تبدیل فکر اولیه به داستان حس‌برانگیز




عنوان داستان : امروزِ ما
نویسنده داستان : سوگند رحیمی

جانِ من،
بیا برایت بگویم از آن روزهایی که خالی از هر ریا و فریبی بود...
انسان ها،انسان گونه در کنار یک دیگر
می زیستند بی هیچ چشم داشتی
آن روزها شاید مدرن بودنِ این روزها را نداشت،
شاید بر سر سفره ی میزبان بیش از ده مدل غذا و دسر و پیش و پس غذا نبود، ولی در آن روزها چیزهایی بیشتر و مهم تری بود
مثل “عشق”
مثل “بوی خوش صمیمیت”
چیزهایی که نمیگویم این روزها نیست؛
هست اما کم!
انسان ها به طرز عجیبی از یک دیگر فراری و متنفر، اما در ظاهر عاشق و شیفته ی یکدیگر
در چنین شرایطی،چیزی به اسم “عشق” به لجن زار انسان ها کشیده شده است
نمیدانم کجای راه را اشتباه رفتیم که حال به این نقطه از زندگی رسیدیم!
نمیدانم کفاره ی کدام گناهانمان را به این شکل پس میدهیم!
اما هر چه که هست؛
تلخ است
درد اور است
مثل زخمیست که همیشه تازه است
مثل رنجیست که تمام نشدنی است
جانِ من؛
تو آنگونه که هستند نباش
تو خود باش و شبیه انسان های دوروی این زمانه ی کثیف نباش!
نصحیتم به تو این است،
خود باش...
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
خانم سوگند رحیمی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. نوشته‌ات زا با عنوان «امروز ما» خواندم. دست شما درد نکند و خداقوت.
نوشته شما داستان نیست. بیشتر یک فکر اولیه یا سوژه خام است. سوژه‌ای درباره گذشته خوب از دست رفته. این که در گذشته مردم خوشبخت‌تر بودند، دل‌شان شاد بود. عاشق می شدند. صاف و ساده و صمیمی بودند و... دخترم درست فهمیدم؟ اگر چه با این نظریه از اساس مخالف هستم، اما به نظر شما احترام می‌گذارم. اما دخترم حرف من چیز دیگری است. درباره تبدیل فکر اولیه به داستان. چه‌کار باید بکنیم تا سوژه‌ای که در ذهن داریم به داستان تأثیرگذار تبدیل شود؟! آیا کار راحتی است؟ آیا از عهده همه برمی‌آید؟ در ادامه عرض می‌کنم.
بانو سوگند همانطور که قبلاً عرض شد متن شما در حد یک گزارش ساده یا فکر خام است، یک فکر اولیه یا خام یا سوژه. تا رسیدن به داستان راه سختی در پیش دارد. با رسیدن سوژه به ذهن نویسنده، تازه کار اصلی و سخت نویسنده شروع می‌شود. نویسنده سعی می‌کند در ذهنش سوژه را بپروراند. بعد از کلی تلاش و بالا پایین کردن می‌کوشد آن سوژه را به داستان تبدیل کند.
نوشته شما بیشتر به یک سوژه خام یا گزارش نوستالژی یا حتی حکایت نزدیک است. هر چه هست از داستان دور است. من اجازه می‌خواهم به جای پرداختن به نوشته شما تجربه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم. تجربه تبدیل یک سوژه خام یا فکر اولیه یا قصه و حکایت به داستان مدرن به داستان امروزی‌، داستانی که حس‌برانگیز باشد. امری است سخت، پیچیده، اما ممکن.
برای اینکه یک داستان حس‌برانگیز باشد باید سوژه آن فکر اولیه آن حس‌برانگیز باشد. ابتدا خاطره کوتاهی نقل می‌کنم و عرض می‌کنم چطور این فکر اولیه به ذهنم رسید و بعد تبدیل آن را به داستان به شما نشان خواهم داد:
‏اما خاطره من؛ حدود چهار ماه پیش به کرونا مبتلا شدم، یک روز که به مطب دکتر رفته بودم، مطب مثل همیشه بسیار بسیار شلوغ بود. در بین مریض‌ها یک زن و شوهر با دو بچه نوجوان نشسته بودند. مرد حدود پنجاه‌ساله بود، زن حدود چهل‌ساله، پسرشان حدود هجده‌سال و دختر حدود چهارده‌ساله به‌نظر می‌رسید. زن مرتب سرفه می‌کرد بدون توقف لاینقطع. آنقدر حالش بد بود که ما مریض‌ها از منشی خواهش کردیم زن را خارج از نوبت بفرستد پیش دکتر. فرستاد. فقط این را شنیدم که منشی گفت وضعیتش اورژانسی است باید به بیمارستان منتقل شود. من تا اینجا شاهد بودم بعد چه شد نمی‌دانم. ‏این اتفاق بیرونی حسی را در من برانگیخت، یک حس عمیق عاطفی همدردی و اندوه. بسیار متاثر شدم. فکر اولیه شکل گرفت. این سوژه رهایم نکرد. آمدم خانه و شب بسیار به این سوژه فکر کردم و آرام آرام در ذهنم و در قلبم داستانی شکل گرفت‌. اسم مرد را گذاشتم‌ آقای محمودی، اسم زن را گذاشتم عاطفه و اسم پسر را گذاشتم رضا و اسم دختر شد نگار. دیدم بهترین راوی آقای محمودی پدر خانواده می‌تواند باشد، چون هم سالم است و هم بر اوضاع اشراف دارد. داستان را از زبان او روایت کردم:
«عاطفه یک‌هفته بود رفت توی کما. توی اتاق ایزوله بود زیر دستگاه.‌ من و رضا و نگار عین این یک هفته در بیمارستان مانده بودیم، توی حیاط و راهرو و نمازخانه. دکتر عاطفه دکتر عبدالهی بود، مردی چهل‌ساله با عینک ته استکانی و صورت کشیده و بسیار مهربان و فهیم. آن‌شب نمازخانه بودم بعد نماز تکیه دادم به دیوار پایم را دراز کردم و گویا به همان حال خوابم برده بود. نمی‌دانم چه وقت شب‌ بود که حس کردم کسی آرام شانه‌هایم را تکان می‌دهد. با هول و ولا از خواب پریدم. دکتر عبداللهی بود. بلافاصله پرسیدم عاطفه؟
گفت نه طوری نیست آرام باشید
گفتم پس چی؟
گفت آمدم یا شما حرف بزنم. حرف‌های تلخ و بسیار سخت. آمادگی دارید؟
گفتم درباره چی؟
گفت درباره همسرتان عاطفه‌خانم.
گفتم بفرمایید
گفت ببینید آقای محمودی همسر شما بسیار رنج می‌کشد، درد زیادی دارد. کلیه‌هایش ار کار افتاده‌اند، دارد دیالیز می‌شود.‌ کبدش از کار افتاده. هر دو ریه‌اش سفید شده. به زور دستگاه نفس می‌کشند. ایشان باید در چنین شرایطی یه رحمت خدا می‌رفتند اما تا الان نرفتند
گفتم چرا
گفت‌ به خاطر شما و رضا و نگار
گفتم چطور؟
گفت به خاطر عشق به شماها. نگران تان است.
گفتم ما باید چه کار کنیم؟
گفت بروید ملاقاتش.‌ خداحافظی کنید. بگویید راضی هستید به رضای خدا. بگویید به رفتنش راضی هستید و راضی نیستید این همه رنج بکشد.
فهمیدم چه می‌گوید خودم را زدم به تجاهل. درباره پرسیدم دوباره توضیح داد. بار سوم که پرسیدم گفت فهمیدی. شانه‌ام را بوسید و گفت بچه‌ها تو راهرو خواب هستند. و رفت. موقع رفتن گفت
تصمیم بسیار سختی است می‌دانم اما باید بالاخره تصمیم بگیرید
نگاه ساعت کردم حدود یک نصف شب بود. خدایا چیکار باید می‌کردم؟ چند دقیقه فکر کردم حق با دکتر بود باید خیال عاطفه را راحت می‌کردیم. باید رضایت می‌دادیم به رفتنش
بلند شدم رفتم داخل راهرو. رضا نشسته بر صندلی به دیوار تکیه داده بود و خوابش برده بود. نگار سر گذاشته بود روی شانه برادر و خوابیده بود. رفتم مقابلشان چمباتمه نشستم. آهسته بیدارشان کردم، هر دو هول از خواب پریدند. نگار گفت چیزی شده بابا؟
‏گفتم نگران نباش چیزی نشده ‌
‏چشم‌های نگار پر از خون بود، از شدت بی‌خوابی مثل چشم‌های رضا.
‏رضا گفت پس چی؟
‏گفتم برویم توی حیاط حرف بزنیم‌
رضا گفت همین‌جا حرف می‌زنیم
گفتم باشه همین‌جا حرف می‌زنیم
بعد گفتم که دکتر به من چه گفت و از آنها خواستم بروند مادرشان را ببینند و خداحافظی کنید. ‌نگار با دو دست به سرش کوبید بعد به صورتش. دستهایش را گرفتم خواهر و برادر جوری نگاهم می‌کردند انگار غریبه‌ام، انگار دشمن هستم. فرصت دادم چنددقیقه‌ای فکر کنند. فکر کردند برایشان آب آوردم خوردند. بعد از نیم‌ساعت رضا دست نگار را گرفت بلندش کرد و گفت برویم با مادر خداحافظی کنیم و اجاره بدهیم برود تا این همه درد نکشد!
رفتند. نتوانستم دنبالشان بروم پاهایم جان نداشت. نشستم روی همان صندلی بعد از نیم‌ساعت از اتاق ایزوله آمدند بیرون. بدون اینکه به من نگاه کنند از راهرو گذشتند. رفتند بیرون به سمت حیاط. بعد من رفتم گان پوشیدم، شیلد زدم. رفتم داخل اتاق ایزوله عاطفه آرام دراز کشیده بود روی تخت. انگار خواب بود یک خواب آرام دم صبح. اول پایش را بوسیدم بعد دستش را. به دکتر گفتم صدایم را می‌شنود؟ دکتر از پشت شیشه اشاره کرد بله میشنود. گفتم ای عاطفه من. من از زندگی با تو بسیار راضی هستم. بسیار خوشبخت بودم که با تو ازدواج کردم و آرزو می‌کنم در جهان دیگر هم قسمت هم باشیم، اما دیگر راضی نیستم این همه رنج بکشی برو به سلامت خدا به همراهت. نگران ما هم نباش.
عاطفه چشم‌هایش را باز کرد. غرق اشک بود. چیزی که خیلی دلم را سوزاند، این بود که می‌خواست جمله‌ای را بگوید چیزی را بگوید، نتوانست. خیلی سعی کرد با فشار دست. یا حرکت لبها. نتوانست! نمی‌دانم چه می‌خواست بگوید. می‌خواست درباره بچه‌ها سفارش کند یا می‌خواست چیزی به من وصیت کند. نمی‌دانم نگفت. بعد آرام چشم‌هایش را بست. لب‌هایش را بست. دستم را رها کرد.‌ مانیتوری که ضربان قلب را نشان می‌داد شد خط صاف! عاطفه رفت.
بلند شدم سرپا از اتاق بیرون زدم. لباس عوض کردم و رفتم به طرف حیات. حیات. بیمارستان تاریک بود درخت‌ها شبیه اسکلتها دستهایشان را به طرف آسمان دراز کرده بودند. ترسناک بودند‌ هر چه گشتم رضا و نگار را پیدا نکردم‌»
این چکیده‌ای بود از روند بی‌نهایت شکفت‌انگیز تبدیل سوژه به داستان. امیدوارم که مفید واقع شود. منتظر آثارتان هستیم. حتما داستان‌های بهتری خواهند بود. موفق باشید یاعلی


منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت