داستان زندانی یا زندان‌بان؟ کدام یک؟




عنوان داستان : نمی شود؟میشود؟
نویسنده داستان : سیما ذوالفقاری

باد برگ هاي خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد و
آخرین پرتوهایش از پنجره ي کوچک سلول، به مستطیل هاي عمودي تقسیم مـی شـدند و دیـوار خاکسـتري
روبه رو را رنگ می کردند. مردي زانوهایش را محکم در آغوش گرفته، سرش بـین شـانه هـایش کـه کمـی بـه
سمت بالا کشیده شده اند، پایین تر از همیشه فرورفته است و در کنج تاریک و روشـن انفـرادي، بـا فکروخیـال
هایش دست و پنجه نرم می کند.
افکارش مثل لاشخورهایی که اطراف جنازه اي به پرواز درآمده باشند، فضاي اتاق را پر کرده انـد. بـه نوبـت
به سرش هجوم می آورند، هریک چند ضربه به مغزش وارد می کنند و کنار می کشند تـا نوبـت بعـدي برسـد.
چندبار پشت سرهم کودك هشت ساله اي در فرم آبی مدرسه که حالا با خـونی کـه اطـرافش را گرفتـه، دیگـر
رنگ آبی اش به چشم نمی آید، را می بیند. مثل ماهی جدا افتاده ازآب در جوي خـون، بـالا و پـایین مـی پـرد.
کیفش به آن طرف خیابان پرت شده و سیب سرخ نیم خورده اش، خطی سرخ تر را تا چند قـدم آن طـرف تـر
به دنبال خود کشیده است. زنی کنارش روي زانو نشسته و به سرو روي خود می زند. جمعیت هرلحظـه بیشـتر
می شود.
تا به حال چند فیلم سینمایی دیده بود که نقش اولش به زندان بیافتد؟ شش فیلم بـا نـام بـازیگرانش را بـه
یادآورد و تصویر مبهمی از یکی دو فیلم دیگر.
دوباره خیابان و خون می دید. شیشه ي جلوي اتومبیلش که حالا چیـزي از آن بـاقی نمانـده، خـونی بـود.
همینطور سپرش. یادش آمد روز اولی که آن را خریده بود، خودش بـه سـپر خـون مالیـد. خـون یـک خـروس
سفید. یک هفته بعد هم مریم آن را با وسواس زیاد شست. چقدر از شستن خون روي سپر چندشش شـده بـود.
چه خوب که آن روز باهم نبودند تامریم توي آن خیابان آن همه خون را ببیند.
بازهم همان پسربچه که بالا و پایین می پرید، مثل ماهی قرمزي که از تنگ بیرون افتاده باشد. درست مثـل
اولین سال نوي مشترکشان که ماهی از تنگ کوچکش بیرون پرید و وسط سفره ي هفت سین سلیقه ي مـریم
افتاد. تا او دست ببرد و ماهی را داخل آب بیاندازد، مریم جیغ کوتاهی کشیده بود.
چقدر دلش براي مریم تنگ شده بود، کاش می شد آخرین چیزي که مـی بینـد، صـورت او باشـد. امـا نـه،
دوست نداشت آخرین تصویري که از خودش توي چشم هـاي همسـرش جـا مـی گـذارد آن لحظـه ي شـوم؟
زشت؟ خفت آور؟ یا شایدهم رهایی؟ آزادي؟...نمی دانست نامش را چه بگذارد، باشد.
- جواد هاشمی...

از جا پرید. صداي سرباز را شنید اما متوجه نشـد دقیقـا چـه چیـزي را بـه زبـان آورده. بـاز هـم از ذهـنش
گذشت، کاش مریم نیاید. قول داده بود. کاش به قولش عمل کند.
سرباز پشت در خسته بود و کلافه. دو روز بود که خواب به چشمش نیامده بـود، مـافوقش بـا مرخصـی اش
موافقت نکرده و تاچند لحظه ي دیگر باید یک زندانی را به محل اعدام ببرد. حس میکرد هربار کـه محکـومی را
پاي چوبه ي دار میبرد، نوعی بدشانسی یا بدبختی، چیزي شبیه نفرین وارد زنـدگی اش میشـود. لرزشـی تـوي
پوتین چپش احساس کرد. به راهرو نگاهی انداخت، کسی نبود. به انتهاي راهـرو رفـت گوشـی کـوچکش را کـه
همچنان می لرزید از پوتینش خارج کرد. "عشقم" با هربار خاموش و روشن شدن صفحه ي گوشی نمایان مـی
شد. دکمه ي سبز را فشرد.
- اینوقت شب اتفاقی افتاده؟
- شب کجابود؟ صبح شده دیگه.
- صبح نیست و سحره، منم سر پستم نمیتونم حرف بزنم.
- چی شد؟ مرخصی گرفتی؟
- اي بابا، گفتم که امروز میگیرم.
- فردا باید اینجا باشی ها.
- چشششم، همچین میگه انگار همین فردا میخوان عروسش کنن. یه خواستگار دیگه.
- تو که باباي منو میشناسی از این خواستگاره خوشش اومده، یه وقت دیدي ...
- باشه شروع نکن، فردا اونجام. مواظب خودت باش. خداحافظ.
- خداحافظ.
گوشی را خاموش کرد و دوباره توي پـوتینش گذاشـت. بـه سـمت در سـلول رفـت و تـوي دلـش بـه ایـن
خواستگار که نمی دانست از کجا رسیده، بدوبیراه می گفت.
تمام مدتی که توي ماشین نشسته بودند و به سمت محل اعدام می رفتند، به نازي و خواستگارش فکر مـی
کرد. حتی اگر می توانست مرخصی بگیرد، فردا باید به پدر نازي چه می گفت؟
هیچی ندارم، نه شغلی، نه کاري، نه باري، نه خانه اي، نه خانواده اي، خدمتم هم به پایان نرسیده، به خـوبی
می توانم دخترتان را بدبخت کنم. کلافه تر شد و همین که "خـدایا ایـن چـه زنـدگی نکبتـی بـود کـه نصـیبم
کردي؟" از ذهنش گذشت، چشمش به دستبند اعدامی که با فاصله یک وجب و چند انگشت از او نشسـته بـود

افتاد. " خدایا غلط کردم." جاي جمله ي قبل را گرفت. اگر من یک وجب وچند انگشت آن طرف تـر بـودم، بـه
جاي این اعدامی، نازي چه می کرد؟ به یاد همسر زندانی افتاد، خـانمی کـه چنـدین بـار او را دیـده بـود، تـوي
دادگاه و زندان. خدا را شکر کرد که خودش و نازي به جاي این دو نفر نیسـتند. بعـد از رسـیدن و پیـاده شـدن
هم، چشمانش ناخودآگاه همسر زندانی را جست وجو می کرد. در نهایت اورا در فاصله اي نه چندان دور، پشـت
درختی دید، دست راستش روي شکمش بود و با دست چپ، لبه ي چادر را روي سرش جلوتر مـی کشـید. زن
پشت درخت تمام بدنش می لرزید، توي این هواي سرد پاییزي، عرق کردن برایش عجیب بـود. بـادي کـه مـی
وزید و چادرش را تکان می داد، همه ي تلاشش براي پنهان شدن را باخود می برد. زن امـا همچنـان تقـلا مـی
کرد دیده نشود وهنوز ذره اي امید، مثل شمعی در مقابل باد، در قلبش پت پت می کـرد. دلـیلش بـه چنـدروز
پیش برمی گشت. روزي که آخرین تیرش براي جلب رضایت مادر کودك هشت ساله، کودکی که تا ابد هشـت
ساله می ماند را رهاکرده بود. برگه ي سونوگرافی اش را با اشک و ناله به او نشان داده و گفته بود:"- نخـواه کـه
این بچه به دنیا نیومده بی پدر بشه، اجازه نده، التماست می کنم، این بچه چـه گنـاهی داره، کـه بایـد بـی پـدر
بزرگ شه؟ من براي این بچه کلی رویا بافتم که بدون پدرش ..." و ادامه ي جمله توي هـق هـق گریـه اش گـم
شد.
وقتی براي چند لحظه سکوت اورا دید، فکر کرد شاید حرف هایش در او اثر کرده و شاید رضایت بدهـد، امـا
جوابی که بعد از آن سکوت دلگرم کننده شنید، خط سیاهی بر حدس هایش زد.
- " می دونم، منم این رویاهارو هشت، نه سال پیش داشتم. ولی الآن فقط کابوسه، فقط کـابوس. گنـاه منـو
بچم چی بود که شوهرت نابودش کرد؟ نترس عادت می کنی، منم عادت می کنم. فقط زمان می خواد."
حالش بد بود. به یاد قولی که داده بود افتاد. نخواست چیزي را ببیند که شـب و روز کابوسـش را مـی دیـد.
دو سال زندگی مشترك و نیمه مشترك تمام شد؟ با پاهایی بی رمق توي پیاده رو پـیش مـی رفـت. در همـان
شش ماه اول زندگی مشترکشان، تمام پیاده روهاي شهر را با هم قدم زده بودند. سرعتش را بیشتر کرد.
- حالا چرا اینقدر تند راه میري؟
- گرسنمه خوب. زودتر بریم یه چیزي بخوریم.
- اي شکمو، فکر کردم خودتم فهمیدي اگه بخوایم کل شهر رو پیاده قـدم بـزنیم، تـا آخـر عمرمـون طـول
میکشه. آخه اینم شد آرزو؟
با لبخند سرش را کج کرد و توي چشم هایش نگاه کرد:

اولا آرزو به این قشنگی، دوما طول بکشه، مگه چی میشه؟
- شاید عمرم کفاف نداد.
- گاز بگیر زبونتو، خدانکنه. این چه حرفیه؟
- خیلی خوب، نزن منو. همینجوري یه چیزي گفتم.
هجوم چیزي از درون، بدنش را به سمت جوي آب کنار خیابان کشاند. چندتا عق بـدون محتـوا پشـت سـر
هم.
کمی بعد دوباره ادامه ي مسیر را به سمت خانه پیش گرفت. اینبار دست راستش گوشه ي چـادر را گرفتـه
و دست چپ روي شکمش جا خوش کرده بود. همانطور که پیش می رفت،زیر لب تکرار مـی کـرد تمـام شـد؟
همه چیز تمام شد؟ دلش می خواست بمیرد اما چند ماهی می شد که شروعی دوباره از درونـش اورا سـرپا نگـه
می داشت و اجازه مردن نمی داد. هنوزشمعی توي قلبش می سوخت، هرچند کم نور، هرچند کم جان.
با خود فکر کرد یعنی نمی شود توي همین فاصله، توي همین چند دقیقه، آمده و گفته باشـد کـه رضـایت
داده، اوهم مادر است، حتی حالا که بچه اي ندارد. نمی شود؟ می شود؟
باد هنوز از رقص برگ ها خسته نشده بود و خورشید بی رمق طلوع می کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سیما ذوالفقاری سلام
«نمی‌شود؟ می‌شود؟» و پیغام پای آن را خواندم. خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان بسیار سپاسگزارم. امیدوارم آنچه در ادامه به آن‌ها اشاره خواهم کرد، برای خلق داستان‌های بعدی شما کاربردی و راهگشا باشند. ببینید در اینجا سه نفر آدم داریم. یک زندانی محکوم به اعدام، یک زندان‌بان و یک خانم که همسر زندانی محکوم است. متن اثر چطور آغاز شده است؟ با توصیف حیاط زندان و غروب و ... و بعد با توصیف زندانی محکوم و حال و روز او درست است؟ یعنی این سطرها: باد برگ هاي خشک حیاط زندان را به رقص درآورده بود، خورشید نـارنجی تـر از همیشـه غـروب مـی کـرد وآخرین پرتوهایش از پنجره ي کوچک سلول، به مستطیل هاي عمودي تقسیم مـی شـدند و دیـوار خاکسـتري روبه رو را رنگ می کردند. مردي زانوهایش را محکم در آغوش گرفته... اجازه بدهید از همین‌جا شروع بکنیم: 1- معمولا اینطور به نظر می‌رسد که زبان داستان، زبان ادبی است یعنی داستان‌نویسی که تجربۀ چندانی ندارد فکر می‌کند اگر در داستان از زبان ادبی بیشتر استفاده کند داستانش اثرگذاری حسی بیشتری خواهد داشت در حالیکه اینطور نیست و این کار به ویژه در اولین تجربه‌های داستان‌نویسی موفق از آب درنمی‌آید. زبان داستان ادبی نیست و بهتر است در داستان از زبان علمی استفاده کنید. یک مثال ساده اما روشن و گویا داریم که من همان را تکرار می‌کنم؛ مثلا اگر باد می‌آید و برگ‌ها تکان می‌خورند بهتر است بنویسیم باد می‌آید و برگ‌ها تکان می‌خورند اگر بنویسیم باد همچون سرانگشتان خنیاگری با گیسوان درختان بازی می‌کرد، یعنی داریم از قلمرو زبان داستانی دور می‌شویم. شما هم در شروع داستانتان از زبان شاعرانه استفاده کرده‌اید اما تلاش برای ایجاد زبان ادبی شاعرانه کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. داستان به نثر سالم و ساده و در عین حال درخشان و داستانی نیاز دارد که رسیدن به آن مطالعه و تمرین و تلاش و دقت فراوان می‌خواهد 2- بعد از توصیف‌ مکان نوبت توصیف زندانی محکوم می‌رسد. این زندانی توی خودش مچاله شده و دارد به اتفاقی که در گذشته برایش افتاده فکر می‌کند. پس خواننده تصور می‌کند این زندانی نفر اول داستان است یعنی رُل اصلی مال اوست چون نشانه‌ها و اشاره‌ها به سمت اوست اما یکدفعه از میانه‌های متن، زندانی رها می‌شود و زندان‌بان در مرکز ماجرا قرار می‌گیرد؛ زندگی زندان‌بان و ماجرای خواستگاری و تصورات او و خیالات و افکار او و ...در بستر اصلی متن می‌نشیند که نادرست است. اینطوری مثل این است که قطار داستان شما از ریل خارج شده باشد. آدم اصلی داستان را پیدا کنید و تکلیف شما با داستان و در نتیجه تکلیف خواننده اثر مشخص باشد، جوری که ب‌توانید تمام خرده‌روایت‌های نامربوط را حذف کنید و بتوانید جزییات و پازل‌ها را جوری بچینید که به همان شخصیت اصلی ختم شوند. در این صورت رفته رفته و به مرور نور تمام پروژکتورهای متن روی شخصیت اصلی متمرکز می‌شود و خواننده می‌تواند او را درست و دقیق ببیند. در داستان فقط یک شخصیت محوری و یک اتفاق اصلی را در نظر بگیرید و روی همان کار کنید. اینطوری به هیچکدام از اتفاق‌ها نمی‌شود پرداخت و همه نصفه نیمه و ناتمام می‌مانند و داستان هم دچار پراکندگی می‌شود. به سراغ یک شخصیت اصلی و یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. خرده‌روایت‌های پراکنده را حذف کنید. منظور ماجراهای فرعی فراوان است. فقط به ماجرای اصلی بپردازید لااقل فعلا فقط به ماجرای اصلی بپردازید اینطوری مخاطب اصلا نمی‌داند با داستان چه کسی مواجه است. قرار است با داستان زندگی محکوم روبه‌رو بشود یا با داستان زندگی زندان‌بان؟ 3- شخصیت‌پردازی در داستان کار دشواری است. حتی در داستان بلند هم شخصیت‌پردازی یکی از مهمترین کارهای نویسنده است. بارها تکرار و تأکید شده که تیپ‌سازی کاری ندارد و با شخصیت‌پردازی فرق می‌کند. هر کسی که وارد متن داستان می‌شود شخصیت نیست. وقتی می‌گویید زندانی و زندان‌بان و زن زندانی و ...هیچکدام این‌ها شخصیت‌های داستانی نیستند آدم‌هایی هستند مثل میلیون‌ها و یا میلیاردها آدم دیگر شبیه خودشان. تنها در صورتی موفق می‌شوید که بتوانید این آدم‌ها را از میان انبوه آدم‌های شبیه خودشان بیرون بکشانید و با پرداخت درست داستانی آن‌ها را به نمایش بگذارید و تنها در این صورت است که مخاطب آن‌ها را می‌پذیرد و با سرنوشت آن‌ها درگیر و یا به اصطلاح هم‌داستان می‌شود. 4- سانتی‌مانتال به اثر شما آسیب می‌زند پس کنارش بگذارید. شاید به نظر برسد هرچقدر از احساسات‌گرایی استفاده کنید تأثیرگذارتر خواهد بود اما گاهی نتیجه کاملا معکوس می‌شود. اگر داستان را درست و با جزییات مناسب به نمایش بگذارید اثرگذاری حسی هم خواهد داشت. 5- روی زاویۀ دید کار کنید. دربارۀ انواع زاویۀ دید در داستان مطالعه کنید. این داستان در انتخاب زاویۀ دید هم دچار بلاتکلیفی است. حتی گاهی تمرین کنید ببینید کدام زاویۀ دید بهتر است. مثلا ببینید اگر داستان را راوی اول شخص تعریف کند بهتر می‌شود یا راوی سوم شخص یا دانای کل محدود و ... البته کار سختی است اما برای شما که در ابتدای راه هستید تمرین بدی نیست. 6- در اینجا میان زندانی و زندان‌بان هیچ مواجهه و گفت‌وگویی اتفاق نمی‌افتد. می‌دانید دیالوگ یکی از عناصر حیاتی داستان است؟ با دیالوگ‌ها کلی اطلاعات اساسی می‌شود در اختیار مخاطب گذاشت. با دیالوگ‌ها می‌شود شخصیت‌پردازی کرد؛ می‌شود ماجرا را به جلو کشاند و ... روی دیالوگ‌نویسی هم کار کنید. دیگر اینکه داستان‌های خوب فراوان بخوانید. داستان‌های کوتاه آنتوان چخوف، داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی، داستان‌های کوتاه صادق چوبک، داستان‌های کوتاه جان چیور، داستان‌های کوتاه فریبا وفی، داستان‌های کوتاه محمد کشاورز (بلبل حلبی)، داستان‌های کوتاه آنا گاوالدا، مجموعه داستان «آدم‌ها» نوشتۀ احمد غلامی را هم اگر نخوانده‌اید بخوانید و اگر خوانده‌اید باز بخوانید. به تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سیما ذوالفقاری » شنبه 06 آذر 1400
سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم آناهیتا آروان. از صبر و حوصله که برای نقد داستانم گذاشتید سپاسگزارم .از معرفی نویسنده ها دنیا دنیا سپاس موفق. و پیروز باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت