مخاطب داستان بیش از هر چیز دلش داستان می‌خواهد



عنوان داستان : «فاقد اهمیّت»

«فاقد اهمیّت»

دلم برای چیزهایی تنگ شده است. ــ‌چطور بگویم؟ــ منظورم از «چیز» نوعی اُبژه – موجودیّت یا نوعی عاطفه است. به‌ام بگو!‌ ‌می‌توان برای «تجربه نشده‌‌ها» هم دل‌تنگ شد؟ یک‌ هم‌چو احساسِ گنگی دارم، نوعی خلأ مسموم. نه، نه! این درست نیست، چون خالی نیست؛ امّا مسموم هست؛ آخ! چه‌قدر ابله‌ام!‌ سبک‌سرانه دارم برای چیزی که نیست خودم را به آب و آتش می‌زنم، چند تکّه‌يِ وصله‌پینه شدهْ عبارت حرام می‌کنم. خوب، شاید همین را می‌خواهم، نوعی اُفت و خیز و فورانِ شعفِ سرکوب شده را! بله! امّا این چطور چیزی‌ست، همین شعفی که سرکوب شده!؟-چه دانم! این غَلَیان ناخودآگاه‌ست! شاید هم نا-خودِ-آگاه! چه بُنیه‌يِ خوبی دارد این واژه! می‌توان بااش وَر رفت؛ زد توی سرش و ازش یک تکّه‌يِ نابِ بی‌مصرف درآورد! از آن حیث که نمی‌شود توی بازار آبش کرد! بله دیگر! چیزی که آب نرود، به درد لای‌جرز دیوار می‌خورد، مثل این نوشته، مثل من! البته، این را به‌ات بگویم! من بالقوّه با ارزشم، چون کلیه‌ها و جگر خوبی دارم! کمْ عرق و مشروبی‌‌جات زده‌ام به‌جانشان، سالمِ سالم‌اند!
از بحث‌ دور افتادیم، پوف! دنبالم بیا! می‌خواهم ببمرت تویِ بازارِ زیرزمینیِ فاقدانِ اهمیّت. گفتن ندارد امّا آنجا چیزهایِ بی‌اهمیّت می‌فروشند! این سنگ‌هایِ توخالی را می‌بینی، که یک‌کمکی ترک‌خورده‌اند و از توی‌شان علف هرز زده بیرون؟ ها! همین‌ها را بگیر و برو! توی راه،‌ دیوارهای گچی و سیمانی‌‌ای که پایینِ‌شان چند پیرمردِ قوزیِ دستار به سر بساط کرده‌اند را نادیده بگیر، حتّي به‌اِشان نگاه هم نکن! آن‌وقت، آن ته‌ته‌ها، یک ورودی می‌بینی که هندسه‌يِ جالبی دارد، لااقل جالب‌تر از خانه‌های اطرافش‌! من دیگر نا ندارم! خودت برو! – هی! این را برسان آنجا! سر راه‌ هم دوتا نانِ گرم بگیر.
«پرسشی برایم پیش آمد، از نظر فنّی، من جزئی از شما هستم و شما هم جزئی از من، اگر زمان و مکانِ‌مان متفاوت باشد، یک‌وقت-چیز نمی‌شود؟»
«چیز؟ نه، نه! نمی‌میریم، قدیم‌ها از این‌کارها کرده‌ام بدو برو، دیر است!»
دست‌تان را به من بدهید. بدو می‌رویم و بدو می‌آییم به چیزی هم نگاه نمی‌کنیم، باشد!؟...چیزی که تویِ دویدن هست، از جنس شور است! علی‌الخصوص که باد بیفتد تویِ لباسِ گل و گشاد آدم، این تابستان آدم را هلاک می‌کند!... با کمی قیقاج سریع می‌رسیم! پیر مرد خنزری یک – دو – سه...دیوارها و نوشته‌هایِ کژ و کوژشان را رد می‌کنیم! همین‌طوری که نسیم از بین بچه‌ها، دزدها، کلّاش‌ها و آژان‌ها می‌گذرد! یک‌هو می‌رسیم به، این هم سر در باشکوهش، «بازار»!
یک چیز را به‌ات بگویم، آدم‌هایِ این ورطه توسری خورده، حرّاف، وِروِر جادو و پاچه ورمال‌اند، فوری هرچیزی که می‌خواهند غالب کنند را نخرید!
آسته‌آسته راه میفتیم. هوم! داد و قال همیشگی‌اِ‌شان هم که بلند است، از ته حلق داد می‌کشند! برای غالب کردنِ هزارجور روسریِ ابریشمیِ تقلبی، گوشی‌هایِ دسته‌دومِ تازه قاپ خورده و چند چیز دوهزاری دیگر! گوشم دارد بالا می‌آرد! چپ‌چپ که نگاه‌مان می‌کنند، باید سرمان را بیندازیم پایین، عین حالا! تا دکّانِ حسام حسّ‌ساز دو دهنه مغازه است، که همین چند لحظه‌يِ پیش رسیدیم، پیش از اتمامِ ‌جمله‌:
«ببین، یک دوا برای حسّی تجربه نشده می‌خواهم، چیزی توی چنته داری؟»
همیشه مثل جاکش‌ها یک لبخند می‌زند که آدم ته‌اش جمع می‌شود، بفرما زد:
«سوما! دوایت سوماست!»
از ناکجا، تر و فرز یک شیشه‌ي گردن غازی درآورد و گذاشت روی پیشخان. گفتن ندارد، سر کشیدم! هیچ حسّی نداشت،‌ یعنی، هنوز نه! هیچ! گه بزندش! پول هم همراهم نیست! بهتر است فلنگ را ببندیم، این خودش یک حسِّ تجربه نشده است! عالی شد، یک، دو، سه!!
زدیم به چاک! یک عده قلتشن هم افتادند دنبالِ‌مان، البته دارم دروغ می‌گویم، هیچ‌کسی نیامد! نمی‌دانم چرا. فکر کنم دارم خل می‌شوم، این چیز...سوما! هیچ معلوم نیست چه کوفتی بود! مزّه‌يِ جلبک‌ِ لیزافتاده می‌داد! آه!‌ کمی خواب آلودم، می‌خواهم بگیرم همین گوشه‌يِ خیابان بخوابم، مثل یک تکه آشغال! ولی نانِ‌ گرم چه؟ ماجرا و زندگی و زمان و حسِّ تجربه نشده چه؟ نمی‌دانم، حالا فقط می‌خواهم بگیرم بخوابم، حالا دیگر همه‌چیز فاقد اهمیّت است؛ حتّي من و حتّي آن یکی من! این هم یک حسِّ تجربه نشده‌ي دیگر، یکی دیگر!


پایان.
بهار 99 – ن.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام. «فاقد اهمیت» در ظاهر داستان کسی است که به دنبال یافتن دارو برای حسی تجربه نشده به بازاری زیرزمینی به نام «فاقدان اهمیت» می‌رود. دکان‌دار به او سوما پیشنهاد می‌کند و شخصیت بعد از خوردن سوما حس خواب آلودگی می‌کند و همه چیز به نظرش فاقد اهمیت می‌شود حتی خودش. این چیزی است که مخاطب در اولین مواجهه با داستان دستگیرش می‌شود. اما نویسنده در تلاش بوده در لایه‌ی زیرین حرف مهم‌تری بزند. شخصیت داستان که جنسیتش مشخص نیست (اهمیتی هم ندارد. این شخص می‌تواند هر کسی و در هر موقعیتی باشد) به دنبال تجربه‌ی حسی است که تا بحال فرصت تجربه‌کردنش فراهم نشده. او از آغاز داستان من درونش را مخاطب قرار داده و در حال گفتگو با اوست. برای تجربه‌ی حسی تازه و بکر به بازاری زیرزمینی‌ای می‌رود که نامش «فاقدان اهمیت» است. با توجه به نشانه‌های متنی می‌شود از این نام‌گذاری این‌طور استنباط کرد که این بازار کالایش هر چیزی است که در زندگی امروز فاقد ارزش و اهمیت شده. چیزهایی که انسان امروز آن‌ها را به فراموشی سپرده. هر آن‌چه روزی ارزش بوده و حالا حتی آدم‌ها نام‌شان را هم فراموش کردند چه برسد به این‌که دنبال بدست آوردن‌شان باشند. «سوما» نشانه‌ی دیگری در تأیید این مسئله است. شرابی که در گذشته عرفا از آن می‌نوشیدند و روح از بدن‌شان جدا می‌شده. همان حس تجربه‌نشده‌ای که شخصیت می‌خواهد تجربه‌اش کند. از میان هر آن‌چه روزگاری ارزشمند و بوده و حالا بی ارزش شده، جدایی روح از بدن را تجربه می‌کند. در پی این تجربه منتظر است که اتفاق جدیدی بیفتد. روح از جسم جدا شده و در موقعیت تازه‌ای قرار گرفته. شخصیت منتظر است حس و حال تازه‌ای به سراغش بیاید. اما این تجربه هم حال او را تغییر نمی‌دهد. حتی احساس می‌کند در موقعیتی که در آن قرار گرفته، روح و جسمش هم فاقد ارزش و اهمیت شده. در دنیای بعد از مرگ هم قرار نیست تجربه‌ای ناب در انتظارش باشد. آن‌جا هم چیزی بیشتر از این دنیا نیست. انگار نویسنده در تلاش است که پوچی و بی‌اهمیتی زندگی و مرگ، دنیایی که در آن هستیم و جهانی که پس از مرگ واردش می‌شویم را نشان بدهد که البته از عهده‌ی این کار خوب برآمده. اما یادمان باشد که مخاطب داستان، پیش از هر چیز دلش داستان می‌خواهد اگر نه که به جای داستان دنبال فلسفه یا هر موضوع دیگری که دل‌خواهش بود، می‌رفت. مخاطب داستان دلش می‌خواهد همراه راوی شود و جهان ممکن نویسنده را تجربه کند. به شخصیت نزدیک شود و با او همسان‌پنداری کند. به قول ناباکوف به تخیل سطحی برسد. اثر اگر عمق داشته باشد و نویسنده در لایه‌های زیرین متن، چیزی برایش جاساز کرده باشد که مخاطب در خوانش‌های بعدی بتواند آن را کشف کند که چه بهتر. به تخیل هنرمندانه می‌رسد و این اوج لذت برای مخاطب داستان است.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت