تغییر شخصیت در داستان کوتاه، تجربه بسیاری می‌طلبد




عنوان داستان : تبعیدی
نویسنده داستان : مائده رنجبر

من اکنون ، جایی هستم که باید باشم !
همیشه دوست داشتم داستان زندگی ام شروع خوبی داشته باشد پس با خوبی ها شروع میکنم.
از اینکه از سلسله ی غم زندگی هستم و زخم های کوچک و بزرگ شکست روی قلبم جا خوش کرده ، فاکتور میگیرم .
آنهمه جنگ بر سر تصرف سرزمین رویاهایم سرانجامی جز پیروزی نداشت .
این هم از پیروزی من : دانشگاه داروسازی ایرانِ تهران .
جایی هستم که جای هرکسی نیست !. حق اعتراف دارم که بگویم اینجا حتی قلم بدست گرفتن هم حس خوبی دارد .
گستاخانه است که هنوز دو سه بند از داستان نگذشته اینگونه خودم را تحویل میگیرم ولی اینکارم بی دلیل هم نیست .
اهل ساری هستم . چون به مهمان نوازی تهرانی ها کمی شک دارم مجبورم خودم را زودتر تحویل بگیرم تا دست کم گرفته نشوم . به هرحال در گرد پایِ به خاک ننشسته ی یک مهاجر ، این مشکلات نیز هست .
روز اول دانشگاه شاید به ظاهر معرفی اساتید و دروس بود ولی در باطن دیدن هم دانشگاهی ها و مقایسه ی خود با دیگران بود .
به نظر میرسید برگ برنده دست کسی است که بهترین پوشش و ظاهر را داشته باشد . اینجا ولی بهترین جور دیگر معنی می‌شد !
هرچه نمایان تر ، بهترین بودن رنگ شفاف تری به خودش می‌گرفت .
تصور اینکه روزها پی در پی بگذرند و من از بهترین بودن سهمی نداشته باشم ، عین خوره به جانم افتاده بود . دوست نداشتم اینجاهم همان نقش فرزند وسطی خانواده را داشته باشم .!
همیشه موقع تقسیم محبت که میشد یلدا خواهر اولم سهم بزرگی را بر میداشت و میرفت . چون اولین فرزند بود ! مهیا هم به بهانه ته تغاری بودن خودش را از تکه های بزرگ بی نصیب نمیگذاشت . این وسط من میماندم . با اسم یکتا ! که سجع عجیبی با تنها و تنهایی داشت !
این بود که انتظارم از خودم بالا رفت . میخواستم یکتای بی همتای دانشگاه باشم .
به تبعیت از رسم بهترین بودن به سبک هم دانشگاهی ها ، برای روز بعد شلوار قد نود و مانتوی تنگ و کوتاهم را که به تازگی از بازار همین شهر گرفته بودم ، به تن کردم . صبح هم کمی از زمانم را به طراحی صورتم پرداختم !! مقنعه ام هم کمی از مرز همیشگی عقب تر رفت .
حقیقتی که در زندگی ام وجود داشت این بود که اولین بار بود با چنین ظاهری بیرون می‌آمدم . کمی دورتر از مرز معمولی بودن ! قبلا از آن دست آدمهایی بودم که اکثر اوقات چادر سرم می‌کردم . هرزمان هم که در آغوش چادرم نبودم حجاب ساده ای داشتم . به قول مادرم تو همانی هستی که نه باحجاب ها قبولت دارند و نه بی حجاب ها!
اینبار فرق می‌کرد . میخواستم فرسنگ ها از ان معمولی بودن فاصله بگیرم . 
خیال می‌کردم قرار است همه چیز خوب پیش برود . اما انگار فقط خیال بود .
تصوری به دور از واقعیت . این را وقتی سوار مترو شدم فهمیدم . نگاه های یک پسر جوان در تمام مسیر خنجری شده بود در میان قلبم . هربار برای این که خودم را تسکین دهم می‌گفتم : " بیخیال یکتا !
شاید قبلا هم این نگاه ها بوده و تو متوجه نمیشدی !. "
اما نه . فایده نداشت . نمیتوانستم خودم را گول بزنم . انگار کسی که عوض شده بود فقط من نبودم ! مردم هم نهالی از تغییر در وجودشان داشتند .
نشد گوشه ای بایستم و ماشینی جلویم از حرکت بازنماند ! یا کوچه ای را با کوله ای از ترس و دلهره طی نکنم . دنیا مخوف تر از همیشه به نظر میرسید . من اما در میان شلوغی ها ، میان گرگ ها ، هیچ چیزی برای دفاع از خودم نداشتم . ترک عادتم موجب مرض شد ولی اگر انتخاب جدیدم را به عادت تبدیل می‌کردم شاید مشکلم میتوانست حل شود . شاید !
آن صبحم را به سختی به شب رساندم . خسته بودم . خستگی ای که با همیشه فرق داشت ! تنها سودی که از امروز بردم نزدیک شدن به مهتاب بود . درنظرم یکی از جذاب ترین دخترهای دانشگاه بود . امروز که باهم دوست شدیم فهمیدم دوستان زیادی دارد . البته بیشتر از نوع جنس مخالف .! با این حال خوی شوخ طبعی ای که داشت حسابی مرا مجذوب خودش کرده بود .
دیروز که در حیاط دانشگاه با مهتاب و بقیه‌ی دوستانش مشغول حرف زدن و غیبت پشت سر بقیه بودیم ، زینب به طرفم آمد . می‌خواست هماهنگ کنیم چه روزی با اتوبوس به ساری برگردیم .
زینب همکلاسی دبیرستانم بود . از ان دست دخترهای محجبه و پاک دامن !
تفاوتی که میان ذهن من و او بود رخصت صمیمیت بینمان را نداد ولی چون باهم  در این دانشگاه قبول شدیم قرار شد روز ایاب و ذهاب به دیارمان را باهم هماهنگ کنیم .
بعد از اینکه دست به سرش کردم و بهانه اوردم برای همراهی نکردنش ، به جمع مهتاب پیوستم . مهتاب بعد از اینکه زینب کمی دور شد گفت :
" با این دختره که پیله دور خودش پیچیده هم دوستی ؟! "
نمیخواستم بخندم ولی به همان رسم بهترین بودن زدم و زیر خنده و برایشان تعریف کردم که کیست .
هرچند در دلم زینب فرقی با یک تکه الماس نداشت . حتی با اینکه به اندازه ی مهتاب به او نزدیک نبودم اما اعتمادی که به او داشتم بیشتر بود .
یک ماه کنارشان سیر کردم . در آن یکماه ولی صبح و شبش عجیب گذشت .
مهمانی های و دورهمی های شلوغ ، شوخی های بی حدو مرز پدرام با من ، دعوای من و مهران بر سر اینکه چرا هربار شانه ی من را تکیه گاه دست هایش انتخاب می‌کند ! ، نیش و کنایه های نیلوفر به خاطر رفتارم ، خریدن لباس هایی که هربار باید تنگ تر و کوتاه تر از قبل می‌شد ، نگاه های خیره‌ی مردم در کاروانسرای مترو و خیابان و برخورد ناگهانی مردانی با من که در جامه ی غیر عمد ، عمدی به نظر می‌آمد .
شب هارا از فکر و خیال به سختی می‌خوابیدم و صبح ها هم از دیدن خورشید در آغوش اسمان فراری بودم .
من اینبار ولی خسته تر از همیشه . بی دلیل عصبانی و مشوش تر از قبل . عوض شده بودم . آنهم به انتخاب خودم !
مویرگی خودم را به ترمینال رساندم . باید برای پیدا کردن خودم کمی از اشتباهاتم  فاصله میگرفتم .خبر رفتنم را به زینب دادم . او هم مهربان تر از همیشه همراهی کردن من را پذیرفت . وقتی اورا دیدم همان غوغای همیشگی آرامش را در وجودش داشت .
زینب اما وقتی در اتوبوس نشستیم برایم دیدنی تر از همیشه بود . شاید یک صندلی بینمان فاصله بود ولی از یک شهر بودیم . در یک دانشگاه و در یک سالِ قرن متولد شدیم . از دوباره کنارهم نشستن‌مان شاید یک ماه می‌گذشت ولی یک فرق بزرگ بین من و او به روشنی روز شفاف بود .
اینکه او همچنان در قلمرو آسایش بود و من یک تبعیدی !
تبعید شده از سرزمین آرامش . من خودم را به این تبعید محکوم کرده بودم ...
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم مائده رنجبر سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستا‌نتان با عنوان «تبعید»‌ را خواندم. دست شماست درد نکند. خدا‌قوت ‌
یکتا بچه ساری است. دختری است محجبه و ظاهرا متدین. تا اینکه به دانشگاه داروسازی در تهران راه می‌یابد. یکتا وقتی‌ می‌بیند در دانشگاه قضاوت دانشجویان نه بر اساس لیاقت و توانایی همکلاسی‌ها، بلکه بر اساس شکل ظاهر و بدحجابی است؛ تصمیم می‌گیرد در پوشش و رفتار خود تغییر ایجاد کند. موفق هم می‌شود، اما عذاب وجدان می‌گیرد.
دخترم متوجه داستان‌تان شدم؟ بسیار خوب.
نثر در شروع مشکل دارد انگار دچار تناقض در بیان مفهوم است. لطفاً توجه کنید:
«اینکه از سلسله‌ی غم زندگی هستم و زخم‌های کوچک و بزرگ شکست روی قلبم جا خوش کرده، فاکتور می‌گیرم.
آن‌همه جنگ بر سر تصرف سرزمین رویاهایم سرانجامی جز پیروزی نداشت»
خانم رنجبر گرامی احساس می‌کنم کار سفارشی باشد. حالا یا به شما سفارش داده شده درباره عفاف و حجاب داستان بنویسید: مثلاً برای شرکت در جشنواره. یا خودتان به خودتان سفارش دادید. در هر حال داستان شسته و روفته و جذاب از کار در نیامده است. دخترم سخت‌ترین کار در داستان، حتی رمان، نمایش منطقی و باورپذیر تغییر شخصیت است. هم در ظاهر و هم در باور و اعتقاد. معمولا این عمل در داستان کوتاه نمی‌گویم غیرممکن است، اما بی‌نهایت دشوار است. در داستان شما یکتا به‌طور ناگهانی و یک شبه تصمیم می‌گیرد پا روی اعتقاداتش بگذارد و در پوششی‌اش تغییر جدی ایجاد کند. این باورپذیر نیست.‌ پیرنگ مشکل دارد. عجیب است یکتا دچار عذاب وجدان و ناامنی می‌شود اما کاری نمی‌کند. کار دشوار و ناممکنی نباید انجام دهد کافی است برگردد به پوشش آغازین.
دوست جوان کائنات هیچ‌چیز به رایگان به هیچ‌کس نمی‌دهد. بها می‌گیرد. بهایش را پیشاپیش می‌گیرد. به زبان ساده‌تر: «بهشت را به بها می‌دهند نه بهانه. می‌گویند یک روی فردی به هنرمندی خطاط مراجعه می‌کند و می‌گوید لطفاً فلان جمله را برای من خطاطی کنید. خطاط در عرض ده‌دقیقه جمله را به زیباترین شکل می‌نویسد. فرد متقاضی خوشحال می‌شود و می‌گوید دست شما درد نکند استاد، حق الزحمه‌اش چقدر شد؟ مرد خطاط با آرامش می‌گوید فرض دویست هزار تومان! مرد متقاضی (مشتری) جا می‌خورد و با تعجب و اعتراض می‌گوید دویست هزار تومان برای ده دقیقه؟! مرد خطاط با خونسردی و اطمینان می‌گوید: «سی سال و ده دقیقه»
بله دخترم, وقتی‌ یک اثر هنری فوق‌العاده می‌بینیم، می‌شنویم یا می‌خوانیم، خلق‌الساعه، خلق نشده است. حاصل سال‌ها رنج و زحمت و خون دل خوردن است. یک‌بار بخت یارمان بود و چند دقیقه‌ای خدمت استاد «شفیعی کدکنی» رسیدیم.‌ موضوع برمی‌گردد به حدود بیستو‌پنج‌سال پیش. بحث رسیده بود به شعر بسیار معروف «کوچه» از فریدون مشیری. دکتر شفیعی کدکنی خطاب به حضار گفتند تصور نکنید آقای مشیری شب خوابید صبح ناگهان تین غزل عاشقانه به ذهنش رسید و نشست به سرودن و نوشتن. فرمودند نخیر، این حاصل سی سال دود چراغ خوردن شاعر است و من خود از نزدیک شاهد تلاش بی وقفه و رنج عظیم شاعر بودم.
خانم مایذه رنجبر محترم این ها را نگفتم که بترسانم یا ناامیدتان کنم. عرض کردم تا عزم‌تان را جزم کنید، کمربندتان را محکم ببندید، کفش آهنی بپوشید و آنگاه قدم در این مسیر صعب بگذارید. سرکار خانم رنجبر ، قبلاً هم گفته‌ام اما چون شما مخاطب من نبودید احتمالا نشنیدید، لذا دوباره عرض می‌کنم که هم بخوانید و هم انتقادهایم در ادامه، خدای ناکرده باعث ملال و رنجش‌تان نشود؛ هر کس داستان می‌نویسد و نیتش چه آشکار و چه پنهان به اشتراک گذاشتن تجربه، آگاهی، حس، آموزش، لذت، سرگرمی و..... باشد از نظر من انسان مقدسی است، انسان شریفی است و به شدت مورد احترام و تکریم. پس دخترم این تعریف را به خاطر داشته باش تا اگر در ادامه با تلخی های احتمالی نقد روبه رو شدی، با شیرینی این تعریف رفع و رجوع‌اش کنید!
فرض کنیم پسری جوان به اسم آرش، با دوستانش قرار می‌گذارند روز جمعه صبح خیلی زود بروند کوه دماوند و قله‌اش را فتح کنند. آرش تا چند روز مانده به روز جمعه وسایل مورد نیاز را مثل کوله پشتی ،چادر، کیسه خواب، کنسرو، طناب، قلاب، کلنک، چکش، چراغ قوه، کتری، قوری و ... را فراهم می‌کند. جمعه صبح خیلی زود با لباس و‌ کفش کوه و کوله پشتی می‌رود سر قرار. همه دوستانش سر ساعت حاضر می‌شوند. بعد گروهی راه می‌افتند به سمت قله دماوند. تسخیر قله سخت است. اما بچه های گروه با اراده قوی و سخت کوشی موفق می‌شوند در نهایتاً قله را فتح کنند. خوب از شما سوال می‌کنم فرض کنید من این سوژه را در ده بیست صفحه با آب و تاب نوشتم. آیا شما آن را با رغبت و علاقه می‌خوانید؟ اگر بر فرض بخوانید آیا در انتها نمی‌گویید آخرش چه؟ نویسنده ما را سر کار گذاشته است؟ می‌گویید! می‌دانید چرا؟ چون این نوشته به گزارش نزدیک است، گزارش درباره فتح قله دماوند. هر چقدر هم که خوب نوشته شود، نهایتاً گزارش است. داستان نیست. چون بر سر راه قصد شخصیت اصلی اثر یعنی آرش مانعی جدی وجود ندارد. مثل جوانی که خاطرخواه دختری می‌شود، خیلی هم شدید و شورانگیز. خب؟ دختر هم جوان را پسندیده است، دلش جایی گیر نیست. از طرفی جوان عاشق رقیبی ندارد، کسی نیست که دلباخته معشوقه‌اش باشد. خب؟ جوان عاشق با خانواده‌اش می‌روند خواستگاری، صد البته با گل و شیرینی! به میمنت و مبارکی همه مراحل خواستگاری بخیر و خوشی می‌گذرد و این دو جوان عاشق بعد از چند ماه ازدواج می‌کنند و به خانه بخت می‌روند و سال های سال با عشق و خوشبختی در کنار هم زندگی می‌کنند.
می‌بینید این سوژه هم مثل سوژه قبلی ارزش داستانی ندارد. قابلیت و ظرفیت‌ داستانی شدن ندارد. چرا؟ چون باز هم تعادل زندگی عادی بهم نمی‌خورد. بر سر راه رسیدن این دو جوان هیچ مانع جدی و مرد افکنی وجود ندارد. وقتی همه چیز ردیف باشد، همه چیز بر وفق مراد باشد، ما به عنوان خواننده چه چیز را باید تعقیب کنیم؟ نگران چه چیز باید باشیم؟
اثر شما هم تعلیق ندارد.‌ییشتر به حدیث نفس نزدیک است. به علاوه از ابزار مهم دیالوگ و صحنه استفاده نکردید.
منتظر آثار بعدی‌تان هستیم امیدوارم مطالعه‌اش روزی من هم باشد. و شاهد رشد شما باشم.‌ موقق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۲
علیرضا احمدی » شنبه 06 آذر 1400
نویسنده گرامی ، داستان شما هنوز داستان نشده که بخواهیم از آن نتیجه گیری کنیم! بسیاری کلی گویی در آن دیده می شود و اصلا به جزئیات توجه نشده، داستان را به سختی می توان خواند چون جذابیت داستانی در آن دیده نمی شود ( خالی از حادثه و فقط گزارش است ) از آنجایی که خودم اهل ساری هستم متوجه نشدم چرا شما شخصیت داستان را ساروی در نظر گرفتی و مثلا اهل قم یا مشهد نیست؟ اگر قرار بود به مذهبی بودن شخصیت باشد حداقل شخصیت داستان را از یک شهر کاملا مذهبی انتخاب می کردید نه ساری . و در نهایت به سمت نوشتن داستانی با محور حادثه و دارای دیالوگ و صحنه پردازی پیش بروید. با تشکر.
مائده رنجبر » شنبه 06 آذر 1400
باسلام خدمت شما و منتقد گرامی . از نقد خوبتان سپاسگزارم . ازاینکه این سعادت نصیبم شده تا داستانم توسط شما و استاد بزرگوار آقای باباخانی ، خوانده شود بسیار خوشحالم . و اما تیر اقای باباخانی ارجمند ، به هدف خورد ! داستان سفارشی بود . پیرنگ داستان تکمیل شده بود که خبر رساندند در بخشنامه نوشته بیش از یک صفحه و نیم نشود !‌زمان کمی در دست داشتم و به ناچار پیرنگ را خلاصه تر کردم (!!) درصورتی که این کار اشتباه بود و باید ایده را برای یک داستان یک صفحه ای تغییر میدادم . هرچند بسیار مفتخرم چون بهانه ای شد تا از تجربیات و نقد دلنشین اقای باباخانی گرامی بهره ببرم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت