داستان کوتاه یا فیلمنامه؟




عنوان داستان : کلینت ایستوود
نویسنده داستان : علی شادکام

چهارم
ر) پشت چراغ قرمز تقاطع مفتح و تخت طاووس، روی موتور هوندا یکصد و بیست و پنج سی سی قرمز سیگار دود می¬کند و چشمهایش را از تابش آفتاب باریک کرده، درست مثل وقتی که کلینت ایستوود توی فیلم خوب بد زشت، در حال پیدا کردن آهنگ تاب خوردن زشت زیر چوبه ی دار بود تا در لحظه مناسب تیر را به سمت طناب دار او شلیک کند. تَرکِ موتورش، ده دوازده تایی ظرف یکبار مصرف یونولیتی غذا با دو تیکه نخ حصیر بسته شده، پای چپش روی زمین و پای راستش روی رکاب و آرنج دست راستش روی زانو، یک کَتی به ثانیه شمار چراغ قرمز خیره شده و منتظر لحظه سبز شدن چراغ و شلیک کردن است. چراغ قرمز روی ثانیه سوم می¬ایستد، اما ماشین ها انگار نه انگار که زمان متوقف شده است، همان طور به انتظار ایستاده اند.
ز( توی صندلی پشتی تیبای سفید، دختر بچه ی پنج شش ساله با چشم های آبی و موهای روشن و گُلِ سَرِ صورتی، به کلینت ایستوود خیره شده است. پدر مادر در صندلی های راننده و شاگرد، خیره به تابلوی بزرگ نارنجی رنگ محدوده کنترل طرح ترافیک.
ژ( زنهای سیاه سوخته با دسته های گل لابلای ماشین ها، دنبال راننده های پسر و دختر جوان توی صندلی شاگرد می-گردند تا رُز های دو و پانصدی را توی رودربایستی راننده ها ده تومان بفروشند ، پسربچه های زنها هم با دستمال های کثیف و اِسپری آب و ریکا، دنبال ماشین های چرک برای شستن شیشه ها می¬گردند. ساعت سیزده و بیست دقیقه. یکی از زنها از کلینت ایستوود می¬پرسد :«نذریه؟»
کلینت ایستوود همه ظرفها را از پشتش بر می¬دارد و به زن سیاه سوخته می¬دهد و می¬گوید: «کوبیده با گوشت قربونیه»

سوم
ر( سیخ پهن توی دست راست، گوشت چرخ کرده توی دست چپ، مثل نوازش موهای دختری توی تخت خواب، گوشت ها را به سیخ می¬کشد، قرمز و چغر. سیگار را گوشه ی لب هایش گذاشته و درست مثل کلینت ایستوود توی فیلم هری کثیف وقتی به زمین و زمان فحش می¬داد و تپانچه مگنوم کالیبر چهل و پنج نقره ای را توی خیابان به مردم نشان می¬داد، دود می¬کند. گونه ی چپش را جمع کرده و با دندانهایش فیلتر سیگار را نگه داشته که خاکسترش توی تشت بزرگ گوشت ها می¬ریزد. اما توجهی به آن ندارد، انگار نه انگار که کثیف است و نباید بریزد.
ژ) زنهای سیاه سوخته و پسر و دختر های کوچکشان، پشت نیسان آبی توی جاده کنار هم نشسته اند و دستها را محکم به لبه های اتاقک ماشین گرفته اند، بچه هاشان چرت می¬زنند. ساعت ده صبح است، اما آفتاب مایل و مهربان نیست.
ز) دختر بچه ی پنج شش ساله با موهای روشن و چشم های آبی با عروسک هایش بازی می¬کند و با آنها حرف می-زند:«خیلی خیلی خوش آمدین سیمین جون، ممنونم سارا جون، بفرمایید بنشینید خواهش می¬کنم، خیلی ممنونم»
عروسک هایش را روی صندلی های کوچک جابجا می¬کند، یکی شان یک دست ندارد و دیگری هیچ مویی.
«اجازه بدین حالا براتون چایی بریزم، بفرمایین، این هم برای خودم، الان خیلی داغه اجازه بدین کمی خنک که شد بخورین»
برای عروسک ها از قوری کوچک اسباب بازی، توی فنجان های اسباب بازی چای ریختن را بازی می¬کند، به یکی شان می¬گوید چه جواهرات قشنگی، چه موهای خوش رنگی و به دیگری که مو ندارد می¬گوید «خواهش می¬کنم سیمین جون، البته به خوشگلی شما که نمیشه»
«سیمین جون چه خبر، دیروز کجا رفتین شما؟ والا چی بگم دیروز رفتیم یه پارک خیلی قشنگی که توش پر از چرخ و فلک و سرسره های بزرگ بود بازی کردیم، خیلی بچه های دیگه هم بودن، خیلی خوش گذشت، جای شما هم خالی بود، شما کجا رفتین؟ سارا جون ما رفتیم خرید، و یه عالمه عروسکهای خوشگل باربی دیدیم با لباسهای مختلف و بعد یه قشنگشو با موهای طلایی و لباسهای اضافه برای کوچولومون خریدیم. چه قدر خوب. ولی بعد وقتی برگشتیم خونه دیدیم برقها رفته و همه غذاها که تو یخچال بوده آب شده و دیگه نتونستیم ناهار درست کنیم برای بچه کوچولومون. ای وای چه ناراحت عزیزم. آره عزیزم، بعدش هم زنگ زدیم از پیتزا فروشی برامون غذا بیارن اما پیتزاهاشون تموم شده بود، به خاطر همین نون و پنیر خوردیم»

دوم
ژ) پشت چراغ راهنمایی تقاطع سهروردی و تخت طاووس، زنهای سیاه سوخته با دسته های گل لابلای ماشین ها می-چرخند و اسپند و گلپر دود می¬کنند و پسربچه هایشان با دستمال و آبپاش برای شستن شیشه ها با هم دعوا راه می¬اندازند، یک ماشین شاسی بلند سفید به یکی از بچه ها یک اسکناس ده تومانی می¬دهد، دیگر بچه ها تا می¬بینند به سمت ماشین هجوم می¬برند. چراغ روی ثانیه سه قرمز رنگ مانده است.
ر) خیابان پاتریس، کوچه پنجم، پلاک سه، طبقه چهارم، منزل عمه صدیقه. مهمانی شام برپا شده است. کلینت ایستوود با دستمال گردن قرمز، موهای شانه شده و واکس خورده و غرق در تُندی ادکلن اش که به دلیل وزش مداوم نسیم ساختگی اسپیلت و بوی پیچیده مرغ کاری در اتاق، کسی غیر از خودش آن را تشخیص نمی¬دهد، پشت میز چیده شده شام نشسته است، سهیلا و تازه داماد عمه هر از چند گاهی زیر چشمی به کلینت ایستوود نگاه می¬کنند. شوهر عمه سالخورده آرام آرام با قاشق، از سوپ شیری رنگ مقابلش می¬خورد و دهانش را مثل جویدن تکه های استیک می¬جنباند.
عمه می¬گوید :« دوغ بخور عمه جان. برنج بکش. سالاد بریز، ترشی بخور. دوغ بخور عمه.»
سهیلا می¬گوید:«میخورن مامان»و عمه دیگر چیزی نمی¬گوید. پس از چند دقیقه مجدداً عمه می¬گوید:«دوغ بخور عمه»
کلینت ایستوود با شنیدن چندین باره عبارت دوغ بخور عمه، توان کنترل خودش را به یکباره از دست می¬دهد و مثل وقتی که توی فیلم به خاطر یک مشت دلار در یک تیراندازی طولانی و پر دردسر تمام مزدوران یک طرف شهر را به گلوله بست، عمه و شوهر عمه سالخورده و سهیلا دختر عمه و تازه داماد عمه را با کارد آشپزخانه سلاخی می¬کند. ابتدا با چند خراش سریع به گلوها، و بعد ضربه های متعدد توی سینه ها.
با دستهای آغشته به خون سیگاری را آتش می¬کند و گوشه دهانش می¬گذارد و تف می¬اندازد.
همین که نخ اول را خاموش می¬کند، دو نخ دیگر هم در ادامه می¬کشد، بعد از خاموش کردن نخ سوم، به آشپزخانه می¬رود، در کابینت ها را باز و بسته می¬کند و در آخر، چرخ گوشت را از یکی از قفسه ها بیرون می¬کشد و دوشاخه ی سیم برق را به پریز میزند که صدای روشن شدن موتور چرخ گوشت با لرزش آرامیکه روی سنگ اپن آشپزخانه ایجاد میکند بجای سکوت پیش از آن در فضای خانه می¬پیچد.
ز) کلید توی در چرخانده می¬شود و کلید برق اتاق زده میشود، اما کلید کار نمی¬کند، مرد می¬گوید:« الان فیوز را وصل می-کنم» و به سمت زیرزمین می¬رود. دختر بچه پنج شش ساله با موهای روشن که توی تاریکی معلوم نیست، روی شانه مادرش خمیازه می¬کشد، میان خواب و بیداری روی تخت خواب کوچکش خوابانده می¬شود، پدر بعد از چند دقیقه که چراغها روشن شده اند و صدای تیک استارت موتور یخچال توی آشپزخانه شنیده می¬شود به خانه برمی¬گردد. زن می¬گوید: «دوباره فیوز را زده بود؟» مرد می¬گوید:« آره پدر سگ، فردا که رفتم آمارشو دادم اومدن خودشو بساط سیخ سنجاقشو جمع کردن ببینم دیگه می¬خواد چه غلطی بکنه» زن می¬گوید: « اسماعیل تو را به خدا در نیوفت با اینها، معتادن، دین و ایمان سرشون نمیشه، بچه کوچک داریم، بیا جمع کنیم بریم از این جا، شر اینا نباشه بالا سرمان» مرد می¬گوید:« نه عزیزم مملکت قانون داره، اینجوری که بخواهیم از همه جا فرار کنیم که همه جا همین میشه. باید درستشون کرد». زن در یخچال را باز کرده و از یخدان بسته های پلاستیکی را بیرون می¬آورد و می¬گوید: «ببین همه سبزی ها و مرغها آب شدن» مرد می¬گوید:« ساعت چنده؟ نصف شبه. یعنی حداقل از ظهر خاموش کرده که آب شده همه چیز، آره دیگه؟» زن بسته ها را با کندی داخل سینک ظرفشویی می¬گذارد و شیر آب را باز می¬کند. مرد سیگاری از پاکت در می¬آورد و گوشه لبش می-گذارد و آتش می¬زند، بعد با نوک انگشتانش روی لبه پنجره ضرب می¬گیرد. صدای خنده از پنجره ای که مرد پای آن ایستاده به گوشش می¬رسد، آرام زیر لب می¬گوید: «مادر قحبه ها»

اول
ژ( زنهای سیاه و بچه های قد و نیم قدشان توی تکه چمن کنار تقاطع سهروردی و بهار شیراز نشسته اند، یکی شان حامله است. بچه ها لقمه های نان لواش و کنسرو مایه ماکارونی می¬خورند و نوشابه های خانواده ی کوکاکولا. پسر بچه ها با بطری های خالی نوشابه ها توی سرهم می¬زنند.
ز( ساعت ده صبح، برنامه کودک، بین پیام های بازرگانی، مجری برنامه کودک از بچه ها سوال می¬پرسد، کانال عوض می¬شود، تکرار یک فیلم سینمایی، صحنه تیراندازی توی سر از پشت را نشان می¬دهد، دختر بچه ی پنج شش ساله با چشم آبی و لباس خواب صورتی، کنترل از راه دور تلویزیون را از زیر پایش بر می¬دارد، خرس اسباب بازی هم قد خودش را سفت در آغوش گرفته و توی تخم چشمهاش سرخی صفحه تلویزیون نشسته است.
ر( جوزی ولز یاغی، با بازی کلینت ایستوود روی مانیتور لپ تاپ کلینت ایستوود پخش می¬شود. تصاویر پشت سرهم می-گذرند، کلینت ایستوود، با هدستی بر گوشهایش، هر نیم ساعت یک بار یک نخ سیگار روشن می¬کند، فیلم که تمام می-شود، به خاطر چند دلار بیشتر چهار نخ سیگار، بعد نابخشوده، سه نخ سیگار، بعد به دستشویی می¬رود و ادامه نابخشوده را با روشن کردن یک نخ سیگار دیگر دنبال می¬کند.

توی درایو به دنبال محبوبه میلیون دلاری می¬گردد که صدای دعوای زن و شوهر همسایه ها از پنجره توی اتاق می¬پیچد، بعد صدای محکم کوبیده شدن در اتاق خواب خانه همسایه از طبقه بالا توی دیوار ها تکرار می¬شود و صدای جیغ و گریه¬ی دختر بچه ای تا نیم ساعت آینده زیر نت های تنیده درهم و شلوغ موسیقی پر سر و صدای کلینت ایستوود ادامه می¬یابد.
از خیر محبوبه میلیون دلاری گذشته است و دارد روی گوشی اش پیغام های که مختلف نمایش داده می¬شود را می¬خواند، «امشب خونه ما شام یادت نره عمه جون، از طرف عمه صدیقه.»
نام فرستنده پیام را می¬خواند، سهیلا.
پاک سیگار پال مال تازه را باز می¬کند و زر ورق سر پاکت را با دقت جدا کرده و تا می¬کند، یک نخ سیگار تازه روشن می-کند و تف می¬اندازد و می¬گوید: «پتیاره، انگار نه انگار» و پکی به سیگار می¬زند.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اینجا بارها به تفاوت بین داستان کوتاه و فیلم‌نامه اشاره کرده‌ایم. فیلمنامه به همین صورتی که شما نوشته‌اید تعریف می‌شود. داستان، اما شکل می‌گیرد و کم کم ساخته می‌شود. فیلنامه متنی است کمابیش ناقص که بناست در آینده به تصویر درآید، اما زحمت تصویر یا به تصویر کشیدن داستان کوتاه بر دوش همان متن است.
فیلمنامه همیشه زمان حال است، اما داستان این توانایی را دارد که در یک آن مکان و زمان را جابه‌جا کند.
اگر به من باشد که به نظرم داستان کوتاه دست‌کم در زمینه ادبی و ادبیاتی متن کامل‌تر است.
بازی با زمان و مکان و شخصیت‌پردازی و ساختن فضایی خیال‌انگیر در ذهن خواننده مطلب کمی نیست.
فیلم‌نامه اما این توانایی را ندارد و اصلا بنا هم نیست این کار را انجام دهد. مضافا اینکه فیلم‌نامه مثل همین متن همیشه در زمان حال می‌گذرد.
خب این متن به هیچ وجه داستان کوتاه نیست و از این منظر قابل اعتنا نیست. صحنه‌هایی را توصیف کرده‌اید (در این زمینه باریک‌بین هستید و توانا)، اما خب در همین حد. به نظرم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر داستان کوتاه خوب بخوانید.
موفق باشید

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
علیرضا احمدی » شنبه 06 آذر 1400
نویسنده خیلی تحت تاثیر شخصیت پردازی در فیلم های وسترن قرار دارد اما از منطق بسیار کمی برخودار است. وقتی که آن آدم ها را با چاقو کشته و آن هم به خاطر چه چیزی ؟ و چرا توضیحی قبلا داده نشده ؟ "کلینت ایستوود با شنیدن چندین باره عبارت دوغ بخور عمه، توان کنترل خودش را به یکباره از دست می¬دهد و مثل وقتی که توی فیلم به خاطر یک مشت دلار در یک تیراندازی طولانی و پر دردسر تمام مزدوران یک طرف شهر را به گلوله بست، عمه و شوهر عمه سالخورده و سهیلا دختر عمه و تازه داماد عمه را با کارد آشپزخانه سلاخی می¬کند. ابتدا با چند خراش سریع به گلوها، و بعد ضربه های متعدد توی سینه ها" ما هیچ واکنشی از طرف قربانی ها نمی بینیم! نه ترسی نه فراری نه اعتراضی نه دردی نه پاشیده شدن خون در غذایی !!! انگار همگی دور سفره جمع شده بودند که بدون اعتراض کشته شوند! کلا حوادث این داستان بی ارتباط با هم مشوش و به دور از پیوستگی در متن هستند. در دنیای کنونی که ملت سرشان گرم اینستا هست بعید می دانم کسی حوصله خواندن اینجور متن ها را داشته باشد. ما که چند بار خواندیم فقط به خاطر نقد بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت