چه کسی داستان را روایت کند




عنوان داستان : لبخند
نویسنده داستان : نرگس ن

گاه سکوت زاییده فقدان حرکت اجسام است. زاییده افکار مغشوش تنها عابر. اما گاه سکوت را میتوان میان زمزمه برگ‌های درختان، در صافی صدای آب و قدم‌های پیاپی مردم شنید.

سکوت هنگامی که به درازا بکشد ترس را آرام بر روح میدواند، مانند ماری که با آرامش خاطر به لانه پرنده‌ی بیگناه خفته میخزد، مانند کمین بی صدای گرگ پی گله گوسفندان، مانند جویباری که به آرامی رگ‌های خشک خود را از آب پر میکند...
آن شب سکوت خود را میان تک‌تک خیابان‌های شهر جا کرده بود. نسیم رمز و رازش را در گوش عابران نجوا میکرد. رهگذران همه لبخند بر لب داشتند اما شهر از صدای قهقهه خالی بود، از صدای جیغ و فریاد خوشحالی کودکان، از پسرکی که پی توپ میدود...
بالکن را ترک کرد، شهر آنقدر‌ها هم تماشایی نبود.
نگاهش به انعکاس تصویر در آینه گره خورد، او هم لبخند میزد... چشمانش را از آینه گرفت، احساس خفگی میکرد. به طرف پشت‌بام حرکت کرد؛ سعی کرد میان ابر‌های خاکستری ستاره‌ای پیدا کند برای آرزو کردن، رفتن، خیال کردن. اما آسمان فقط ابر بود... فقط دود.
از میان وسایل در انبار گوشه بام آلبوم کوچکی پیدا کرد، شروع کرد به ورق زدن... همه لبخند به لب داشتند.
دستش را آرام به لب‌هاش کشید، چرا همیشه میخندید؟ چرا همه میخندیدند؟ چرا با همه این لبخند‌ها کسی قهقهه نمیزد؟
آلبوم را سر جایش گذاشت. جسمی را در گلو حس میکرد.
حرکتی را بر گونه‌هایش حس کرد، دستی به صورتش کشید؛ خیس بود اما باران نمیبارید!
از تعجب ماتش برده بود. وقتی به خودش آمد پله‌ها را تا رسیدن به خیابان دوید، با اضطراب شروع به پرس و جو کرد: خانوم شما میدونید این چیه؟
_ آقا شما تا به حال احساس کردید چیزی راه نفس کشیدنتون رو گرفته؟
_ ببخشید... گونه‌های شما هم تا به حال خیس شدن؟ بدون باریدن بارون؟

______________

_ آقای دکتر؟ مشکلم جدیه؟ میشه همین الان تموم بشه؟ من نمیخوام صورتم خیس باشه!
_ چیز عجیب؟ فقط... فقط چند وقته دارم به این فکر میکنم که چرا همه لبخند میزنن، چرا بعضی وقت‌ها یه چیزی راه نفس کشیدنم رو میبنده، چرا...
_ چی؟ این فکر‌ها غیر عادی هستن؟
_ میشه بگید چرا؟ شما جوابشون رو میدونید؟
_ خب پس اون حس‌های عجیب چیه؟ چرا چشم‌هام قرمز شدن؟ چرا گونه‌هام درد داره؟
_ باشه... باشه... فهمیدم. سعی میکنم دیگه بهشون فکر نکنم.
_ نه دیگه اون توی گلوم نیست. حالم خیلی خوبه. بعدا میبینمتون آقای دکتر.

______________

آپارتمان ساکت بود. گربه‌ی سیاهی در نور آفتاب بالکن دراز کشیده بود. تک پرنده‌ای آبی آسمان را میشکافت و پشت ساختمان‌های آنسوی خیابان در حال محو شدن بود.
بطری شیر را درون ظرف خالی کرد. همیشه شیر داغ را بیشتر دوست داشت. کبریت زد، شعله‌های نارنجی آتش به رقص در آمدند. به شعله‌ کوچک که در تمنای بزرگ شدن بود چشم دوخت، شعله آرام آرام به طرف پایین سر میخورد و به انگشتانش نزدیک‌تر میشد. پایین‌تر ، پایین‌تر... درد در انگشتانش پیچید. شعله خاموش شد.
ظرف شیر را رها کرد. روی مبل دراز کشید. دوباره کبریت را روشن کرد، رقص شعله او را مست میکرد. وقتی به خودش آمد صورتش دوباره خیس بود.
کبریت دیگری را روشن کرد، دود سوختن چوب را نفس کشید. جسمی در گلویش بزرگ‌تر شد.
به پشت‌بام رفت وتمامی آلبوم‌ها را از میان انبوه وسایل در انبار بیرون کشید.
همه را روی میز گذاشت. عکسی را از آغوش صفحه پلاستیکی جدا کرد. کبریت زد. شعله را به دیدار لبخند درون عکس فرستاد.
صورتش خیس خیس بود.
چیزی راه نفس کشیدنش را سد میکرد.
عکس خاکستر شد.
مستطیل بعدی را به شعله نزدیک کرد. آتش مردم درون عکس را بوسید. بوی سوختن کاغذ اتاق را پر کرده بود.
ظرف همچنان روی اجاق بود. اون همیشه شیر گرم را بیشتر دوست میداشت؛ اما اکنون آنچه غوغای درونش را تسلی میداد تماشای سوختن لبخند‌های دروغینی بود که در رد کوچکی از خاطرات درون مستطیل‌ها جا شده بودند.
گربه سیاه از پشت در شیشه‌ای بالکن او را تماشا میکرد.

______________

+ شنیدی؟ میگن یکی توی آپارتمانش خودشو کشته...
+ خیلی خنده داره نه؟
+ آره بابا میگفتن دیوونه شده بوده.
+ شنیدم مینشسته به سوختن عکسای آلبوم نگاه میکرده. بعدم صورتش خیس میشده و نفسش میگرفته...
+ نترس دکتر میگفت بیماریش واگیر نیست.
+ آخرش؟ هیچی... توی دود سوختن کاغذا خفه شده... شایدم به خاطر همون دیوونگیش و نفس‌های عجیب غریبش مرده...
+ آره خیلی خنده داره...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نرگس ن عزیز، سلام. چهار سال است که می‌نویسید و «لبخند» اولین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در نوشتن مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«لبخند» پر از توصیف و تشبیهات زیباست، آنقدر زیبا که گاهی مخاطب دلش می‌خواهد آن بخش‌ها را با صدای بلند بخواند و تک‌تک‌شان را در ذهن متصور شود. این تبحر شما را می‌رساند و بابتش به شما تبریک می‌گویم. اما دلنشین‌تر و پرمعناتر می‌شد اگر در انتخاب راوی توجه بیشتری می‌کردید. این داستان می‌طلبد که راوی‌اش اول شخص باشد. وقتی بعد از کلی توصیف و تشبیهات دلنشین مخاطب تازه متوجه می‌شود که راوی از شخصیت فاصله دارد، او هم از شخصیت فاصله می‌گیرد و این فاصله تا پایان متن بیشتر می‌شود که کمتر نمی‌شود. انتخاب راوی یکی از مهم‌ترین مواردی است که نویسنده باید به آن توجه داشته باشد. اگر خود شخصیت از موقعیتی که در آن گیر افتاده بگوید بیشتر احساس مخاطب را درگیر می‌کند (البته این در مورد همه‌ی داستان‌ها صدق نمی‌کند. در مورد داستان شما اما این انتخاب متن را به موقعیت بهتری می‌رساند). با انتخاب راوی اول شخص مخاطب به شخصیت نزدیک‌‌تر می‌شود و شاید حتی با او همسان‌پنداری کند. حالا این سوال برای شما پیش می‌آید که اگر راوی اول شخص باشد پس تکه‌ی پایانی داستان چه می‌شود که دو نفر بعد از مردن شخصیت دارند در مورد او گفتگو می‌کنند. تکه‌ی پایانی بخشی است که به داستان سنجاق شده و اصلا ضرورتش احساس نمی‌شود. حذفش به موجزتر شدن متن کمک می‌کند. به مخاطب اعتماد کنید. او باهوش است و وقتی با راوی و روایتش همراه می‌شود می‌تواند از نشانه‌ها به کشف برسد. او می‌داند که با شخصیتی مواجه است که از این‌که همه‌ی مردم لبخندی مصنوعی به لب دارند غمگین است. غمگین است که کسی با صدای بلند نمی‌خندد. کسی نمی‌تواند گریه کردن را تجربه ‌کند و همه مثل رباط درگیر روزمرگی حوصله‌سربر شده‌اند و مثل رباط‌هایی لبخند به لب به زندگی ادامه می‌دهند. غمی در گلوی شخصیت گیر کرده که او را آزار می‌دهد. از این غمباد گریه می‌کند. اتفاقی که برای دیگران نمی‌افتد. مردم این جهان داستانی گریه نمی‌کنند و این یعنی حس‌هایشان را از دست داده‌اند. مخاطب همه‌ی این اطلاعات را از متن می‌گیرد. می‌فهمد که شخصیت از این‌ زندگی مصنوعی و رباطی و تنهایی‌ای که اسیرش شده، زجر می‌کشد و در آخر دست به خودکشی می‌زند. پس تکه‌ی پایانی زائد است و هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد. حتی تکه ای که شخصیت به دیدن دکتر می‌رود هم در همین موقعیت است. به داستان وصله شده. این بخش را طوری در دل داستان جا دهید که مخاطب حس وصله کردن این پاراگراف را نداشته باشد. داستان از جای خوبی شروع نشده به همین علت این بخش مثل وصله‌ی ناجوری به نظر می‌آید. می‌شود به راحتی این روایت را در یک زمان و یک مکان روایت کرد. به عبارت بهتر داستان را از جای درست شروع کرد. جایی که شخصیت از این همه لبخند مصنوعی خسته است به سراغ آلبوم‌ها می‌رود و نگاه کردن به تصویر آن همه رباطِ لبخند به لب بیشتر غمگینش می‌کند. گریه می‌کند. حسی که دیگران تجربه‌اش نمی‌کنند. یادش می‌آید برای این اتفاق غیرطبیعی نزد دکتر رفته. گریه امانش نمی‌دهد. چیزی دارد راه نفس کشیدنش را تنگ می‌کند. پس کبریت می‌کشد و همه‌ی لبخندهای مصنوعی را می‌سوزاند و خودش هم در آن آتش می‌سوزد. آدمی که هنوز درگیر احساساتش است و دیگر نمی‌تواند به زندگی در میان آدم‌های بی احساس ادامه دهد مرگ خود خواسته را انتخاب می‌کند.
این داستان یک شخصیت دارد. اما مخاطب نمی‌تواند هیچ تصویری از او در ذهن بسازد چون راوی هیچ اطلاعاتی از شخصیت به او نمی‌دهد. مرد است یا زن؟ پیر است یا جوان؟ فقط می‌داند که تنهاست. حتی از ظاهر او هم نشانه‌ای در داستان نیست. در داستانی با این حجم کم نیازی نیست که شخصیت را برای مخاطب بسازید و موقعیت و ظاهرش را توصیف کنید اما لااقل یکی دو نشانه‌ی ظاهری بدهید تا مخاطب جنسیت او را بفهمد، پیر و جوان بودن او را حدس بزند تا بتواند تصویری از او در ذهن متصور شود.
خانم نرگس عزیز، فکر اولیه‌ی این داستان عالی است و پتانسیل کافی برای تبدیل شدن به یک داستان خوب را دارد. مدتی از متن فاصله بگیرید و بعد به سراغش بروید. اطمینان دارم که اگر با حوصله و دقت متن را بازنویسی کنید و اشکالاتش را برطرف کنید به داستانی خوب و موفق می‌رسید که مخاطب از خواندنش لذت می‌برد و تا مدت‌ها در ذهنش ماندگار می‌شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت