خورد و گوسفند با هر چهار تا پایش رفت روی مهتاب خانم و دست گل را با آن دهان بزرگش گرفت و فرار کرد.
گروه ارگ همچنان داشتند آهنگ های درخواستی را می زدند. و ردیف خانم ها داشتند کوردی می رقصیدند. همه حواسشان را با ریتم آهنگ کوک کرده بودند. آقا رضا و چند نفر دیگر افتادند دنبال گوسفند. گوسفند دست گل را گرفته بود توی دهانش و به هیچ عنوان حاضر نشد آن را پس بدهد. حاج جهان همسرش را روی صندلی نشاند و یکی را مسئول رسیدگی به او کرد. بیرون که آمد کت اتو زده اش را در آورد و دست گرفت. آقا رضا ته کوچه بود. دوید تا به آقا رضا رسید « چی شد. این لا مثب رو نگرفتین» گوسفند روبرویشان ایستاده بود و دسته گل را در دهانش سفت و محکم گرفته بود. گاهی اوقات هم با آن دندان های نتراشیده اش سعی می کرد دست گل را بجود « لامثب لا اقل اون دست گل رو نخور» آقا رضا که لبخندی روی لب داشت گفت « حاجی تو برو داخل . خودم می گیرمش » حاج جهان کتش را به آقا رضا داد و گفت « اینو بگیر تا حالیش کنم کی به کیه» آقا رضا کت حاج جهان را گرفت. هر دو پاهایش را باز کرد و آرام آرام رو به جلو قدم گذاشت. گوسفند هم ول کن ماجرا نبود. دست گل را محکم گرفته بود. یک قدم عقب گذاشت. « حاجی حواست باشه» حاج جهان نگاهی به آقا رضا انداخت با پوزخندی گفت « چی فکر کردی به من می گن حاج جهان » و بعد از آن « آخ » بلندی گفت و نقش زمین شد. آقا رضا تنها کاری که از دستش بر می آمد با حالتی خفه بخندد. حاج جهان شده بود یک مشت خاک. از جایش که بلند شد خودش را تکاند « بد مثب بد جوری هم زد. » نگاهی به آقا رضا انداخت « فقط ببین که چیکارش می کنم » گوسفند رفته بود آخر کوچه و داشت حاج جهان و آقا رضا را نگاه می کرد. دست گل را زمین انداخت و سرگل هایش را جوید. حاج جهان آرام آرام نزدیکش شد. بی آنکه ذره ای بترسد مشغول خوردن گل بود. « باید بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن» همچنان که نزدیک می شد گوسفند گارد حمله را به خودش می گرفت. آقا رضا صدایش را بلند کرد « حاجی حواست باشه . این گوسفند هار شده. می زنه ناکارت می کنه ها..» حاج جهان صورتش را به طرف آقا رضا برگرداند و گفت « غلط می کنه » گوسفند با تمام توانش دوید و ضربه محکمی به حاج جهان زد. حاج جهان با آه و ناله زمین افتاد. آقا رضا و چند نفری که آنجا بودند آمدند بالای سر حاج جهان. « حاجی حالت خوبه » حاج جهان خودش را تکاند و با آه و ناله بلند شد « بدمثب چه گوسفندیه هم » همه زدند زیر خنده. « کی گفته باید توی عروسی گوسفند کشت » آقا رضا کت حاج جهان را به او داد « حاجی رسمه. نمی شه کاریش کرد» حاجی نفس زنان از جایش بلند شد « خدا لعنت کنه اونی که این رسمو گذاشت » یکی از بچه گفت « حاجی پس خودت چی وقتی از حج برگشتی گوسفند کشتی » حاج جهان نگاهی به همه انداخت و گفت « اونا گوسفند بودن نه یاغی » بعد از اینکه خوب خودش را تکاند به گوسفند نگاه کرد . وسط کوچه داشت به بوته های داخل کوچه نگاه می کرد « لعنتی داره نقشه اون بوته ها رو هم می کشه » آقا رضا کت حاج جهان را به او داد. « حاجی کتت رو بگیر برو داخل . خودمون می گیریمش » حاج جهان نفس عمیقی کشید و کمر بندش را در آورد « می دونی چیه آغا رضا امشب تا جگر این گوسفند رو کباب نکنم آروم نمی گیرم » یکی از بچه ها گفت « اما جگرش که مال عروس و داماده » آقا رضا نگاهی به آنها انداخت و لب هایش را گاز گرفت.
حاج جهان رفت به طرف گوسفند. گوسفند نگاهی به حاج جهان انداخت. باز هم گاردش را گرفت . حاج جهان قدم هایش را تند تر کرد. گوسفند بدو به طرف حاج جهان دوید حاج جهان تنها کاری که می توانست بکند فرار بود. اما گوسفند ول کن ماجرا نبود. حاج جهان را بین دوتا سواری گیر انداخت. حاج جهان فریاد کشید « یکی بیاد این گوسفند وحشی رو از من دور کنه » دوتا پسر جوان که داشتند رد می شدند گردن گوسفند را گرفتند و کشان کشان بردند دم در خانه آقا رضا.
**
ارگ همچنان می نواخت . آقا رضا گوسفند را زمین زد و جلوی پای عروس سر برید.
کله اش را جدا کرد و انداخت جلوی پای حاج جهان . « حاجی بیا این هم کله گوسفندی که ازش متنفر بودی» حاج جهان نگاهی به آقا رضا انداخت و گفت « کله شو بزارید تو یه پلاستیک تا بهش بفهمونم دور و زمونه دست کی هست » آقا رضا کله گوسفند را گذاشت توی پلاستیک و داد به حاج جهان « دستت درد نکن دندوناش رو بشکن زبونش رو ببر » آقا رضا نگاهی از سر تعجب به حاج جهان انداخت « چرا ؟!» حاج جهان نفس عمیقی کشید « با اون دندونای زشتش داره بهم می خنده . تازه زبون هم درآورده این بد مثب » یکی از بچه ها کله گوسفند را گرفت و برد تا بندازه توی ماشین حاج جهان. گوسفند همچنان داشت به حاجی می خندید و دور می شد.
پایان
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سیدحیدر حسینی سلام.
کار اصلی یک نویسنده مجسم کردن شخصیت‌ها، وضعیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌هایی‌ست که در ذهن دارد و در ذهن‌اش واقعی‌تر از واقعیت‌اند. این پل ارتباطی میانِ او و خوانندگان داستان‌اش است. پس ماجرا این است: یک طرف پل نویسنده است یک طرف پل خواننده؛ هر چقدر خواننده به سمت نویسنده حرکت کند داستانِ موفق‌تری خواهیم داشت و هر چقدر خواننده سرِ جایش بماند، به اندازه‌ی یک پل طولانی میانِ او و نویسنده فاصله خواهد بود. اولین بخشِ این ارتباط، «دیده شدن» این پل توسط خواننده است چون اگر پل را «نبیند» فقط دره‌ی ژرفی را می‌بیند که میانِ او و نویسنده دهن باز کرده و کارِ داستان، همین جا تمام است. اگر بخواهیم شگردمندتر به این ماجرا نگاه کنیم این مراحل را خواهیم داشت:
یک. نویسنده باید شخصیت‌ها، وضعیت‌ها، مکان‌ها و زمان‌ها را در ذهن خودش، واقعی‌تر از واقعیت ببیند و جزئیاتی که از آن‌ها در ذهن دارد خیلی بیشتر از آن چیزی باشد که روی کاغذ یا صفحه‌ی تایپ می‌آید. کسانی که با رایانه کار می‌کنند می‌دانند که کلمات و تصاویر و عملکردهایی که روی نمایشگر می‌بینند بخش کوچکی از آن چیزی‌ست که «رمزنویسی رایانه» نامیده می‌شود یعنی فقط کافی‌ست از این «پوسته» بگذریم تا با انبوهی از اطلاعات روبرو شویم که این مجموعه را «واقعی» نشان می‌دهند. نویسنده باید موقع تجسم داستان در ذهن‌اش، لااقل 6 برابر اطلاعات لازم را در این «رمزنویسی» ثبت کرده باشد چون حتی اطلاعاتی که در متن نمی‌آیند به «واقعی‌تر شدن متن» کمک می‌کنند.
دو. حالا باید این «رمزنویسی رایانه‌ی ذهن نویسنده» بدل به مجموعه‌ای از کلمات شوند که «صحنه» را می‌سازند. هر چقدر این «صحنه» دقیق‌تر «مجسم شود»، پلی که قرار است ساخته شود بیشتر به چشم خواننده می‌آید. چنین روندی مصداق مثل «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» یا «از دل برود هر آنچه از دیده برفت» است. خواننده باید، همه‌ی آن چیزهایی را که نویسنده در ذهن‌اش می‌بیند، خودش هم ببیند اگر نبیند کارِ داستان تمام است.
سه. در واقعیت، ما چیزهایی را می‌بینیم که برای‌مان خوشایند یا ناخوشایند است. زمانی را که برای این دیدن و تجربه کردن صرف می‌کنیم ارتباط مستقیمی دارد با این خوشایند یا ناخوشایند بودن؛ پس، مرحله‌ی سوم «خوشایندسازی» یا «جذاب‌سازی» واقعیتی‌ست که در داستانِ ما قرار است واقعی‌تر از واقعیت باشد. در واقع کار نویسنده، «تله‌گذاری برای خواننده» است. سؤال این است: اگر کار نویسنده، «تله‌گذاری برای خواننده» است، یعنی نویسنده هر چه را که او می‌پسندد باید نمایش دهد؟ شاید خواننده، سلیقه‌ی خوبی نداشته باشد، آن وقت تکلیفِ نویسنده چیست؟ یعنی قرار است از همان متن‌هایی بنویسد که به آن «زرد» می‌گوییم و بخش قابلِ ملاحظه‌ای از خوانندگان در کلِ دنیا از آن‌ها خوش‌شان می‌آید؟ حلِ این مشکل، به میزان حرفه‌ای‌گری یک نویسنده برمی‌گردد اما اگر بخواهیم به طور کلی جوابی برایش داشته باشیم این است: آثاری هستند که حتی مخاطبانِ آثار «زرد» را هم جذب خود می‌کنند و ماندگاری‌شان از این آثار -در حافظه‌ی جمعی- خیلی بیشتر است. قصه این است که نویسنده برای تله‌اش چه نوع طعمه‌ای را انتخاب می‌کند با چه کیفیتی. بعضی طعمه‌ها، خوانندگانی را از چند نسل جذب خود می‌کنند و بعضی طعمه‌ها، فقط در حدی کارایی دارند که خواننده را تا این طرف پل بکشانند و بعد خواننده برگردد سرِ جای خودش و بگوید: «این همه برای خودش داستانی بود. راستی داستان درباره چه بود؟ ولش کن! داستان بود دیگر!» این بدترین اتفاقی‌ست که می‌تواند برای یک داستان بیفتد.
«گوسفند» را می‌توان یک شکست توصیف کرد شکستی برای نویسنده در «مجسم کردن». کلِ روند متن، مثلِ یک «طرح» است. تفاوت طرح با داستان در این است که ما در داستان باید هرآنچه را که نویسنده در ذهن‌اش دیده، به وضوح ببینیم اما در طرح قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد چون طرح مالِ نویسنده است نه خواننده؛ همان طوری که نقشه مال مهندس است نه کسی که قرار است در خانه‌ی ساخته‌شده بنشیند و زندگی کند. متن که شروع می‌شود ما با «ندیدن» شروع می‌کنیم: «جمعیت داشتند می‌رقصیدند. رقصی که همراه با آهنگ ارگ جور درآمده بود.» خُب چه چیزی را می‌بینیم در واقع چه چیزی را که نویسنده دیده، خواننده هم می‌تواند ببیند؟ «مکانی که نویسنده در ذهن‌اش دارد» کجاست؟ کجا دارند می‌رقصند؟ با چه آهنگی دارند می‌رقصند؟ چطوری دارند می‌رقصند؟ اصلاً این جمعیت چه سر و شکلی دارند؟ «جنگ و صلح» تولستوی یک اثر کلاسیک است اثری که به قول مارکز بزرگ‌ترین رمان تاریخ بشر است. من این سؤال را از خیلی‌ها پرسیده‌ام از مخاطبان خاص گرفته تا مخاطبانِ عام داستان که موقع خواندن این رمان «چه چیزهایی را می‌دیدند»؟ رمان با یک مهمانی اشرافی شروع می‌شود از نوع روسی و تزاری‌اش که هم بزم است هم تظاهر به جایگاه اشرافی و هم جای بحث‌های روشنفکرانه و جوابی که از همه گرفتم این بود: «ما دیدیم‌اش! اصلاً همان جا بودیم وسط مهمانی.» جزء به جزء هم تعریف می‌کردند که چه خوردند و چه نوشیدند و چه کردند و چه پوشیده بودند و جزئیاتِ قیافه‌شان چه جوری بود. شما به عنوان نویسنده متن‌تان ممکن است بگویید: «ای بابا! من که قرار نبوده یک رمان بلند بنویسم که این قدر کلمه داشته باشم همه چیز را جزء به جزء تعریف کنم!» حق با شماست! درست است! شما قرار نبوده که یک رمان طولانی بنویسید. قرار هم نبوده که یک داستان قرن نوزدهمی بنویسید که خیلی طولانی باشد با این همه باید مثلِ تمام نویسندگان موفق قرن بیستم، با چند جمله این مشکل را حل می‌کردید. سؤال: «چند جمله واقعاً؟!» این بستگی به توانایی و تجربه نویسنده دارد. دیده‌اید که طراحانی با کشیدن چهارتا خط، ژنرال دوگل را مجسم کرده‌اند؟ کارِ نویسنده‌ی قرن بیستمی و قرن بیست و یکمی هم همین است. ما حتی خودِ «گوسفند» را هم که مرکزِ تمامِ این وقایع است، نمی‌بینیم: «گوسفند روبرویشان ایستاده بود و دسته گل را در دهانش سفت و محکم گرفته بود. گاهی اوقات هم با آن دندان‌های نتراشیده‌اش سعی می‌کرد دسته‌گل را بجود.» [«نتراشیده» برای دندان؟] یا: «حاج‌جهان رفت به طرف گوسفند. گوسفند نگاهی به حاج‌جهان انداخت. باز هم گاردش را گرفت. حاج‌جهان قدم‌هایش را تندتر کرد. گوسفند بدو به طرف حاج‌جهان دوید حاج جهان تنها کاری که می‌توانست بکند فرار بود. اما گوسفند ول کن ماجرا نبود. حاج‌جهان را بین دوتا سواری گیر انداخت. حاج‌جهان فریاد کشید «یکی بیاد این گوسفند وحشی رو از من دور کنه» دوتا پسر جوان که داشتند رد می‌شدند گردن گوسفند را گرفتند و کشان کشان بردند دم در خانه آقا‌رضا.» یا حتی موقعی که به صحنه آخر می‌رسیم و گوسفند را سر بریده‌اند: «ارگ همچنان می‌نواخت. آقارضا گوسفند را زمین زد و جلوی پای عروس سر برید. کله‌اش را جدا کرد و انداخت جلوی پای حاج‌جهان.» در کلِ متن، فقط «نمای آخر» خوب درآمده یعنی درست کار شده. جایی که کله گوسفند را توی پلاستیک گذاشته‌اند: « یکی از بچه‌ها کله گوسفند را گرفت و برد تا بندازه توی ماشین حاج جهان. گوسفند همچنان داشت به حاجی می‌خندید و دور می‌شد.» غیر از توصیه‌ای که برای بازنویسی این متن دارم توصیه می‌کنم دو کتاب را اگر نخوانده‌اید که حتماً بخوانید و اگر هم خوانده‌اید که بازخوانی کنید: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری. [هر دو کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند.] نکته‌ی مهم درباره کتاب دوم این است که مترجم غیر از اینکه داستان‌های موفقی را در آن آورده، مقابلِ هر داستان نقد منتقدی را آورده که مثل مکانیکی که موتور ماشین را پیاده کند و بعد دوباره سوار کند، کلِ داستان را ریخته پایین و از نو سوار کرده است. از من بپذیرید که به اندازه‌ی چندین ترم دانشگاهی، می‌شود از آن یاد گرفت. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۳
سید حیدر حسینی » سه شنبه 09 آذر 1400
سپاس فراوان از اینکه وقت گذاشتین و اثر رو خوندید. حتمن موردی که فرمودید مدنظرم خواهد بود و در بازنویسی استفاده خواهم کرد.
سید حیدر حسینی » یکشنبه 07 آذر 1400
ممنون از چیزهایی که در این رابطه به این حقیر آموختید.
علیرضا احمدی » یکشنبه 07 آذر 1400
درود بر نویسنده و منتقد محترم، اولا داستان نیاز به ویرایش دارد، به جای کلی گویی به پرداخت جزئیات بپردازد،(جمعیت در حال رقص هستند. {به پیشنهاد من} مسعود برادر داماد کت فرانک و کراوات قرمز پوشیده دست مریم دختر خاله اش را گرفته آرام آرام می رقصد. دختر کوچکی که لباس عروس سفید پوشیده دست مادرش را گرفته گریه می کند و گوسفند را نشان می دهد! عروس کنار خواهر خود فاطمه می رود از او آب می گیرد و به داماد می دهد! احمد پسر آقا کمال عموی عروس روی صندلی نشسته بی خیال آهنگ شیرینی های روی میز را می خورد، و پوست میوه ها را روی زمین می ریزد لیوان را از شربت پر می کند و بعد از تمام کردنش لیوان را محکم به میز می کوبد.( احمد می تواند همزمان با گوسفند شیطنت کند) گوسفند در آخر سربریده می شود و احمد با پایش به سر گوسفند ضربه می زند! این ها یعنی تصویر هر چند باز هم کلی گویی در آن است! ، وقتی می گوییم داستان خالی از تصویر است یعنی این! دوما ، داستان خالی از دیالوگ است و به همین دلیل دیالوگ ها در سطح گفتگو قرار گرفته اند و کمکی به داستان نمی کنند! مثلا می توانستی آن را حتی به طنز تبدیل کنی مثلا « می دونی چیه آغا رضا امشب تا جگر این گوسفند رو کباب نکنم آروم نمی گیرم » نمی گیرم مثلا تبدیل بشه به آروم نمی گیگیرم! متن را ویرایش کنید و بر اساس اصول داستان نویسی آن را بازنویسی کنید انشالله متن خوبی می شود. با تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت