«اتفاق» ماده‌ی خام ساختِ «وضعیت» است نه خودِ آن




عنوان داستان : اردکی که واقعا زشت بود
نویسنده داستان : سین دال

یکی بود یکی نبود. یه جوجه اردک زشت بود که با اون جوجه اردک زشت معروف قصه‌ها توی یه مزرعه زندگی می‌کردن. شاید هم باهم برادر بودن اصلا. باهمدیگه از تخم در اومدن. باهمدیگر قد کشیدن و بال درآوردن. باهمدیگه بخاطر صورت زشتشون مسخره شدن. باهمدیگه از جمع باقی جوجه اردک‌ها طرد شدن. باهمدیگه بابت سرنوشت تیره و تارشون غصه خوردن.

ولی می‌دونید چیه؟ این جوجه اردک درواقع جوجه‌ی قو نبود. هیچوقت بال‌های بلند سفید و قشنگ در نیاورد و برفراز مزرعه پرواز نکرد و باقی جوجه اردک‌ها انگشت به دهن نگاهش نکردن. هیچوقت زیبا نشد. چون اون فقط یه جوجه اردک زشت بود، که بعد گذر ایام شد یه اردک بالغ و کامل زشت. با یه منقار کج و کوله و بال‌های خاکستری بدرنگ و صدای نخراشیده و... خلاصه هر معیاری که برای شناخته شدن به زشتی بین اردک‌ها مرسومه رو داشت.

اون اردک باید چند برابر باقی اردک‌ها و مرغ‌ها و خروس‌ها و سایر جک و جونورهای توی مزرعه تلاش می‌کرد تا شاید... خودتون می‌دونید که؟ شاید کمتر بابت زشت بودنش سرزنش شه و برای یه بار هم شده بجای سرکوفت شنیدن، یه نفر تشویقش کنه. هیچ‌کدوم از تلاش‌هاش فایده‌ای نداشت. اردک‌ها عقلشون به چشمشون بود. جز زشتی این بنده‌ی خدا هیچی رو نمی‌دیدن.

اردک زشت تنها و غریب بود. بعد از اینکه دوست بچگی‌اش و تنها همدمش قو از آب در اومده بود و با دسته‌ی قوها مهاجرت کرده بود و رفته بود یه سرزمین خیلی خیلی دور، تنهاتر و غریب‌تر از قبل هم شده بود. هیچ یار و یاوری نداشت. هیچکس اون رو اردک به حساب نمی‌آورد. حتی صاحب مزرعه هم زحمت نمی‌کشید بهش آب و دون بده. از دیدن زشتی اردک چندشش می‌شد. خودش باید می‌گشت تا واسه خودش چیزی برای خوردن پیدا کنه.

یه مدت از جوونی‌اش رو تو روستاها و شهرها و جنگل‌های مختلف گشته بود، که شاید اونم مثل جوجه ارک زشت معروف توی قصه‌ها بتونه خانواده‌ی واقعی‌اش رو پیدا کنه. اما خب شکست خورده بود‌. همه‌جای دنیا اردک‌ها یه شکل بودن‌ و همه‌اشون یه جور معیار واسه زشتی و زیبایی داشتن. 

زمان عین برق و باد می‌گذشت. اردک زشت به خودش اومد و دید داره پیر میشه. هم‌سن و سال‌هاش همه واسه خودشون جفت پیدا کرده بودن و کلی تخم گذاشته بودن، ولی اون هنوز تنها بود.​​​​دیگه از این همه بدبختی خسته شده بود. از زندگی مسخره‌ای که داشت حالش بهم می‌خورد. از خودش حالش بهم می‌خورد. از بس بدرفتاری دیده بود گوشه‌گیر و تند مزاج شده بود.

راستش رو بگیم، اردک زشت خودش هم می‌دونست چیرهایی هست که دلش بهشون خوش باشه. مثلا همین که این همه سال زندگی کرده بود و هیچوقت مثل باقی اردک‌ها ترس به دلش نیفتاده بود که نکنه صاحب مزرعه واسه شام امشب سرش رو ببره؛ چون زشت بود و همین باعث شده بود صاحب مزرعه همیشه با خودش فکر کنه لابد گوشتش هم بدمزه است. اما... اما اردک زشت حتی بابت اینکه ممکنه گوشتش بدمزه باشه هم خودش رو سرزنش می‌کرد. مگه یه اردک چه هدفی می‌تونست تو زندگی‌اش داشته باشه؟

اون باهوش بود. همه می‌دونستن که باهوشه، ولی نه خودس و نه دیکران این رو مزیت به حساب نمی‌آوردن. هوش به چه درد یه اردک می‌خوره آخه؟ هیچ‌ کدوم از اردک‌های معمولی تو هیچ مرحله‌ از زندگی‌اشون از عقل و هوششون استفاده‌ی چندانی نمی کردن. اما اردک زشت فرق داشت. اوضاع طاقت‌فرسا و باید یه جوری باارزش بودن خودش رو به دنیا ثابت می‌کرد. برای همین هم یه نقشه کشید.

یکی بود یکی نبود. یه اردک زشت پیر تنها و بدعنق بود که یه رپز یه گیاه سمی خطرناک رو از وسط جنگل پیدا کرد، چندتا برگش رو چید و لای پرهاش قایم کرد و آوردشون به مزرعه. اون‌ها رو ریخت توی چاه آب. هم صاحب مزرعه و هم مرغ و خروس‌ها و اردک‌ها و گاوها و گوسفندها، همه از اون آب می‌خوردن. دو روز گذشت تا همه‌اشون سخت مریض شدن. اردک زشت وقتی صدای سرفه‌هاشون رو شنید و رنگ و روی پریده‌اشون رو دید، خنده نشست روی لب‌هاش. بدو بدو رفت به سمت جنگل. یه برگ دیگه از یه گیاه دیگه چید و بدو بدو برگشت سمت مزرعه‌ی خودشون. یه دسته قوی زیبا و سفید و باشکوه همون روزها داشتن کوچ می‌کردن و مسیر کوچشون از بالای همون مزرعه می‌گذشت. رهبرشون یه قوی باهوش و دنیا دیده بود. متوجه شده بود که اردک زشت قبل از مریضی اهالی مزرعه یه چیز ریخته توی چاه آب. و حالا هم می‌دید که همون اردک زشت داره به اسم دارو چندتا برگ گیاه ناشناخته به خورد بقیه میده. 

فورا فرود اومد و جلوی اردک زشت رو گرفت. یکی از افرادش رو هم فرستاد که از مزرعه‌ی بغلی یه طبیب خبر کنه. ماجرا رو برای همه تعریف کرد. همون لحظه صاحب مزرعه چاقوش رو درآورد و گردن اردک زشت را برید. باقی اردک‌ها هم روی جنازه‌اش تف انداختن که ابروی هرچی اردکه رو برده بود. گوشتش رو هم نپختن که بخورن و ببینن واقعا بدمزه است یا نه. اردک زشت لحظات آخر عمرش ادعا می‌کرد می‌خواسته با داروی گیاهی همه رو درمان کنه تا باور کنن باارزشه. خودش مریضی رو به مزرعه اورده بود تا خودش ریشه‌کنش کنه؛ فقط برای اینکه بقیه دوستش داشته باشن. اما کور خونده بود. کی همچین قصه‌ای رو باور می‌کرد؟
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
نگارنده گرامی «سین دال» سلام.
پیش از ورود به متن، باید در ارتباط با «عناصر ضروری داستان» چند نکته‌ی اصلی را عرض کنم: یک. در هر داستانی ما جاندارانی داریم که ممکن است انسان یا حیوان یا حتی موجواتی باشند که در واقعیت، جاندار نیستند با این همه ما این قدرت را داریم که با «جان‌بخشی به آن‌ها در روایت»، سیمایی انسانی به این موجودات ببخشیم. صرفِ انسان بودن یا بخشیدن سیمایی انسانی به آن‌ها، به معنای حضور «شخص» در روایت است و به معنای حضور «شخصیت» در روایت نیست. این داستان‌نویس است که باید «شخص» را بدل به «شخصیت» کند. این روند، اول با قرار دادن «شخص» در یک «طیف اجتماعی» شروع می‌شود طیفی که به آن «تیپ» می‌گوییم و باید در متن مهندسی و ساخته شود مثل کارگر، معلم، کشاورز، پدر، مادر، فرزند یا سوپری سرِ کوچه. بعد از ساختِ «تیپ»، با بخشیدنِ ویژگی‌های فردی به او و «مجسم ساختن»اش، باید او را از دیگر اعضایِ آن «تیپ» متمایز کنیم و در این مرحله است که به «شخصیت» می‌رسیم. دو. در هر داستانی ما با «وضعیت» روبروییم که خود به دو بخش تقسیم می‌شود وضعیت اولیه یا وضعیت متعادل و وضعیت ثانویه یا وضعیت بحرانی که باید مهندسی و ساخته شوند. مخاطبانِ عامِ داستان، اغلب «اتفاق» را با «وضعیت داستانی» اشتباه می‌گیرند. دومی مملو از اتفاق‌هاست اما اولی در زندگی عادی زیاد است با این همه، هیچ داستانی را به مفهومِ مدرن و شناخته‌شده و ادبی‌اش رقم نمی‌زند. «اتفاق»، ماده‌ی خام ساختِ «وضعیت» است نه خودِ آن. سه. مکان و زمان از مهم‌ترین عناصرِ داستانی شناخته‌شده‌اند ولی آنچه از این دو عنصر، در چارچوب داستان می‌خواهیم با آنچه که در دستور زبان می‌خواهیم فرق دارد. در دستور زبان، خانه یا پارک یا سینما یا خیابان یا شهر یا... مکان‌اند اما در داستان نیستند باید در داستان ما پارک ساخته و مجسم شود با توصیف جزئیاتِ مهم و شکل‌دهنده [از این نظر کار داستان‌نویس بسیار شبیه است به کار «طراح»]. در دستور زبان، صبح یا شب یا ظهر یا ماه اردیبهشت یا ساعت یک عصر یا... زمان‌اند اما در داستان باید مهندسی و ساخته شوند و با باقیِ عناصرِ داستان در ارتباطی زنجیره‌وار و ارگانیک قرار گیرند. احتمالاً مشهورترین نمونه‌ای که در مورد مهندسی زمان در داستان می‌توان به سراغ‌اش رفت رمان کوتاه مارکز است به نام «گزارش یک مرگ» که با ترجمه‌ی لیلی گلستان در دسترس است: «سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود. او در خواب دیده بود که از جنگل عظیمی از درختان انجیر می‌گذشت که باران ریزی بر آن می‌بارید. این رویا لحظه‌ای خوشحالش کرد و وقتی بیدار شد حس کرد پوشیده از فضله‌ی پرندگان جنگل است. پلاسیدا لینِرو، مادر سانتیاگو ناصر، بیست و هفت سال بعد که داشت جزییات دقیق آن دوشنبه‌ی شوم را برایم تعریف می‌کرد، گفت: "او همیشه خواب درخت‌ها را می‌دید... یک هفته پیش از آن خواب دیده بود توی هواپیمایی از کاغذ قلعی، از میان درختان بادام می‌گذرد اما به شاخه‌ها گیر نمی‌کند." پلاسیدا لینرو در تعبیر خواب‌های دیگران شهرت به‌سزایی داشت، به شرط اینکه خواب را صبح ناشتا برایش تعریف می‌کردند. اما نه این دو خواب پسرش را به فال نحس گرفت و نه خواب‌هایی را که او در روزهای پیش از مرگش، صبح‌ها برایش تعریف می‌کرد و در همه‌شان درخت وجود داشت.» می‌بینید! داستان نوشتن در عینِ آسان بودن بسیار دشوار است یا... در عینِ سخت بودن بسیار آسان است به شرطِ آنکه انتخاب‌تان از اول مشخص باشد! خُب از همین ابتدا، حضورتان را در پایگاه نقد داستان خیرمقدم عرض می‌کنم در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «از وقتی یادم میاد یک مداد بین انگشتانم بوده و داشتم تلاش می کردم یک داستان بنویسم. شاید صدها دفتر خط‌خطی کرده باشم اما تا به حال «نقد» نشدم. هیچوقت جرئت اینکه از یک منتقد نظر کارشناسی‌اش رو بپرسم نداشتم. فرصتش هم پیش نیومده درواقع. قصه‌ای رو براتون فرستادم که مطمئنم مشکل و ایراد کم نداره. شاید سرتاپاش ایراد باشه و ارزش نقد نداشته باشد حتی. اما... خب وسواس که به جون آدم می‌افته دیگر ول‌کن نیست. نمی‌خوام تا ابد لنگ پیدا کردن مناسب‌ترین اثر برای فرستادن به یه منتقد باشم. همین.» خُب از اینکه بالاخره تصمیم گرفتید که کار امروز را موکول به فردا نکنید، خوشحالم البته با توجه به سال تولدتان، هنوز فرصت زیادی دارید اما فرصت زیاد، اغلب آدم را به این نتیجه می‌رساند که وقت، زیاد دارد و همین باعث می‌شود که حساب سال و ماه از دستِ آدم برود و ناگهان، دیر شود. «اردکی که واقعا زشت بود»، «ایده»ی خوبی دارد اینکه ما بخواهیم به سراغ یک «ایده مشهور» برویم [که در اینجا داستانی از هانس کریستین اندرسن است داستانی که نخستین بار در ۱۱ نوامبر ۱۸۴۳ به همراه سه داستان دیگر از اندرسن در کپنهاگ دانمارک منتشر شد] و از آن، به «ایده‌ای تازه» برسیم یکی از انواعِ موفقِ «رویکرد داستانی» در جهان است اما هر «ایده»ای [حتی بهترین‌شان] به تنهایی قادر به خلق یک داستان نیست بلکه باید «اجرایی داستانی» داشته باشد که در اینجا، چندان با آن روبرو نیستیم یعنی نه مکان و نه زمان و نه شخصیت و نه وضعیت، مهندسی و ساخته نشده‌اند فقط «نقالی» داریم با نثری که «بخش توصیفی‌اش» به «زبان شکسته» است نه «زبان کتابت» که اشتباهی مکرر است در کار کسانی که تازه به حیطه‌ی داستان‌نویسی وارد می‌شوند: «یکی بود یکی نبود. یه جوجه اردک زشت بود که با اون جوجه اردک زشت معروف قصه‌ها توی یه مزرعه زندگی می‌کردن. شاید هم باهم برادر بودن اصلا. باهمدیگه از تخم در اومدن. باهمدیگر قد کشیدن و بال درآوردن. باهمدیگه بخاطر صورت زشتشون مسخره شدن. باهمدیگه از جمع باقی جوجه اردک‌ها طرد شدن. با همدیگه بابت سرنوشت تیره و تارشون غصه خوردن.» چنین شروعی اگر با «زبان کتابت» بود [البته با روایتی نرم و منعطف] احتمالاً می‌توانست شروع خوبی برای یک داستان موفق باشد اما باید عناصر ضروری داستان در متن، مهندسی و ساخته می‌شد. «ایده مکمل» پیر شدن «جوجه اردک»، ایده‌ی جالبی‌ست گرچه در نهایت با شیوه عملکرد او در بخش «بحران‌زای وضعیت» بیشتر بدل به «نوعی تمثیل» می‌شود تا داستان: «یکی بود یکی نبود. یه اردک زشت پیر تنها و بدعنق بود که یه رپز یه گیاه سمی خطرناک رو از وسط جنگل پیدا کرد، چندتا برگش رو چید و لای پرهاش قایم کرد و آوردشون به مزرعه. اون‌ها رو ریخت توی چاه آب. هم صاحب مزرعه و هم مرغ و خروس‌ها و اردک‌ها و گاوها و گوسفندها، همه از اون آب می‌خوردن. دو روز گذشت تا همه‌شون سخت مریض شدن. اردک زشت وقتی صدای سرفه‌هاشون رو شنید و رنگ و روی پریده‌اشون رو دید، خنده نشست روی لب‌هاش.» پیشنهاد من این است در همین نخستین قدم‌ها با خواندن دو کتاب، بنیه‌ی داستانی خودتان را تقویت کنید: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری. [هر دو کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت